دكترين نظامي و سياسي جديد بوش
ارسال شده: پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۸۵, ۷:۱۷ ب.ظ
قبل از بررسي سياست خارجي بوش براساس اين مكاتب بايد دكترين بوش را كه بنيان سياست خارجي آمريكا براساس آن نهاده شده بررسي كرد . واقعه حادثه 11 سپتامبر موجب شد تا بهترين شرايط براي تحقق دكترين مداخله گرايانه و جهان گرايانه پديد آيد. بوش در چنين شرايط و فضايي باتوجه به ويژگي هاي شخصيتي خويش و جهت گيري تاريخي حزب جمهوري خواه و گرايش هاي نظامي كابينه اش به تكميل دكترين خود پرداخت . اصول سياست خارجي بوش در دكترين وي يا به عبارتي در استراتژي امنيت ملي آمريكا در سپتامبر 2002 تشريح شد و مطالعه اين سند براي شناخت ابعاد و سياست خارجي بوش اهميت دارد.
به نظر مي رسد درك نگاه دولت آمريكا در اين سند ضروري است . ابتدا در مقدمه به موقعيت برتر قدرت نظامي و نفوذ اقتصادي و سياسي آمريكا اشاره شده است كه نشان از ديدگاه دولت مردان آمريكايي در مورد تك قطبي بودن نظام بين المللي در عصر جديد دارد و در پي تثبيت نظام تك قطبي يا هژموني خود هستند و از ظهور قدرت هاي رقيب عمده در سطح جهاني و يا منطقه اي جلوگيري كنند.
در اين سند نكته اي كه نمود بارزي دارد اين است كه مردم و دولت آمريكا براي آمريكا در عرصه جهاني رسالت بسيار كلاني را قايل هستند.
تاكيد بر وجود منازعه بين خير و شر و جانب داري آمريكا بر ضد اشراري چون تروريزم دلالت بر اين معنا دارد.
از بيانات بوش مشخص مي شود كه وي به طور مشخص به دنبال تاسيس نظم نوين جهاني اي است كه در آن ليبرال دموكراسي و ارزش هاي ليبرال دموكراتيك محوريت دارند. وي بناي چنين نظمي را هم ضروري و هم ممكن مي داند و چنين نظم احتياج به متولي دارد كه آن هم آمريكا است . نكته قابل توجه در اين دكترين آن است كه پس از پذيرش محوريت آمريكا در برنامه اجراي تاسيس نظم نوين بوش تاكيد مي كند كه كليد موفقيت و رمز توفيق آمريكا براي انجام اين رسالت در توان نظامي آمريكاست و عامل نظامي به عنوان ضمانت اجرايي نظم ليبرال موضوعيت مي يابد.
براين اساس وجود يك عامل برتر به نام توان نظامي غير قابل منازعه آمريكا ضمانت اجرايي را پديد خواهد آورد كه كليه بازيگران جهت احتراز از آن نسبت به ضوابط جديد نظام بين المللي نگاه مثبت خواهند داشت .
اين نكته را بوش در استراتژي امنيت ملي متذكر شد كه « مان تاسيس چنين توان نظامي برتري در گسترده جهاني رسيده است ما بايد توان دفاعي مان را در طراحي چنين چالش هايي مستقر ساخته و از آن صيانت كنيم .
تجربه تاريخي به ما مي گويد كه بازدارندگي احتمالا به شكست خواهد انجاميد و ما تجربه كرده ايم كه برخي از قدرت هاي اساسا بازدارندگي نيستند و بايد به چنان تواني دست يابيم كه بتوانيم كليه دشمنان خودمان را شكست دهيم و ما براي انجام وظايف و حمايت از آزادي چنين توانايي را لازم داريم »
در درون اين تلقي سه عنصر اساسي وجود دارد كه بوش بر آنها تاكيد دارد :
قدرت نظامي آمريكا بايد در شكل تهاجمي به كار گرفته شود و بهترين دفاع يك حمله خوب است . بر همين مبنا بوش عمليات پيش داستانه را به مثابه راه كار مناسبي براي مقابله با تهديدات آني پيشنهاد كرد.
كاربرد نيروي نظامي راه حلي بديل در مواقعي است كه ساير دولت ها تاثيرگذار نيستند.
در اين ميان بوش تصريح مي دارد كه مي توان نسبت به كاربرد نيروي نظامي قبل از فعال شدن تهديد براي صيانت از آمريكا اقدام ورزيد و براساس تجربه كسب شده آمريكا نسبت به شكل گيري تهديدات قبل از آنكه كاملا تهديدي جدي براي آمريكا محسوب شود واكنش نشان خواهد داد.
محوريت در بناي نظم نوين با هژموني نظامي و نه خواست و اراده جهان ليبرال است . از ديدگاه بوش آن چه كه از صلح امنيت و آزادي انسان در گوشه و كنار جهان صيانت مي كند نيروي نظامي آمريكاست و آمريكا اگر چه بر تحصيل آن تاكيد دارد ولي خود را در وراي آن تعريف مي كند.
ج . تبيين سياست خارجي بوش براساس مكاتب چهارگانه سياست خارجي آمريكا
شرايط مساعد بين المللي پس از 11 سپتامبر بوش به تكميل دكترين خود پرداخت كه در گذشته به بررسي آن پرداختيم كه مهم ترين محورهاي آن تقسيم دنيا به خير و شور = نظم نوين ليبرال بين المللي با اهداف آن ـ قرار دادن همراهان با آمريكا در جبهه خودي و غير همراهان در جبهه غير خودي و انتخاب استراتژي پيش گيرانه نظامي تاكيد بر هژموني آمريكا در صحنه نظام بين الملل و جلوگيري از رقيب عمده چه در سطح بين المللي و چه در سطح منطقه اي مي باشند كه باتوجه به محورهاي دكترين به تبيين سياست خارجي بوش براساس اين مكاتب مي پردازيم . طبق دكترين بوش جهان گرايي و استيلاي ارزش هاي آمريكايي و آمريكايي كردن جهان كاملا امري پذيرفته شده است اما نه براساس يك سلسله اقدامات بشر دوستانه بلكه در چهارچوب منافع آمريكا مي باشد. آمريكايي ها اغلب علاقه داشته اند كه در عرصه بين المللي به تنهايي حركت كنند و از ديگران مشورت يا كمك نخواهند سياست خارجي آنها اغلب بين المللي نگر بوده است و سياست تهاجمي در خارج از كشور داشته اند. بنابراين طبق جهت گيري آمريكا و طبق دكترين بوش سياست خارجي بوش تلفيق واقعي از مهم ترين گزاره هاي دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم است . هر چند به نظر مي رسد كه سياست خارجي بوش پس از 11 سپتامبر بيشتر در چارچوب مكتب جكسوني قابل فهم باشد. يا به عبارتي مي توان گفت سياست خارجي بوش جكسونيسم با رويكرد منافع محوري و قدرت محوري هدف و ويلسونيسم بيشتر استراتژي يا ابزار دست يابي به اين اهداف سر و كار دارد. باتوجه به دكترين بوش كه ارزش هاي آمريكايي و جهان گرايي آمريكا در قالب نظم نوين ليبرال محوريت دارد مي توان گفت كه آمريكا در الگوي ويلسوني به نظام بين المللي نگاه مي كند. بوش هم مانند ويلسون خواهان تغيير و تحول در عرصه بين المللي است و همان طوري كه در استراتژي امنيت ملي آمده اهداف سياست خارجي آمريكا بسيار روشن و آشكار است : ايجاد تغيير در سياست جهاني هم سياست داخلي و هم سياست بين المللي با استفاده از قدرت آمريكا هم نظامي اقتصادي و هم سياسي به منظور تاسيس جوامع مطلوب آن دولت كه از آنها به عنوان جوامع آزاد و ليبرال ياد مي شود. بنابراين نوعي بازگشت به انترناسيوناليسم ويلسوني در سياست خارجي بوش مشاهده مي شود. همان طوري كه ويلسون اعتقاد به جايگاه ويژه معنوي آمريكا در جهان داشت . بوش هم جملات شبيه ديدگاه ويلسون دارد و بسط نظم آمريكايي را وظيفه رجال معنوي و دولت مردان آمريكايي مي دانند. همان طوري كه در رهنامه بوش آمده : برقراري نظم نوين جهاني براساس ارزش هاي مورد علاقه ليبراليسم هم ضروري و هم ممكن است اما اين نظم نوين با قدرت آمريكا به ويژه قدرت نظامي ايجاد خواهند شد. ما براي صلح عادلانه مي جنگيم . صلحي كه طرفدار آزادي بيشتر است و صلح را با تشويق جوامع آزاد گسترش خواهيم داد و از صلح در برابر تهديدات تروريست ها دفاع خواهيم كرد. برخي اين سياست را نوعي سياست ويلسونيسم همراه با انتقام گيري مي دانند يا به عبارتي از ديدگاه اروپاييان سياست بوش نوعي ويلسونيسم در چكمه است . يعني اين بار بوش مي خواهد ارزش هاي ويلسوني را با زور و قدرت نظامي تحميل كند. بنابراين طبق نظر نو محافظه كاران ارزش و آرمان ها و ايده هاي آمريكا همان منافع آمريكاست و بايد به هر طريقي از منافع مان دفاع كرد. در رابطه با خاورميانه بايد گفت كه آمريكا سال ها از نظرات مكتب هاميلتونيسم پيروي مي كرد و تا از طريق حمايت از اتوكرات ها به يك ثبات و صلح پايدار برسند اما در نهايت منجر به ظهور اسلام گرايان راديكال شد . اما پس از 11 سپتامبر مبارزه با تروريسم به مركز ثقل سياست خارجي آمريكا درآمد و آمريكايي ها خواهان اصلاحات اساسي در منطقه برآمدند نظرات پيروان ويلسوني در منطقه حاكم شد. نومحافظه كاران كه به آنها نوويلسوني هاي راست هم مي گويند خواهان تغيير و تحول در سياست خارجي هستند. از ديد آنها بدون دموكراتيزه كردن خاورميانه (مانند ساير مناطق ) اين منطقه همچنان ناآرام و بي ثبات خواهد بود. بنابراين موضوع حذف حكومت صدام و ايجاد تحول در خاورميانه براي پيروان ويلسون اهميت داشت . البته طي سال هاي اخير ميان نظريه ويلسوني انشعابي پديد آمد و آنها به دو گروه تقسيم شدند يك گروه از طرفداران ويلسوني هاي مبتني بر رشد و توسعه دموكراسي و همين طور اهميت دادن به نهادهاي بين المللي بوده است . گروه ديگر نومحافظه كاراني هستند كه از حزب دموكرات جدا شده اند بر اهميت دموكراسي تاكيد دارند. اما نظريه ويلسون در خصوص اهميت دادن به نهادهاي بين المللي را كنار گذراده اند آنها نمي خواهند به واسطه نهادهاي بين المللي تحت تاثير روش و سياست هاي دموكرات ها قرار بگيرند. چرا كه اعتقاد دارند مشروعيت موجود ناشي از وجود دموكراسي است . در هر صورت ديدگاه نومحافظه كاران مبتني بر نوعي تحول در وضع موجود است كه در اين ارتباط آن ها خواهان همكاري با ساير جناح ها هستند. اما در موقعي كه آمريكا به عنوان يك قدرت برتر جهاني ظاهر مي شود از عكس العمل نسبت به همكاري خودداري مي كند. نظريه ارتباط القاعده با حادثه 11 سپتامبر براي طرفداران مكتب جكسوني داراي اهميت به سزايي بود زيرا آن ها به دنبال انتقام گرفتن و روش هاي بازدارنده بودند. براي طرفداران نظريه جكسوني مانند افرادي چون رامسفلد « وزير دفاع » همكاري با نهادهاي بين المللي براي مشروعيت بخشيدن به قدرت آمريكا در صحنه بين المللي اهميت ندارد.
ديدگاه آن ها اين است كه تنها ديكتاتوري را تنبيه كنند و به جاي اين كه به اقدامات ملت سازي بپردازند نيروهاي آمريكا را بدون توجه به عواقب كار از صحنه خارج كنند. در اين مورد رامسفلد درخصوص عراق اظهار داشت كه وي معتقد نيست كه وظيفه آمريكا بازسازي عراق باشد. اما اين بي توجهي به سازمان هاي بين المللي موجب از دست رفتن اهداف كلي دولت شد . با توجه به اين كه حادثه 11 سپتامبر باعث امنيتي شدن نظام بين المللي شد امنيت ملي دل مشغولي اصلي براي طرفداران مكتب جكسون مي باشد از ديد آن ها امنيت و ارزش آمريكايي داراي اهميت زيادي است كه تعدي به امنيت آمريكا به واكنش هم جانبه و سريع آمريكا مي انجامد. طبق اين ديدگاه دنيا به خير شر تقسيم شده است و آمريكا خير مطلق است و نسبيتي در ميان آن ها نيست و لذا مبارزه با تروريزم و حكومت هاي مستبد كه امنيت آمريكا را به مخاطره مي اندازد براي حفظ منافع آمريكا ضروري است . يكي از گزاره هاي فكري اين مكتب تاكيد بر موقعيت ابرقدرتي آمريكا است و قدرت محور اصلي اين مكتب مي باشد.
و تلاش براي جلوگيري از ظهور يك قدرت رقيب در سطح بين المللي و منطقه اي از اهداف اساسي طيف منافع محوري اين نحله است . استراتژي كلان آمريكا پس از 11 سپتامبر مي تواند در چارچوب اين مكتب قابل فهم باشد. طبق طرفداران اين نظريه راهبرد كاخ سفيد در قرن 21 تمايل به تاسيس هژموني آمريكايي و پذيرش نقش مديريت واحد جهاني مي باشد و حادثه 11 سپتامبر كه حلقه اتصال تحولات خاورميانه و نظام بين الملل بود زمينه را براي تحقق و تثبيت هژموني آمريكا در نظام بين المللي را فراهم كرده و حمله آمريكا به عراق در راستاي اين استراتژي قابل فهم است كه از نظر دولتمردان آمريكا عراق به مثابه آوردگاهي است كه مي تواند توانمندي هاي بلامنازع آمريكا را به رخ جهانيان بكشد و بوش با شكست اين قدرت ايده هژموني آمريكا در سطح نظام بين الملل استقرار بخشد و از ظهور قدرت هاي رقيب جلوگيري نمايد. بنابراين مداخله گرايي آمريكا در مناطق مختلف دنيا (به ويژه خاورميانه ) با محوريت قدرت و همراه بودن آن با اصل منافع مكتب جكسوني قابل تبيين است .
منبع:
[External Link Removed for Guests]
به نظر مي رسد درك نگاه دولت آمريكا در اين سند ضروري است . ابتدا در مقدمه به موقعيت برتر قدرت نظامي و نفوذ اقتصادي و سياسي آمريكا اشاره شده است كه نشان از ديدگاه دولت مردان آمريكايي در مورد تك قطبي بودن نظام بين المللي در عصر جديد دارد و در پي تثبيت نظام تك قطبي يا هژموني خود هستند و از ظهور قدرت هاي رقيب عمده در سطح جهاني و يا منطقه اي جلوگيري كنند.
در اين سند نكته اي كه نمود بارزي دارد اين است كه مردم و دولت آمريكا براي آمريكا در عرصه جهاني رسالت بسيار كلاني را قايل هستند.
تاكيد بر وجود منازعه بين خير و شر و جانب داري آمريكا بر ضد اشراري چون تروريزم دلالت بر اين معنا دارد.
از بيانات بوش مشخص مي شود كه وي به طور مشخص به دنبال تاسيس نظم نوين جهاني اي است كه در آن ليبرال دموكراسي و ارزش هاي ليبرال دموكراتيك محوريت دارند. وي بناي چنين نظمي را هم ضروري و هم ممكن مي داند و چنين نظم احتياج به متولي دارد كه آن هم آمريكا است . نكته قابل توجه در اين دكترين آن است كه پس از پذيرش محوريت آمريكا در برنامه اجراي تاسيس نظم نوين بوش تاكيد مي كند كه كليد موفقيت و رمز توفيق آمريكا براي انجام اين رسالت در توان نظامي آمريكاست و عامل نظامي به عنوان ضمانت اجرايي نظم ليبرال موضوعيت مي يابد.
براين اساس وجود يك عامل برتر به نام توان نظامي غير قابل منازعه آمريكا ضمانت اجرايي را پديد خواهد آورد كه كليه بازيگران جهت احتراز از آن نسبت به ضوابط جديد نظام بين المللي نگاه مثبت خواهند داشت .
اين نكته را بوش در استراتژي امنيت ملي متذكر شد كه « مان تاسيس چنين توان نظامي برتري در گسترده جهاني رسيده است ما بايد توان دفاعي مان را در طراحي چنين چالش هايي مستقر ساخته و از آن صيانت كنيم .
تجربه تاريخي به ما مي گويد كه بازدارندگي احتمالا به شكست خواهد انجاميد و ما تجربه كرده ايم كه برخي از قدرت هاي اساسا بازدارندگي نيستند و بايد به چنان تواني دست يابيم كه بتوانيم كليه دشمنان خودمان را شكست دهيم و ما براي انجام وظايف و حمايت از آزادي چنين توانايي را لازم داريم »
در درون اين تلقي سه عنصر اساسي وجود دارد كه بوش بر آنها تاكيد دارد :
قدرت نظامي آمريكا بايد در شكل تهاجمي به كار گرفته شود و بهترين دفاع يك حمله خوب است . بر همين مبنا بوش عمليات پيش داستانه را به مثابه راه كار مناسبي براي مقابله با تهديدات آني پيشنهاد كرد.
كاربرد نيروي نظامي راه حلي بديل در مواقعي است كه ساير دولت ها تاثيرگذار نيستند.
در اين ميان بوش تصريح مي دارد كه مي توان نسبت به كاربرد نيروي نظامي قبل از فعال شدن تهديد براي صيانت از آمريكا اقدام ورزيد و براساس تجربه كسب شده آمريكا نسبت به شكل گيري تهديدات قبل از آنكه كاملا تهديدي جدي براي آمريكا محسوب شود واكنش نشان خواهد داد.
محوريت در بناي نظم نوين با هژموني نظامي و نه خواست و اراده جهان ليبرال است . از ديدگاه بوش آن چه كه از صلح امنيت و آزادي انسان در گوشه و كنار جهان صيانت مي كند نيروي نظامي آمريكاست و آمريكا اگر چه بر تحصيل آن تاكيد دارد ولي خود را در وراي آن تعريف مي كند.
ج . تبيين سياست خارجي بوش براساس مكاتب چهارگانه سياست خارجي آمريكا
شرايط مساعد بين المللي پس از 11 سپتامبر بوش به تكميل دكترين خود پرداخت كه در گذشته به بررسي آن پرداختيم كه مهم ترين محورهاي آن تقسيم دنيا به خير و شور = نظم نوين ليبرال بين المللي با اهداف آن ـ قرار دادن همراهان با آمريكا در جبهه خودي و غير همراهان در جبهه غير خودي و انتخاب استراتژي پيش گيرانه نظامي تاكيد بر هژموني آمريكا در صحنه نظام بين الملل و جلوگيري از رقيب عمده چه در سطح بين المللي و چه در سطح منطقه اي مي باشند كه باتوجه به محورهاي دكترين به تبيين سياست خارجي بوش براساس اين مكاتب مي پردازيم . طبق دكترين بوش جهان گرايي و استيلاي ارزش هاي آمريكايي و آمريكايي كردن جهان كاملا امري پذيرفته شده است اما نه براساس يك سلسله اقدامات بشر دوستانه بلكه در چهارچوب منافع آمريكا مي باشد. آمريكايي ها اغلب علاقه داشته اند كه در عرصه بين المللي به تنهايي حركت كنند و از ديگران مشورت يا كمك نخواهند سياست خارجي آنها اغلب بين المللي نگر بوده است و سياست تهاجمي در خارج از كشور داشته اند. بنابراين طبق جهت گيري آمريكا و طبق دكترين بوش سياست خارجي بوش تلفيق واقعي از مهم ترين گزاره هاي دو مكتب ويلسونيسم و جكسونيسم است . هر چند به نظر مي رسد كه سياست خارجي بوش پس از 11 سپتامبر بيشتر در چارچوب مكتب جكسوني قابل فهم باشد. يا به عبارتي مي توان گفت سياست خارجي بوش جكسونيسم با رويكرد منافع محوري و قدرت محوري هدف و ويلسونيسم بيشتر استراتژي يا ابزار دست يابي به اين اهداف سر و كار دارد. باتوجه به دكترين بوش كه ارزش هاي آمريكايي و جهان گرايي آمريكا در قالب نظم نوين ليبرال محوريت دارد مي توان گفت كه آمريكا در الگوي ويلسوني به نظام بين المللي نگاه مي كند. بوش هم مانند ويلسون خواهان تغيير و تحول در عرصه بين المللي است و همان طوري كه در استراتژي امنيت ملي آمده اهداف سياست خارجي آمريكا بسيار روشن و آشكار است : ايجاد تغيير در سياست جهاني هم سياست داخلي و هم سياست بين المللي با استفاده از قدرت آمريكا هم نظامي اقتصادي و هم سياسي به منظور تاسيس جوامع مطلوب آن دولت كه از آنها به عنوان جوامع آزاد و ليبرال ياد مي شود. بنابراين نوعي بازگشت به انترناسيوناليسم ويلسوني در سياست خارجي بوش مشاهده مي شود. همان طوري كه ويلسون اعتقاد به جايگاه ويژه معنوي آمريكا در جهان داشت . بوش هم جملات شبيه ديدگاه ويلسون دارد و بسط نظم آمريكايي را وظيفه رجال معنوي و دولت مردان آمريكايي مي دانند. همان طوري كه در رهنامه بوش آمده : برقراري نظم نوين جهاني براساس ارزش هاي مورد علاقه ليبراليسم هم ضروري و هم ممكن است اما اين نظم نوين با قدرت آمريكا به ويژه قدرت نظامي ايجاد خواهند شد. ما براي صلح عادلانه مي جنگيم . صلحي كه طرفدار آزادي بيشتر است و صلح را با تشويق جوامع آزاد گسترش خواهيم داد و از صلح در برابر تهديدات تروريست ها دفاع خواهيم كرد. برخي اين سياست را نوعي سياست ويلسونيسم همراه با انتقام گيري مي دانند يا به عبارتي از ديدگاه اروپاييان سياست بوش نوعي ويلسونيسم در چكمه است . يعني اين بار بوش مي خواهد ارزش هاي ويلسوني را با زور و قدرت نظامي تحميل كند. بنابراين طبق نظر نو محافظه كاران ارزش و آرمان ها و ايده هاي آمريكا همان منافع آمريكاست و بايد به هر طريقي از منافع مان دفاع كرد. در رابطه با خاورميانه بايد گفت كه آمريكا سال ها از نظرات مكتب هاميلتونيسم پيروي مي كرد و تا از طريق حمايت از اتوكرات ها به يك ثبات و صلح پايدار برسند اما در نهايت منجر به ظهور اسلام گرايان راديكال شد . اما پس از 11 سپتامبر مبارزه با تروريسم به مركز ثقل سياست خارجي آمريكا درآمد و آمريكايي ها خواهان اصلاحات اساسي در منطقه برآمدند نظرات پيروان ويلسوني در منطقه حاكم شد. نومحافظه كاران كه به آنها نوويلسوني هاي راست هم مي گويند خواهان تغيير و تحول در سياست خارجي هستند. از ديد آنها بدون دموكراتيزه كردن خاورميانه (مانند ساير مناطق ) اين منطقه همچنان ناآرام و بي ثبات خواهد بود. بنابراين موضوع حذف حكومت صدام و ايجاد تحول در خاورميانه براي پيروان ويلسون اهميت داشت . البته طي سال هاي اخير ميان نظريه ويلسوني انشعابي پديد آمد و آنها به دو گروه تقسيم شدند يك گروه از طرفداران ويلسوني هاي مبتني بر رشد و توسعه دموكراسي و همين طور اهميت دادن به نهادهاي بين المللي بوده است . گروه ديگر نومحافظه كاراني هستند كه از حزب دموكرات جدا شده اند بر اهميت