شهادت باكری به روایت احمد كاظمی
ارسال شده: یکشنبه ۷ آبان ۱۳۸۵, ۶:۰۳ ب.ظ
گفتم «تو را خدا، تو را به جان هر كس دوست دارى! هر جوى هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف!» گفت «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایى، اگر بتوانى بیایى، دیگر براى همیشه پیش هم هستیم.» گفتم «این جا، با این آتش، من نمىتوانم. تو لااقل...» گفت «اگر بدانى این جا چه جاى خوبى شده. احمد. پاشو بیا. بچهها این جا خیلى تنها هستند.»
صداش هنوز توى گوشمست، كه مىگفت «پاشو بیا، احمد!»
باز مثل خیبر با هم بودیم. همه چیزمان مشترك بود. هدفهایى كه برامان در نظر گرفته بودند در كمترین زمان تصرف شد. ما هم تثبیتش كردیم. تا این كه رسیدیم به مرحلهى عبور از دجله و ادامهى عملیات در آن طرف دجله، روى جادهى بصره - العماره.
ساعت هشت صبح بود. صداى درگیرى یگانهاى شمالى به گوشمان مىرسید. به ما ابلاغ كردند از دجله رد شویم. مهدى و بچههاى لشكرش در محلى بودند به اسم كیسهیى. با من تماس گرفت. رفتم پیشش. با هم برنامه ریزى كردیم كه كجا باشیم و چطور عمل كنیم.
ماموریت مهدى این بود كه برود آن طرف مستقر شود و شد. من در رفت و آمد بودم. نماز ظهرم را پیش مهدى، روى دژ و در چالهى یك بمب، كنار جادهى اتوبان بصره - العماره خواندم، جایى كه مهدى بىسیم و تمام زندگىاش را برده بود آن جا و عملیات را از همان جا فرماندهى مىكرد.
ناهار را همان جا خوردم. تا عصر پیشش ماندم. برترى نظامى با ما بود. هنوز فشار زیادى از طرف عراق نبود. از طرفى گزارش دادند عراق دارد از سمت بصره نیرو مىآورد كه آن جبهه را تقویت كند. هوا غبارآلود بود. تانكهاشان داشتند خودشان را مىرساندند به خط براى تك به منطقهیى كه مهدى تصرف كرده بود.
از قرارگاه تماس گرفتند گفتند سریع برویم براى جلسه. به مهدى گفتم، گفت «بااین وضع نه، من نیایم بهترست».
راست مىگفت. نمىشد بیاید. نیروهاش آن جا بودند. باید مىایستاد مىگفت چى كار كنند. همان لحظه یك گروه را فرستاد بروند روى جادهى آسفالت تا بروند پلى را منهدم كنند كه عراقىها قرار بود از آن بگذرند. نیروها جلوتر از مهدى بودند و برترى با ما بود. اگر آن پل منفجر مىشد و راه بسته، هیچ نیرویى نمىتوانست از آن سمت بیاید. هر كدام شان هم كه مىماندند این طرف، با وجود هور در دو طرف، مجبور مىشد بیاید طرف ما و یا تسلیم بشود یا هلاك.
از مهدى خداحافظى كردم. پیاده آمدم تا ساحل. سوار قایق شدم. در راه مرتب با مهدى تماس گرفتم فهمیدم نیروهایى كه رفتهاند براى انهدام پل شهید شدهاند و قرارست چند نفر بیایند این ور پل و مواد منفجره ببرند... كه خودش یك پروژهى چند ساعته بود. آنها هم حتى شهید شدند.
یك نگرانى بزرگ توى دلم ریشه دواند. جلسه ساعت پنج و شش عصر تمام شد. مىخواستم برگردم. بى سیم چى مهدى تماس گرفت گفت مهدى با من كار دارد.
گفتم «وصلش كن!»
مهدى گفت «فشار زیاد شده. خودت را برسان!»
