صفحه 1 از 1

زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۱:۲۹ ق.ظ
توسط airplane
تصویر

به مناسبت روز زن
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من....
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که
یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی
را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم
انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را....
«سیمین بهبهانی»

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۸:۳۰ ق.ظ
توسط a.m 76
شعر زیبا و به جایی بود امیدوارم بقیه دوستان هم بیشتر حواسشون به مناسبتها باشهتصویر

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۱:۱۴ ب.ظ
توسط FREE MAN
از این شعرهای فیمینیستی متنفرم ... اگه زندگی مشترکه ، باید همه چیزش مشترک باشه . شادیش غمش خوشبختیش بدبختیش . اینکه زنها بگن به ما داره ظلم میشه مصداق بارز ظلم به مردهاست . اون مرد بدبخت صبح تا شب باید بدود با کس و ناکس باید سر و کله بزنه تا بتونه زندگیش رو جمع کنه و شب هم که میاد خونه باید جوابگوی خرده فرمایشهای خانم باشه.اگه یه روز هم گلایه کنه بهش میگن وظیفته همه هم ازش طلبکارن بعد زنها میگن داره به ما ظلم میشه ... :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-?

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۱:۲۱ ب.ظ
توسط a.m 76
FREE MAN نوشته شده:از این شعرهای فیمینیستی متنفرم ... اگه زندگی مشترکه ، باید همه چیزش مشترک باشه . شادیش غمش خوشبختیش بدبختیش . اینکه زنها بگن به ما داره ظلم میشه مصداق بارز ظلم به مردهاست . اون مرد بدبخت صبح تا شب باید بدود با کس و ناکس باید سر و کله بزنه تا بتونه زندگیش رو جمع کنه و شب هم که میاد خونه باید جوابگوی خرده فرمایشهای خانم باشه.اگه یه روز هم گلایه کنه بهش میگن وظیفته همه هم ازش طلبکارن بعد زنها میگن داره به ما ظلم میشه ... :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-? :-?


فکرکنم درست نباشه این مشکلات و پر توقعی هارو به حساب تمام زن ها بزارین چون بعضیا هم هستن که شرایطشون دقیقا بر عکسهتصویر

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۲:۱۷ ب.ظ
توسط Erratic
اصلا بیایین به مناسبت روز زن, هم حال مردارو بگیریم هم حال زنارو
نظر شما چیه؟؟
واقعا اینهمه شادی برامون زیاده یکم بیشتر غم و غصه بخوریم بلکه شادی نزنه زیر دلمون

با تشکر از شعرتون اما
کاش متن اهنگ اندی رو میذاشتین روز زن یکم حالو هوامون عوض میشد نه اینکه یاد چکای برگشتیمون بی افتیم !!

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۳:۳۴ ب.ظ
توسط airplane
ای بابا دوستان عزیزم سلام.

فقط چون خوشم اومده بود از این شعر گذاشتمش.

این داداش گلمون هم مثل اینکه دل پری داره ها ::sh

اما گذاشتن این پست دال بر این نیست که به همه خانم ها ظلم میشه.

اما خب برای خیلی ها هم صادقه این مسئله.

حق اقایون هم محفوظه.

منم معتقد هستم که همه این موارد گفته شده و گفته نشده بین اقایون و خانمها مشترکه.

(نمیدونم جددا بعد چند وقتی هرچی پست میزنم باعث جار و جنجال میشه.فکر میکنم مشکل پستهای من باشه نه؟؟ :L:L ) :razz:

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۱۰:۲۷ ب.ظ
توسط a.m 76
جناب airplane مشکل از پست های شما نیست!منم فقط یه تشکر کردم ولی مثل اینکه بعضی دوستان منظور رو جور دیگه ای برداشت کردن بهرحال اگه مشکل از نحوه ی تشکر من بوده عذرخواهی میکنم :D

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲, ۱۲:۵۰ ب.ظ
توسط smohsenmasoumi
سلام

