صفحه 65 از 70
ارسال شده: جمعه ۲۱ دی ۱۳۸۶, ۲:۰۲ ق.ظ
توسط Montana2100
پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
ارسال شده: پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۲۱ ق.ظ
توسط Montana2100
شايد آن روز كه سهراب نوشت: "تا شقايق هست، زندگي بايد كرد" خبري از دل پردرد گل ياس نداشت؛
بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي، چه شقايق، چه گل پيچك و ياس، زندگي اجبارست....
ارسال شده: جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶, ۴:۱۹ ب.ظ
توسط bi kalam
ميگن تو سرد ترين ايام سال سراغ کسائي رو بگيرين که گرمترين دلارو تو سينهاشون دارن و ازشون بخاين يه جاي کوچيک تو دلشون واستون باز کنن.
ارسال شده: یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۰۵ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم
گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپرشدنش ساز و نوايي نکنيم
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۲۵ ق.ظ
توسط Montana2100
در بيکرانه هاي زندگي دو چيز افسونم مي کند: آبي آسمان را که مي بينم و مي دانم که نيست خدا را که نمي بينم و ميدانم که هست....
ارسال شده: پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۱۸ ب.ظ
توسط hell girl
چشمک زدی ودورشدی
ومن به دنبال تو راه افتادم
کاش به خانه ات می رفتی
که ميان قصه بود و رويا
ويابه موزه
ويا به تياتر
اماراه به کتابخانه ها بردی
لعنت برتو!
من حالا
سالهاست کتابهاراورق می زنم
وتو را نمی يابم
ارسال شده: دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶, ۱۲:۵۱ ق.ظ
توسط njmh
بخشيدنت سزا نبود
اما
بخشيدنت کار من است
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۴۴ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
شمع و تو را پروانه کردند
به جرم عاشقي بيچاره کردند
گذر کردم ز قبرستان زماني
رسيدم بر سر قبر جواني
به زير خاک ميناليد و ميگفت
رفيقان قدر يکديگر بدانيد
به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
<< که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت ؟ >>
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶, ۱۲:۳۱ ب.ظ
توسط Montana2100
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای پرید
چیزی از کنار چشمان خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت تکه های دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
ارسال شده: دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۲۰ ب.ظ
توسط essi10
يادمان باشد...
اگر شاخه گلي چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من ومايي نكنيم
يادمان باشد ،سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
يادمان باشد ،اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سروپايي نكنيم
ارسال شده: دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶, ۶:۵۳ ب.ظ
توسط husainjan
- به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.
- به آسانی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد.
- به آسانی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.
- به آسانی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کرد.
- به آسانی میشه کسی را بخشید ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
- به آسانی میشه قوانین را تصویب کرد ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد.
- به آسانی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
- به آسانی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد.
- به آسانی میشه به کسی قول داد ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد.
- به آسانی میشه دوست داشتن را به زبان آورد ولی به سختی میشه آنرا نشان داد.
- به آسانی میشه اشتباه کرد ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.
- به آسانی میشه گرفت ولی به سختی میشه بخشش کرد.
- به آسانی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.
و در آخر:
- به آسانی میشه این متن را خواند ولی به سختی میشه به آن عمل کرد.
ارسال شده: سهشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۶, ۴:۱۸ ق.ظ
توسط essi10
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسیما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چیدهام
گونههایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است
حالا بوی مینار مادرم میآید
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم
به سنگچینِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپید،
بخار نفسهای استکان
طعم غلیظ قند، رنگ عقیق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترینِ رویاها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رویا و عدالتِ آدمی بیندیشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم
به صلوة ظهر و سایههای خسیس
به خوابِ یخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای این هم جنوب در نمییابد؟
نه، دیگر از آن پرندهی خیس
از آن پرندهی خسته ... خبری نیست
روی دیوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی مینویسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بیندیشم
میخواهم به آن پرندهی خیس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریههای بیوقفهام پنهان کنم
همین خوب است ...
همین خوب است!