اين فوتبال بي حرمت را رها كن
ارسال شده: یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۱۰ ب.ظ
ايرانيان انسانهاي خوبي هستند، انسانهايي خونگرم، مهماننواز، يكرنگ، يكدل، دوستداشتني، عاشق همنوع، ياريرسان... اما همان قدر كه خلق و خوي خوب انساني داريم، در كنار آن خلق و خوهاي بد هم داريم، حسوديم، در مواقع لزوم قدر يكديگر را نداريم و از همه مهمتر قدرنشناس هستيم... اگر قدرنشناس نيستيم و كسي اين واژه را قبول ندارد، حتما پس از بازي پرسپوليس – سايپا در عصر روز گذشته باور كرديم كه ما قدر نشناسيم.
الفاظ ركيك و دشنامهاي ناموسي به مردي كه يك عمر براي فوتبال اين كشور افتخارآفريني كرد. واقعا گناه علي دايي ديروز چه بود؟ اينكه مربي شده بود؟ اين كه ديروز دو گل در مقابل تيم سابقش به ثمر رساند؟ اينكه ديروز در سن 37 سالگي، عالي بازي كرد، خوب دويد، پاس داد، حركات تكنيكي انجام داد، اين كه نشان داد در سن 37 سالگي هنوز دود از كنده بلند ميشود؟ واقعا گناه دايي چه بود كه اين چنين مورد دشنام قرار گرفت؟
آنهايي كه ديروز در ورزشگاه بودند و تماشاگر واقعي! اين بازي بودند، صدبار بر اين فوتبال لعنت فرستادند كه چه طور با يك بازيكن ملي و پرافتخارترين مليپوش كشور، اين چنين رفتار ميكنند. ديروز بارها و بارها، دشنامهاي ركيك نثار دايي و خانوادهاش شد و عجيب اينكه كارگردان تلويزيوني، پس از چند ثانيه صداي تصوير را كم كرد، او زماني صدا را كم كرد كه خيلي از ايرانياني كه پاي اين جعبه جادويي نشسته بودند، آنچه را كه ميشنيدند، باور نميكردند، يعني اين همه قدرنشناس... مشكل در كجاست؟
فرد يا جامعه؟ فرهنگ يا بيفرهنگي؟... اصلا آنهايي كه اين چنين به دايي دشنام دادند، با واژه «فرهنگ» و «تربيت» آشنايي داشتند. «علي دايي» مگر در حق اين تماشاگرنماها كه ديگر حتي نبايد نامشان را حتي «تماشاگرنما» هم گذاشت چه بدي كرده بود؟ آنهايي كه ديروز بازي را ديدند، بارها به حال اين فوتبال تاسف خوردند كه، قدرنشناسي خود را به بهترين وجه ممكن نشان داديم.
آيا دشنام به علي دايي تنها به خاطر گل زدن پرسپوليس بود؟ همين چند سال پيش بود كه در ديدار صباباتري با پرسپوليس و استقلال كه دايي با لباس صبا بود، چنين اتفاقي افتاد. چند سالي است كه موجي جريانساز عليه دايي شكل گرفته و افرادي در پشت پرده كه سالها به موفقيتهاي دايي حسادت ميكردند، بالا رفتن سنش را بهانهاي براي تخريب او قرار دادهاند، همانهايي كه ميگفتند دايي به خاطر به ثمر رساندن گل به تيمهاي نپال، بنگلادش، چين تايپه و... آقاي گل جهان شده است، اما همانها ديدند كه هفته پيش تيم ايران با تركيب جامجهاني به جز دايي نتوانست بيش از دو گل، آن هم توسط يك هافبك به پيروزي برسد. پس كو آن آقايان گلزن ليگ برتر كه دائما ميگفتند ما بايد فيكس تيم ملي شويم و باشيم... همانهايي كه ميگفتند سن دايي بالا رفته است و به درد تيم ملي نميخورد، اما ديروز ديدند كه دايي با چه انگيزهاي بازي كرد و علاوه بر آن هوش سرشار خود را در مربيگري به اثبات رساند. به خودمان بياييم، عليه دايي جو درست نكنيم، خودمان ميدانيم و شما هم ميدانيد كه تماشاگران، ديروز تحريك شده بودند، به خاطر ماهها و سالها جريان انداختن عليه او... يك عمر عليه دايي نوشتيم و گفتيم و البته او هم در اين ميان جنگيد و ماند و مقاومت
كرد، البته به حق... امروز كه او، اين گلادياتور جنگجو در حال آويختن كفشهاست، كمتر بازيكني را ميتوانيم پيدا كنيم كه حتي با پيري دايي قياس شود و با دايي مسن بتواند رقابت كند.
