صفحه 1 از 1

خاطره های خاموش

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ
توسط susan
تقصير تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها خاموش شود!
خودم شعرهاي شبانه اشك را فراموش نكردم!
خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم!
حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند،
نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي!
خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد،
بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه كسي باشند،
كه هرگز نديدمش!
تنها آرزوي ساده ام اين بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!

كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني
و بعد از قرائت بارانها زير لب بگويي :
«يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!»
همين جمله،
براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،
كافي بود!
هنوز هم جاي قدمهاي تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!
ديگر تنها دلخوشي ام،
همين شكفتن شعله است!
همين تبلور بغض!



:razz: susan

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ق.ظ
توسط njmh
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم...

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ
توسط njmh
این خاطره ها ذره ذره آدم رو آب میکنن همون بهتر که خاموش بشن برای همیشه!!!!!!!!!!۱

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ
توسط susan
najmehمرسی



رفتي و خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم

هم ترانه ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنو بلد شد
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش



susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ
توسط sara
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی این برخوردهای سرد را

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۲۵ ق.ظ
توسط susan
saraمرسی فوق العاده بود

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۴۴ ق.ظ
توسط sara
susan, خواهش ميکنم عزيزم قابلي نداشت :razz: :D

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۳۱ ب.ظ
توسط ARMIN
شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي با وفا و مهربون دروغ مي گن

او نا که مي گن تا هميشه ديونتونن
بذار بي پرده بگم که به شما دروغ ميگن

اونا که مي آن به اين بهونه که اومدن
از توي شهر قصه ها ، دروغ مي گن

اونا که فدات بشم تيکه کلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا دروغ مي گن

او نا که با قسم و آيه مي خوان بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن

ارسال شده: دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۴۶ ق.ظ
توسط arash_slayer
شعر دوست عزيزمان sara در سطح بسيار بالايي سروده شده است که کم و بيش از نسلي که من جزئي از ان هستم به دلیل ساده انگاری و ساده اندیشی بعيد است. sara جان لطفا نام شاعر را ذکر کن :smile:

ارسال شده: شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۳۵ ب.ظ
توسط gigi64
میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



:sad: