صفحه 1 از 2

هر سرمايه ي سعدي سخن شيرين بود

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵, ۱:۵۱ ب.ظ
توسط osilatoria
اینکه میگن سعدی یکه تاز عرصه ی سخنه راست میگن. تا حالا چند بار گلستان رو خوندید؟ بهتون توصیه می کنم حتی یک بار هم که شده خبیثات و هزلیات رو بخونید چون مطمئن ام که دیگه نمیزارینش زمین :-) کسی نظری نداره؟
هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ق.ظ
توسط Reza-2006
دوست خوبم - من خوندم .
البته همشو نه !!!
ولی یک کتاب کلیات سعدی - چند سال پیش از نمایشگاه گرفتم که - همه چیز توش بود .
این بخشها هم توش بود ( خبیثات و هزلیات ) .
بدون شک کتب سعدی بزرگترین معلمی هستند که بعد از کتب قرآن مقدس و نهج البلاقه و کتب امامان راستینمان - قابل اطمینان می باشند. و درس انسان سازی و خداشناسی را به بهترین و شیوا ترین لحن ممکن - ارائه کرده اند .


سعدی به معنای واقعی استاد سخن هست .!!!


روحش شاد :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz: :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۱:۴۲ ق.ظ
توسط Mohsen1001
sadeqjoon, منظور از تاپيک چيست ؟ ميشه بيشتر توضيح بدين؟!! :-(

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۱:۵۶ ق.ظ
توسط Reza-2006
توی هزلیاتش کمی ... هست.

باید بخونید تا متوجه بشید .

ولی هر چی هم که باشه از ارزش سعدی کم نمی کنه !
سر در سازمان ملل با شعر سعدی مزین شده !
و این افتخار هر ایرانی هست !!! :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۱۷ ق.ظ
توسط osilatoria
Mohsen1001 جان منظور تاپيک اينه که اگه نظري در مورد سعدي و آثارش دارين بگين. (شگه شما هم مثله من شيفته سعدي هستين)

Reza-2006 جان اينکه بگين تو هزليات . . . هست همانطور که شما گفتين نه تنها چيزي از ارزش سعدي کم نميکنه بلکه استادي اون رو بيشتر نمايان ميکنه اينکه در همه زمينه ها سرآمده . امام محمد غزالي در ميان سالگي يک کتاب مي نويسه با نام مقاصد الفلاسفه و در اون يک سري از مباحث فلسفي رو اثبات ميکنه پس از اون يک کتاب ديگه مي نويسه با نام تهافه الفلاسفه و همون چيزهايي رو که در کتاب اول ثابت کرده بوده با برهان هايي محکم تر رد ميکنه اين خطا نيست اين نهايت هنر سخنوري است چون ميگن خطا گرفتن از بزرگان خطاست.

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۲:۵۷ ب.ظ
توسط Reza-2006
دوست خوبم - معلومه که در این زمینه از اطلاعات بالایی برخوردارید !!!

ولی متن قسمت اول - کمی شبه بر انگیز بود.
معلوم نبود که انتقادی بر سعدی دارید یا تقدیر .
البته شاید از جمله دوستانی باشید که استفاده از صنایع ادبی - مثل ایهام و مجازو دوست دارید.

خود من هم کمی در منظور شما شک کردم.
ولی از روی امضاء شما فهمیدم که - از طرفداران سعدی هستید.
( البته الان امضاء تونو عوض کردید. )

بهر حال خوشحالم که شما مثل من از طرفداران پر و پا قرص سعدی هستید . :smile: :) :smile:

سعدی افتخار ایرانیان هست . :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۵, ۷:۰۸ ب.ظ
توسط osilatoria
متشکرم نظر لطفتونه. نه خيلي بالا نيست به قول معروف خشت ميزنم ! ! !

