صفحه 8 از 70
ارسال شده: دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۱۵ ب.ظ
توسط amin76mm
ديشب به در خانه او رفتم مست انگشت به در زدم گمان کردم هست
همسايه ولي پنجره بگشود و بگفت: او ماه عسل رفت ، سپس پنجره را بست
ارسال شده: دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۰ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
amin76mm, ضمن عرض خوش آمد . جمله بسيار زيبايي نوشتي. اميدوارم باز هم به اينجا سر بزني.
ارسال شده: سهشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۱:۱۸ ب.ظ
توسط ARMIN
سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک کني زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني.
----------------------------------------------
كاش مي شد اشك را تهديد كرد، مدت لبخند را تمديد كرد كاش مي شد ميان لحظه ها، لحظه ديدار را نزديك كرد زندگي زيباست، نَه در رويا ... بوسه زيباست، نَه براي هوس ... پرنده زيباست، نَه براي قفس ... دوست داشتن زيباست، نَه براي لمس كردن، براي حس كردن آري دوست داشتن زيباست، نَه براي لمس كردن بلكه براي حس كردن.
ارسال شده: سهشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۳۹ ب.ظ
توسط Farhad3614
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخنميگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخنميگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي تو را دريافتهام
با لبانات براي همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريستهام
براي خاطر زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخنميگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخنميگويد
زيرا که من
ريشههاي تو را دريافتهام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.
-------------------------------------------
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهاي فروماندهء خواب از چشمت بيرون كن!
باز كن پنجره را!
تو اگر باز كني پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زيبايي را.
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش ،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن ميبارد.
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد ؛
به عروسيِ عروسكهاي
كودكِ خواهر خويش ؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس.
كودك خواهر من ،
در شبِ جشن عروسيِ عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوري پر وسعتِ خود را هر روز،
شوكتي ميبخشد.
كودك خواهر من نامِ تو را ميداند
نام تو را مي خواند !
- گل قاصد آيا
با تو اين قصهء خوش خواهد گفت ؟!-
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشانِ حيات ،
آب اين رود به سرچشمه نميگردد باز ؛
بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دميد !.
ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵, ۱:۵۴ ق.ظ
توسط essi10
ARMIN من اينجا كم ميارم ولي چون شما گفتين بازم چشم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگي مال تو مرگ مال من
شادي مال تو غم مال من
راحتي مال تو گرفتاري مال من
اصلا همه چيز مال تو ولي تو مال من
-------------------------------------------------------------------------------------
اگه ديدي كه توب اتاق تاريكي هستي كه تكونهاي شديدي مي خوره
و از در و ديوارش خون مي چكه نترس چون تو تو قلب من هستي
----------------------------------------------------------------------------------------
دهانت را مي بويند
مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبيست نازنين
وعشق را
كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند
آري!عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ارسال شده: چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵, ۹:۰۶ ق.ظ
توسط ARMIN
esmail1, خيلي عالي بود . اصلا هم کم نياوردي.
ارسال شده: پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۲۰ ق.ظ
توسط essi10
ARMIN جان دستت درد نكنه
--------------------------------------------------------------------
در روزهای عمرم ، روزی فرارسید که ناخودآگاه و بی خبر درگیر
عشقی زمینی شدم . گمان کردم در حال تجربه حسی بی نظیر و عالی ام
و از آنجا که یاد گرفته بودم به عاقبت و سرانجام کا ربیندیشم ، مدت
زیادی از آغاز این حس نگذشته بود ، که در این اندیشه ، ترسی عظیم
مرا فرا گرفت . نگران بودم مبادا آن چه را که کمال خود را در داشتنش
می دیدم از دست بدهم و ان جا بود که سعی کردم به وضوح در یابم بر
من چه گذشت و چه اتفاقی در شرف وقوع است . دیدم نصیب من از این
عشق زمینی ، دلبستگی ، وابستگی ، عادت و اسارت است . دیدم با
گذشت زمان ترس و واهمه و نیاز در من رشد می کند و سرانجام کار ،
بی شک مرا فنا و نابود می کند . دیگر این عشق زمینی چیز شیرینی
نبود عاملی بود برای اسارت ، برای رنج و آزار من و اویی که به گمانم
دوستم دارد . به خود آمدم و به یاد آوردم حسی که ثمره اش رنج و نیاز
باشد حسی متعالی نیست و نه تنها خالی از لطف است بلکه می تواند در
حد شکنجه ای کشنده و رنج اور ، دردناک باشد این حس به فاصله و
ترس و اسارت می انجامد و صاحب این حس لحظه به لحظه بیشتر
سقوط می کند . ایمان داشتم برای صعود آفریده شده ام نه برای سقوط .
