صفحه 1 از 1
مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۱۹ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
مادر مرو برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره های تلخ سرشکم نگاه کن
بنگر به دست کوچک لرزان طفل خویش
از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو
از پیش ما مرو
از ما جدا مشو
اشک نیاز را به رخ زرد ما ببین
ما جوجه های تازه رس بی ترانه ایم
برجوجه های غم زده سنگ ستم مزن
ما را به زیر بال نوازش عزیز دار
سامان اشیانه ما را به هم مزن
مادر هراس در دل ما موج می زند
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۲۰ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
دستم به دامنت
از قصه های طلاق در این خانه دم مزن
بابا شکسته شیون من در گلوی تو
در پیکرم حکومت بام است و اضطراب
بنگر به خواهرم
کاین طفل خردسال
می لرزد از هراس
می ترسد از طلاق
فریاد التماس مرا گوش کن پدر
ما با وفای مادر خود خو گرفته ایم
مادر بهشت ماست
او نقشبند اتیه و سرنوشت ماست
مادر اگر ز کلبه ی ما پا برون نهی
فردا چه می شود؟
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۲۳ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
مائیم و موج و درد
مائیم و روی زرد
مائیم و داستان غم انگیز بی کسی
ما دست التماس به سویت گشوده ایم
شاید ز راه مهر به فریاد ما رسی
بابا فدای تو
لختی درنگ کن
ما را به چنگ حوادث رها مکن
اندیشه کن پدر
ما را ببین چگونه به پایت فتاده ایم
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۲۸ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
ازخشم در گذر
بی مادری بلاست
ما را اسیر فتنه بی مادری مکن
مادر اگر روی شب ما بی ستاره است
در اشیانه ای که بهم انس بسته ایم
ویرانگری مکن
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۳۳ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
ویرانگری مکن
ای نازنین پدر
وای مادری که شمع شب افروز خانه ای
از خشم بگذرید
ای جان ما فدای شما اشتی کنید
چنگ طلاق بر سر ما ضجه می زند
لعنت براین طلاق
از بهر ما نه
بهر خدا اشتی کنید
ما کاروان کوچک و همراه بوده ایم
ای اف براین طلاق
کز تند باد او
ناگه چراغ قافله خاموش می شود
وندر شبی سیاه
در شوره زار عمر
هریک زمان به کوره راه می رود غریب
واز یاد روزگار فراموش می شود
مادر مرو برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا مشو.
بر قطره های سرشکم نگاه کن
بنگر به دست کوچک لرزان طفل خویش
از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۱:۴۰ ب.ظ
توسط امیر احمدی2
از پیش ما
مرو
از ما جدا مشو
بابا فدای تو
لختی درنگ کن
بی مادری بلاست
ما را اسیر فتنه بی مادری مکن
مادر إ اگر روی شب ما بی ستاره است
در اشیانه ای که به هم انس گرفته ایم
ویرانگری مکن
مادر إ
برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا مشو
از پیش ما مرو
مهدی سهیلی شاعر معاصر
Re: مادر
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
توسط Mahdi1944
,
ضمن تشکر از ارسالهاي شما، لطفا مواردي مانند اين شعر که يکپارچه به نظر ميرسند رو در يک پست ارسال کرده و از تقسيم آن به چندين پست خودداري فرماييد

Re: مادر
ارسال شده: پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۳۸ ب.ظ
توسط big-man
با کسب اجازه منم چند تا شعر از مادر میگذارم......واقعا بی مادری درد بدیه وتا از دستش ندی نمیدونی چی رو از دست دادی..................................کور بشه این سرطان ظالم
Re: مادر
ارسال شده: پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ ب.ظ
توسط big-man
ای وای مادرم
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
***
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
***
او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
***
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
***
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
***
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
***
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
***
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...