اينها فقط حرفه بايد پاي عمل ببينيم کي راست ميگه و سعي ميکنه خودش وجامعه خودش رو به اون آرمان شهري که سعدي در بوستان توصيف ميکنه برسونه و معلوم بشه که در پس پرده که خوب است و که زشت (حافظ)

سعديا گرچه سخندان و مصالح گويي
به عمل کار برآيد به سخنداني نيست

ارسال شده: دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۱ ق.ظ
توسط osilatoria
دوستان اگه حکايت يا شعر زيبايي از سعدي به خاطرشون مي رسه برامون بزارن.
اينم واسه شروع :
به چه کار آيدت ز گل طبقي
از ((گلستان)) من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد
وين گلستان هميشه خوش باشد
:razz: :razz: :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ب.ظ
توسط osilatoria
اين حکايت رو من خيلي دوست دارم واسه همين براتوم مي زارمش. خواهش مي کنم از جنبه هنري و ادبي بهش نگاه کنيد نه از جهات ديگه . . .
اگر خدا ياري کنه سعي مي کنم حکايات زيباي گلستان رو براتون بزارم.

حکايت
در سالى محمد خوارزمشاه ، رحمه الله عليه با ختا برای مصلحتی صلح اختيار کرد . به جامع کاشغر درآمدم ، پسری ديدم نحوی بغايت اعتدال و نهايت جمال چنانکه در امثال او گويند.

معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت

من آدمى به چنين شكل و خوى و قد و روش
نديده ام مگر اين شيوه از پرى آموخت

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند : ضرب زيد عمروا و کان المتعدی عمروا . گتفم : ای پسر ، خوارزم و ختا صلح کردند و زيد و عمرو را همچنان خصومت باقيست ؟ بخنديد و مولدم پرسيد. گفتم : خاک شيراز . گفت : از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم :

بليت بنحوی يصول مغاضبا
علی کزيد فی مقابله العمرو

علی جر ذيل يرفع راسه
و هل یستقيم الرفع من عامل الجر

لختی به انديشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درين زمين به زبان پارسيست ، اگر بگويی بفهم نزديکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم :

طبع تو را تا هوس نحو كرد
صورت صبر از دل ما محو كرد

اى دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول تو با عمرو و زيد

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعديست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندين مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را ميان بخدمت ببستمی .گفتم : با وجودت زمن آواز نيايد که منم. گفتا : چه شود گر درين خطه چندين بر آسايی تا بخدمت مستفيد گرديم؟ گفتم : نتوانم بحکم اين حکايت :

بزرگى ديدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنيا به غارى

چرا گفتم : به شهر اندر نيايى
كه بارى ، بندى از دل برگشايى

بگفت : آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

اين را بگفتم و بوسه بر سر و روی يکديگر داديم و وداع کرديم.
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟
هم در اين لحظه كردنش به درود

سيب گويى وداع بستان كرد
روى از اين نيمه سرخ ، و زان سو زرد

ارسال شده: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۳:۳۱ ب.ظ
توسط osilatoria
شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.

وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟
يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز

هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:

جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك

ارسال شده: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ
توسط osilatoria
درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.

اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟

به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۵۱ ق.ظ
توسط osilatoria
کاروانی در زمين يونان بزدند و نعمت بی قياس ببردند . بازرگانان گريه و زاری کردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود.

چو پيروز شد دزد تيره روان
چه غم دارد از گريه كاروان

لقمان حکيم اندر آن کاروان بود . يکی گفتش از کاروانيان : مگر اينان را نصيحتی کنی و موعظه ای گويی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دريغ باشد چندين نعمت که ضايع شود . گفت : دريغ کلمه ی حکمت با ايشان گفتن.

آهنى را كه موريانه بخورد
نتوان برد از او به صيقل زنگ

به سيه دل چه سود خواندن وعظ
نرود ميخ آهنين بر سنگ

همانا که جرم از طرف ماست.

به روزگار سلامت ، شكستگان درياب
كه جبر خاطر مسكين ، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى
بده و گرنه ستمگر به زور بستاند