پس قطعاً جایی مسیر را اشتباه رفته بودم اما این بدان معنا نبود که
راهی برای بازگشت نیست . و درست در همان لحظه جایی که اگر در
آن متوقف می شدم به معنای واقعی کلمه فنا می شدم در من انقلابی رخ
داد . با تمام وجود تصمیم گرفتم راه درست را بیابم و به لطف خدا راه
را یافتم . من به معنای واقعی در ک کردم : محبت و عشق پاک
موهبتی بس عظیم است نه به غرور آلوده است و نه در آن اندیشه تملک
و انتفاع راه برده است و محبت واقعی ، خالص و بی دریغ و بی
چشمداشت است . تمنا و طلب بهترین خیر ، برای کسی است که مهرم
را نثارش می کنم . تجربه بی وصفی است و یک گام بزرگ به سوی
کمال و تعالی . در عشق واقعی اندیشه ترس وجود ندارد ، چون حس
تملکی نیست که ترس آفریند و هیچ توقع و چشمداشتی نیست که
اسارت به بار آورد عشق الهی یعنی رهایی ، یعنی رها کردن و رها
شدن و از آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و مشعوف شدن .
مهم اینه که چقدر رهایم ؟ چقدر می توانم ببخشمش ؟ و چقدر از شادیش به وجد می آیم وقتی
شادی اون آن چه نباشه که تو بخواهی چه بسا آن باشد که در حالت عادی مارا تا اوج دلتنگی
پیش ببرد . محبت خالص ، گذشتن از خود است و حس شادی ژرف و عمیق از رضایت و
شادی اونی که دوستش داریم و مهر و محبت ، دعای بی دریغی است که در هیچ شرایطی از
آن که دوستش دارم مضایقه نمی کنم همان محبتی که هیچ سدی را یارای ایستادن در برابرش
نیست . و بی واسطه و بی درنگ از فراسوی فرسنگ ها فاصله از طریق امواج قدرتمند
عشقم به ان کگه دوستش دارم می رسد و تنها همین یک شادی و شوریدگی برای کل غم هایی
که دارم بس است و این همان حسی است که حافظ در وصفش می گوید : اگر بر جای من
غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست
بگزینم . و من ازصمیم قلب شکرگزار خدای مهربانم
ارسال شده: پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۱۳ ق.ظ
توسط ARMIN
دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت.
میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود.
تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد.
میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم.
------------------------------------------------------------------------
به نام معبودپاییز وعشق ودلبستگی
بی بهانه سلام.سلامی به تو ای ملکه باغ قشنگ یاسهای سفید، کبوتر سفید آسمانهای دلپاک،
مروارید خفته در صدف وآشناترین پیام زندگی.
گاهی تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسپاندو من از ترس پرده را کنار نمیزنم،این پرده کنار
نزده انعکاس تنهایی من است همانطور که دنیا انعکاس تنهایی خداست.تو با آمدنت چه زیباتنهایی
را به دارمی آویزی ودستان مرا در دست میگیری که با هم پروازی داشته باشیم به سوی نا کجا
بی فانوس چشمانت جایی راندارم جزهیچ واگردستانم رارهاکنی برای همیشه درجنگل زندگی
راهم را گم میکنم.وقتی گل سرخ میخواهد برای پروانه ها جا بازکندنا خواسته دیواره های قلبش
ترک میخورد،گاهی شبیه این گل سرخ دوستت دارم.
می خواهم با ستاره های چشمت مغرب نو مشرق نو برپا کنم وازبرق نگاهت خورشید راخاکستر
سازم،می خواهم با طنین صدایت بشویم بغض باران راوابرها رامفتخرکنم به حضورت.میخواهم
از شانه هایت شهری امن بسازم که بالینی باشد برای وسعت دلتنگیهایم، میخواهم خلوت کوچه
رابا تومرورکنم وبا توثابت کنم که زمستان زیباست وسفیدمعجزه های مکرریست درعشق.
می خواهم با دلت دریایی بسازم سرشارومسرورانه به آن دل ببازم وبادستان تو معنای از خود
بیخود شدن را بفهمم ودرتو گم شدن را برای پرستوها ترسیم کنم.
مرا ازبودنم بشناس که با تو قسمت کرده ام،مرا ازقصه ام بشناس که باتوقصه هادارم،اگر از
عشق میخوانم به دنبال صدایم باش که بیهوده نمیخوانم.
