صفحه 64 از 70

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸۶, ۱:۱۲ ق.ظ
توسط mahsa pishi
mahsa pishi
چقدر اين ثانيه ها نامردند
گفته بودند که بر مي گردند
بر نگشتندوپس از رفتنشان
بي جهت عقربه ها مي گردند
اه که اين ثانيه ها نامردند
چه بلايي به سرم اوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند
نه ز بغضم گره اي وا کردند :razz: :sad:

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶, ۱۱:۰۸ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست

تصویر

قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو
تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم
به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم
و دایم در سفر بودم
که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد
نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم
قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود
برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم
ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی
فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم
و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتشم
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن
ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد
تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم
به سوی دشت ما برگرد
برایت باز می خوانم سرود آشنایی ر
و از دل می برم افسانه ی تلخ
جدایی  

ارسال شده: جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶, ۱۲:۲۲ ب.ظ
توسط M.Schumacher
يك شعر زيبا از جانب خداوند به بندگانش:
دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من
به ما درد دل افشا كن مداوا كردنش با من
اگر عمري گنه كردي مباش نوميد از رحمت
كلام توبه را بنويس امضا كردنش با من
بيا يك لحظه قبل از مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را جمع و منها كردنش با من
اگر درها برويت بسته شد دل بد مكن بازا
تو دق الباب كن واكردنش با من
به من برگو تو حاجت را اجابت مي كنم آني
طلب كن آنچه مي خواهي مهيا كردنش با من
چو خوردي روزي امروز ما را شكر نعمت كن
غم فردا مخور تامين فردا كردنش با من
به قرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان
بخوان اين آيه را تفسير و معنا كردنش با من

ارسال شده: شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۶, ۲:۵۰ ق.ظ
توسط ghadami2005
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من / ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

ارسال شده: شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶, ۱:۰۷ ق.ظ
توسط Ines
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

ارسال شده: شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۶, ۷:۳۶ ب.ظ
توسط Ines
سنگ در برکه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد
کي به انداختن سنگ پياپي در آب
مي شود ماه را از حافظه آب گرفت ؟

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶, ۶:۳۹ ق.ظ
توسط ultra
به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم

ارسال شده: جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶, ۱:۴۵ ب.ظ
توسط Ines
زندگی خوردن و خوابیدن نیست . انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست . زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف . یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
( دکتر علی شریعتی )

ارسال شده: جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶, ۸:۳۱ ب.ظ
توسط antiwar
ای علی که جمله عقل و دیده‌ای شمه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد
چشم تو ادراک غیب آموخته چشمهای حاضران بر دوخته
چون تو بابی ان مدینه علم را چون شعاعی افتاب حلم را

ارسال شده: جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶, ۳:۴۸ ب.ظ
توسط Montana2100
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۰۰ ق.ظ
توسط Ra30ol
كورش بزرگ فرمود: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارند تا اجزاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶, ۷:۳۱ ب.ظ
توسط Montana2100
تصور كنيد اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند، چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد!!! ... ( ناپلئون)

*******

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتي، به حُباب فکر کن....

*******

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند.