بیخیال بابا بخند....
ارسال شده: چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۵۱ ق.ظ
رفتم بچه خواهرمو از مهد کودک بیارم،مربیه میگه:بچه رو میبرید؟
گفتم: پ ن پ هنینجا میخوریمش!!!
کارت سوخت ماشینمو برداشتم دارم میرم،بابام میگه:داری میری بنزین بزنی؟
گفتم:پ ن پ میرم آب هویج بریزم تو باکش تا نور چراغاش زیاد بشه!!
رفتم رستوران،میگم دوتا جوجه لطفا،میگه؟جوحه کباب؟
میگم:پ ن پ از این جوجه رنگیا،یکی قرمز بدین یکی هم سبز
پیکنیک لاک پشتی
یه روزی خانواده ی لاک پشت ها تصمیم گرفتد که برن پیکنیک،از اونجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل میکنند؛هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن.
در نهایت لاک پشت ها برای پیدا کردن یگ جای مناسب خانه رو ترک کردند،در سال دوم سفرشون بالاخره یه جای مناسبی رو پیدا کردند،برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند
و سبد پیکنیک رو باز کردند و متوجه شدند که نمک نیاوردن.
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود وهمه ی آنها با این مورد موافق بودند،بعد از یک بحث طولانی جوان ترین لاک پشت را برای آوردن نمک از خانه انتخاب کردند.لاک پشت کوچولو ناله کرد،جیغ کشید؛گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود.
اون قبول کرد که به یه شرط بره؛اونم اینکه تا وقتی اون برمیگرده هیچکس چیزی نخوره.خانواده قبول کردن ولاک پشت به راه افتاد.سه سال گذشت ولی لاک پشت برنگشت....پنج سال....
شش سال... سپس در سال هفتم غیبت او،پیرترین لاک پشت دیگه نمیتونست به گرسنگی ادامه بده.او اعلام کرد که قصد داره که غذا بخوره و شروع کرد به باز کردن یک ساندویچ
در این هنگام لاک پشت کوچولو فریاد کنان از پشت درختی بیرون پرید و گفت:
دیدید میدونستم که منتظر نمی مونید منم حالا نمیرم نمک بیارم.!!!!
گفتم: پ ن پ هنینجا میخوریمش!!!
کارت سوخت ماشینمو برداشتم دارم میرم،بابام میگه:داری میری بنزین بزنی؟
گفتم:پ ن پ میرم آب هویج بریزم تو باکش تا نور چراغاش زیاد بشه!!
رفتم رستوران،میگم دوتا جوجه لطفا،میگه؟جوحه کباب؟
میگم:پ ن پ از این جوجه رنگیا،یکی قرمز بدین یکی هم سبز
پیکنیک لاک پشتی
یه روزی خانواده ی لاک پشت ها تصمیم گرفتد که برن پیکنیک،از اونجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه موارد یواش عمل میکنند؛هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن.
در نهایت لاک پشت ها برای پیدا کردن یگ جای مناسب خانه رو ترک کردند،در سال دوم سفرشون بالاخره یه جای مناسبی رو پیدا کردند،برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند
و سبد پیکنیک رو باز کردند و متوجه شدند که نمک نیاوردن.
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود وهمه ی آنها با این مورد موافق بودند،بعد از یک بحث طولانی جوان ترین لاک پشت را برای آوردن نمک از خانه انتخاب کردند.لاک پشت کوچولو ناله کرد،جیغ کشید؛گرچه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود.
اون قبول کرد که به یه شرط بره؛اونم اینکه تا وقتی اون برمیگرده هیچکس چیزی نخوره.خانواده قبول کردن ولاک پشت به راه افتاد.سه سال گذشت ولی لاک پشت برنگشت....پنج سال....
شش سال... سپس در سال هفتم غیبت او،پیرترین لاک پشت دیگه نمیتونست به گرسنگی ادامه بده.او اعلام کرد که قصد داره که غذا بخوره و شروع کرد به باز کردن یک ساندویچ
در این هنگام لاک پشت کوچولو فریاد کنان از پشت درختی بیرون پرید و گفت:
دیدید میدونستم که منتظر نمی مونید منم حالا نمیرم نمک بیارم.!!!!
