صفحه 9 از 22

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۴۳ ق.ظ
توسط susan
دلخوشی هام اندک اند و کوچک....می تونم همشون رو تو مشتم بگیرم و محکم فشار بدم که مبادا گم بشن....باید خیلی مواظب باشم....روزی ۱۰۰ بار مشتم رو با وحشت باز می کنم که مطمعن شم هنوز اونجان یا نه....تازه وقتی یکی یکی حاضر غایب شون می کنم نفس راحتی می کشم و تو دلم می گم....خدایا شکرت..نه بلند بلند میگم...خدایاااااا شکرت...شکرت...شکرت که از این بدتر نشد.

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۴۸ ق.ظ
توسط saroman
تو کجایی

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ی جدايی

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۱ ب.ظ
توسط hichkas
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۳ ب.ظ
توسط susan
یادهایمان اگر تو را با خود نبرند

من می برم

به سبب همان عاشقیت که هم تو می دانی و هم من

هیج خیابانهای آن خوالی را که بی خیال و عاشق تویش پرسه می زدیم اگر خیابان آن حوالی

چشمش را بست و تو را ندید تا از من بگیردت من تز تو نمی گذرم نه از تو نه از تمام آن

خیابانهای پر درخت که خاطره ای از ما و غش غش خنده هایمان دارند ولی لعنت به خط کشی

نا برابر مرزها که تو را از من دور کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۰۹ ب.ظ
توسط susan
کر بودن چه عالم غریبیست ! انگار که در حباب باشی همه صداها گنگ است و نا مفهوم! آخ!!!!!!
susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ
توسط hichkas
چشمانش را ببوس
اگر چه دیگر نمی تابد
میان سکوت ها
میان پرخاش ها
میان فاصله ی دراز و
شکجه ی بی اجر
میان خاطره و افسوس
صبور و سمج ، گاهی
سپیده دم ها اخم می کند
غروب ها می بارد
پلک به هم نمی گذارد
مرز ندارد
در فرصت عشق تا آزادی
پاس لحظه ای شادی
چشمانش را ببوس
زهر سبز را بنوش

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۱:۱۵ ب.ظ
توسط saroman
ای کاش


ای کاش قلب خاک ارامگاه انسان نبود.

ای کاش طوفان غم درخت زندگی را نمی شکست

وزیشه سعادت را در اب بدیها ابیاری نمی کرد.

ای کاش ابر بودم تا بر زمین های خشک باران را هدیه می کردم.

ای کاش رودی بودم تا با جوش وخروش سکوت را از میان عاشقان دوست بر می گرفتم.

ای کاش زورقی بودم شناور در دریای زندگی هر چه کوچک اما وسیله ای برای رسیدن

به ساحل کامیابی.

ای کاش خورشید بودم تا پس از غروب غم طلوع زرین عشق را نوید می دادم.

ای کاش ماه بودم وچراغی بودم در دل تا ریک شب.

ای کاش سکوت بودم و قلب سیاه ظا لمین .

ای کاش چشمه زلال وجودم به لجنزار معصیت نمی امیخت.

ای کاش عاشقان وفا نمی شکستند.

ای کاش اشکم صدای درونم را منعکس می کرد.

ای کاش شاد بودم در رویاهایم ودر زندگیم.

ای کاش رویاها مرا درک می کردند.

ای کاش واقعیت امید در وجودم زنده می ماند.

ای کاش روزگار حسود نبود وتحمل دیدن خو شیهایم را داشت.

ای کاش قطره شبنمی بودم در دریای عشق.

ای کاش عشقم را نمی کشتند وصفای ارزویم را با با چشم دل می پذ یرفتند.

ای کاش احساسم را می کشیدم و انوقت به همه می گفتم:

در دل من قلبی است پر از امید به فردای اخر.

ای کاش طاقت ماندن در قفس دلتنگی را داشتم.

ای کاش در لغتنامه ام وفا را می یافتم انوقت انرا همانند گلی زیبا در اغوش می گرفتم.

ای کاش...........................

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۹:۱۷ ب.ظ
توسط hichkas
بیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۱ ب.ظ
توسط saroman
خنده و گريه

لحظه ها و تنها لحظه هاست كه در خاطر مي ماند. تمام بودن ما براي اين لحظه هاست.لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفس كشيدن هم به ما نمي دهد و صورتمان سرخ و پهن مي شود و از حال مي رويم. لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي ايد و قطره هاي اشك به داد صورت گرد گرفته مان ميرسد و چه درخششي دارند چشمان پس از باران!

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۱:۱۲ ب.ظ
توسط susan
چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .

چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.

چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.

چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا صدای آن را بشنود.

susan :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۹:۰۸ ب.ظ
توسط susan
کسی از شماها آن یکی بال مرا ندید که کجا و کی روزگار آنرا با درد از تن من چید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۲:۰۹ ب.ظ
توسط susan
خیالت را راحت کنم

دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود

دارم بخشیدن را به نخ می کشم

صبر را خجالت می دهم

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کردن قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم


susan :razz: