صفحه 8 از 19
ارسال شده: چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۲ ب.ظ
توسط hichkas
عاشق شدم در راه تو *در دولت بيدار تو
عشق اول کار منست * مجنون شدن راه منست
در کار عشق انکار نيست * مجنون شدن هم عار نيست
مجنون حواست جمع کن اين ره رهي هموار نيست....................................
--------------------------
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم."
---------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجار نمي باشد.
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۱:۴۵ ب.ظ
توسط susan
از خود می پرسم:نخستين زمزمه عشق کجا بود؟
آيا خدا اولين عشق را خواست؟
نه!عشق نياز است و او نيازمند نيست.
آدم و حوا؟
نه! آن دو همسرايانی اجباری بودند بی حق انتخاب!
...پس چه؟
خدا دل را آفريد
شيطان
عشق ايجاد کرد
و
انسان
اين حماقت بر دل گرفت!
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۲:۴۰ ب.ظ
توسط hichkas
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...
ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۳:۵۰ ب.ظ
توسط hichkas
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی ديده بر درب دوختن
عشق يعنی در فراغش سوختن
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۳:۱۰ ب.ظ
توسط achachi98
آه ای زندگی منم که هنوز....با همه پوچی از تو لبریزم....نه به فکرم که رشته پاره کنم....نه به آنم که از تو بگریزم....همه ی ذرات جسم خاکی من....از تو،ای شعر گرم،در سوزند....آسمان های صاف را مانند....که لبالب ز باده ی روزند....با هزاران جوانه می خواند....بوته ی نسترن سرود ترا....هر نسیمی که می وزد در باغ....می رساند به او درود ترا....من ترا در تو جست و جو کردم....نه در آن خواب های رویایی....در دو دست تو جست و جو کاویدم....پر شدم،پر شدم ز زیبایی....پر شدم از ترانه های سیاه....پر شدم از ترانه های سپید....از هزاران شراره های نیاز....از هزاران جرقه های امید....حیف از آن روزها که من با خشم....به تو چون دشمنی نظر کردم....پوچ پنداشتم فریب ترا....ز تو ماندم،ترا هدر کردم....غافل از اینکه تو بجایی و من....همچو آبی روان که در گذرم....گمشده در غبار شوم زوال....ره تاریک مرگ می سپرم....آه،ای زندگی من آینه ام....از تو چشمم پر از نگاه شود....ورنه گر مرگ بنگرد در من....روی آینه ان سیاه شود....عاشقم،عاشق ستاره ی صبح....عاشق ابرهای سرگردان....عاشق روزهای بارانی....عاشق هرچه نام توست بر آن
ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۵ ب.ظ
توسط hichkas
اگر در قلبتان عشق باشد٬ می توانيد هر روز معجزه کنيد...
ارسال شده: یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۹:۱۳ ب.ظ
توسط hichkas
من از سرزمینی می ایم
سرا پا عشق
سرزمین مرغکان عاشق
سرزمینی که تنها یک رنگ بر آن حکومت می کند:
"سفید"
رنگ پکی ها
رنگ خلوص
رنگ بی رنگ بودن
بی ریا بودن
بی غل و غش بودن
کبوتران سرزمین من همه سفیدند
دریاچه های زلال سرزمینم
با رقص قوهای سفید
عشق را به بی رنگی دعوت می کنند
و
نجابت در سفیدی اسبان سرزمینم
خودی نشان می دهد
ترا به این سرزمین دعوتی ست
ترا آغوش به روی تمام سفیدی ها بازست
بیا به سرزمین پکی ها قدم بگذار
و
بیاموز بی رنگ بودن را
و
فریاد زن :
" من همان بی رنگ بی رنگم
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۲۴ ق.ظ
توسط Montana2100
عشق چيست؟
حديثي است كه با يك نگاه آغاز و با يك لبخند بيشتر و با يك بوسه به اوج و بالاخره با چند قطره اشك به پايان مي رسد.
-------------------
عشق!
عشق تكرار آفرينشه؛
عشق سخن گفتن با نگاهه؛
زيبايى عشق به سكوته نه فرياد؛
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه؛
زيبايى عشق به تحمله، نه خرد شدن و فرو ريختن؛
عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياى سراب معشوق قدم به جلو ميذاره؛
عـشق خياليست كه اگـه بـه واقعيت برسه ديـگه طعـم شيرينـشو از دست مـيده؛
عشق راه ناهمواريه كه وقتى ازش گذشتى و تمام سختيها رو پشت سر گذاشتى ميرسى به جايى كه اصلاً تصور نمىكردى آخرش اين باشه، مثل كسى كه از كوهى بالا ميره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟ لذتش فقط اميد و رؤياى رسيدن به اون بالاست وقتى رسيدى مىبينى هيچى پشت كوه نبوده و نيست. نااميد و خسته ميشينى به اين همه راهى كه اومدى فكر مىكنى. البته اگه بين راه سقوط نكنى.
----------------------------
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۶:۳۸ ب.ظ
توسط hichkas
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
------------------------
نام من عشق است آيا می شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟
با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟
راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟
اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟
می شناسد چشم هايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رود هاي روح دريا مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟
در کفه فرهاد تيغه من نهادم من
من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
من همانم آشناي سال هاي دور
رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟
ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجاز نمي باشد. لطفا رعايت کنيد.
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۷ ب.ظ
توسط hichkas
به آنکه حتي دشنه اش را عاشقم
چون دوستت می دارم
حتي آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند
غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز میمانم
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانندهی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث بردهاند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ
توسط hichkas
تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بکند کوه درد و غم این سیل
چنین که گریه کند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می کشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین که گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی کن و بازآ بمان با من
چه سالها که گذشت و نرفتی از یادم
هنوز عشق تو این عشق جاودان با من
ارسال شده: سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۵:۳۶ ب.ظ
توسط hichkas
پسرم ! چکاره می شوی ؟
مثل مادرم عاشق
عاشق چه می شوی پسرم ؟
رنگین کمان خنده
روی سپیدی دندان کودکم
به رقص بادبادکی که سوار باد می شود
به مقصد خورشید