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقىها دور تا دور مهدى را محاصره كردهاند. نیروهاى خرازى هم نتوانسته بودند كارى كنند و رانده شده بودند عقب. خیلى از بچهها شهید شده بودند. عراقىها لحظه به لحظه بیشتر مىشدند. مواضع خودشان را پس مىگرفتند. تانكهاى زیادى را آن جا پیاده كرده بودند. آتش تیر مستقیمشان یا آتش دیوانهى خمپارهها، هیچ با آن آتش سبك اولیهشان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانى هم به كارها و تا تاریك نشده برگردم بیایم پیش مهدى.
در راه و هر جا كه بودم مرتب تماس مىگرفتم و دلهرهام بیشتر مىشد. مهدى یك بار هم نگفت آتش به نفع ماست. كار به جایى كشید كه دیگر نیرو هم نمىتوانست برود آن طرف. یعنى موقعیت ما طورى بود كه اگر مىآمدند جلو، از سه طرف راه مان را مىبستند و اگر تا دجله مىآمدند جلوتر مىتوانستند پشت سر ما را هم ببندند و خطرساز بشوند. شاید یك ساعت و یا یك ساعت و نیم بیشتر طول نكشید كه مهدى تماس گرفت گفت «مىآیى؟»
گفتم «با سر.»
گفت «زودتر!»
آمدم خودم را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشى شده و قایق را آتش زدهاند. با مهدى تماس گرفتم گفتم «چه خبر شده، مهدى؟»
نمىتوانست حرف بزند. وقتى هم زد با همان رمز خودمان زد گفت «این جا آشغال زیادست. نمىتوانم.»
از آن طرف هم از قرارگاه مرتب تماس مىگرفتند مىگفتند«هر طور شده به مهدى بگو بیاید!»
مهدى مىگفت نمىتواند. من اصرار كردم. به قرارگاه هم گفتم. گفتند «پس برو خودت برش دار بیاورش!»
نشد. نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آن قدر زیاد بود كه هیچ چارهیى جز اصرار برام نماند.
گفتم «تو را خدا، تو را به جان هر كس دوست دارى! هر جوى هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف!»
گفت «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایى، اگر بتوانى بیایى، دیگر براى همیشه پیش هم هستیم.»
گفتم «این جا، با این آتش، من نمىتوانم. تو لااقل...»
گفت «اگر بدانى این جا چه جاى خوبى شده. احمد. پاشو بیا. بچهها این جا خیلى تنها هستند.»
فاصلهى ما هفتصد مترى اگر مىشد. راهى نبود. آن محاصره و آن آتش نمىگذاشت من بروم برسم به مهدى و مهدى مرتب مىگفت «پاشو تو بیا، احمد!»
صداش مثل همیشه نبود. احساس كردم زخمى شده. حتى صداى تیرهاى كلاش از توى بى سیم مىآمد. بارها التماسش كردم. بارها تماس گرفتم. تا این كه دیگر جواب نداد. بى سیمچىاش گوشى را برداشت گفت «آقا مهدى نمىخواهد، یعنى نمىتواند حرف بزند...»
ارتباط قطع شد. تماس گرفتم، باز هم و باز هم و نشد. زمین خوب به عراقىها سرعت عمل داده بود و مىآمدند جلو و من هیچ كارى نمىتوانستم بكنم، جز این كه باز تماس بگیرم. به خودم مىگفتم چرا نرفتم و اگر رفته بودم، یا مىماندم یا باهم برمى گشتیم مىآمدیم. بى سیم مهدى دیگر جواب نداد. آتش عراق آن قدر آمد پیش، كه رسید به ساحل و تمام آن جا اشغال شد. یعنى راهى هم كه باید مهدى از آن مىگذشت رفت زیر دید مستقیم عراقىها. مجبور شدیم برویم در امزادهیى در آن حوالى پناه بگیریم. از آن جا با مهدى تماس بىجواب گرفتم. یكى از بچهها گفت دیده كه مهدى را آوردهاند كنار ساحل و سوار قایق كردهاند. هنوز هیچ چیز معلوم نبود. انتظار داشتیم شب بشود و مهدى از تاریكى شب استفاده كند بیاید. نیامد. فركانس بى سیمش آن شب و فردا هنوز فعال بود، هنوز دست عراقىها نیفتاده بود. همان شب آتش سنگینى ریخته شد طرف جایى كه ما بودیم. به خودمان گفتیم «یعنى مهدى مىتواند از سد این آتش بگذرد؟»
فردا و پس فردا را هم منتظر ماندیم. به خودمان وعده دادیم الان ست كه مهدى شنا كند بیاید، خستهى خسته، و حتما خندان.
براى من تلخ بود مطمئن باشم مهدى نمىتوان از محاصرهى عراقىها جان سالم به در ببرد. مىدانستم حتما به خاطر نیروهاش، زخمىها و شهیدهاش، آن جا مانده، تا اگر راهى بود و توانست، یا با هم بیایند یا با هم شهید شوند. مىدانستم مهدى كسى نیست كه به خودش و بقیه اجازه بدهد دست شان را جلو دشمن بالا ببرند و تسلیم شوند مىدانستم تا آخرین لحظه و تا آخرین نفر خواهند جنگید. مىدانستم مهدى فرماندهى تاكتیكىست و اگر وقت داشته باشد حتما موضعش را عوض مىكند. مىدانستم مهدى دنبال راه نجات همه بوده اگر مانده. مىدانستم اگر به من گفت آن جا جاى خوبىست خواسته عمق فاجعه را به من بفهماند بگوید اگر آمدنى هستم بیایم. كه كاش مىرفتم و از زبان بچهها نمىشنیدم چطور تیر خورده. با آن چشمهاى همیشه خسته و با آن نگاه همیشه جستجوگر و با آن آرامش همیشگى. این خستگى را از شب قبل از رفتنش یادم هست كه هیچ كداممان روى پاهامان بند نبودیم. چون خاكریز یك گوشه از خطمان وصل نشده بود. هر كس را كه مىفرستادیم شهید مىشد.
عصر بود گمانم، یا شب حتما، كه با مهدى قرار گذاشتیم یكى را پیدا كنیم برود خاكریز را وصل كند. قرار شد استراحت كنیم، تا بعد ببینیم چى كار مىشود كرد. سنگرمان یك سنگر عراقى بود. بچهها با چند تا پتو قابل تحملش كرده بودند. چشمهام سنگین شد و خوابم برد. مهدى هم نمىتوانست بیدار بماند. یك نفر آمد كارمان داشت. به مهدى گفتن بخوابد. خودم رفتم ببینم او چى مىگوید. مهدى خوابید. من آمدم از سنگر بیرون و نشسته بودم. بچهها آمدند گفتند با مهدى كار دارند و پیداش نمىكنند.
گفتند «كجاست؟»
گفتم «خواب ست. همین جا.»
رفتند سنگر را گشتند. نبود.
گفتم «مگر مىشود؟»
خودم هم رفتم دیدم. نبود. تا این كه تماس گرفت.
گفتم «مرد حسابى! كجا گذاشتهاى رفتهاى بى خبر؟ ما كه زهرهمان تركید.»
گفت «همین جام. توى خط.»
گفتم «آن جا چرا؟»
جوابم را مىدانستم. مىدانستم حتما رفته یكى از یولدوزرها را برداشته و آن خاكریز را... گفتم «مىخواهى من هم بیایم؟»
گفت «لازم نیست. تمام شد.»
زیر آن آتشى كه هر كس را مىفرستادیم شهید مىشد، مهدى رفت آن خاكریز را وصل كرد و یك بار دیگر به من فهماند كه مىشود از آتش نترسید و حتى وسط آتش سر بالا گرفت. فكر كنم بله، توى همین عملیات بدر بود كه یادم داد چطور به دل آتش بزنم. هر دو سوار موتور بودیم. من جلو و او عقب. آتش آن قدر وحشى بود كه در یك لحظه به مهدى گفتم «الان ست كه نور بالا بزنیم.»
توقف كردم تا جهت آتش را تشخیص بدهم و كمى هم از... كه مهدى گفت «نایست! برو! سریع!»
دو طرف مان آب بود. لحظه به لحظه گلوله مىخورد كنارمان و من مىرفتم، با سرعت و سر خمیده، و در آینهى موتورم مىدیدم كه مهدى چطور صاف نشسته و حتى یك لحظه هم به خودش اجازه نداده نگران چیزى باشد. آرام آرام سرم را بالا گرفتم و همقد مهدى شدم. احساس مىكردم اگر هم شهید شوم، آن هم آن جا و كنار مهدى و سوار آن موتور، جور خوبى شهید خواهم شد و از این احساس شیرین، در آن حلقهى آتش و آب، فقط مىخندیدم.
منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان» کتاب مهدی باکری، انتشارات روایت فتح.

صداش هنوز توى گوشمست، كه مىگفت «پاشو بیا، احمد!»
باز مثل خیبر با هم بودیم. همه چیزمان مشترك بود. هدفهایى كه برامان در نظر گرفته بودند در كمترین زمان تصرف شد. ما هم تثبیتش كردیم. تا این كه رسیدیم به مرحلهى عبور از دجله و ادامهى عملیات در آن طرف دجله، روى جادهى بصره - العماره.
ساعت هشت صبح بود. صداى درگیرى یگانهاى شمالى به گوشمان مىرسید. به ما ابلاغ كردند از دجله رد شویم. مهدى و بچههاى لشكرش در محلى بودند به اسم كیسهیى. با من تماس گرفت. رفتم پیشش. با هم برنامه ریزى كردیم كه كجا باشیم و چطور عمل كنیم.
ماموریت مهدى این بود كه برود آن طرف مستقر شود و شد. من در رفت و آمد بودم. نماز ظهرم را پیش مهدى، روى دژ و در چالهى یك بمب، كنار جادهى اتوبان بصره - العماره خواندم، جایى كه مهدى بىسیم و تمام زندگىاش را برده بود آن جا و عملیات را از همان جا فرماندهى مىكرد.
ناهار را همان جا خوردم. تا عصر پیشش ماندم. برترى نظامى با ما بود. هنوز فشار زیادى از طرف عراق نبود. از طرفى گزارش دادند عراق دارد از سمت بصره نیرو مىآورد كه آن جبهه را تقویت كند. هوا غبارآلود بود. تانكهاشان داشتند خودشان را مىرساندند به خط براى تك به منطقهیى كه مهدى تصرف كرده بود.
از قرارگاه تماس گرفتند گفتند سریع برویم براى جلسه. به مهدى گفتم، گفت «بااین وضع نه، من نیایم بهترست».
راست مىگفت. نمىشد بیاید. نیروهاش آن جا بودند. باید مىایستاد مىگفت چى كار كنند. همان لحظه یك گروه را فرستاد بروند روى جادهى آسفالت تا بروند پلى را منهدم كنند كه عراقىها قرار بود از آن بگذرند. نیروها جلوتر از مهدى بودند و برترى با ما بود. اگر آن پل منفجر مىشد و راه بسته، هیچ نیرویى نمىتوانست از آن سمت بیاید. هر كدام شان هم كه مىماندند این طرف، با وجود هور در دو طرف، مجبور مىشد بیاید طرف ما و یا تسلیم بشود یا هلاك.
از مهدى خداحافظى كردم. پیاده آمدم تا ساحل. سوار قایق شدم. در راه مرتب با مهدى تماس گرفتم فهمیدم نیروهایى كه رفتهاند براى انهدام پل شهید شدهاند و قرارست چند نفر بیایند این ور پل و مواد منفجره ببرند... كه خودش یك پروژهى چند ساعته بود. آنها هم حتى شهید شدند.
یك نگرانى بزرگ توى دلم ریشه دواند. جلسه ساعت پنج و شش عصر تمام شد. مىخواستم برگردم. بى سیم چى مهدى تماس گرفت گفت مهدى با من كار دارد.
گفتم «وصلش كن!»
مهدى گفت «فشار زیاد شده. خودت را برسان!»
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقىها دور تا دور مهدى را محاصره كردهاند. نیروهاى خرازى هم نتوانسته بودند كارى كنند و رانده شده بودند عقب. خیلى از بچهها شهید شده بودند. عراقىها لحظه به لحظه بیشتر مىشدند. مواضع خودشان را پس مىگرفتند. تانكهاى زیادى را آن جا پیاده كرده بودند. آتش تیر مستقیمشان یا آتش دیوانهى خمپارهها، هیچ با آن آتش سبك اولیهشان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانى هم به كارها و تا تاریك نشده برگردم بیایم پیش مهدى.
در راه و هر جا كه بودم مرتب تماس مىگرفتم و دلهرهام بیشتر مىشد. مهدى یك بار هم نگفت آتش به نفع ماست. كار به جایى كشید كه دیگر نیرو هم نمىتوانست برود آن طرف. یعنى موقعیت ما طورى بود كه اگر مىآمدند جلو، از سه طرف راه مان را مىبستند و اگر تا دجله مىآمدند جلوتر مىتوانستند پشت سر ما را هم ببندند و خطرساز بشوند. شاید یك ساعت و یا یك ساعت و نیم بیشتر طول نكشید كه مهدى تماس گرفت گفت «مىآیى؟»
گفتم «با سر.»
گفت «زودتر!»
آمدم خودم را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشى شده و قایق را آتش زدهاند. با مهدى تماس گرفتم گفتم «چه خبر شده، مهدى؟»
نمىتوانست حرف بزند. وقتى هم زد با همان رمز خودمان زد گفت «این جا آشغال زیادست. نمىتوانم.»
از آن طرف هم از قرارگاه مرتب تماس مىگرفتند مىگفتند«هر طور شده به مهدى بگو بیاید!»
مهدى مىگفت نمىتواند. من اصرار كردم. به قرارگاه هم گفتم. گفتند «پس برو خودت برش دار بیاورش!»
نشد. نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آن قدر زیاد بود كه هیچ چارهیى جز اصرار برام نماند.
گفتم «تو را خدا، تو را به جان هر كس دوست دارى! هر جوى هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف!»
گفت «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایى، اگر بتوانى بیایى، دیگر براى همیشه پیش هم هستیم.»
گفتم «این جا، با این آتش، من نمىتوانم. تو لااقل...»
گفت «اگر بدانى این جا چه جاى خوبى شده. احمد. پاشو بیا. بچهها این جا خیلى تنها هستند.»
فاصلهى ما هفتصد مترى اگر مىشد. راهى نبود. آن محاصره و آن آتش نمىگذاشت من بروم برسم به مهدى و مهدى مرتب مىگفت «پاشو تو بیا، احمد!»
صداش مثل همیشه نبود. احساس كردم زخمى شده. حتى صداى تیرهاى كلاش از توى بى سیم مىآمد. بارها التماسش كردم. بارها تماس گرفتم. تا این كه دیگر جواب نداد. بى سیمچىاش گوشى را برداشت گفت «آقا مهدى نمىخواهد، یعنى نمىتواند حرف بزند...»
ارتباط قطع شد. تماس گرفتم، باز هم و باز هم و نشد. زمین خوب به عراقىها سرعت عمل داده بود و مىآمدند جلو و من هیچ كارى نمىتوانستم بكنم، جز این كه باز تماس بگیرم. به خودم مىگفتم چرا نرفتم و اگر رفته بودم، یا مىماندم یا باهم برمى گشتیم مىآمدیم. بى سیم مهدى دیگر جواب نداد. آتش عراق آن قدر آمد پیش، كه رسید به ساحل و تمام آن جا اشغال شد. یعنى راهى هم كه باید مهدى از آن مىگذشت رفت زیر دید مستقیم عراقىها. مجبور شدیم برویم در امزادهیى در آن حوالى پناه بگیریم. از آن جا با مهدى تماس بىجواب گرفتم. یكى از بچهها گفت دیده كه مهدى را آوردهاند كنار ساحل و سوار قایق كردهاند. هنوز هیچ چیز معلوم نبود. انتظار داشتیم شب بشود و مهدى از تاریكى شب استفاده كند بیاید. نیامد. فركانس بى سیمش آن شب و فردا هنوز فعال بود، هنوز دست عراقىها نیفتاده بود. همان شب آتش سنگینى ریخته شد طرف جایى كه ما بودیم. به خودمان گفتیم «یعنى مهدى مىتواند از سد این آتش بگذرد؟»
فردا و پس فردا را هم منتظر ماندیم. به خودمان وعده دادیم الان ست كه مهدى شنا كند بیاید، خستهى خسته، و حتما خندان.