نگارنده پس از ديدن اين بازي تا ساعت يك نصفه شب، دچار عذاب وجدان شدم و خاطرات يك عمر خوشحالي كه دايي براي اين ملت به ارمغان آورد را در ذهن مرور كردم. عطش فراواني داشتم، خوابم نميبرد، بيدار شدم، درب يخچال را باز كردم و يك ليوان آب پرتقال ريختم و قلم را در دست گرفتم، همان قلمي كه سالهاست دوستاندشمننما و دشمنان دايي عليه او به كار ميبرند و او همچنان به حق صبوري ميكند. بازي با سايپا را چند بار در ذهنم مرور كردم، همين طور بازي ايران با چين تايپه را... دايي به هنگام بازيگري دو آلترناتيو جدي داشت، دو بازيكن بودند كه هميشه توسط اين و آن هميشه تهديدي براي او محسوب ميشدند و در روي كاغذ از جانشينان او ياد ميشد...
اما همانها كه امروز فرصت در اختيارشان قرار گرفته نتوانستهاند جانشينان خوبي براي وي باشند و كمكم ميرود تا همه نگاههاي منفي نسبت به دايي به نگاههايي مثبت توام با خاطرات خاصي براي اين گلادياتور تبديل شود. امثال علي كريمي و رضا عنايتي هرگز نتوانستند جاي خالي شهريار را پر كنند، چون يكي از آنها به لحاظ تعصب و مليگرايي نسبت به دايي كم آورد و ديگري پس از يك عمر آقاي گلي، حالا حتي به چين تايپه هم نميتواند گل بزند تا تفاوت يك بازيكن ملي و بينالمللي را بازيكني كه به ميلان در سن سيرو هم گل زده را متوجه شود.
* * *
به ياد ميآورم زماني كه در آرمينيا بيلفلد آلمان بازي ميكرد و فيكس هم بود، هفتههاي مديدي را روي آسمان گذراند تا از
قلب آلمان تا شرق دور در آسيا را طي كند تا با ايران باشد و بجنگد و كم نياورد، در حالي كه همان زمان بازيكن ذخيره فلان باشگاه براي تيم ملي كلاس ميگذاشت...
او حتي وقتي مقابل مالديو و نپال و ماكائو هم به ميدان ميرفت پر از انگيزه بود و به چيزي جز باز كردن دروازه حريفان فكر نميكرد. علي دايي از همه اينها كه امروز ادعاي بزرگي دارند هم بزرگتر بود و از آقاي گلي در آسيا تا آقاي گلي در جهان و حضور در تيم منتخب دنيا و بازي مقابل ميلان و چلسي و... را تجربه كرده بود، ولي با اين حال، هرگاه قرار ميشد به دعوت مربيان تيم ملي به ايران بيايد، ميآمد و با تمام وجودش هم ميآمد، حتي اگر حريف تيمهاي ضعيف آسيايي باشد... هفته پيش ديديم در بازي با چين تايپه يك عده لژيونر بيتفاوت، عصبي و بيخيال را كه از آمدنشان عصبي بودند و اين عصبانيت از نوع فوتبالشان مشخص بود.
رضا عنايتي قرار بود خودش را جانشين دايي كند و حتي اين را حق خود ميدانست، اما ديديم مقابل چين تايپه، سوريه و كره كه او مرد روزهاي بينالمللي نيست و بيهوده برخي كارشناسان و اهل قلم جريانساز عليه دايي، از او به عنوان بازيكني آلترناتيو و حق خورده نام ميبردهاند.
