صفحه 8 از 22
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
Leila خانم اين تاپيک مخصوص همين وقت هاست. اگه دوست داريد غم خود را بگوييد . مي گويند انسان با بيان مشکلات خود کمي سبک مي شود .
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ
توسط susan
من بر تمام دیوارهای قلبم
نامت را به یکی یکی قطره های اشکم .حک کرده ام
تو را تکرار کرده ام.
تکرار کرده ام
تکرار کرده ام...
تو را با هر نفسی.هر حرفی. واژه ای.اهی و اوایی تکرار کرده ام.
تو که نگاهت را. نفست را.اغوشت را
تو که حتی ارزویت را با خود برده ای .
باز هم خالی نگاه تو. دستان تو
باز هم خالی حضور تو...
تو را به کدامین حرف باید خواند
به کدامین اسمان
بی تو
می توان پرواز کرد...
به یاد ان روز که بر گور لحظه هامان نوشتم
"امدم
شقایقی. با داغ زاده
رفتم
خاکستری .با باد رفته...
susan 
ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۲۱ ب.ظ
توسط susan
برای امشب هنوز حرفی نیست!
کسی تا حالا شب هاشو بی بهانه شمرده؟ اصلا چی رو باید شمرد؟
اون وقت هایی که بیشتر از همیشه کسی رو میخواییم تنها تریم!(تنها ترم)بودنم هیچ جا باعث خوشحالی نبود. پس تنهاموندم.
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۴ ب.ظ
توسط saroman
در تنها ترین شب
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا............؟؟؟؟
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۷:۵۵ ب.ظ
توسط susan
تكيه بريار كردم
يار ناليدن گرفت
تكيه بر ديوار كردم
ديوار ناليدن گرفت
تكيه بر ديوار كردم
خاك بر فرقم نمود
خاك بر فرقش بشيند
آنكه يار را از من گرفت
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۲۱ ب.ظ
توسط hichkas
غم اگر به کوه گويم بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني نتوان کشيد باري
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۴:۱۷ ب.ظ
توسط susan
گريه کن براي قولي که بهش هيچوقت عمل نشد واسه مشکلاتي که، بودش و هست و حل نشد گريه کن ، واسه همه ،
واسه خودت ، براي من... توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن گريه کن تا آينه شه باز اون چشاي روشنت واسه موندن لازمه ،
فداي گريه کردنت
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۷:۳۷ ب.ظ
توسط hichkas
گریه نمی کنم برای رفته ها
گریه نمی کنم برای تموم شده ها
گریه نمی کنم اصلا برای آزردگیها
گریه نمی کنم برای اهانت کننده ها
فقط کمی رنجیده شدم همش همین
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۳۸ ب.ظ
توسط susan
از هزار توی پر خم زندگی
تنها یک نگاه
تنها یک ندا
ما را بهم پیونذ می زند.
از هزار توی پوچ ارزوها
تنها یک اه
یک نگاه
حقیقت را به هیچ پیوند می زند.
برای پیوند من و تو
مقدس ترین سروده ها هم
جز اهی بی پناه نبوده اند.
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۳:۵۳ ب.ظ
توسط hichkas
درونم از غصه و ماتم
مثال روح بی خوا ب است
دلم غمگین
تنم سنگین
سرابی در چشم رنگین
خودم شرمگین
از این ننگی که در خواب است
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۶:۳۷ ب.ظ
توسط susan
وقتی که به دنیا امدم رو دستم نوشته شده بود تنها برای ...............
وقتی که بزرگ شدم همیشه به دنبال ادامه جمله بودم
از هرکسی پرسیدم میگفتن یه نیمه گمشدست باید به دنبال تو باشم
منم به این امید که جمله من به تنها برای تو خطم میشه
رفتم به دنبال نیمه گمشدم
اره پیدا کردمو رو دستم نوشتم تو ولی این تو بعد یه مدت کوتاه پاک شد
بعد فهمیدم او تو نبود که جمله رو تموم میکرد
بلکه
تنها برای همیشه
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۲۴ ب.ظ
توسط susan
نگاه کردن به تو آسان نیست
چراغ را خاموش کن
در تاریکی اتاق
فکرهام
مثل یک جریان سیال
روی دود سیگار تو سوار می شوند
سقف پر می شود
از اسلیمی های اژدری
می ترسم
از شمسه ای که نام تو را در آغوش نگیرد
می ترسم از شرفه ها
از این همه فیروزه و لاجورد
بی نگاه تو
دستهام رد پای تو را گم میکند
لای این همه برگ و بوته
می ترسم
از زندگی
susan 