صفحه 1 از 1

ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....

ارسال شده: شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ ق.ظ
توسط كيارش
آنها چگونه میفهمند کلام آن بیسیمچی را که در آخرین لحظات زندگیش پشت بیسیم گفت:
عراقی ها خاکریز را گرفته اند تیر خلاصی میزنند باید موج بیسیم را تغییر دهم ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید از ما راضی باشد...
هر کاری از دستمان برمی آمد کردیم...


[External Link Removed for Guests]

Re: ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....

ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱, ۷:۴۵ ق.ظ
توسط كيارش
به امام علاقه خاصى داشت و در باره امام زياد صحبت مى‏كرد. هميشه مى‏گفت: «بخاطر اينكه من يتيم بزرگ شدم امام بجاى پدرم مى‏باشد»، در وصيت‏نامه‏اش نوشته شده بود: «سلامم را به رهبرم برسانيد و به او بگوئيد كه من جوان بودم و در اوج زندگى 3 آرزو بيش نداشتم اول: زيارت كربلا و قبر شش گوشه اباعبداللّه‏ يا زيارت اباعبداللّه‏ در آخرت، دوم: زيارت چهره‏ مبارك آقا و سرور و مولايم منجى عالم بشريت امام زمان مهدى موعود (عج) سوم: زيارت چهره پر تقوا و زجر كشيده رهبرم، قائدم، امامم و پدرم كه توفيق حاصل نشد.
اين را هم به رهبرم بگوئيد كه من تا آخرين قطره خون در سنگر ماندم و در هر جائى كه بود تا جاى ممكن مدافع حق بودم تا خدايم و اسلامم و رهبرم را ناراحت نكرده باشم و آنها را در تنگنا نبينم... انشاء اللّه‏ كه دِينم را ادا كرده‏ام،...» او شهيد «حسن صفائى» بود كه در منطقه مهران در اوايل سال 65 الهى شد. روحش شاد.

مهدى شهر ـ به نقل از خواهر شهيد - شنبه 29/2/80 ـ شماره 22199 ـ اطلاعات

تصویر

Re: ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....

ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱, ۸:۳۹ ب.ظ
توسط نجف47
بسمه تعالی

با سلام

شهادت نردبان آسمان بود.....

خوشا آنانکه به خون آغشته به دیدار یار رفتند....

تصویر

تصویر

تصویر



خدا خیرت بده آقا کیارش عزیز. این چندوقته خودم که بدجوری هوایی بودم ، با دیدن این تاپیک زیبا هوایی تر شدم. همین چند وقت پیش (حدود یه ماه)یه خط شعر از یکی دوستان و همرزمان شهیدم که قبل از شهادتش نگاشته بود دیدم که در جوابش یه غزل نوشتم ...البته هنوز فرصت ویرایشش بهم دست نداده....ولی دلم نیومد اینجا ننویسمش....

با یاد همـــرهـــان که دلـــــم تنگ میشود.........دنیا برای این همـــــه غـــــم تنگ میشود

با اینکه در فشار و اسیــر زمـــانـــه ام!.............اما اتـــاق خاطــــــــره کـــــم تنگ میشود

هر دَم ورق که میخورد این دفتر خوشی.........رود است گونــــه، که نــم نــم تنگ میشود

از اینکه جـــــا گذاشته ایدم در ایــن قفــــس.........بــاور کنیــــد عرصه به آدم تنگ میشود

به نان و آن نمک که سر یک سفره خورده ایم.........با یاد آن روزها دل، قسم تنگ میشود

با یادتـــــان که مرور میکنم آن خاطـــرات را...........بــــاور کنید دلم برای خودم تنگ میشود.......

م.ک.نجف47....

یا علی مدد.