صفحه 67 از 70
ارسال شده: چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۷, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط Ocean Bird
به تو می رسم یقین تا به سینه ام قلب عاشقی هست
در این دشت بی کسی تا نشانه ای از شقایقی هست
ندانم کجا، چگونه، ولی روزی عاشقونه
گل عشق ما به هم روی شاخه ها میزند جوونه
به آنان که می شناسی سلامی بده دوباره
بگو با تو گفته ام گردش فلک یار عاشقونه
بگو با تو گفته ام گردش فلک یار عاشقونه...
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷, ۱۲:۴۹ ب.ظ
توسط ghadami2005
عشق آن نيست که به هم خيره شويد عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريد.
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷, ۱:۱۸ ب.ظ
توسط PASARGAD
عشق سو.تفاهمی است که با گفتن متا سفم تموم می شه.

ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷, ۵:۲۶ ب.ظ
توسط Pars Man
نکويي با بدان کردن وبالست
ندانند اين سخن جز هوشمندان
ترحم بر پلنگ تيز دندان ستم کاري بود بر گوسفندان
در گردش افلاک چو کردم نظري از مردم و آدم نديدم اثري
هر جا که سري بود فرو رفت به خاک هرجا که خري بود براورد سري
ارسال شده: پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷, ۸:۵۳ ب.ظ
توسط zadora
اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند." دکتر علي شريعتي"
ارسال شده: جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷, ۱:۱۴ ب.ظ
توسط naghme
ارسال شده: دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷, ۳:۴۴ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
دستبند ده عدد
پوتین برای سربازهای جدید
نان کم شده است
یک عدد جلیقه ی ضد گلوله
بازداشتگاه نم کشیده است
قبض آب را باید داد , گاز جدا
ودیگر هیچ...!
ارسال شده: دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷, ۳:۲۴ ب.ظ
توسط Ocean Bird
مهربانی را هنگامي دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشی اش، سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر پرتو آفتاب نسوزد
ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷, ۱:۱۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری
هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند
رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره
چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن
و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم
چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....
ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷, ۲:۳۴ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
هر روز صبح در جنگل آهوئي از خواب بيدار ميشود که ميداند بايد از شير تندتر بدود تا طعمه او نگردد ، و شيري که ميداند بايد از آهوئي تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نيست که شير باشي يا آهو ، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دويدن باش.
____________________
جنگها براي آزادي اند و آزادي براي جنگ , پس صلح براي چيست ؟
خيلي قشنگ بود ممنون
ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۷, ۱۰:۳۴ ق.ظ
توسط behroz_zali1352
Ocean Bird نوشته شده:مهربانی را هنگامي دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشی اش، سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر پرتو آفتاب نسوزد