لااقل بايد پنجاه سال ديگر صبر كنيم تا دوباره يكي مثل دايي براي ايران متولد شود كه هم نماد تعصب باشد و هم ماشين گلزني...
شما كه حالا اين مطالب را ميخوانيد به واقع چه خاطرهي بدي از دايي به ياد داريد، تماشاگراني كه ديروز به دايي دشنام ميدادند، كدام بازيكن ملي را به ياد ميآورند كه مانند دايي خوشحالي ملي به آنان تقديم كرده است، آيا در ماه مبارك رمضان، ماه عبادت و نيايش و دوري از معصيت، بايد با چنان دشنامهايي از دايي پذيرايي ميكرديم، بايد پاسخ يك عمر تلاشهاي او را چنين ميداديم، انسانهايي كه ديروز در ورزشگاه چنين بلايي بر سر اسطوره فوتبال كشورشان آوردند، نام خود را چه ميگذارند، يك مشت انسان بيفكر چه توجيهي براي حركت ديروز خود دارند؟ آيا آنها حق دارند كه نامشان را مومن بگذارند، آنهم در ماه خدا... ساعت 2 بامداد است، 7 صبح بايد از خواب بلند شوم، اما خوابم نميآيد، نميدانم بايد با چنين برخوردي، چگونه برخوردي كرد؟ نميدانم كدام مسئول قضايي با چنين افراد بيفرهنگي برخورد خواهد كرد... شايد بگويند پرسپوليس هم مثل استقلال از دو بازي يا يك بازي محروم شود... اما در سر آن افراد بيفكر تاثيري خواهد داشت، آناني كه حتي به ناموس يك بازيكن ملي هم رحم نميكنند...
براي نوشتن درباره دايي، قلم همچنان ياري ميكند، اما براي كه بنويسم، براي اين بيمهريها بنويسم، قلم ياري ميدهد، اما انگشتان دست، از نوشتن بيشتر شرم دارد... و در پايان چند جمله براي عليدايي، نه تنها به اين خاطر كه دوست چندين و چند سالهام است، براي مردي كه سال ها اسوه تعصب و غيرت بود، براي مردي كه بارها خوشحالي را به مردم كشورش هديه كرد...
علي ترو خدا تو تمامش كن... تا چه زمان ميخواهي اين بيحرمتيها را تحمل كني... علي اين موج تمام شدني نيست، حداقل براي تو ديگر ثابت شده... پس حداقل به خاطر خانوادهات تو تمامش كن... ميدانم كه به فوتبال عشق ميورزي، اگر چه هميشه ميگفتي به اين مردم عشق ميورزم... كدام مردم... اين مردمي كه ديروز سكه يك پولت كردند، اين مردمي كه به خود اجازه دادند مقابل دوربينهاي تلويزيوني بيحرمتي كنند... كدام مردم، آنهايي كه ميگويند پهلوان زنده را عشق است گرچه تو ديروز حال ثابت كردي كه پهلوان زندهاي و هنوز هم مي تواني در ميادين سبز حرف اول و آخر را بزني. علي به خاطر حرمت خانوادهات هم كه شده تمام كن. شهريار، كفشهايت را روي بند بينداز تا ما همچنان به ياد كفشهايت زندگي كنيم. به عنوان دوستت ديگر طاقت چنين بيحرمتيهاي را ندارم، تو هم نداري... ول كن اين فوتبال لعنتي را... علي به خودت بيا، عشق مردم را فراموش كن، همانطور كه آنان فراموش كردند، از عشق خودت «فوتبال» هم صرف نظر كن و اين فوتبال را بسپار به مردان بازي در چين تايپه كه جاي «نبوغ» تو را دائما خالي ميكنند، جاي خودت را بسپار به فوتباليستهاي تازه به دوران رسيدهاي كه روزي صد بار دوست دارند «عليدايي» شوند، اين فوتبال را بسپار به همان مردماني كه اصل براي آنان بيحرمتي است... پهلوان، اسطوره، افسانه، تعصب، تو رو خدا ديگر تمامش كن كه ديگر طاقت اين بيحرمتيها را ندارم و هستند كساني مثل من كه ديگر آنان هم چنين تحملي ندارند... خداوند همه را به راه راست هدايت كند.