براى من تلخ بود مطمئن باشم مهدى نمىتوان از محاصرهى عراقىها جان سالم به در ببرد. مىدانستم حتما به خاطر نیروهاش، زخمىها و شهیدهاش، آن جا مانده، تا اگر راهى بود و توانست، یا با هم بیایند یا با هم شهید شوند. مىدانستم مهدى كسى نیست كه به خودش و بقیه اجازه بدهد دست شان را جلو دشمن بالا ببرند و تسلیم شوند مىدانستم تا آخرین لحظه و تا آخرین نفر خواهند جنگید. مىدانستم مهدى فرماندهى تاكتیكىست و اگر وقت داشته باشد حتما موضعش را عوض مىكند. مىدانستم مهدى دنبال راه نجات همه بوده اگر مانده. مىدانستم اگر به من گفت آن جا جاى خوبىست خواسته عمق فاجعه را به من بفهماند بگوید اگر آمدنى هستم بیایم. كه كاش مىرفتم و از زبان بچهها نمىشنیدم چطور تیر خورده. با آن چشمهاى همیشه خسته و با آن نگاه همیشه جستجوگر و با آن آرامش همیشگى. این خستگى را از شب قبل از رفتنش یادم هست كه هیچ كداممان روى پاهامان بند نبودیم. چون خاكریز یك گوشه از خطمان وصل نشده بود. هر كس را كه مىفرستادیم شهید مىشد.
عصر بود گمانم، یا شب حتما، كه با مهدى قرار گذاشتیم یكى را پیدا كنیم برود خاكریز را وصل كند. قرار شد استراحت كنیم، تا بعد ببینیم چى كار مىشود كرد. سنگرمان یك سنگر عراقى بود. بچهها با چند تا پتو قابل تحملش كرده بودند. چشمهام سنگین شد و خوابم برد. مهدى هم نمىتوانست بیدار بماند. یك نفر آمد كارمان داشت. به مهدى گفتن بخوابد. خودم رفتم ببینم او چى مىگوید. مهدى خوابید. من آمدم از سنگر بیرون و نشسته بودم. بچهها آمدند گفتند با مهدى كار دارند و پیداش نمىكنند.
گفتند «كجاست؟»
گفتم «خواب ست. همین جا.»
رفتند سنگر را گشتند. نبود.
گفتم «مگر مىشود؟»
خودم هم رفتم دیدم. نبود. تا این كه تماس گرفت.
گفتم «مرد حسابى! كجا گذاشتهاى رفتهاى بى خبر؟ ما كه زهرهمان تركید.»
گفت «همین جام. توى خط.»
گفتم «آن جا چرا؟»
جوابم را مىدانستم. مىدانستم حتما رفته یكى از یولدوزرها را برداشته و آن خاكریز را... گفتم «مىخواهى من هم بیایم؟»
گفت «لازم نیست. تمام شد.»
زیر آن آتشى كه هر كس را مىفرستادیم شهید مىشد، مهدى رفت آن خاكریز را وصل كرد و یك بار دیگر به من فهماند كه مىشود از آتش نترسید و حتى وسط آتش سر بالا گرفت. فكر كنم بله، توى همین عملیات بدر بود كه یادم داد چطور به دل آتش بزنم. هر دو سوار موتور بودیم. من جلو و او عقب. آتش آن قدر وحشى بود كه در یك لحظه به مهدى گفتم «الان ست كه نور بالا بزنیم.»
توقف كردم تا جهت آتش را تشخیص بدهم و كمى هم از... كه مهدى گفت «نایست! برو! سریع!»
دو طرف مان آب بود. لحظه به لحظه گلوله مىخورد كنارمان و من مىرفتم، با سرعت و سر خمیده، و در آینهى موتورم مىدیدم كه مهدى چطور صاف نشسته و حتى یك لحظه هم به خودش اجازه نداده نگران چیزى باشد. آرام آرام سرم را بالا گرفتم و همقد مهدى شدم. احساس مىكردم اگر هم شهید شوم، آن هم آن جا و كنار مهدى و سوار آن موتور، جور خوبى شهید خواهم شد و از این احساس شیرین، در آن حلقهى آتش و آب، فقط مىخندیدم.
منبع: «به مجنون گفتم زنده بمان» کتاب مهدی باکری، انتشارات روایت فتح.
