پیامبر و دیوانه
ارسال شده: شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ ب.ظ
[COLOR=DarkRed] که با خواندن آن لذت خواهید برد
مشخصات کتاب:
نام:پیامبر و دیوانه
نویسنده:جبران خلیل جبران
مترجم:نجف دربابندری
[COLOR=DarkRed]
آمدن کشتی
المصطفی، آن برگزیده دردانه، كه سپیده دم روزگار خود بود، دوازده سال در شهر ارفالس در انتظار كشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره زادگاهش بازگرداند.
در سال دوازدهم، در روز هفتم ایلول، موسم درو، از تپه بیرون باروی شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست، و دید كشتی اش از میان مه فرا می آید.
آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز در آمد. چشمانش را بست و در سكوت های روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد، اندوهی او را فرا گرفت و در خود اندیشید:
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟ نه، بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت. چه روزهای درازی كه در میان این دیوارها درد كشیدم و چه شب های درازی كه تنها به سر بردم؛ كیست كه بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟
بسیارند پاره های روح كه من در این كوچه ها پراكنده ام. و بسیارند كودكان خواهش من كه برهنه در این تپه ها می گرند، و من نمی توانم سبك بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم.
این جامه ای نیست كه من امروز از تن بیرون كنم، این پوستی ست كه باید به دست خود بشكافم.
و نیز این اندیشه ای نیست كه پشت سر بگذارم؛ این دلی نیست كه با گرسنگی و تشنگی نرم گشته است.
اما بیش از این نمی توانم ماند. دریا كه همه چیز را به خود می خواند، مرا هم می خواند؛ باید به كشتی بنشینم. زیرا گرچه ساعت های شب سوزان اند، ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید قالب گرفتار آمدن همان.
كاشكی می توانستم هرچه را اینجاست با خود ببرم. اما چه گونه؟ صدا نمی تواند زبان و لب هایی را كه به او پر داده اند با خود ببرد. باید تنها در پی اثیر برود. عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز می كند.
چون به دامان تپه رسید، باز به سوی دریا برگشت و كشتی اش را دید كه به بندرگاه نزدیك می شد، و دریانوردان سرزمین خود را دید كه بر عرشه كشتی ایستاده بودند.
روحش خطاب به آن ها فریاد كشید:
ای فرزندان مادر كهن سال من، ای سواران بر موج ها، چه بسیار كه در رویاهای من كشتی رانده اید. اكنون در بیداری فرا می آیید، كه رویای ژرف تر من است. من از برای رفتن آماده ام، و بادبان افراشته اشتیاقم در انتظار باد است.
فقط یك نفس دیگر از این هوای آرام فرو می برم و یك نگاه مهرآمیز دیگر به پشت سر می اندازم. آنگاه در میان شما می ایستم، دریانوردی در میان دریانوردان. تو هم، ای دریای پهناور، ای مادر بی خواب، كه آرام و آزادی رود و جویبار تنها از توست،
این جویبار یك تاب دیگر در پیش دارد، و یك زمزمه دیگر در این بیشه؛ آنگاه من به سوی تو می آیم، قطره بی كران به دریای بی كران.
همچنان كه می رفت از دور مردان و زنانی را دید كه از كشت زارها و تاكستان هاشان به سوی
دروازه های شهر می شتافتند. و صدای شان را شنید كه او را به نام می خواندند و از كشت زاری به كشت زار دیگر آواز می دادند كه كشتی آمد.
و او با خود گفت:
آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟ و آیا خواهند گفت كه شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود؟ پس من با آن كس كه خیشش را در شیار خاك رها كرده است چه بگویم، و با آن كس كه چرخ خشتش را از كار باز داشته؟
آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پربار، تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم؟ و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر كنم؟
آیا من چنگی هستم كه سر انگشتان قدر قدرت مرا بنوازد، یا نی لبكی كه دمش از میانم بگذرد؟ من جوینده سكوت ها هستم؛ آیا در این سكوت ها چه گنجی یافته ام كه با اطمینان خاطر بذل و بخش كنم؟
اگر روز درو من این است، در كدام زمین هایی بزر افشانده ام، و در كدام فصل هایی كه به یاد ندارم؟ اگر به راستی این همان ساعتی ست كه باید فانوسم را بلند كنم، آنچه در فانوس می سوزد شعله من نخواهد بود.
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم كرد، نگهبان شب است كه در او روغن می ریزد و او را روشن می كند.
این سخنان را بر زبان آورد. اما بسیار چیزها در دلش بود كه ناگفته ماند. زیرا كه نمی توانست راز ژرف درونش را بر زبان بیاورد.
چون به شهر در آمد همه مرمان به پیش بازش آمدند ویك صدا با او سخن گفتند:
پیران شهر پیش آمدند و گفتند:
از پیش ما مرو. تو در تاریكی غروب ما روشنایی نیمروز بوده ای. و جوانی ات به ما رویاهایی داده است كه در خواب ببینیم.
تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی، تو فرزند دردانه مایی. اكنون راضی مشو كه چشمان ما گرسنه دیدار تو باشند.
مردان و زنان روحانی هم به او گفتند:
مگذار كه موج های دریا اكنون ما را از هم جدا كنند و از سال هایی كه در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند.
تو روحی بودی كه در میان ما گشتی و سا یه ات پرتو نوری بوذ كه بر چهره ما می تابید. ما به تو بسیار مهر داشتیم. گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.
ولی اكنون او به صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود. همیشه چنین بوده است كه مهر به ژرفای خود پی نمی برد، تا آنگاه كه ساعت فراق فرا می رسد.
دیگران هم آمدند و او را التماس كرند. اما او پاسخی نداد. فقط سر به زیر انداخت؛ و كسانی كه نزدیكش ایستاده بودند دیدند كه اشك بر سینه اش می چكد.
آنگاه او و خیل مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند.
از محراب معبد زنی بیرون امد که نامش المیرا بود و کارش پیش گویی بود.
او با مهربانی بسیار نگاهی به ان زن انداخت زیرا که آن زن نخستین کس بود که در همان روزی که او به شهر آنها امد نزد او رفت و به او ایمان آورد.
آن زد او را درود گفت و گفت:
-ای پیامبر خدا و ای جویای کمال اعلی سال هاست که تو چشم به راه کشتی ات بوده ای.
اکنون کشتی ات امده است و باید بروی.
میل تو به سرزمین یادهایت و جایگاه خوهش های بزرگ ترت ژرف است مهر ما تو را مانع نمی شود و نیازهای ما تو را باز نمی دارد.
اما پیش از آن که از پیش ما بروی از تو می خواهیم که با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما در میان بگذاری.
ما این حقیقت را به فرزندان خود خواهیم داد و انها هم به فرزندانشان تا از میان نرود.
تو در تنهایی ات روزهای ما را پاییده ای و در بیداری ات به گریه های و خنده های خفته ی ما گوش داده ای.
پس ما را بر ما آشکار کن و انچا را میان زایش و مرگ می گذرد و تو دیده ای همه را با ما بگو.
پس او گفت:
-ای مردمان ارفالس من از چه توانم سخن بگویم مگر از آنچه هم اکنون در روح شما می گذرد؟
ادامه....
مشخصات کتاب:
نام:پیامبر و دیوانه
نویسنده:جبران خلیل جبران
مترجم:نجف دربابندری
[COLOR=DarkRed]
آمدن کشتی
المصطفی، آن برگزیده دردانه، كه سپیده دم روزگار خود بود، دوازده سال در شهر ارفالس در انتظار كشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره زادگاهش بازگرداند.
در سال دوازدهم، در روز هفتم ایلول، موسم درو، از تپه بیرون باروی شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست، و دید كشتی اش از میان مه فرا می آید.
آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز در آمد. چشمانش را بست و در سكوت های روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد، اندوهی او را فرا گرفت و در خود اندیشید:
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟ نه، بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت. چه روزهای درازی كه در میان این دیوارها درد كشیدم و چه شب های درازی كه تنها به سر بردم؛ كیست كه بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟
بسیارند پاره های روح كه من در این كوچه ها پراكنده ام. و بسیارند كودكان خواهش من كه برهنه در این تپه ها می گرند، و من نمی توانم سبك بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم.
این جامه ای نیست كه من امروز از تن بیرون كنم، این پوستی ست كه باید به دست خود بشكافم.
و نیز این اندیشه ای نیست كه پشت سر بگذارم؛ این دلی نیست كه با گرسنگی و تشنگی نرم گشته است.
اما بیش از این نمی توانم ماند. دریا كه همه چیز را به خود می خواند، مرا هم می خواند؛ باید به كشتی بنشینم. زیرا گرچه ساعت های شب سوزان اند، ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید قالب گرفتار آمدن همان.
كاشكی می توانستم هرچه را اینجاست با خود ببرم. اما چه گونه؟ صدا نمی تواند زبان و لب هایی را كه به او پر داده اند با خود ببرد. باید تنها در پی اثیر برود. عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز می كند.
چون به دامان تپه رسید، باز به سوی دریا برگشت و كشتی اش را دید كه به بندرگاه نزدیك می شد، و دریانوردان سرزمین خود را دید كه بر عرشه كشتی ایستاده بودند.
روحش خطاب به آن ها فریاد كشید:
ای فرزندان مادر كهن سال من، ای سواران بر موج ها، چه بسیار كه در رویاهای من كشتی رانده اید. اكنون در بیداری فرا می آیید، كه رویای ژرف تر من است. من از برای رفتن آماده ام، و بادبان افراشته اشتیاقم در انتظار باد است.