الفاظ ركيك و دشنامهاي ناموسي به مردي كه يك عمر براي فوتبال اين كشور افتخارآفريني كرد. واقعا گناه علي دايي ديروز چه بود؟ اينكه مربي شده بود؟ اين كه ديروز دو گل در مقابل تيم سابقش به ثمر رساند؟ اينكه ديروز در سن 37 سالگي، عالي بازي كرد، خوب دويد، پاس داد، حركات تكنيكي انجام داد، اين كه نشان داد در سن 37 سالگي هنوز دود از كنده بلند ميشود؟ واقعا گناه دايي چه بود كه اين چنين مورد دشنام قرار گرفت؟
آنهايي كه ديروز در ورزشگاه بودند و تماشاگر واقعي! اين بازي بودند، صدبار بر اين فوتبال لعنت فرستادند كه چه طور با يك بازيكن ملي و پرافتخارترين مليپوش كشور، اين چنين رفتار ميكنند. ديروز بارها و بارها، دشنامهاي ركيك نثار دايي و خانوادهاش شد و عجيب اينكه كارگردان تلويزيوني، پس از چند ثانيه صداي تصوير را كم كرد، او زماني صدا را كم كرد كه خيلي از ايرانياني كه پاي اين جعبه جادويي نشسته بودند، آنچه را كه ميشنيدند، باور نميكردند، يعني اين همه قدرنشناس... مشكل در كجاست؟
فرد يا جامعه؟ فرهنگ يا بيفرهنگي؟... اصلا آنهايي كه اين چنين به دايي دشنام دادند، با واژه «فرهنگ» و «تربيت» آشنايي داشتند. «علي دايي» مگر در حق اين تماشاگرنماها كه ديگر حتي نبايد نامشان را حتي «تماشاگرنما» هم گذاشت چه بدي كرده بود؟ آنهايي كه ديروز بازي را ديدند، بارها به حال اين فوتبال تاسف خوردند كه، قدرنشناسي خود را به بهترين وجه ممكن نشان داديم.
آيا دشنام به علي دايي تنها به خاطر گل زدن پرسپوليس بود؟ همين چند سال پيش بود كه در ديدار صباباتري با پرسپوليس و استقلال كه دايي با لباس صبا بود، چنين اتفاقي افتاد. چند سالي است كه موجي جريانساز عليه دايي شكل گرفته و افرادي در پشت پرده كه سالها به موفقيتهاي دايي حسادت ميكردند، بالا رفتن سنش را بهانهاي براي تخريب او قرار دادهاند، همانهايي كه ميگفتند دايي به خاطر به ثمر رساندن گل به تيمهاي نپال، بنگلادش، چين تايپه و... آقاي گل جهان شده است، اما همانها ديدند كه هفته پيش تيم ايران با تركيب جامجهاني به جز دايي نتوانست بيش از دو گل، آن هم توسط يك هافبك به پيروزي برسد. پس كو آن آقايان گلزن ليگ برتر كه دائما ميگفتند ما بايد فيكس تيم ملي شويم و باشيم... همانهايي كه ميگفتند سن دايي بالا رفته است و به درد تيم ملي نميخورد، اما ديروز ديدند كه دايي با چه انگيزهاي بازي كرد و علاوه بر آن هوش سرشار خود را در مربيگري به اثبات رساند. به خودمان بياييم، عليه دايي جو درست نكنيم، خودمان ميدانيم و شما هم ميدانيد كه تماشاگران، ديروز تحريك شده بودند، به خاطر ماهها و سالها جريان انداختن عليه او... يك عمر عليه دايي نوشتيم و گفتيم و البته او هم در اين ميان جنگيد و ماند و مقاومت
كرد، البته به حق... امروز كه او، اين گلادياتور جنگجو در حال آويختن كفشهاست، كمتر بازيكني را ميتوانيم پيدا كنيم كه حتي با پيري دايي قياس شود و با دايي مسن بتواند رقابت كند.