کسی نیست مردی را بشناسد
مردی که با وجود تمام جان کندن
در مقابل خواسته های عزیزترین هایش
به زحمت جلوی اشکهایش را میگیرد و میگوید چشم ، حتما،
چند روز دیگه حتما، گفتم بیارن، سفارش دادم، رفتم گفتن تموم شده ولی زود میارن نگران نباش عزیزم

کسی نیست که مردی را بشناسد
که وقتی برای فقط برای لحظه ای آسودن از تمام گریه هایی که نمیتواند بکند،
اشکها یی که عیب است اگر بریزد،
حریری که نیاموخته از تنهایی خویش ببافد
تنی که او هم به هرزگی ای نداده ولی به هیچ کجا حساب نمی اید حال اگر موجب پوسخند نشود
مردی که برای آسودن از تمام اینها اگر آغوش زندانی مظلوم خویش را طلب کند، به بدتر از هرزگی محکوم شده،
و در نهایت لبی برایش گزیده میشود که مرد خجا ..... دیگه از ما گذشته ........ بچه ها .......شما مردا فقط ........

راستی مردی رو میشناسید که حقوق انسانی ای همچون
بغض، ناتوانی، بریدن، خسته شدن، .... برایش به رسمیت شناحته شدخ باشد

مردی را میشناسید که بسادگی انسان بودن و حقوق آنرا طلب کند و به هزار سنگ بی بوته گی، بی غیرتی، بی حیا یی و .... محکوم نشده باشد

---

---


ولی من میشناسم هزاران مرد زندانبان با بغضی کهنه، با اشکهایی که از ترس فرو نریخته اند و .....
نه صد ها هزار و شاید میلیون ها

ای کاش من هم ذره ای از استعداد سیمین و پروین و فروغ رو داشتم
ای کاش من هم یک زن بودم از همون نوعی که تو میشناسی بزرگوار

چه کنم که نه استعدادی برای بیان درد دل هست و نه جرات تعرض به این گلهای سرسبد آفرینش فارغ از زن و مرد بودنشان
من با افتخار و فروتنی ای راستین دست تک تک این بزرگ بانوان ایران زمین را میبوسم و آرزو میکنم میراث دارانشان مردی هم بشناسند و اصلا
مرد و زن را بیخیال شوند و از انسان بنویسند.

با عرض ادب و احترام و جایداشت نسبت به تمام بانوان ایران زمینتصویرتصویر

Re: زنی را می شناسم من...!!!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۰:۵۲ ب.ظ
توسط hooshang1969
airplane نوشته شده:تصویر

به مناسبت روز زن
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من....
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که
یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی
را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم
انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
زنی را....
«سیمین بهبهانی»




<!--[if gte mso 9]> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:PunctuationKerning/> <w:ValidateAgainstSchemas/> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables/> <w:SnapToGridInCell/> <w:WrapTextWithPunct/> <w:UseAsianBreakRules/> <w:DontGrowAutofit/> <w:UseFELayout/> </w:Compatibility> <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel> </w:WordDocument><![endif]--> 
با سلام دوست عزیز این شعرزیبا متعلق است به خانم فریبا شش بلوکی از کتاب شبانه ایشان که در سال 1383 منتشرشده است منبع:
[External Link Removed for Guests]


لطفا نام شاعر را تصحیحکنید که نه سیمین برازنده ی اینست که شعر دیگری را به او نسبت دهیم و نه خالق ایناثر زیبا مستحق این نقض قوانین کپی رایت
 
 
در ضمن در یوتیوب هم بر اسا
س
این شعر زیبایخانم شش بلوکی ویدئو کلیپ های زیادی درست شده است
 
 [External Link Removed for Guests]

 
<!--[if gte mso 9]> <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"> </w:LatentStyles><![endif]--><!--[if gte mso 10]><style> /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}</style><![endif]-->