فقط یك نفس دیگر از این هوای آرام فرو می برم و یك نگاه مهرآمیز دیگر به پشت سر می اندازم. آنگاه در میان شما می ایستم، دریانوردی در میان دریانوردان. تو هم، ای دریای پهناور، ای مادر بی خواب، كه آرام و آزادی رود و جویبار تنها از توست،
این جویبار یك تاب دیگر در پیش دارد، و یك زمزمه دیگر در این بیشه؛ آنگاه من به سوی تو می آیم، قطره بی كران به دریای بی كران.
همچنان كه می رفت از دور مردان و زنانی را دید كه از كشت زارها و تاكستان هاشان به سوی
دروازه های شهر می شتافتند. و صدای شان را شنید كه او را به نام می خواندند و از كشت زاری به كشت زار دیگر آواز می دادند كه كشتی آمد.
و او با خود گفت:
آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟ و آیا خواهند گفت كه شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود؟ پس من با آن كس كه خیشش را در شیار خاك رها كرده است چه بگویم، و با آن كس كه چرخ خشتش را از كار باز داشته؟
آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پربار، تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم؟ و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر كنم؟
آیا من چنگی هستم كه سر انگشتان قدر قدرت مرا بنوازد، یا نی لبكی كه دمش از میانم بگذرد؟ من جوینده سكوت ها هستم؛ آیا در این سكوت ها چه گنجی یافته ام كه با اطمینان خاطر بذل و بخش كنم؟
اگر روز درو من این است، در كدام زمین هایی بزر افشانده ام، و در كدام فصل هایی كه به یاد ندارم؟ اگر به راستی این همان ساعتی ست كه باید فانوسم را بلند كنم، آنچه در فانوس می سوزد شعله من نخواهد بود.
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم كرد، نگهبان شب است كه در او روغن می ریزد و او را روشن می كند.
این سخنان را بر زبان آورد. اما بسیار چیزها در دلش بود كه ناگفته ماند. زیرا كه نمی توانست راز ژرف درونش را بر زبان بیاورد.
چون به شهر در آمد همه مرمان به پیش بازش آمدند ویك صدا با او سخن گفتند:
پیران شهر پیش آمدند و گفتند:
از پیش ما مرو. تو در تاریكی غروب ما روشنایی نیمروز بوده ای. و جوانی ات به ما رویاهایی داده است كه در خواب ببینیم.
تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی، تو فرزند دردانه مایی. اكنون راضی مشو كه چشمان ما گرسنه دیدار تو باشند.
مردان و زنان روحانی هم به او گفتند:
مگذار كه موج های دریا اكنون ما را از هم جدا كنند و از سال هایی كه در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند.
تو روحی بودی كه در میان ما گشتی و سا یه ات پرتو نوری بوذ كه بر چهره ما می تابید. ما به تو بسیار مهر داشتیم. گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.
ولی اكنون او به صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود. همیشه چنین بوده است كه مهر به ژرفای خود پی نمی برد، تا آنگاه كه ساعت فراق فرا می رسد.
دیگران هم آمدند و او را التماس كرند. اما او پاسخی نداد. فقط سر به زیر انداخت؛ و كسانی كه نزدیكش ایستاده بودند دیدند كه اشك بر سینه اش می چكد.
آنگاه او و خیل مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند.
از محراب معبد زنی بیرون امد که نامش المیرا بود و کارش پیش گویی بود.
او با مهربانی بسیار نگاهی به ان زن انداخت زیرا که آن زن نخستین کس بود که در همان روزی که او به شهر آنها امد نزد او رفت و به او ایمان آورد.
آن زد او را درود گفت و گفت:
-ای پیامبر خدا و ای جویای کمال اعلی سال هاست که تو چشم به راه کشتی ات بوده ای.
اکنون کشتی ات امده است و باید بروی.
میل تو به سرزمین یادهایت و جایگاه خوهش های بزرگ ترت ژرف است مهر ما تو را مانع نمی شود و نیازهای ما تو را باز نمی دارد.
اما پیش از آن که از پیش ما بروی از تو می خواهیم که با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما در میان بگذاری.
ما این حقیقت را به فرزندان خود خواهیم داد و انها هم به فرزندانشان تا از میان نرود.
تو در تنهایی ات روزهای ما را پاییده ای و در بیداری ات به گریه های و خنده های خفته ی ما گوش داده ای.
پس ما را بر ما آشکار کن و انچا را میان زایش و مرگ می گذرد و تو دیده ای همه را با ما بگو.
پس او گفت:
-ای مردمان ارفالس من از چه توانم سخن بگویم مگر از آنچه هم اکنون در روح شما می گذرد؟
ادامه....