دموكراسي تاكيد دارند. اما نظريه ويلسون در خصوص اهميت دادن به نهادهاي بين المللي را كنار گذراده اند آنها نمي خواهند به واسطه نهادهاي بين المللي تحت تاثير روش و سياست هاي دموكرات ها قرار بگيرند. چرا كه اعتقاد دارند مشروعيت موجود ناشي از وجود دموكراسي است . در هر صورت ديدگاه نومحافظه كاران مبتني بر نوعي تحول در وضع موجود است كه در اين ارتباط آن ها خواهان همكاري با ساير جناح ها هستند. اما در موقعي كه آمريكا به عنوان يك قدرت برتر جهاني ظاهر مي شود از عكس العمل نسبت به همكاري خودداري مي كند. نظريه ارتباط القاعده با حادثه 11 سپتامبر براي طرفداران مكتب جكسوني داراي اهميت به سزايي بود زيرا آن ها به دنبال انتقام گرفتن و روش هاي بازدارنده بودند. براي طرفداران نظريه جكسوني مانند افرادي چون رامسفلد « وزير دفاع » همكاري با نهادهاي بين المللي براي مشروعيت بخشيدن به قدرت آمريكا در صحنه بين المللي اهميت ندارد.
ديدگاه آن ها اين است كه تنها ديكتاتوري را تنبيه كنند و به جاي اين كه به اقدامات ملت سازي بپردازند نيروهاي آمريكا را بدون توجه به عواقب كار از صحنه خارج كنند. در اين مورد رامسفلد درخصوص عراق اظهار داشت كه وي معتقد نيست كه وظيفه آمريكا بازسازي عراق باشد. اما اين بي توجهي به سازمان هاي بين المللي موجب از دست رفتن اهداف كلي دولت شد . با توجه به اين كه حادثه 11 سپتامبر باعث امنيتي شدن نظام بين المللي شد امنيت ملي دل مشغولي اصلي براي طرفداران مكتب جكسون مي باشد از ديد آن ها امنيت و ارزش آمريكايي داراي اهميت زيادي است كه تعدي به امنيت آمريكا به واكنش هم جانبه و سريع آمريكا مي انجامد. طبق اين ديدگاه دنيا به خير شر تقسيم شده است و آمريكا خير مطلق است و نسبيتي در ميان آن ها نيست و لذا مبارزه با تروريزم و حكومت هاي مستبد كه امنيت آمريكا را به مخاطره مي اندازد براي حفظ منافع آمريكا ضروري است . يكي از گزاره هاي فكري اين مكتب تاكيد بر موقعيت ابرقدرتي آمريكا است و قدرت محور اصلي اين مكتب مي باشد.
و تلاش براي جلوگيري از ظهور يك قدرت رقيب در سطح بين المللي و منطقه اي از اهداف اساسي طيف منافع محوري اين نحله است . استراتژي كلان آمريكا پس از 11 سپتامبر مي تواند در چارچوب اين مكتب قابل فهم باشد. طبق طرفداران اين نظريه راهبرد كاخ سفيد در قرن 21 تمايل به تاسيس هژموني آمريكايي و پذيرش نقش مديريت واحد جهاني مي باشد و حادثه 11 سپتامبر كه حلقه اتصال تحولات خاورميانه و نظام بين الملل بود زمينه را براي تحقق و تثبيت هژموني آمريكا در نظام بين المللي را فراهم كرده و حمله آمريكا به عراق در راستاي اين استراتژي قابل فهم است كه از نظر دولتمردان آمريكا عراق به مثابه آوردگاهي است كه مي تواند توانمندي هاي بلامنازع آمريكا را به رخ جهانيان بكشد و بوش با شكست اين قدرت ايده هژموني آمريكا در سطح نظام بين الملل استقرار بخشد و از ظهور قدرت هاي رقيب جلوگيري نمايد. بنابراين مداخله گرايي آمريكا در مناطق مختلف دنيا (به ويژه خاورميانه ) با محوريت قدرت و همراه بودن آن با اصل منافع مكتب جكسوني قابل تبيين است .
منبع:
[External Link Removed for Guests]