تو را چیدم گذاشتمت لای قرآن، صفحه راکه ورق زدم
خدا لبخند میزد
-------------------------------------------------
کجايی تا ببينی که من برای خريدن پاره ای از روياهای زلال تو خوابهای شيرين
شبانه ام را فروخته ام.
کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام
و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم
تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند.
چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق
ميکند ؟
اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم
کويرو سراب را خوب ميدانم
ارسال شده: جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۶:۰۴ ق.ظ
توسط essi10
عشق يعنی لحظه های بی قرار عشق يعنی صبر ، يعنی انتظار
عشق يعنی اشتياق و اضطراب عشق يعنی دلهره ، يعنی شتاب
عشق يعنی اشک ، يعنی عاطفه عشق يعنی يادگاری ، خاطره
عشق يعنی لايق مريم شدن عشق يعنی با خدا همدم شدن
عشق يعنی جام لبريز از شراب عشق يعنی تشنگی ، يعنی سراب
عشق يعنی خواستن ، له له زدن عشق يعنی سوختن ، پر پر زدن
عشق يعنی سالهای عمر سخت
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دریا
خودش را با موج تعریف می کند
جنگل
خودش را با درخت
آسمان
خودش را با ستاره ها
و من
خودم را با تو تعریف میکنم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای دوست داشتن با من چون و چرا مکن
مگو ديوانه ای
بگذار فارغ از تمامی بندها عشق بورزم
بگذار بيرون از محدوده مکان و زمان تو را ديوانه وار دوست بدارم
مگر نه آن است که پرنده را عشق پرواز است
ماهی را عشق دريا...
خاک تشنه کوير محتاج آب
و بدينسان قلب من محتاج دوست داشتن
به من گرمی ببخش ٬ دست های مهربانت را به من بسپار و با من به سرزمين روياها بيا .
در آستانه فصلی سرد مرا به بهار دعوت کن .
بگذار تنها تو را ٬
هوای تو را در کنار خود احساس کنم .
مرا که دلزده از هر چه هست و نيست تنها به رويايی ميهمان کن
ارسال شده: جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۱:۳۸ ق.ظ
توسط ARMIN
درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی
پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت
از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای
ساختی و من آن را سرایی دیدم پر از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش
سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو
امروز نغمه ام بدرود است و بس .
. آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی
بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم
نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید
کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم
باز هم نگفتم درود؟
مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل
غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟
آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی
میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت
جفایت نبیند .
. میروم تا تو با تمامی لحظات چو بی من بودنی را دریابی. هیچ زنگاری جز با غم عشق
پینه نمیبندد . این بود راز بدرود من همیشگی. من چه با تو چه بی تو سرگشته کوچه های
رویای نگاهی هستم که روزی دستان عشق خیالیت برایم از آن قفسی ساخت تا من باشم
و ببینم با عشق هم میشود پوسید و مرد . کاش بعد از آن همه رویا و فریب آسمان برای تو از
باران بلا نسازد . کاش بعد از آن همه زخم عمیق خدا برایت غم نخواهد . کاش بعد از آن
دلریختگی های مدام قلبت ترکی بر ندارد . و کاش لحظه مرگم را نبینی تا ندانی ندیدن آینه
چشمان تو که برایم ترجمان عشق و زندگی و نفس و بودن بود مرا نفس به نفس کشت نبینی
تا مباد مبادگلبرگ گونه هایت دمی حتی سرخی شرم گیرد آمین.
ارسال شده: شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۴:۱۱ ق.ظ
توسط essi10
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين
شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد:
"هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد
پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:
"به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
ارسال شده: یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ
توسط Farhad3614
لحظه هاي بيکسي
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
ميتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
ميتونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگيمو آبي كنم
ميتونم رو شونههاي مردونت، دردامو با هقهقم خالي كنم
ميتونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
ميتونم قصهي ديوونگيمو، توي كوچههاي شهر داد بزنم
ميتونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
ميتونم زير پر ستارهها، واست از ليلي ومجنون بخونم
ميتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
ميتونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
ميتونه دستاي تو رو شونههام، خبر از يك شب يلدا رو بده
ميتونه بوسهي تو رو گونههام، واسه من نويد فردا روبده
ميتونه صداي گرم خندههات، همه قصههامو رؤيايي كنه
ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
ميتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونهي من تكيه كني
ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونهي عشقت بدونن
بذار از اينجا به بعد مردم ما منو مجنون تو شعرا بدونن
---------------------------------
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
---------------------------------------------------------------------------