نگارنده پس از ديدن اين بازي تا ساعت يك نصفه شب، دچار عذاب وجدان شدم و خاطرات يك عمر خوشحالي كه دايي براي اين ملت به ارمغان آورد را در ذهن مرور كردم. عطش فراواني داشتم، خوابم نميبرد، بيدار شدم، درب يخچال را باز كردم و يك ليوان آب پرتقال ريختم و قلم را در دست گرفتم، همان قلمي كه سالهاست دوستاندشمننما و دشمنان دايي عليه او به كار ميبرند و او همچنان به حق صبوري ميكند. بازي با سايپا را چند بار در ذهنم مرور كردم، همين طور بازي ايران با چين تايپه را... دايي به هنگام بازيگري دو آلترناتيو جدي داشت، دو بازيكن بودند كه هميشه توسط اين و آن هميشه تهديدي براي او محسوب ميشدند و در روي كاغذ از جانشينان او ياد ميشد...
اما همانها كه امروز فرصت در اختيارشان قرار گرفته نتوانستهاند جانشينان خوبي براي وي باشند و كمكم ميرود تا همه نگاههاي منفي نسبت به دايي به نگاههايي مثبت توام با خاطرات خاصي براي اين گلادياتور تبديل شود. امثال علي كريمي و رضا عنايتي هرگز نتوانستند جاي خالي شهريار را پر كنند، چون يكي از آنها به لحاظ تعصب و مليگرايي نسبت به دايي كم آورد و ديگري پس از يك عمر آقاي گلي، حالا حتي به چين تايپه هم نميتواند گل بزند تا تفاوت يك بازيكن ملي و بينالمللي را بازيكني كه به ميلان در سن سيرو هم گل زده را متوجه شود.
* * *
به ياد ميآورم زماني كه در آرمينيا بيلفلد آلمان بازي ميكرد و فيكس هم بود، هفتههاي مديدي را روي آسمان گذراند تا از
قلب آلمان تا شرق دور در آسيا را طي كند تا با ايران باشد و بجنگد و كم نياورد، در حالي كه همان زمان بازيكن ذخيره فلان باشگاه براي تيم ملي كلاس ميگذاشت...
او حتي وقتي مقابل مالديو و نپال و ماكائو هم به ميدان ميرفت پر از انگيزه بود و به چيزي جز باز كردن دروازه حريفان فكر نميكرد. علي دايي از همه اينها كه امروز ادعاي بزرگي دارند هم بزرگتر بود و از آقاي گلي در آسيا تا آقاي گلي در جهان و حضور در تيم منتخب دنيا و بازي مقابل ميلان و چلسي و... را تجربه كرده بود، ولي با اين حال، هرگاه قرار ميشد به دعوت مربيان تيم ملي به ايران بيايد، ميآمد و با تمام وجودش هم ميآمد، حتي اگر حريف تيمهاي ضعيف آسيايي باشد... هفته پيش ديديم در بازي با چين تايپه يك عده لژيونر بيتفاوت، عصبي و بيخيال را كه از آمدنشان عصبي بودند و اين عصبانيت از نوع فوتبالشان مشخص بود.
رضا عنايتي قرار بود خودش را جانشين دايي كند و حتي اين را حق خود ميدانست، اما ديديم مقابل چين تايپه، سوريه و كره كه او مرد روزهاي بينالمللي نيست و بيهوده برخي كارشناسان و اهل قلم جريانساز عليه دايي، از او به عنوان بازيكني آلترناتيو و حق خورده نام ميبردهاند.
لااقل بايد پنجاه سال ديگر صبر كنيم تا دوباره يكي مثل دايي براي ايران متولد شود كه هم نماد تعصب باشد و هم ماشين گلزني...
شما كه حالا اين مطالب را ميخوانيد به واقع چه خاطرهي بدي از دايي به ياد داريد، تماشاگراني كه ديروز به دايي دشنام ميدادند، كدام بازيكن ملي را به ياد ميآورند كه مانند دايي خوشحالي ملي به آنان تقديم كرده است، آيا در ماه مبارك رمضان، ماه عبادت و نيايش و دوري از معصيت، بايد با چنان دشنامهايي از دايي پذيرايي ميكرديم، بايد پاسخ يك عمر تلاشهاي او را چنين ميداديم، انسانهايي كه ديروز در ورزشگاه چنين بلايي بر سر اسطوره فوتبال كشورشان آوردند، نام خود را چه ميگذارند، يك مشت انسان بيفكر چه توجيهي براي حركت ديروز خود دارند؟ آيا آنها حق دارند كه نامشان را مومن بگذارند، آنهم در ماه خدا... ساعت 2 بامداد است، 7 صبح بايد از خواب بلند شوم، اما خوابم نميآيد، نميدانم بايد با چنين برخوردي، چگونه برخوردي كرد؟ نميدانم كدام مسئول قضايي با چنين افراد بيفرهنگي برخورد خواهد كرد... شايد بگويند پرسپوليس هم مثل استقلال از دو بازي يا يك بازي محروم شود... اما در سر آن افراد بيفكر تاثيري خواهد داشت، آناني كه حتي به ناموس يك بازيكن ملي هم رحم نميكنند...
براي نوشتن درباره دايي، قلم همچنان ياري ميكند، اما براي كه بنويسم، براي اين بيمهريها بنويسم، قلم ياري ميدهد، اما انگشتان دست، از نوشتن بيشتر شرم دارد... و در پايان چند جمله براي عليدايي، نه تنها به اين خاطر كه دوست چندين و چند سالهام است، براي مردي كه سال ها اسوه تعصب و غيرت بود، براي مردي كه بارها خوشحالي را به مردم كشورش هديه كرد...
علي ترو خدا تو تمامش كن... تا چه زمان ميخواهي اين بيحرمتيها را تحمل كني... علي اين موج تمام شدني نيست، حداقل براي تو ديگر ثابت شده... پس حداقل به خاطر خانوادهات تو تمامش كن... ميدانم كه به فوتبال عشق ميورزي، اگر چه هميشه ميگفتي به اين مردم عشق ميورزم... كدام مردم... اين مردمي كه ديروز سكه يك پولت كردند، اين مردمي كه به خود اجازه دادند مقابل دوربينهاي تلويزيوني بيحرمتي كنند... كدام مردم، آنهايي كه ميگويند پهلوان زنده را عشق است گرچه تو ديروز حال ثابت كردي كه پهلوان زندهاي و هنوز هم مي تواني در ميادين سبز حرف اول و آخر را بزني. علي به خاطر حرمت خانوادهات هم كه شده تمام كن. شهريار، كفشهايت را روي بند بينداز تا ما همچنان به ياد كفشهايت زندگي كنيم. به عنوان دوستت ديگر طاقت چنين بيحرمتيهاي را ندارم، تو هم نداري... ول كن اين فوتبال لعنتي را... علي به خودت بيا، عشق مردم را فراموش كن، همانطور كه آنان فراموش كردند، از عشق خودت «فوتبال» هم صرف نظر كن و اين فوتبال را بسپار به مردان بازي در چين تايپه كه جاي «نبوغ» تو را دائما خالي ميكنند، جاي خودت را بسپار به فوتباليستهاي تازه به دوران رسيدهاي كه روزي صد بار دوست دارند «عليدايي» شوند، اين فوتبال را بسپار به همان مردماني كه اصل براي آنان بيحرمتي است... پهلوان، اسطوره، افسانه، تعصب، تو رو خدا ديگر تمامش كن كه ديگر طاقت اين بيحرمتيها را ندارم و هستند كساني مثل من كه ديگر آنان هم چنين تحملي ندارند... خداوند همه را به راه راست هدايت كند.
