صفحه 1 از 4
کتاب خروج
ارسال شده: شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵, ۹:۰۴ ب.ظ
توسط ganjineh
مقدمه
ترجمه تفسیری كتاب «خروج» درباره خروج بنياسرائيل از مصر است. موسي توسط خدا به رهبري بنياسرائيل تعيين ميشود تا آنان را به سرزمين موعود، يعني كنعان، هدايت كند.
دوازده فصل اول كتاب از وضعيت اسفناك بنياسرائيل كه در مصر برده بودند، سخن ميگويد. خدا بر مصريان بلايايي ميفرستد تا فرعون، پادشاه مصر را مجبور كند كه به بنياسرائيل اجازه خروج دهد.
پس از خروج از مصر، به دليل نااطاعتي از خداوند، بنياسرائيل به مدت چهل سال در بيابانهاي بين مصر و كنعان سرگردان ميشوند. «ده فرمان» را خداوند در اين هنگام توسط موسي به قوم اسرائيل ميدهد. علاوه بر ده فرمان، خداوند احكام و دستورات ديگري نيز به بنياسرائيل عنايت ميكند تا آنها بدانند چگونه در طي سفر بياباني خود زندگي كنند. بخش مهم اين احكام درباره قرباني حيوانات بمنظور آمرزش گناهكاران بود. ولي چنانكه بعد خواهيم خواند، اين قربانيها براي آمرزش و آزادي از گناه كافي نبود. در واقع اين روش قرباني پيش درآمدي بود براي قرباني واقعي و مؤثري كه خداوند براي همه انسانها تدارك ديده بود. مرگ عيسي مسيح روي صليب، همان قرباني واقعي است كه قادر است همه انسانها را از گناهانشان رهايي بخشد. راهنما
خروج
400 سال در مصر
خروج از مصر
ده فرمان
خيمه
موسي كتاب پيدايش را بر اساس اسنادي كه از قبل موجود بود، نوشت. سرگذشت خود موسي، از كتاب خروج آغاز ميشود. زندگي و كارهاي او موضوع كتابهاي خروج، لاويان، اعداد و تثنيه را تشكيل ميدهند. خود او اين كتابها را نگاشت. داستان موسي تقريباً يك هفتم كلّ كتابمقدس را تشكيل ميدهد و حجم آن تقريباً برابر 23 عهد جديد است..
ارسال شده: شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵, ۹:۰۶ ب.ظ
توسط ganjineh
1 بردگی قوم اسرائیل در مصر
ترجمه قدیمی (کتاب خروج)
بندگي اسرائيل
و اين است نامهاي پسران اسرائيل كه بهمصر آمدند، هر كس با اهل خانهاش همراه يعقوب آمدند: 2 رؤبين و شمعون و لاوي و يهودا، 3 يساكار و زبولون و بنيامين، 4 و دان و نفتالي، و جاد و اشير. 5 و همة نفوسي كه از صُلب يعقوب پديد آمدند هفتاد نفر بودند. و يوسف در مصر بود.
6 و يوسف و همة برادرانش، و تمامي آن طبقه مردند. 7 و بنياسرائيل بارور و منتشر شدند، و كثير و بينهايت زورآور گرديدند و زمين از ايشان پر گشت. 8 اما پادشاهي ديگر بر مصر برخاست كه يوسف را نشناخت، 9 و به قوم خود گفت: «همانا قوم بنياسرائيل از ما زياده و زورآورترند. 10 بياييد با ايشان به حكمت رفتار كنيم، مبادا كه زياد شوند. و واقع شود كه چون جنگ پديد آيد، ايشان نيز با دشمنان ما همداستان شوند، و با ما جنگ كرده، از زمين بيرون روند.»
11 پس سركاران بر ايشان گماشتند، تا ايشان را به كارهاي دشوار ذليل سازند، و براي فرعون شهرهاي خزينه، يعني فيتوم و رَعمسيس را بنا كردند. 12 ليكن چندانكه بيشتر ايشان را ذليل ساختند، زيادتر متزايد و منتشر گرديدند، و از بنياسرائيل احتراز مينمودند. 13 و مصريان از بنياسرائيل به ظلم خدمت گرفتند. 14 و جانهاي ايشان را به بندگيِ سخت، به گلكاري وخشتسازي و هر گونه عمل صحرايي، تلخ ساختندي. و هر خدمتي كه بر ايشان نهادندي به ظلم ميبود. 15 و پادشاه مصر به قابلههاي عبراني كه يكي را شِفرَه و ديگري را فُوعَه نام بود، امر كرده، 16 گفت: «چون قابلهگري براي زنان عبراني بكنيد، و بر سنگها نگاه كنيد. اگر پسر باشد او را بكُشيد، و اگر دختر بود زنده بماند.» 17 لكن قابلهها از خدا ترسيدند، و آنچه پادشاه مصر بديشان فرموده بود نكردند، بلكه پسران را زنده گذاردند.
18 پس پادشاه مصر قابلهها را طلبيده، بديشان گفت: «چرا اين كار را كرديد، و پسران را زنده گذارديد؟» 19 قابلهها به فرعون گفتند: «از اين سبب كه زنان عبراني چون زنان مصري نيستند، بلكه زورآورند، و قبل از رسيدن قابله ميزايند.» 20 و خدا با قابلهها احسان نمود، و قوم كثير شدند، و بسيار توانا گرديدند. 21 و واقع شد چونكه قابلهها از خدا ترسيدند، خانهها براي ايشان بساخت. 22 و فرعون قوم خود را امر كرده، گفت: «هر پسري كه زاييده شود به نهر اندازيد، و هر دختري را زنده نگاه داريد.» ترجمه تفسیری اين است نامهاي پسران يعقوب كه با خانوادههاي خود همراه وي به مصر مهاجرت كردند: رئوبين، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار، زبولون، بنيامين، دان، نفتالي، جاد و اشير. 5 كساني كه به مصر رفتند هفتاد نفر بودند. (يوسف پيش از آن به مصر رفته بود.)
6 سالها گذشت و در اين مدت يوسف و برادران او و تمام افراد آن نسل مردند. 7 ولي فرزنداني كه از نسل ايشان بدنيا آمدند بسرعت زياد شدند و قومي بزرگ تشكيل دادند تا آنجا كه سرزمين مصر از ايشان پر شد. 8 سپس، پادشاهي در مصر روي كار آمد كه يوسف و خدمات او را ناديده گرفت. 9 او به مردم گفت: «تعداد بنياسرائيل در سرزمين ما روزبروز زيادتر ميشود و ممكن است براي ما وضع خطرناكي پيش بياورند. 10 بنابراين بياييد چارهاي بينديشيم و گرنه تعدادشان زيادتر خواهد شد و در صورت بروز جنگ، آنها به دشمنان ما ملحق شده بر ضد ما خواهند جنگيد و از سرزمين ما فرار خواهند كرد.»
11 پس مصريها، قوم اسرائيل را برده خود ساختند و مأموراني بر ايشان گماشتند تا با كار اجباري، آنها را زير فشار قرار دهند. اسرائيليها شهرهاي فيتوم و رعمسيس را براي فرعون ساختند تا از آنها بصورت انبار استفاده كند. 12 با وجود فشار روزافزون مصريها، تعداد اسرائيليها روزبروز افزايش مييافت. اين امر مصريها را به وحشت انداخت. 13و14 بنابراين، آنها را بيشتر زير فشار قرار دادند، بطوري كه قوم اسرائيل از عذاب بردگي جانشان به لب رسيد، چون مجبور بودند در بيابان كارهاي طاقت فرسا انجام دهند و براي ساختن آن شهرها، خشت و گل تهيه كنند.
15و16و17 از اين گذشته، فرعون به قابلههاي اسرائيلي دستور داد كه پسران اسرائيلي را در هنگام تولد بكشند، ولي دختران را زنده نگهدارند. قابلهها كه نام يكي شفره و ديگري فوعه بود، از خدا ميترسيدند؛ از اينرو، دستور فرعون را اطاعت نكردند و نوزادان پسر را هم زنده نگهداشتند. 18 پس فرعون ايشان رااحضار كرد و پرسيد: «چرا از دستور من سرپيچي كرديد؟ چرا پسران اسرائيلي را نكشتيد؟»
19 آنها جواب دادند: «اي پادشاه، زنان اسرائيلي مثل زنان مصري ضعيف نيستند؛ آنها پيش از رسيدن قابله وضع حمل ميكنند.»
20و21 خدا بر اين قابلهها لطف نموده، خانه و خانواده ايشان را بركت داد، زيرا آنها ترس خدا را در دل داشتند. به اين ترتيب تعداد بنياسرائيل روزبروز زيادتر ميشد تا بصورت قوم بزرگي درآمدند. 22 پس فرعون بار ديگر به ملت خود چنين دستور داد: «از اين پس هر نوزاد پسر اسرائيلي را در رود نيل بيندازيد؛ اما دختران را زنده نگهداريد.»
راهنما
باب 1 . اسرائيل در مصر
ميان دو كتاب پيدايش و خروج فاصلهاي زماني در حدود 300 سال، يعني از مرگ يوسف تا تولد موسي، يا در مجموع 430 سال از مهاجرت يعقوب به مصر تا خروج از مصر (12:40و41) وجود دارد. در اين هنگام جمعيت اسرائيليان بسيار افزايش يافته بود (1 : 7). پس از مرگ يوسف، تغيير سلسلة فراعنه موجب شد كه بني اسرائيل به بردگي كشيده شوند. در هنگام خروج، اين قوم، علاوه بر زنان و كودكان، داراي 000ر600 مرد بالاي 20 سال بود (اعداد 1 : 46)، كه اين رقم در مجموع به 3 ميليون نفر ميرسيد. براي اينكه خاندان يعقوب كه به تعداد 70 نفر بود در مدت 430 سال به چنين جمعيت عظيمي برسد، لازم بود كه در هر 25 سال تعداد آنها دو برابر شود، كه اين نيز براحتي امكان پذير بود.
بيترديد، اسناد خانوادگي ابراهيم، اسحق و يعقوب به مصر برده شده بودند؛ و در طي سالهاي طولاني اسارت، اين وعده كه روزي كنعان سرزمين ملي آنها خواهد شد، همواره گرامي داشته ميشد.
مصر و كتابمقدس
در وهلة اول، فرزندان حام در مصر سكونت گزيدند. ابراهيم و يعقوب مدتي را در مصر بسر ميبردند. يوسف حاكم مصر بود. قوم يهود از بدو پيدايش خود، 400 سال در مصر زندگي كرد. موسي پسر خواندة يكي از ملكههاي مصر بود، و در دوراني كه آماده ميشد تا شريعت را به اسرائيل بدهد، در همة حكمت و دانش مصر آموزش ديد. مذهب مصر يعني پرستش گوساله، به مذهب حكومت شمالي اسرائيل تبديل شد. ارميا در مصر درگذشت. از هنگام اسارت تا زمان مسيح، همواره جمعيت قابل توجهي از يهوديان در مصر ميزيستند. ترجمة «سپتواجنت» (ترجمة يوناني عهد عتيق) در مصر انجام شد. عيسي مدتي از دوران كودكي خود را در مصر سپري كرد. و مصر يكي از مراكز مهم اولية مسيحيت شد.
مصر
مصر درواقع درهاي است به عرض 3 الي 45 كيلومتر، با عرض متوسط 15 كيلومتر، و با طول 1200 كيلومتر. رود نيل آن را در طول منتهياليه شرقي كوير صحرا از آسوان تا درياي مديترانه به دو بخش تقسيم كرده (به نقشة شمارة 23 مراجعه كنيد)؛ و فلاتي به ارتفاع حدود 1000 فوت در هر دو طرف آن.
كف دره، با رسوبات سياه خاك غني از ارتفاعات حبشه، كه
از حاصلخيزي بينظيري برخوردار است، و هر ساله با طغيان
سالانة رود نيل تجديد ميشود، پوشانده شده است.
از آغاز تاريخ، اين سرزمين با سيستم وسيعي از كانالها و
مخازن آب آبياري شده. امروزه، سد آسوان، كه بدست انگليسيها
ساخته شده، طغيان رود نيل را كنترل ميكند و قحطي امري است
كه به گذشتهها مربوط ميشود.
در اين سرزمين كه اطرافش را صحراها فرا گرفتهاند، نخستين
امپراطوري عظيم تاريخ، شكوفا شده و در هيچ جاي ديگري،
تمدني باستاني اينگونه حفظ نشده است.
جمعيت مصر امروزه بيش از 60 ميليون است. در دوران
حكومت روم 7 ميليون نفر، و احتمالاً در دوران اقامت اسرائيل نقشه 23
در مصر نيز، كمابيش به همان تعداد بوده است.
از شمال تا جنوب دلتا، يعني مثلثي كه بر دهانة رود نيل قرار دارد، 100 مايل و از شرق به غرب آن يعني از بندر سعيد تا اسكندريه، 150 مايل است (نقشة شمارة 25). اين حاصلخيز ترين قسمت مصر است. سرزمين جوشن، يعني مركز اصلي سكونت اسرائيليان، در قسمت شرقي دلتا قرار داشت.
مذهب مصر
به گفتة «سر فليندرز پتري» باستان شناس معروف مصري، مذهب اولية مصر يكتاپرستي بوده است. اما پيش از آغاز دورة تاريخي، مذهبي در مصر بوجود آمده بود كه در آن هر قبيله، خداي خاص خود را داشت كه بصورت يك حيوان نشان داده ميشد.
- «پتاه» (آپيس) خداي ممفيس بود كه بصورت يك گاو نر نشان داده ميشد.
- «آمون» خداي تبس بصورت گاو ماده نمايش داده ميشد.
- «موت»، همسر آمون كه يك لاشخور نمايانگر آن بود.
- «هوروس»، خداي آسمان، بصورت شاهين؛ و «رع» خداي خورشيد بصورت قوش.
- «سِت» (شيطان)، خداي مرز شرقي، بوسيلة تمساح نمايانده ميشد.
- «اُزيريس»، خداي مردگان، بوسيلة بز؛ و همسر او «ايزيس» بصورت گاو ماده نشان داده ميشد.
- «توت»، خداي دانش، بصورت يك ميمون؛ و الهه «هِكا» بصورت قورباغه.
- «نِكبِت»، الهة جنوب، بشكل مار.
- رود نيل، مقدس بود.
- الهه «بَست»، بصورت گربه نشان داده ميشد.
خدايان بسيار ديگري نيز در مصر وجود داشتند. فراعنه را نيز داراي مقام الوهيت بشمار ميآورند.
باب 1 . اسرائيل در مصر
تاريخ جديد مصر
در مدت اقامت اسرائيل در مصر، حدود 1800 تا 1400 ق.م. مصر بصورت يك امپراطوري جهاني درآمد. با خروج اسرائيل، مصر نيز رو به افول نهاد و بصورت يك قدرت درجة دو درآمد و به همان صورت نيز باقي ماند.
دورة بين يوسف و خروج، حدود 1800 تا 1400 ق.م.
سلسلههاي سيزدهم و چهاردهم و هفدهم: 25 پادشاه، كه در جنوب حكومت كردند.
سلسلههاي پانزدهم و شانزدهم: 11 پادشاه، در شمال حكومت كردند.اينان «هيكسوسها» يا پادشاهان چوپان، سلسلهاي سامي از فاتحين آسيايي، و همخون يهوديان بودند كه از سوريه به مصر آمدند و حكومت شمال مصر و سوريه را با هم متحد كردند. تصور بر اين است كه «آپهپي» دوم، از سلسلة شانزدهم، در حدود 1800 ق.م. همان فرعوني بوده كه يوسف را به دربار پذيرفت. اسرائيليان در حكومت هيكسوسها محبوب بودند. ولي هنگامي كه هيكسوسها بدست سلسلة هجدهم بركنار شدند، اسرائيليها نيز به بردگي كشانده شدند.
دورة موسي و خروج
سلسلة هجدهم: 13 پادشاه، سلسلة نوزدهم: 8 پادشاه؛ 1500 تا 1200 ق.م. اينان مصر را به يك امپراطوري جهاني تبديل كردند. اسامي آنها عبارتند از:
«آموسيس» (آهمِس، آهموس) اول، 1580 ق.م.: هيكسوسها را برانداخت. فلسطين و سوريه را خراجگزار مصر كرد.
«آمِن هوتپ» (آمِنوفيس) اول، (حدود 1560 ق.م.).
«توتمِس» (ثوثمِس، توتموس) اول، (1540 ق.م.): تا رود فرات را تحت حكومت خود درآورد؛ نخستين مقبرة سلطنتي كنده شده در سنگ.
«توتمِس» دوم، 1510 ق.م.: «هَت شپ سوت»، خواهر ناتني و همسر او، حاكم واقعي مصر بود. او دايماً به فرات حمله ميكرد.
«توتمِس» سوم، 1500 ق.م.: ملكه «هَت شپ سوت»، خواهر ناتني او، در مدت 20 سال اول حكومتش نايبالسلطنه بود؛ و عليرغم نفرت پادشاه، او همه كاره و حاكم بود. پس از مرگ ملكه، توتمس 30 سال به تنهايي سلطنت كرد. او بزرگترين فاتح تاريخ مصر بود؛ اتيوپي را سركوب و مطيع خود كرد، تا فرات را تحت حكومت خود درآورد و عظيمترين امپراطوري تاريخ را تشكيل داد. هفده بار به فلسطين و سوريه حمله كرد. نيروي دريايي تشكيل داد. ثروت عظيمي جمع آوري كرد. كارهاي وسيع ساختماني را آغاز كرد. دستاوردهاي خود را با جزئيات بر روي ديوارها و بناهاي يادبود ثبت كرد. مقبرة او در «تبس» قرار دارد و جسد موميايي شدة او در قاهره نگهداري ميشود. تصور ميشود او بود كه اسرائيل را تحت فشار قرار داد. اگر چنين باشد، ممكن است ملكه «هت شپ سوت» معروف همان دختر فرعون باشد كه موسي را نجات داد و بزرگ كرد.
«هَت شپ سوت»: دختر «توتمس» اول، نايبالسلطنة «توتمس» دوم و سوم، و نخستين ملكة مهم تاريخ بود. او زني برجسته و يكي از بزرگترين و نيرومندترين حاكمان مصر بود. بدستور او بسياري از مجسمههايش به گونهاي ساخته شدند كه او را بصورت مرد نشان ميدادند. او امپراطوري را گسترش داد. بناهاي يادبود بسياري ساخت؛ دو تك ستون هرمي بزرگ در كارناك، و معبد بزرگ «ديرالبحري» كه در آن مجسمههاي زيادي از خود او وجود دارند. توتمِس سوم از او نفرت داشت، و يكي از نخستين كارهايش پس از مرگ ملكه، اين بود كه نام او را از تمامي بناها پاك كند و همة مجسمههايش را نابود كند. مجسمههاي موجود در «ديرالبحري» شكسته و در معدني افكنده شدند و شن آنها را پوشاند، تا اينكه اخيراً توسط موزة متروپوليتن كشف شدند.
«آمِن هوتپ» دوم، 1450 - 1420 ق.م.: بسياري از دانشمندان بر آن هستند كه او همان فرعون زمان خروج بود. او امپراطوريي را كه توتمس سوم بنياد نهاده بود، حفظ كرد. جسد موميايي او در مقبرهاش در تبس قرار دارد.
«توتمس» چهارم، 1420 ق.م.: ارابة او كشف شده است. جسد موميايي او در قاهره است.
«آمِن هوتپ» سوم، 1415 ق.م.: بيشترين شكوه امپراطوري. مكرراً به فلسطين حمله كرد. معبدهاي فراخ ساخت. جسد موميايي او در قاهره است.
آمِن هوتپ چهارم (آخِن آتن)، 1380 ق.م.: تحت حكومت او، مصر امپراطوري آسيايي خود را از دست داد. او كوشيد تا تنها پرستش خورشيد را برقرار سازد. اگر خروج اسرائيل، چند سال قبل و در زمان حكومت آمِن هوتپ دوم صورت گرفته باشد، ممكن است اين نهضت يكتا پرستانه بطور غير مستقيم از معجزات موسي تأثير گرفته باشد.
«سِمِن كا»، 1362 ق.م.: پادشاهي ضعيف.
«توتانخ آمِن»، 1360 - 1350 ق.م.: داماد «آمِن هوتپ» چهارم. مذهب كهن را دوباره رواج داد. در اواخر برجستهترين دورة تاريخ مصر، او از پادشاهانِ كم اهميتتر بود؛ اما امروزه بخاطر ثروت شگفت انگيز و شكوه و جلال مقبرهاش، كه بدست «هاوارد كارتر» كشف شد (1922 م.) مشهور است. جسد موميايي او هنوز در مقبره است. تابوت دروني كه موميايي در آن قرار دارد، از طلاي خالص ساخته شده است. در موقع كشف، ارابه و تخت سلطنت او در مقبره بود. اين نخستين مقبرة فراعنه بود كه پيش از آنكه كشف شود، مورد سرقت قرار نگرفته بود.
«آي»، و «سِتي مِر آمن»، 1350 ق.م.: دو پادشاه ضعيف.
«هارم هاب» (هورِم بِب)، 1340 ق.م.: پرستش آمون را دوباره متداول كرد.
«رامسِس» اول، 1320 ق.م.
«سِتي» (ستوس) اول، 1319 ق.م.: فلسطين آزاد شد. او بناي تالار بزرگ كارناك را آغاز كرد. موميايي او در قاهره است.
«رامسس» دوم، 1300 ق.م.: 65 سال حكومت كرد. او يكي از بزرگترين فراعنة مصر بود. گر چه از «توتمس» سوم و «آمِن هوتپ» سوم پايينتر بود، ولي بناهاي باشكوهي ساخت و مُبلّغي بزرگ بود، و تا حدودي يك سارق ادبي بود كه در برخي موارد مدعي دستاوردهاي پيشينيانش ميشد. او دوباره امپراطوري را از اتيوپي تا فرات بنياد نهاد. مكرراً فلسطين را مورد حمله و چپاول قرار داد. بناي تالار بزرگ كارناك را به پايان رساند و كارهاي بزرگ ساختماني ديگر، مثل بناي استحكامات نظامي، كانالها و معابد انجام داد. همة اينها بدست بردگان جنگي يا اسيران جنوب، و نيز كارگران محلي ساخته ميشدند، كه بصورت گروهي در معادن يا كارخانههاي آجر جان ميكندند، يا بلوكهاي عظيم سنگي را بر خاك نرم ميكشيدند. او با دختران خودش ازدواج كرد. موميايي او در قاهره است.
«مِرنيپ تاه»، 1235 ق.م.: به تصور برخي، او همان فرعون زمان خروج است. موميايي او در قاهره است. اتاق سلطنت او در ممفيس، توسط موزة دانشگاه پنسيلوانيا كشف شده است.
«آمِن مِسِس»، «سيپ تاه»، «ستي» دوم، 1220 - 1200 ق.م.: 3 پادشاه ضعيف.
باب 1 . اسرائيل در مصر
در زمان خروج، كدام فرعون سلطنت ميكرد؟
نظر دانشمندان در اين باره بر دو شخص است: «آمن هوتپ» دوم (1450-1420 ق.م.)، يا «مِرنپ تاه» (1235-1220 ق.م.)
اگر خروج در زمان حكومت آمِن هوتپ دوم صورت گرفته باشد، در آنصورت توتمس سوم كسي بود كه اسرائيل را تحت ظلم و ستم قرار داد، و خواهر او، موسي را بزرگ كرد. اين خواهر، همان ملكه هت شپ سوت مشهور بود. واقعيتهاي مربوط به حكومت اين زن، بطور عجيبي با داستان كتابمقدس هماهنگي دارند. او به معادن سينا علاقهمند بود، و معبد سِرابيت را بازسازي كرد، كه احتمالاً نظارت بر اينكار به عهدة موسي بود، و فرصت داشت كه با منطقة سينا آشنا شود. و نيز، موقعي كه موسي به دنيا آمد، توتمس سوم نوزادي بيش نبود و هت شپ سوت نيابت سلطنت را بعهده داشت، و با مرگ او ستم و فشار بر اسرائيل افزايش يافت و موسي فرار كرد. اين مطلب ميتواند تا حدودي، مقام و شأن موسي در مصر را توجيه كند.
و اگر خروج در زمان مرنپ تاه رخ داده باشد، پس رامسس دوم فرعوني كه بر اسرائيل ظلم كرد، و دختر او موسي را تربيت كرد.
به اين ترتيب، موسي يا در زمان حكومت توتمس سوم پرورش يافته و يا در هنگام رامسس دوم، كه هر دوي آنان از مشهورترين پادشاهان مصر بودند.
و موسي، يا در زمان سلطنت آمِن هوتپ دوم و يا مِرنپ تاه، اسرائيل را از مصر خارج كرد.
هر كدام كه بوده باشد، جسدهاي موميايي هر 4 نفر يافت شده است؛ و ميتوانيم صورت واقعي فرعون زمانة موسي را ببينيم، همان فرعوني كه موسي با او ارتباط بسيار نزديكي داشت.
كشف مومياييها
در سال 1871، يك عرب در صخرهاي دور از دسترس در پشت شهر تِبِس ، مقبرهاي يافت كه پُر از گنجينهها و تابوتهاي 40 جسد موميايي پادشاهان و ملكههاي مصر بود. او اين راز را به مدت 10 سال براي خود حفظ كرد و گنجينهها را به توريستها فروخت. آثار لوازم جنگي و تكههاي جواهر متعلق به بزرگترين پادشاهان مصر باستان در بازار پيدا شد. مسئولان موزة قاهره جهت تحقيق به تِبِس رفتند. آنان شخص عرب را يافتند و با رشوه و تهديد و فشار او را وادار به فاش كردن محل مورد نظر كردند. مومياييها در مقبرههاي اصلي خود نبودند. قرنها پيش، با ظهور اولين دزدان حرفهاي مقبرهها، اين اجساد موميايي به مخفيگاهي سري منتقل شده بودند. مومياييهاي مورد نظر را به قاهره منتقل كردند.
باب 1 . اسرائيل در مصر
فرعون زمان خروج : آمِن هوتپ دوم؟ يا مِرنپ تاه؟
شواهد مربوط به آمِن هوتپ دوم: نامههاي «آمارنا» كه خطاب به آمِن هوتپ سوم و آمن هوتپ چهارم نوشته شدهاند و در آنها از فرعون درخواست كمك شده است، حاكي از آن هستند كه در آن زمان (تاريخ قديميتر)، فلسطين به دست «هبيري» ها سقوط كرده بود. به گزيدههايي از آنها توجه كنيد: «هبيريها قلعههاي ما را تصرف ميكنند، شهرهايمان را فتح ميكنند، حاكمان ما را نابود ميكنند. آنان همة مملكت پادشاه را چپاول و غارت ميكنند. باشد كه پادشاه به سرعت سربازان را گسيل دارد. اگر امسال سپاه نيايد، همة كشور به پادشاه تسليم خواهد شد.» به عقيدة بسياري از دانشمندان، «هبيري»ها همان «عبرانيان» هستند، و به اين ترتيب، اين نامهها بازگو كنندة توصيف كنعانيان از فتح كنعان بدست يوشع هستند. دانشمنداني كه با تاريخ متأخرتر خروج موافق هستند، بر آنند كه مقصود از «هبيري»، حملهاي قديميتر و يا مهاجرت است (اول تواريخ 4:21-22؛ 7:21).
دكتر «جان گارستنگ» كه حفاريهاي كاملي در اريحا انجام داد، در اين مورد بسيار مطمئن است. (به نكات باستانشناختي ذيل يوشع 6 مراجعه كنيد).
شواهد مربوط به مِرنِپ تاه:
1 - كتيبة «اسرائيل» مرنپ تاه. در سال 1906 سِر فليندرز پتري، لوحهاي از جنس سيانيت سياه يافت كه شامل گزارشي از پيروزيهاي مرنپ تاه و متعلق به سال پنجم حكومت او بود. اين كتيبه 10 فوت ارتفاع و 5 فوت عرض دارد و اكنون در موزة قاهره نگهداري ميشود. واژة «اسرائيل» در وسط سطر دوم از پايين به چشم ميخورد، در آن نوشته شده: «كنعان غارت شده. اسرائيل ويران شده و ذريّت او ديگر نيست. فلسطين بيوة مصر شده است.» بنظر ميرسد اين نوشته، اشارهاي به خروج باشد. «ذريّت او ديگر نيست»، ممكن است اشارهاي باشد به كشتن نوزادان پسر. از آنجا كه پادشاهان باستان، چيزي به جز پيروزيهاي خود را ثبت نميكردند، شايد با اينكه فرعون، همة تلاش خود را براي جلوگيري از خروج اسرائيل كرده بود، ولي خروج اسرائيل را از مصر، بعنوان پيروزي خود بر آنان ثبت كرد. آن عده از صاحبنظران كه با تاريخ قديميتر خروج موافق هستند، مضمون اين كتيبه را اشارهاي به يكي از حملات مرنپ تاه به فلسطين، در حدود 200 سال پس از استقرار اسرائيل در اين سرزمين، در نظر ميگيرند.
2 - ادعاي رامسس دوم مبني بر اينكه او «فيتوم و رعمسيس» را بدست بني اسرائيل ساخته است (خروج 1 : 11).
نويل (1833) محل فيتوم را يافت و در آن كتيبهاي از رامسس دوم پيدا كرد كه بر آن نوشته شده بود: «من فيتوم را بر مدخل شرق ساختم.»
او ساختمان مستطيل شكلي يافت كه ديوارهاي آن به گونهاي غير معمول ضخيم بودند و بر آجرهاي آن نام رامسس دوم حك شده بود.
پتري (1905) مكان شهر رعمسيس را كشف كرد. فيشر از موزة دانشگاه پنسيلوانيا (1922)، در «بيت شان» فلسطين، ستون سنگي يادبودي متعلق به رامسس دوم، با ارتفاع 8 فوت و عرض 5/2 فوت يافت، كه رامسس بر آن نوشته بود كه او «شهر رعمسيس را توسط بردگان سامي آسيايي (عبراني) بنا كرده بود.»
به اينگونه، اين دو كتيبه، رامسس دوم را بعنوان فرعوني معرفي ميكنند كه شهرهاي مذكور براي او ساخته شده بودند و او بود كه بر اسرائيل ستم راند، و به جانشين او مرنپ تاه، بعنوان فرعون زمان خروج اشاره ميكنند. البته اين را ميدانيم كه رامسس دوم، دزد ادبي معروفي بوده؛ او افتخار ساختن برخي از بناهاي يادبود متعلق به پيشينيانش را به خود اختصاص ميداد و نام خود را بر بناهاي آنان حك ميكرد. بنظر آن عده از دانشمندان كه تاريخ قديميتر را براي خروج ميپذيرند و توتمس سوم را سازندة اين شهرها بشمار ميآورند، اين كتيبهها نشان ميدهند كه رامسس دوم، شهرهاي فوق را بدست يهودياني كه همراه موسي از مصر خارج نشدند، بازسازي و تعمير كرد.
در مجموع، تصور ميكنيم شواهد موجود در مورد اينكه آمن هوتپ دوم فرعون زمان خروج بوده، مسلمتر هستند.
باب 1 . اسرائيل در مصر
ويرانههاي تبس
ويرانههاي تبس، شهري كه اسرائيليان در بناي آن
شركت داشتند، از معروفترين ويرانههاي جهان هستند.
شهر تبس در دو طرف رود نيل و در دشتي بشكل آمفيتئاتر
ميان صخرههاي شرقي و غربي قرار گرفته بود. ويرانههاي
آن منطقهاي را به عرض 5 مايل از شرق تا غرب، و 3
مايل از شمال تا جنوب، ميپوشاند. هيچ شهر ديگري
داراي اين اندازه معابد و كاخها و يادوارههاي سنگي
نبوده، كه بر آنها اينچنين و با زيباترين و درخشندهترين
رنگها نوشته شده باشد، و در طلا بدرخشد. شهر تبس در
زمان سلسة دوازدهم، يعني 2000 ق . م. و زمان حيات
ابراهيم، شهر مهمي شد. از 1600 تا 1300 ق . م. يعني
دورة اقامت اسرائيل در مصر همچنان در اوج شكوه خود
بود؛ و بسياري از بناهاي يادبود آن، بيترديد حاصل رنج
و عرق و خون هزاران بردة اسرائيلي هستند. اين شهر در
661 ق.م. بدست آشوريان نابود شد. بعد بازسازي شده نقشه 24
و در 525 ق.م. بدست پارسيان ويران گشت.
در كارناك واقع در بخش شرقي شهر تبس، يكي از عظيمترين بناهايي كه تا كنون ساخته شده، قرار داشت. قسمت مركزي آن سالن هيپوستيل ناميده ميشد، و امروزه مدلي از آن، به گونهاي كه تصور ميشود در دوران جلال خود بوده، در موزة متروپوليتن قرار دارد. بر مدخل اصلي آن سنگي با طول 40 فوت و وزن 150 تن قرار دارد. در آن 134 ستون عظيم وجود دارد، و 12 ستون مركزي آن، هر يك 78 فوت ارتفاع و 5/11 فوت قطر دارند. صد مرد ميتوانستند بر بالاي هر ستون بر پا بايستند.
بر دو ستون سنگي متعلق به ملكه هت شپ سوت، كه يكي از آنها هنوز برپاست و 97 فوت ارتفاع و 150 تن وزن دارد، نوشتهاي وجود دارد، مبني بر اينكه اين سنگها با 30 كشتي پارويي و توسط 960 پاروزن از معادني واقع در 150 مايلي شهر به آنجا آورده شدهاند.
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۲ ب.ظ
توسط ganjineh
2 تولد موسی؛ فرار موسی
تولد موسي
و شخصي از خاندان لاوي رفته، يكي از دختران لاوي را به زني گرفت. 2 و آن زن حامله شده، پسري بزاد. و چون او را نيكومنظرديد، وي را سه ماه نهان داشت. 3 و چون نتوانست او را ديگر پنهان دارد، تابوتي از ني برايش گرفت، و آن را به قير و زِفت اندوده، طفل را در آن نهاد، و آن را در نيزار به كنار نهر گذاشت. 4 و خواهرش از دور ايستاد تا بداند او را چه ميشود. 5 و دختر فرعون براي غسل به نهر فرود آمد. و كنيزانش به كنار نهر ميگشتند. پس تابوت را در ميان نيزار ديده، كنيزك خويش را فرستاد تا آن را بگيرد. 6 و چون آن را بگشاد، طفل را ديد و اينك پسري گريان بود. پس دلش بر وي بسوخت و گفت: «اين از اطفال عبرانيان است.» 7 و خواهر وي به دختر فرعون گفت: «آيا بروم و زني شيرده را از زنان عبرانيان نزدت بخوانم تا طفل را برايت شير دهد؟» 8 دختر فرعون به وي گفت: «برو.» پس آن دختر رفته، مادر طفل را بخواند. 9 و دختر فرعون گفت: «اين طفل را ببَر و او را براي من شير بده و مزد تو را خواهم داد.» پس آن زن طفل را برداشته، بدو شير ميداد. 10 و چون طفل نمو كرد، وي را نزد دختر فرعون برد، و او را پسر شد. و وي را موسي نام نهاد زيرا گفت: «او را از آب كشيدم.»
فرار موسي
11 و واقع شد در آن ايام كه چون موسي بزرگ شد، نزد برادران خود بيرون آمد، و به كارهاي دشوار ايشان نظر انداخته، شخصي مصري را ديد كه شخصي عبراني را كه از برادران او بود، ميزند. 12 پس به هر طرف نظر افكنده، چون كسي را نديد، آن مصري را كشت، و او را در ريگ پنهانساخت. 13 و روز ديگر بيرون آمد، كه ناگاه دو مرد عبراني منازعه ميكنند، پس به ظالم گفت: «چرا همساية خود را ميزني.» 14 گفت: «كيست كه تو را بر ما حاكم يا داور ساخته است؟ مگر تو ميخواهي مرا بكشي چنانكه آن مصري را كشتي؟» پس موسي ترسيد و گفت: «يقيناً اين امر شيوع يافته است.» 15 و چون فرعون اين ماجرا را بشنيد، قصد قتل موسي كرد. و موسي از حضور فرعون فرار كرده، در زمين مديان ساكن شد؛ و بر سر چاهي بنشست. 16 و كاهن مديان را هفت دختر بود كه آمدند و آب كشيده، آبخورها را پر كردند، تا گلة پدر خويش را سيراب كنند. 17 و شبانان نزديك آمدند، تا ايشان را دور كنند. آنگاه موسي برخاسته، ايشان را مدد كرد، و گلة ايشان را سيراب نمود. 18 و چون نزد پدر خود رعوئيل آمدند، او گفت: «چگونه امروز بدين زودي برگشتيد؟» 19 گفتند: «شخصي مصري ما را از دست شبانان رهايي داد، و آب نيز براي ما كشيده، گله را سيراب نمود.» 20 پس به دختران خود گفت: «او كجاست؟ چرا آن مرد را ترك كرديد؟ وي را بخوانيد تا نان خورَد.»
21 و موسي راضي شد كه با آن مرد ساكن شود. و او دختر خود، صفوره را به موسي داد. 22 و آن زن پسري زاييد، و (موسي) او را جِرشون نام نهاد، چه گفت: «در زمين بيگانه نزيل شدم.» 23 و واقع شد بعد از ايام بسيار كه پادشاه مصر بمرد، و بنياسرائيل به سبب بندگي آه كشيده، استغاثه كردند، و نالة ايشان به سبب بندگي نزد خدا برآمد. 24 و خدا نالة ايشان را شنيد، و خداعهد خود را با ابراهيم و اسحاق و يعقوب بياد آورد. 25 و خدا بر بنياسرائيل نظر كرد و خدا دانست. ترجمه تفسیری در آن زمان مردي از قبيله لاوي، با يكي از دختران قبيله خود ازدواج كرد. ثمره اين ازدواج يك پسر بسيار زيبا بود. مادرش او را تا مدت سه ماه از ديد مردم پنهان كرد. 3 اما اين پردهپوشي نميتوانست بيش از آن ادامه يابد. پس، از ني سبدي ساخت و آن را قير اندود كرد تا آب داخل سبد نشود. سپس، پسرش را در آن گذاشت و آن را در ميان نيزارهاي رود نيل رها ساخت. 4 ولي خواهر آن كودك از دور مراقب بود تا ببيند چه بر سر او ميآيد.
5 در همين هنگام دختر فرعون براي آب تني به كنار رودخانه آمد. دو كنيز او هم در اطراف رودخانه به گشت پرداختند. دختر فرعون ناگهان چشمش به سبد افتاد؛ پس يكي از كنيزان را فرستاد تا آن سبد را از آب بگيرد. 6 هنگامي كه سرپوش سبد را برداشت چشمش به كودكي گريان افتاد و دلش به حال او سوخت و گفت: «اين بچه بايد متعلق به عبرانيها باشد.»
7 همان وقت خواهر كودك نزد دختر فرعون رفت و پرسيد: «آيا ميخواهيد بروم و يكي از زنان شيرده عبراني را بياورم تا به اين كودك شير دهد؟»
8 دختر فرعون گفت: «برو!» آن دختر به خانه شتافت و مادرش را آورد. 9 دختر فرعون به آن زن گفت: «اين كودك را به خانهات ببر و او را شير بده وبراي من بزرگش كن، و من براي اين كار به تو مزد ميدهم.» پس آن زن، كودك خود را به خانه برد و به شير دادن و پرورش او پرداخت. 10 وقتي كودك بزرگتر شد، مادرش او را پيش دختر فرعون برد. دختر فرعون كودك را به فرزندي قبول كرد و او را موسي (يعني «از آب گرفته شده») ناميد.
فرار موسي
11 سالها گذشت و موسي بزرگ شد. روزي او به ديدن قوم خود يعني عبرانيها رفت. هنگامي كه چشم بركارهاي سخت عبرانيها دوخته بود، يك مصري را ديد كه يكي از عبرانيها را ميزند. 12 آنگاه به اطراف خود نگاه كرد و چون كسي را نديد، مرد مصري را كشت و جسدش را زير شنها پنهان نمود.
13 روز بعد، باز موسي به ديدن همنژادانش رفت. اين بار دو نفر عبراني را ديد كه با هم گلاويز شدهاند. جلو رفت و به مردي كه ديگري را ميزد، گفت: «چرا برادر خود را ميزني؟»
14 آن مرد گفت: «تو كه هستي كه بر ما داوري ميكني؟ آيا ميخواهي مرا هم بكشي، همانطور كه آن مصري را كشتي؟» وقتي موسي فهميد كه كشته شدن آن مصري بدست او برملا شده، ترسيد.
15 هنگامي كه خبر كشته شدن آن مصري به گوش فرعون رسيد، دستور داد موسي را بگيرند و بكشند. اما موسي به سرزمين مديان فرار كرد. روزي در آنجا سرچاهي نشسته بود. 16 هفت دختر يترون، كاهن مديان آمدند تا از چاه، آب بكشند و آبشخورها را پر كنند تا گله پدرشان را سيراب نمايند. 17 ولي چوپانان، دختران يترون را از سر چاه كنار زدند تا گلههاي خود را سيراب كنند. اما موسي جلو رفت و چوپانان را عقب راند و به دختران كمك كرد تا گوسفندانشان را آب دهند.
18 هنگامي كه دختران به خانه باز گشتند، پدرشان پرسيد: «چطور شد كه امروز اينقدر زود برگشتيد؟»
19 گفتند: «يك مرد مصري به ما كمك كرد و چوپانان را كنار زد و برايمان از چاه آب كشيد و گله را سيراب كرد.»
20 پدرشان پرسيد: «آن مرد حالا كجاست؟ چرا او را با خود نياورديد؟ برويد و او را دعوت كنيد تا با ما غذا بخورد.»
21 موسي دعوت او را قبول كرد و از آن پس در خانه آنها ماند. يَترون هم دختر خود صفوره را به عقد موسي درآورد. 22 صفوره براي موسي پسري زاييد و موسي كه در آن ديار غريب بود، به همين مناسبت او را جرشون (يعني «غريب») ناميد.
23و24 سالها گذشت و پادشاه مصر مرد. اما بنياسرائيل همچنان در بردگي بسر ميبردند و از ظلمي كه به آنان ميشد، ميناليدند و از خدا كمك ميخواستند. خدا ناله ايشان را شنيد و عهد خود را با اجدادشان يعني ابراهيم و اسحاق و يعقوب به ياد آورد. 25 پس خدا از روي لطف بر ايشان نظر كرد و تصميم گرفت آنها را از اسارت و بردگي نجات دهد.
راهنما
باب 2 . موسي
منتقدينِ موسي ميآيند و ميروند، ولي او همچنان بعنوان برجستهترين مرد جهان پيش از مسيحيت، پا بر جا ايستاده است. او قومي بَرده را، تحت شرايط سخت باور نكردني، بصورت ملتي قدرتمند درآورد كه مسير تاريخ را تغيير دادند.
موسي از سبط لاوي بود (آية 1). خواهرش كه نقشة نجات او را كشيد، مريم نام داشت (15 : 20). پدرش عمرام و مادرش يوكابد بودند. و چه مادري! در هنگام كودكي موسي، مادرش چنان با سنّتهاي قوم خود بر او نفوذ كرد كه همة جذبههاي قصر بتپرستان هرگز نتوانستند آن تأثيرات اوليه را از بين ببرند. او از بهترين آموزش مصر بهرهمند شد، اما اين آموزش، او را مغرور نساخت و از ايمان دوران كودكياش دور نكرد.
40 سال عمر او در قصر
«دختر فرعون» كه موسي را به فرزندي پذيرفت، به احتمال قوي ملكة مشهور هت شپ سوت است. با اين عمل ملكه، موسي وارث احتمالي سلطنت ميشد، بطوري كه اگر تعاليم مادر خود را انكار ميكرد، احتمال داشت بر شكوهمندترين تخت سلطنتي دنيا بنشيند.
تصور ميشود موسي در سنين نوجواني خود مقام والايي در دولت مصر داشته است. به گفتة يوسفوس، او فرماندة لشگري در جنوب بود. قاعدتاً قدرت و اعتبار زيادي بدست آورده بود، چرا كه در غير اينصورت، چنين مسئوليت عظيمي را براي رهايي اسرائيل بعهده نميگرفت؛ يعني كاري را كه به گفتة اعمال 7 : 25، از همان هنگام كه در نزاع دخالت كرد ( 11 - 15)، فكرش را در سر ميپروراند. اما با وجود آنكه موسي از قدرت خود آگاه بود، شكست خورد، چون مردم هنوز براي رهبري او آماده نبودند.
40 سال در بيابان
طبق مشيّت الهي، اين بخشي از آموزش موسي بود. تنهايي موسي در بيابان خشك، طاقت و مقاومتي را در او بوجود آورد كه امكان نداشت آن را در ناز و نعمت قصر بدست آورد. در اين مرحله از زندگياش با منطقهاي آشنا شد كه قرار بود چهل سال اسرائيل را در آن هدايت كند.
مديان (15): مركز كشور مديان كه موسي در آن اقامت گزيد، بر ساحل شرقي خليج عقبه قرار داشت، گرچه مديانيها تا شمال و غرب نيز پيش ميرفتند. در زمان موسي مراتع غني اطراف كوه سينا در دست مديانيها بود.
موسي با زني مدياني بنام صفوره (21) دختر يترون، كه رعوئيل هم ناميده ميشد (18؛ 3:1) ازدواج كرد. يترون كه كاهن مديان بود، قاعدتاً حاكم نيز بوده است. مديانيها فرزندان ابراهيم بودند كه قطوره بدنيا آورده بود (پيدايش 25 : 2) و احتمالاً پيرو سنّتهاي خداي ابراهيم بودند. موسي صاحب دو پسر به نامهاي جرشوم و اليعازر شد (18 : 3 و 4). طبق برخي روايات، موسي كتاب ايوب را در طول اين چهل سال اقامتش در مديان نوشت.
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ
توسط ganjineh
3 موسی به پیامبری برگزیده می شود
بوته مشتعل
و اما موسي گلة پدر زن خود، يترون، كاهن مديان را شباني ميكرد؛ و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوريب كه جبلالله باشد آمد. 2 و فرشتة خداوند در شعلة آتش از ميان بوتهاي بر وي ظاهر شد. و چون او نگريست، اينك آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نميشود. 3 و موسي گفت: «اكنون بدان طرف شوم، و اين امر غريب را ببينم، كه بوته چرا سوخته نميشود.»
4 چون خداوند ديد كه براي ديدن مايل بدان سو ميشود، خدا از ميان بوته به وي ندا درداد و گفت: «اي موسي! اي موسي!» گفت: «لبيك.» 5 گفت: «بدين جا نزديك ميا، نعلين خود را از پايهايت بيرون كن، زيرا مكاني كه در آن ايستادهاي زمين مقدس است.» 6 و گفت: «من هستم خداي پدرت، خداي ابراهيم، و خداي اسحاق، و خداي يعقوب.»
آنگاه موسي روي خود را پوشانيد، زيرا ترسيد كه به خدا بنگرد. 7 و خداوند گفت: «هر آينه مصيبت قوم خود را كه در مصرند ديدم، و استغاثة ايشان را از دست سركاران ايشان شنيدم، زيرا غمهاي ايشان را ميدانم. 8 و نزول كردم تا ايشان را از دست مصريان خلاصي دهم، و ايشان را از آن زمين به زمين نيكو و وسيع برآورم، به زميني كه به شير و شهد جاري است، به مكان كنعانيان و حِتّيان و اَموريان و فَرِزِّيان و حِوّيان ويَبوسيان. 9 و الا´ن اينك استغاثة بنياسرائيل نزد من رسيده است، و ظلمي را نيز كه مصريان بر ايشان ميكنند، ديدهام. 10 پس اكنون بيا تا تو را نزد فرعون بفرستم، و قوم من، بنياسرائيل را از مصر بيرون آوري.»
11 موسي به خدا گفت: «من كيستم كه نزد فرعون بروم، و بنياسرائيل را از مصر بيرون آورم؟» 12 گفت: «البته با تو خواهم بود. و علامتي كه من تو را فرستادهام، اين باشد كه چون قوم را از مصر بيرون آوردي، خدا را بر اين كوه عبادت خواهيد كرد.» 13 موسي به خدا گفت: «اينك چون من نزد بنياسرائيل برسم، و بديشان گويم خداي پدران شما مرا نزد شما فرستاده است، و از من بپرسند كه نام او چيست، بديشان چه گويم؟» 14 خدا به موسي گفت: «هستم آنكه هستم.» و گفت: «به بنياسرائيل چنين بگو: اهْيَه (هستم) مرا نزد شما فرستاد.» 15 و خدا باز به موسي گفت: «به بنياسرائيل چنين بگو، يهوه خداي پدران شما، خداي ابراهيم و خداي اسحاق و خداي يعقوب، مرا نزد شما فرستاده. اين است نام من تا ابدالا´باد، و اين است يادگاريِ من نسلاً بعد نسل. 16 برو و مشايخ بنياسرائيل را جمع كرده، بديشان بگو: يهوه خداي پدران شما، خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب، به من ظاهر شده، گفت: هر آينه از شما و از آنچه به شما در مصر كردهاند، تفقد كردهام، 17 و گفتم شما را از مصيبت مصر بيرون خواهم آورد، به زمين كنعانيان و حتيان و اموريان و فرزيان و حويان و يبوسيان، به زميني كه به شير و شهد جاري است. 18 و سخن تو را خواهند شنيد، و تو با مشايخ اسرائيل، نزد پادشاه مصربرويد، و به وي گوييد: يهوه خداي عبرانيان ما را ملاقات كرده است. و الا´ن سفر سه روزه به صحرا برويم، تا براي يهوه خداي خود قرباني بگذرانيم. 19 و من ميدانم كه پادشاه مصر شما را نميگذارد برويد، و نه هم به دست زورآور. 20 پس دست خود را دراز خواهم كرد، و مصر را به همة عجايب خود كه در ميانش به ظهور ميآورم خواهم زد، و بعد از آن شما را رها خواهد كرد. 21 و اين قوم را در نظر مصريان مكرّم خواهم ساخت، و واقع خواهد شد كه چون برويد تهي دست نخواهيد رفت. 22 بلكه هر زني از همساية خود و مهمانِ خانة خويش آلات نقره و آلات طلا و رخت خواهد خواست، و به پسران و دختران خود خواهيد پوشانيد، و مصريان را غارت خواهيد نمود.» ترجمه تفسیری روزي هنگامي كه موسي مشغول چرانيدن گله پدر زن خود يَترون، كاهن مديان بود، گله را به آنسوي بيابان، به طرف كوه حوريب، معروف به كوه خدا راند. 2 ناگهان فرشته خداوند چون شعله آتش از ميان بوتهاي بر او ظاهر شد. موسي ديد كه بوته شعلهور است، ولي نميسوزد. 3 با خود گفت: «عجيب است! چرا بوته نميسوزد؟» پس نزديك رفت تا علتش را بفهمد.
4 وقتي خداوند ديد كه موسي به بوته نزديك ميشود، از ميان بوته ندا داد: «موسي! موسي!»
موسي جواب داد: «بلي!»
5 خدا فرمود: «بيش از اين نزديك نشو! كفشهايت را از پاي درآور، زيرا مكاني كه در آن ايستادهاي، زمين مقدسي است. 6 من خداي اجداد تو ابراهيم، اسحاق و يعقوب هستم.» موسي روي خود را پوشاند، چون ترسيد به خدا نگاه كند.
7 خداوند فرمود: «من رنج و مصيبت بندگان خود را در مصر ديدم و نالهشان را براي رهايي از بردگي شنيدم. 8 حال، آمدهام تا آنها را از چنگ مصريها آزاد كنم و ايشان را از مصر بيرون آورده، به سرزمينپهناور و حاصلخيزي كه در آن شير و عسل جاري است ببرم، سرزميني كه اينك قبايل كنعاني، حيتّي، اموري، فرزّي، حوّي و يبوسي در آن زندگي ميكنند. 9 آري، نالههاي بنياسرائيل به گوش من رسيده است و ظلمي كه مصريها به ايشان ميكنند، از نظر من پنهان نيست. 10 حال، تو را نزد فرعون ميفرستم تا قوم مرا از مصر بيرون آوري.»
11 موسي گفت: «خدايا، من كيستم كه نزد فرعون بروم و بنياسرائيل را از مصر بيرون آورم؟»
12 خدا فرمود: «من با تو خواهم بود و وقتي بنياسرائيل را از مصر بيرون آوردي، در همين كوه مرا عبادت خواهيد كرد. اين نشانهاي خواهدبود كه من تو را فرستادهام.»
13 موسي عرض كرد: «اگر پيش بنياسرائيل بروم و به ايشان بگويم كه خداي اجدادشان، مرا براي نجات ايشان فرستاده است، و آنها از من بپرسند: "نام او چيست؟" به آنها چه جواب دهم؟»
14 خدا فرمود: «هستم آنكه هستم! به ايشان بگو "هستم" مرا نزد شما فرستاده است. 15 بلي، به ايشان بگو: خداوند يعني خداي اجداد شما، خداي ابراهيم، اسحاق و يعقوب مرا پيش شما فرستاده است. اين نام جاودانه من است و تمام نسلها مرا به اين نام خواهند شناخت.»
16 سپس، خدا به موسي دستور داد: «برو و تمام رهبران اسرائيل را جمع كن و به ايشان بگو: خداوند، خداي اجداد شما ابراهيم، اسحاق و يعقوب بر من ظاهر شد و فرمود كه رفتاري را كه درمصر با شما ميشود، ديده است و به ياري شما آمده است. 17 او وعده فرموده است كه شما را از سختيهايي كه در مصر ميكشيد، آزاد كند و به سرزميني ببرد كه در آن شير و عسل جاري است، سرزميني كه اينك كنعانيها، حيتيها، اموريها، فرزيها، حويها و يبوسيها در آن زندگي ميكنند.
18 «آنگاه بزرگان اسرائيل سخن تو را خواهندپذيرفت. تو همراه آنان بحضور پادشاه مصر برو و به او بگو: "خداوند، خداي عبرانيها، بر ما ظاهر شده و دستور داده است كه به فاصله سه روز راه، به صحرا برويم و در آنجا براي خداوند، خداي خود قرباني كنيم."
19 «ولي من ميدانم كه پادشاه مصر اجازه نخواهد داد كه برويد، مگر اينكه زير فشار قرار بگيرد. 20 پس من با قدرت و معجزات خود، مصر را به زانو در ميآورم، تا فرعون ناچار شود شما را رها كند. 21 همچنين كاري ميكنم كه مصريها براي شما احترام قايل شوند، بطوري كه وقتي آن سرزمين را ترك ميگوييد، تهيدست نخواهيد رفت. 22 هر زن اسرائيلي از همسايه و از بانوي خود لباس و جواهرات خواهد خواست و با آن پسران و دختران خود را زينت خواهد داد. به اين ترتيب شما مصريان را غارت خواهيد نمود.»
راهنما
باب 3 و 4 . بوتة مشتعل
پس از يك عمر انديشيدن به رنجهاي قوم و وعدههاي قديمي خدا، بالاخره هنگامي كه موسي 80 ساله شد، دعوت براي رهايي اسرائيل را مستقيماً و بوضوح از خدا دريافت كرد. اما او ديگر مثل دوران جوانياش، بر خود اعتماد نداشت. او ميلي به رفتن نداشت و به بهانههاي مختلفي متوسل شد. اما در آخر با اطمينان از كمك الهي و مسلح به قدرت انجام معجزات، براه افتاد.
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ب.ظ
توسط ganjineh
4 خدا به موسی قدرت معجزه می بخشد
و موسي در جواب گفت: «همانا مرا تصديق نخواهند كرد، و سخن مرا نخواهند شنيد، بلكه خواهند گفت يهوه بر تو ظاهر نشده است.» 2 پس خداوند به وي گفت: «آن چيست در دست تو؟» گفت: «عصا.» 3 گفت: «آن را بر زمين بينداز.» و چون آن را به زمين انداخت، ماري گرديد و موسي از نزدش گريخت. 4 پس خداوند به موسي گفت: «دست خود را دراز كن و دُمش را بگير.» پس دست خود را دراز كرده، آن را بگرفت، كه در دستش عصا شد. 5 «تا آنكه باور كنند كه يهوه خداي پدران ايشان، خداي ابراهيم، خداي اسحاق، و خداي يعقوب، به تو ظاهر شد.»
6 و خداوند ديگرباره وي را گفت: «دست خود را در گريبان خود بگذار.» چون دست بهگريبان خود برد، و آن را بيرون آورد، اينك دست او مثل برف مبروص شد. 7 پس گفت: «دست خود را باز به گريبان خود بگذار.» چون دست به گريبان خود باز برد، و آن را بيرون آورد، اينك مثل ساير بدنش باز آمده بود. 8 «و واقع خواهد شد كه اگر تو را تصديق نكنند، و آواز آيت نخستين را نشنوند، همانا آواز آيت دوم را باور خواهند كرد. 9 و هر گاه اين دو آيت را باور نكردند و سخن تو را نشنيدند، آنگاه از آب نهر گرفته، به خشكي بريز، و آبي كه از نهر گرفتي بر روي خشكي به خون مبدل خواهد شد.»
10 پس موسي به خداوند گفت: «اي خداوند، من مردي فصيح نيستم، نه در سابق و نه از وقتي كه به بندة خود سخن گفتي، بلكه بطيّالكلام و كند زبان.» 11 خداوند گفت: «كيست كه زبان به انسان داد، و گنگ و كر و بينا و نابينا را كه آفريد؟ آيا نه من كه يهوه هستم؟ 12 پس الا´ن برو و من با زبانت خواهم بود، و هر چه بايد بگويي تو را خواهم آموخت.» 13 گفت: «استدعا دارم اي خداوند كه بفرستي به دست هر كه ميفرستي.» 14 آنگاه خشم خداوند بر موسي مشتعل شد و گفت: «آيا برادرت، هارون لاوي را نميدانم كه او فصيحالكلام است؟ و اينك او نيز به استقبال تو بيرون ميآيد، و چون تو را بيند، در دل خود شاد خواهد گرديد. 15 و بدو سخن خواهي گفت و كلام را به زبان وي القا خواهي كرد، و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود، و آنچه بايد بكنيد شما را خواهم آموخت. 16 و او براي تو به قوم سخن خواهد گفت، و او مر تو را به جاي زبان خواهد بود، و تو او را به جاي خدا خواهي بود. 17 و اينعصا را به دست خود بگير كه به آن آيات را ظاهر سازي.»
بازگشت موسي به مصر
18 پس موسي روانه شده، نزد پدر زن خود، يترون، برگشت و به وي گفت: «بروم و نزد برادران خود كه در مصرند برگردم، و ببينم كه تا كنون زندهاند.» يترون به موسي گفت: «به سلامتي برو.» 19 و خداوند در مديان به موسي گفت: «روانه شده به مصر برگرد، زيرا آناني كه در قصد جان تو بودند، مردهاند.» 20 پس موسي زن خويش و پسران خود را برداشته، ايشان را بر الاغ سوار كرده، به زمين مصر مراجعت نمود، و موسي عصاي خدا را به دست خود گرفت. 21 و خداوند به موسي گفت: «چون روانه شده، به مصر مراجعت كردي، آگاه باش كه همة علاماتي را كه به دستت سپردهام به حضور فرعون ظاهر سازي، و من دل او را سخت خواهم ساخت تا قوم را رها نكند. 22 و به فرعون بگو خداوند چنين ميگويد: اسرائيل، پسر من و نخستزادة من است، 23 و به تو ميگويم پسرم را رها كن تا مرا عبادت نمايد، و اگر از رها كردنش اِبا نمايي، همانا پسر تو، يعني نخستزادة تو را ميكشم.»
24 و واقع شد در بين راه كه خداوند در منزل بدو برخورده، قصد قتل وي نمود. 25 آنگاه صِفوره سنگي تيز گرفته، غُلْفة پسر خود را ختنه كرد و نزد پاي وي انداخته، گفت: «تو مرا شوهر خون هستي.» 26 پس او وي را رها كرد. آنگاه (صفوره) گفت: «شوهر خون هستي،» به سبب ختنه.
27 و خداوند به هارون گفت: «به سوي صحرا به استقبال موسي برو.» پس روانه شد و او را در جبلالله ملاقات كرده، او را بوسيد. 28 و موسي از جميع كلمات خداوند كه او را فرستاده بود، و از همة آياتي كه به وي امر فرموده بود، هارون را خبر داد. 29 پس موسي و هارون رفته، كل مشايخ بنياسرائيل را جمع كردند. 30 و هارون همة سخناني را كه خداوند به موسي فرموده بود، باز گفت، و آيات را به نظر قوم ظاهر ساخت. 31 و قوم ايمان آوردند. و چون شنيدند كه خداوند از بنياسرائيل تفقد نموده، و به مصيبت ايشان نظر انداخته است، به روي در افتاده، سجده كردند. ترجمه تفسیری آنگاه موسي به خدا گفت: «اگر بنياسرائيل مرا نپذيرند و سخنان مرا باور نكنند و بگويند: "چگونه بدانيم كه خداوند بر تو ظاهر شده است؟" من به آنان چه جواب دهم؟»
2 خداوند از موسي پرسيد: «در دستت چه داري؟»
جواب داد: «عصا.»
3 خداوند فرمود: «آن را روي زمين بينداز!» وقتي موسي عصا را بر زمين انداخت، ناگهان عصا به ماري تبديل شد و موسي از آن فرار كرد! 4 خداوند فرمود: «دستت را دراز كن و دمش را بگير!» موسي دست خود را دراز كرد و دم مار را گرفت و مار دوباره به عصا تبديل شد!
5 آنگاه خداوند فرمود: «اين كار را بكن تا سخنان تو را باور كنند و بدانند كه خداوند، خداي اجدادشان ابراهيم، اسحاق و يعقوب بر تو ظاهر شده است.» 6 سپس خداوند فرمود: «دستت را داخل ردايت ببر!» موسي دستش را داخل ردايش برد و همينكه آن را بيرون آورد، ديد كه دستش بر اثر جذام مثل برف سفيد شده است. 7 او گفت: «حالا دستت را دوبارهداخل ردايت ببر!» وقتي موسي بار ديگر دستش را داخل ردايش برد و آن را بيرون آورد، ديد كه دستش دوباره صحيح و سالم است.
8 آنگاه خداوند به موسي فرمود: «اگر چنانچه مردم معجزه اول را باور نكردند، دومي را باور خواهند كرد. 9 اما اگر پس از اين دو معجزه باز سخنان تو را قبول نكردند، آنگاه از آب رود نيل بردار و روي خشكي بريز. آب به خون تبديل خواهد شد!»
10 موسي گفت: «خداوندا، من هرگز سخنور خوبي نبودهام، نه در سابق و نه اكنون كه با من سخن گفتهاي، بلكه لكنت زبان دارم.»
11 خداوند فرمود: «كيست كه زبان به انسان داده است؟ گنگ و كر و بينا و نابينا را چه كسي آفريده است؟ آيا نه من كه خداوند هستم؟ 12 بنابراين، برو و من به تو قدرت بيان خواهم داد و هر آنچه بايد بگويي به تو خواهم آموخت.»
13 اما موسي گفت: «خداوندا، تمنا ميكنم كس ديگري را بجاي من بفرست.»
14 پس خداوند بر موسي خشمگين شد و فرمود: «برادرت هارون سخنور خوبي است و اكنون ميآيد تـا تـو را ببينـد و از ديدنت خوشحـال خواهـد شـد. 15 آنچه را كه بايد بيان كنـي به هارون بگـو تا از طرف تو بگويد. من به هر دو شما قدرت بيان خواهم بخشيد و به شما خواهـم گفت كه چـه بايـد كـرد. 16 او در برابر مردم سخنگوي تو خواهد بود و تو براي او چون خدا خواهي بود و هر چه را كه به او بگويـي بيان خواهد كرد. 17 ايـن عصـا را نيـز همـراه خـود ببـر تـا بـا آن معجـزاتي را كه به تو نشـان دادم ظاهـر سـازي.»
موسي به مصر باز ميگردد
18 موسي نزد پدر زن خود يترون بازگشت و به او گفت: «ميخواهم به مصر بروم و ببينم بستگانم زندهاند يا نه.»
يترون گفت: «برو بسلامت.»
19 پيش از آنكه موسي سرزمين مديان را ترك كند، خداونـد به او گفت: «به مصر بـرو، چـونكسانـي كه ميخواستنـد تـو را بكشنـد، ديگر زنـده نيستند.»
20 پس، موسي «عصاي خدا» را در دست گرفت و زن و فرزندان خود را برداشت و آنان را بر الاغ سوار كرده، به مصر بازگشت.
21 خداوند به او فرمود: «وقتي به مصر رسيدي، نزد فرعون برو و معجزاتي را كه به تو نشان دادهام در حضور او ظاهر كن؛ ولي من قلب فرعون را سخت ميسازم تا بنياسرائيل را رها نكند. 22 به او بگو كه خداوند ميفرمايد: "اسرائيل، پسر ارشد من است؛ 23 بنابراين، به تو دستور ميدهم بگذاري او از مصر خارج شود و مرا عبادت كند. اگر سرپيچي كني، پسر ارشد تو را خواهم كشت."»
24 پس موسي و خانوادهاش بسوي مصر رهسپار شدند. در بين راه وقتي استراحت ميكردند، خداوند بر او ظاهر شد و او را به مرگ تهديد كرد. 25و26 پس صفوره يك سنگ تيز گرفت و پسرش را ختنه كرد و پوست اضافي را جلو پاي موسي انداخت و گفت: «بسبب ختنه نكردن پسرت نزديك بود خودت را به كشتن دهي.» بنابراين، خدا از كشتن موسي چشم پوشيد.
27 آنگاه خداوند به هارون فرمود تا به پيشواز برادرش موسي به صحرا برود. پس هارون بسوي كوه حوريب كه به «كوه خدا» معروف است، روانه شد. وقتي آن دو بهم رسيدند، يكديگر را بوسيدند. 28 سپس، موسي براي هارون تعريف كرد كه خداوند به او چه دستوراتي داده، و چه معجزاتي بايد در حضور پادشاه مصر انجام دهد.
29 سپس موسي و هارون به مصر بازگشتند و تمام بزرگان بنياسرائيل را جمع كردند. 30 هارون هر چه را كه خداوند به موسي فرموده بود، براي ايشان تعريف كـرد و موسـي نيـز معجــزات را بـه آنهـا نشـان داد. 31 آنگاه قوم اسرائيل باور كردند كه آنها فرستادگان خدا هستند، و هنگامي كه شنيدند خداوند به مصيبتهاي ايشان توجه فرموده و ميخواهد آنها را نجـات دهـد، رو به زميـن نهاده خـدا را عبادت كردند.
راهنما
باب 3 و 4 . بوتة مشتعل
پس از يك عمر انديشيدن به رنجهاي قوم و وعدههاي قديمي خدا، بالاخره هنگامي كه موسي 80 ساله شد، دعوت براي رهايي اسرائيل را مستقيماً و بوضوح از خدا دريافت كرد. اما او ديگر مثل دوران جوانياش، بر خود اعتماد نداشت. او ميلي به رفتن نداشت و به بهانههاي مختلفي متوسل شد. اما در آخر با اطمينان از كمك الهي و مسلح به قدرت انجام معجزات، براه افتاد.
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ
توسط ganjineh
5 موسی و هارون در دربار فرعون
بيگاري بنياسرائيل
و بعد از آن موسي و هارون آمده، به فرعون گفتند: «يهوه خداي اسرائيل چنين ميگويد: قوم مرا رها كن تا براي من در صحرا عيد نگاه دارند.» 2 فرعون گفت: «يهوه كيست كه قول او را بشنوم و اسرائيل را رهايي دهم؟ يهوه را نميشناسم و اسرائيل را نيز رها نخواهم كرد.» 3 گفتند: «خداي عبرانيان ما را ملاقات كرده است، پس الا´ن سفر سه روزه به صحرا برويم، و نزد يهوه، خداي خود، قرباني بگذرانيم، مبادا ما را به وبا يا شمشير مبتلا سازد.» 4 پس پادشاه مصر بديشان گفت: «اي موسي و هارون چرا قوم را از كارهاي ايشان بازميداريد؟ به شغلهاي خود برويد!» 5 و فرعون گفت: «اينك الا´ن اهل زمين بسيارند، و ايشان را از شغلهاي ايشان بيكار ميسازيد.»
6 و در آن روز، فرعون سركاران و ناظران قومخود را قدغن فرموده، گفت: 7 «بعد از اين، كاه براي خشت سازي مثل سابق بدين قوم مدهيد. خود بروند و كاه براي خويشتن جمع كنند، 8 و همان حساب خشتهايي را كه پيشتر ميساختند، برايشان بگذاريد، و از آن هيچ كم مكنيد، زيرا كاهلند، و از اين رو فرياد ميكنند و ميگويند: برويم تا براي خداي خود قرباني گذرانيم. 9 و خدمت ايشان سختتر شود تا در آن مشغول شوند، و به سخنان باطل اعتنا نكنند.» 10 پس سركاران و ناظران قوم بيرون آمده، قوم را خطاب كرده، گفتند: «فرعون چنين ميفرمايد كه من كاه به شما نميدهم. 11 خود برويد و كاه براي خود از هرجا كه بيابيد بگيريد، و از خدمت شما هيچ كم نخواهد شد.»
12 پس قوم در تمامي زمين مصر پراكنده شدند تا خاشاك به عوض كاه جمع كنند. 13 و سركاران، ايشان را شتابانيده، گفتند: «كارهاي خود را تمام كنيد، يعني حساب هر روز را در روزش، مثل وقتي كه كاه بود.» 14 و ناظرانِ بنياسرائيل را كه سركاران فرعون بر ايشان گماشته بودند، ميزدند و ميگفتند: «چرا خدمت معين خشتسازي خود را در اين روزها مثل سابق تمام نميكنيد؟» 15 آنگاه ناظران بنياسرائيل آمده، نزد فرعون فرياد كرده، گفتند: «چرا به بندگان خود چنين ميكني؟ 16 كاه به بندگانت نميدهند و ميگويند: خشت براي ما بسازيد! و اينك بندگانت را ميزنند و اما خطا از قوم تو ميباشد.» 17 گفت: «كاهل هستيد. شما كاهليد! از اين سبب شما ميگوييد: برويم و براي خداوند قرباني بگذرانيم. 18 اكنون رفته، خدمتبكنيد، و كاه به شما داده نخواهد شد، و حساب خشت را خواهيد داد.» 19 و ناظران بنياسرائيل ديدند كه در بدي گرفتار شدهاند، زيرا گفت: «از حساب يومية خشتهاي خود هيچ كم مكنيد.» 20 و چون از نزد فرعون بيرون آمدند، به موسي و هارون برخوردند، كه براي ملاقات ايشان ايستاده بودند. 21 و بديشان گفتند: « خداوند بر شما بنگرد و داوري فرمايد! زيرا كه رايحة ما را نزد فرعون و ملازمانش متعفن ساختهايد، و شمشيري به دست ايشان دادهايد تا ما را بكشند.»
وعده رهايي
22 آنگاه موسي نزد خداوند برگشته، گفت: «خداوندا چرا بدين قوم بدي كردي؟ و براي چه مرا فرستادي؟ 23 زيرا از وقتي كه نزد فرعون آمدم تا به نام تو سخن گويم، بدين قوم بدي كرده است و قوم خود را هرگز خلاصي ندادي.» ترجمه تفسیری پس از ديدار با بزرگان قوم، موسي و هارون نزد فرعون رفتند و به او گفتند: «ما از جانب خداوند، خداي اسرائيل پيامي براي تو آوردهايم. او ميفرمايد: "قوم مرا رها كن تا به صحرا بروند و مرا عبادت كنند."»
2 فرعون گفت: «خداوند كيست كه من به حرفهايش گوش بدهم و بنياسرائيل را آزاد كنم؟ من خداوند را نميشناسم و بنياسرائيل را نيز آزاد نميكنم.»
3 موسي و هارون گفتند: «خداي عبرانيها ما را ملاقات كرده و به ما فرموده است كه با پيمودن مسافت سه روز راه به صحرا برويم و در آنجا براي خداوند، خداي خود قرباني كنيم و گر نه او ما را بوسيله بيماري يا جنگ خواهد كشت.»
4و5 پادشاه مصر به موسي و هارون گفت: «چرا بنياسرائيل را از كارشان باز ميداريد؟ به دنبال كار خود برويد! حال كه تعدادتان زياد شده است، ميخواهيد دست از كار بكشيد؟»
6 در آن روز فرعون به ناظران و سركارگران مصري خود چنين دستور داد: 7و8 «از اين پس به اسرائيليها براي تهيه خشت، كاه ندهيد؛ آنها خودشان بايد كاه جمع كنند و تعداد خشتها نيز نبايد كمتر شود. پيداست به اندازه كافي كار ندارند و گر نه فكر رفتن و قرباني كردن به سرشان نميزد. 9 چنان از آنها كار بكشيد كه فرصتي براي گوش دادن به حرفهاي بيهوده نداشته باشند.»
10 پس ناظران و سركارگران به قوم اسرائيل گفتند: «به فرمان فرعون از اين پس به شما براي تهيه خشت، كاه داده نخواهـد شد. 11 خودتان برويـد و از هر جا كه ميخواهيد كاه جمع كنيد و از آن خشت بسازيد. مقدار خشتها نيز نبايد از گذشته كمتر باشد.» 12 پس، بنياسرائيل در سراسر مصر پراكنده شدند تا كاه جمع كنند. 13 در اين ميان، ناظران مصري نيز بر آنها فشار ميآورند تا به همان اندازه سابق خشت توليد كنند 14 و سركارگران اسرائيلي را ميزدند و ميگفتند: «چرا كارتان را مثل گذشته انجام نميدهيد؟»
15 سركارگران اسرائيلي نزد فرعون رفتند و شكايت كرده، گفتند: «چرا با ما اينچنين رفتار ميشود؟ 16 ناظران به ما كاه نميدهند و انتظار دارند به اندازة گذشته خشت توليد كنيم! آنها بيسبب ما را ميزنند، در حاليكه ما تقصيري نداريم، بلكه خودشان مقصرند.»
17 فرعون گفت: «شما به اندازه كافي كار نداريد و گر نه نميگفتيد: "اجازه بده برويم و براي خداوند قرباني كنيم." 18 حال به سر كارتان بازگرديد، همانطور كه دستور دادهام كاه به شما داده نخواهد شد و به اندازه گذشته بايد خشت تحويل بدهيد.»
19 سركارگران اسرائيلي هنگامي كه سخنان فرعون را شنيدند، فهميدند در وضع بدي گرفتار شدهاند. 20 وقتي آنها از قصر فرعون بيرون ميآمدند، به موسي و هارون كه بيرون قصر منتظر ايستاده بودند، برخوردند. 21 پس به ايشان گفتند: «خداوند داد ما را از شما بگيرد كه همه ما را از نظر فرعون و درباريانش انداختيد و بهانهاي به دست ايشان داديد تا ما را بكشند.»
شكايت موسي و جواب خدا
22 پس، موسي نزد خداوند آمد و گفت: «خداوندا، چرا قوم خود را با سختيها مواجه ميكني؟ آيا براي همين مرا فرستادي؟ 23 از وقتي كه پيغام تو را به فرعون رساندهام، بر اين قوم ظلم ميكند و تو هم به داد ايشان نميرسي.»
راهنما
باب 5 . درخواست اول موسي از فرعون
فرعون، گستاخ بود و به سركارگران دستور داد كار اسرائيليان را دشوارتر كنند، و از آنها خواست كه از آن پس خودشان كاه جمع كنند و در عين حال به همان تعداد سابق آجر بسازند (10 - 19).
نكتة باستانشناختي: آجرهاي فيتوم. نويل (1883) و كايل (1908) در فيتوم به اين نكته پي بردند كه رديفهاي پايينتر آجرها از كاهي كه خوب ريز شده، پر شدهاند؛ در رديفهاي مياني، كاه موجود در آجرها كمتر بود و از ريشه كنده شده بود؛ و در رديفهاي بالاتر، آجرها از گِل خالص ساخته شده بودند و فاقد هر گونه كاه بودند. چه تأييد شگفت انگيزي بر داستان خروج!
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ
توسط ganjineh
6 شکایت موسی و جواب خدا؛ شجره نامه موسی وهارون
خداوند به موسي گفت: «الا´ن خواهي ديد آنچه به فرعون ميكنم، زيرا كه به دست قوي ايشان را رها خواهد كرد، و به دست زورآور ايشان را از زمين خود خواهد راند.» 2 و خدا به موسي خطاب كرده، وي را گفت: «من يهوه هستم. 3 و به ابراهيم و اسحاق و يعقوب به نام خداي قادرمطلق ظاهر شدم، ليكن به نام خود، يهوه، نزد ايشان معروف نگشتم. 4 و عهد خود را نيز با ايشان استوار كردم، كه زمين كنعان را بديشان دهم، يعني زمين غربت ايشان را كه در آن غريب بودند. 5 و من نيز چون نالة بنياسرائيل را كه مصريان ايشان را مملوك خود ساختهاند، شنيدم، عهد خود را بياد آوردم. 6 بنابراين بنياسرائيل رابگو، من يهوه هستم، و شما را از زير مشقتهاي مصريان بيرون خواهم آورد، و شما را از بندگي ايشان رهايي دهم، و شما را به بازوي بلند و به داوريهاي عظيم نجات دهم. 7 و شما را خواهم گرفت تا براي من قوم شويد، و شما را خدا خواهم بود، و خواهيد دانست كه من يهوه هستم، خداي شما، كه شما را از مشقتهاي مصريان بيرون آوردم. 8 و شما را خواهم رسانيد به زميني كه دربارة آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب بخشم. پس آن را به ارثيت شما خواهم داد. من يهوه هستم.» 9 و موسي بنياسرائيل را بدين مضمون گفت، ليكن بسبب تنگي روح و سختي خدمت، او را نشنيدند.
10 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 11 «برو و به فرعون پادشاه مصر بگو گه بنياسرائيل را از زمين خود رهايي دهد.» 12 و موسي به حضور خداوند عرض كرده، گفت: «اينك بنياسرائيل مرا نميشنوند، پس چگونه فرعون مرا بشنود، و حال آنكه من نامختون لب هستم؟»
13 و خداوند به موسي و هارون تكلم نموده، ايشان را به سوي بنياسرائيل و به سوي فرعون پادشاه مصر مأمور كرد، تا بنياسرائيل را از زمين مصر بيرون آورند. 14 و اينانند رؤساي خاندانهاي آباي ايشان: پسران رؤبين، نخستزادة اسرائيل، حَنُوك و فَلّو و حَصرون و كَرْمي؛ اينانند قبايل رؤبين. 15 و پسران شمعون: يموئيل و يامين و اُوهَد و ياكين و صوحر و شاؤل كه پسر زن كنعاني بود؛ اينانند قبايل شمعون. 16 و اين است نامهاي پسران لاوي به حسب پيدايش ايشان:جرشون و قهات و مِراري. و سالهاي عمر لاوي صد و سي و هفت سال بود. 17 پسران جرشون: لِبِني و شِمعي، به حسب قبايل ايشان. 18 و پسران قُهات: عَمْرام و يِصهار و حَبرون و عُزّيئيل. و سالهاي عمر قُهات صد و سي و سه سال بود. 19 و پسران مراري: مَحْلي و موشي؛ اينانند قبايل لاويان به حسب پيدايش ايشان. 20 و عَمْرام عمة خود، يوكابد را به زني گرفت، و او براي وي هارون و موسي را زاييد، و سالهاي عمر عمرام صد و سي و هفت سال بود. 21 و پسران يِصهار: قورح و نافج و زكري. 22 و پسران عُزِّيئيل: ميشائيل و ايلصافن و ستري. 23 و هارون، اليشابع، دختر عَمّيناداب، خواهر نَحْشون را به زني گرفت، و برايش ناداب و ابيهو و العازر و ايتامر را زاييد. 24 و پسران قورح: اَسّير و القانه و اَبياساف؛ اينانند قبايل قورحيان. 25 و العازر بن هارون يكي از دختران فوتيئيل را به زني گرفت، و برايش فينحاس را زاييد؛ اينانند رؤساي آباي لاويان، بحسب قبايل ايشان. 26 اينانند هارون و موسي كه خداوند بديشان گفت: «بنياسرائيل را با جنود ايشان از زمين مصر بيرون آوريد.» 27 اينانند كه به فرعون پادشاه مصر سخن گفتند، براي بيرون آوردن بنياسرائيل از مصر. اينان موسي و هارونند.
28 و واقع شد در روزي كه خداوند در زمين مصر موسي را خطاب كرد، 29 كه خداوند به موسي فرموده، گفت: «من يهوه هستم؛ هر آنچه من به تو گويم آن را به فرعون پادشاه مصر بگو.» 30 و موسي به حضور خداوند عرض كرد: «اينك من نامختون لب هستم، پس چگونه فرعون مرابشنود؟» ترجمه تفسیری خداوند به موسي فرمود: «اكنون خواهي ديد كه با فرعون چه ميكنم! من او را چنان در فشار ميگذارم كه نه فقط قوم مرا رها كند، بلكه ايشان را بزور از مصر بيرون براند.
2و3 «من همان خداوندي هستم كه بر ابراهيم، اسحاق و يعقوب به نام خداي قادر مطلق ظاهر شدم، ولي خود را با نام خداوند به آنان نشناساندم. 4 من با آنها عهد بستم كه سرزمين كنعان را كه در آنجا غريب بودند، به ايشان ببخشم. 5 من نالههاي بنياسرائيل را كه در مصر اسير و بَردهاند، شنيدم و عهد خود را به ياد آوردم. 6 پس برو و به بنياسرائيل بگو كه منخداوند هستم و با قدرت عظيم خود معجزات بزرگي ظاهر خواهم كرد تا آنهـا را از اسارت و بردگـي رهايي بخشم. 7 آنها را قوم خود خواهم ساخت و خداي ايشان خواهم بود و آنها خواهند دانست كه من خداوند، خداي ايشان هستم كه آنها را از دست مصريان نجات دادم. 8 من كه خداوند هستم، ايشان را به سرزميني خواهم برد كه وعده آن را به اجدادشان ابراهيم و اسحاق و يعقوب دادم و آن سرزمين را به ملكيت ايشان خواهم داد.»
9 موسي آنچه را كه خدا فرموده بود، تماماً براي قوم اسرائيل باز گفت، ولي ايشان كه بسبب سختي كار جانشان به لب رسيده بود، به سخنان او اعتنا نكردند.
10 آنگاه خداوند به موسي فرمود: 11 «بار ديگر نزد فرعون برو و به او بگو كه بايد قوم اسرائيل را رها كند تا از اين سرزمين بروند.»
12 موسي درجواب خداوند گفت: «وقتي قوم اسرائيل به گفتههايم اعتنا نميكنند، چطور انتظار داشته باشم كه پادشاه مصر به سخنانم گوش دهد؟ من سخنور خوبي نيستم.»
13 خداوند به موسي و هارون امر فرمود كه پيش بنياسرائيل و پادشاه مصر بروند و بنياسرائيل را از مصر بيرون آورند.
شجره نامه موسي و هارون
14 رئوبين، پسر ارشد يعقوب چهار پسر داشت به نامهاي حنوك، فلو، حصرون و كرمي. از هر يك از اين افراد، طايفهاي بوجود آمد. 15 شمعون شش پسر داشت به نامهاي يموئيل، يامين، اوحد، ياكين، صوحر و شائول. (مادر شائول كنعاني بود.) از هر يك از اين افراد نيز طايفهاي بوجود آمد.
16 لاوي سه پسر داشت كه بترتيب سن عبارت بودند از: جرشون، قهات و مراري. (لاوي صد و سي و هفت سال عمر كرد.) 17 جرشون دو پسر داشت به نامهاي لبني و شمعي. از هر يك از اين افراد خانداني
بوجود آمد. 18 قهات چهار پسر داشت به نامهاي عمرام، يصهار، حبرون و عزيئيل. (قهات صد و سي و سه سال عمر كرد.) 19 مراري دو پسر داشت به نامهاي محلي و موشي. همه كساني كه در بالا بترتيب سن نامشان آورده شد، طايفههاي لاوي را تشكيل ميدهند.
20 عمرام با عمه خود يوكابد ازدواج كرد و صاحب دو پسر شد به نامهاي هارون و موسي. (عمرام صد و سي و هفت سال عمر كرد.) 21 يصهار سه پسر داشت به نامهاي قورح، نافج و زكري. 22 عزيئيل سه پسر داشت به نامهاي ميشائيل، ايلصافان و ستري.
23 هارون با اليشابع دختر عميناداب و خواهر نحشون ازدواج كرد. فرزندان هارون عبارت بودند از: ناداب، ابيهو، العازار و ايتامار. 24 قورح سه پسر داشت به نامهاي اسير، القانه و ابياساف. اين افراد سران خاندانهاي طايفه قورح هستند. 25 العازار پسر هارون با يكي از دختران فوتيئيل ازدواج كرد و صاحب پسري به نام فينحاس شد.
اينها بودند سران خاندانها و طايفههاي لاوي.
26و27 هارون و موسي كه نامهايشان در بالا ذكر شد، همان هارون و موسي هستند كه خداوند به ايشان فرمود تا تمام بنياسرائيل را از مصر بيرون ببرند و ايشان نزد فرعون رفتند تا از او بخواهند قوم اسرائيل را رها كند.
دستور خداوند به موسي و هارون
28و29 وقتي خداوند در سرزمين مصر با موسي سخن گفت، به او فرمود: «من خداوند هستم. پيغام مرا به فرعون برسان.»
30 اما موسي به خداوند گفت: «من سخنور خوبي نيستم؛ چگونه انتظار داشته باشم پادشاه مصر به سخنانم گوش دهد؟»
راهنما باب 6 . نسبنامة موسي
اين نسبنامه قاعدتاً خلاصه شده است، چون فقط نياكان مهمتر در آن ذكر شدهاند. آشكارا، موسي نوة قهات بود، با اينحال در زمان او قهاتيان 8600 نفر بودند (اعداد 3 : 28).
ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۹ ب.ظ
توسط ganjineh
7 دستور خداوند به موسی و هارون؛ عصای هارون؛ بلای خون
هارون نبي
و خداوند به موسي گفت: «ببين تو را بر فرعون خدا ساختهام، و برادرت، هارون، نبي تو خواهد بود. 2 هرآنچه به تو امر نمايم تو آن را بگو، و برادرت هارون، آن را به فرعون باز گويد، تا بنياسرائيل را از زمين خود رهايي دهد. 3 و من دل فرعون را سخت ميكنم، و آيات و علامات خود را در زمين مصر بسيار ميسازم. 4 و فرعون به شما گوش نخواهد گرفت، و دست خود را بر مصر خواهم انداخت، تا جنود خود، يعني قوم خويش بنياسرائيل را از زمين مصر به داوريهاي عظيم بيرون آورم. 5 و مصريان خواهند دانست كه من يهوه هستم، چون دست خود را بر مصر دراز كرده، بنياسرائيل را از ميان ايشان بيرون آوردم.» 6 و موسي و هارون چنانكه خداوند بديشان امر فرموده بود كردند، و هم چنين عمل نمودند. 7 و موسي هشتاد ساله بود و هارون هشتاد و سه ساله، وقتي كه به فرعون سخن گفتند.
8 پس خداوند موسي و هارون را خطاب كرده، گفت: 9 «چون فرعون شما را خطاب كرده، گويد معجزهاي براي خود ظاهر كنيد، آنگاه به هارون بگو عصاي خود را بگير، و آن را پيش روي فرعون بينداز، تا اژدها شود.» 10 آنگاه موسي و هارون نزد فرعون رفتند، و آنچه خداوند فرموده بود كردند. و هارون عصاي خود را پيش روي فرعون و پيش روي ملازمانش انداخت، و اژدها شد. 11 و فرعون نيز حكيمان و جادوگرانرا طلبيد و ساحران مصر هم به افسونهاي خود چنين كردند، 12 هر يك عصاي خود را انداختند و اژدها شد، ولي عصاي هارون عصاهاي ايشان را بلعيد. 13 و دل فرعون سخت شد و ايشان را نشنيد، چنانكه خداوند گفته بود.
بلاي خون
14 و خداوند موسي را گفت: «دل فرعون سخت شده، و از رها كردن قوم ابا كرده است. 15 بامدادان نزد فرعون برو؛ اينك به سوي آب بيرون ميآيد؛ و براي ملاقات وي به كنار نهر بايست، و عصا را كه به مار مبدل گشت، بدست خود بگير. 16 و او را بگو: يهوه خداي عبرانيان مرا نزد تو فرستاده، گفت: قوم مرا رها كن تا مرا در صحرا عبادت نمايند و اينك تا بحال نشنيدهاي؛ 17 پس خداوند چنين ميگويد، از اين خواهي دانست كه من يهوه هستم، همانا من به عصايي كه در دست دارم آبِ نهر را ميزنم و به خون مبدل خواهد شد. 18 و ماهياني كه در نهرند خواهند مرد، و نهر گنديده شود و مصريان نوشيدن آب نهر را مكروه خواهند داشت.»
19 و خداوند به موسي گفت: «به هارون بگو عصاي خود را بگير و دست خود را بر آبهاي مصر دراز كن، بر نهرهاي ايشان، و جويهاي ايشان، و درياچههاي ايشان، و همه حوضهاي آب ايشان، تا خون شود، و در تماميِ زمين مصر در ظروف چوبي و ظروف سنگي، خون خواهد بود.» 20 و موسي و هارون چنانكه خداوند امر فرموده بود، كردند و عصا را بلند كرده، آب نهر را به حضور فرعون و به حضور ملازمانش زد، وتماميِ آب نهر به خون مبدّل شد. 21 و ماهياني كه در نهر بودند، مردند. و نهر بگنديد، و مصريان از آب نهر نتوانستند نوشيد، و در تمامي زمين مصر خون بود. 22 و جادوگران مصر به افسونهاي خويش هم چنين كردند، و دل فرعون سخت شد، كه بديشان گوش نگرفت، چنانكه خداوند گفته بود. 23 و فرعون برگشته، به خانه خود رفت و بر اين نيز دل خود را متوجه نساخت. 24 و همه مصريان گرداگرد نهر براي آب خوردن حفره ميزدند زيرا كه از آب نهر نتوانستند نوشيد. 25 و بعد از آنكه خداوند نهر را زده بود، هفت روز سپري شد. ترجمه تفسیری خداوند به موسي فرمود: «تو فرستاده من نزد فرعون هستي و برادرت هارون سخنگوي توست. 2 هر چه به تو ميگويم به هارون بگو تا آن را به فرعون باز گويد و از او بخواهد تا قوم اسرائيل را رها كند. 3 ولي بدان كه من قلب فرعون را سختميسازم، بطوري كه با وجود معجزات زيادي كه در مصر ظاهر ميكنم، 4 او باز به سخنانتان گوش نخواهد داد. اما من با ضربهاي مهلك مصر را به زانو درخواهم آورد و قوم خود بنياسرائيل را از مصر بيرون خواهم آورد. 5 وقتي قدرت خود را به مصريها نشان دادم و بنياسرائيل را از مصر بيرون آوردم، آنگاه مصريها خواهند فهميد كه من خداوند هستم.»
6 پس موسي و هارون آنچه را كه خداوند فرموده بود، انجام دادند. 7 زماني كه آنها پيش پادشاه مصر رفتند، موسي هشتاد سال داشت و برادرش هارون هشتاد و سه سال.
عصاي هارون
8 خداوند به موسي و هارون فرمود: 9 «اين بار پادشاه مصر از شما معجزهاي خواهد خواست، پس هارون عصاي خود را در حضور فرعون به زمين اندازد و عصا، مار خواهد شد.»
10 موسي و هارون باز پيش فرعون رفتند و همانطور كه خداوند فرموده بود، هارون عصاي خود را پيش پادشاه و درباريان او بر زمين انداخت و عصا مار شد. 11 اما فرعون حكيمان و جادوگران مصري را احضار كرد و آنها نيز به كمك افسونهاي خود همين عمل را انجام دادند. 12 آنها عصاهاي خود را به زمين انداختند و عصاهايشان به مار تبديل شد! اما مار هارون، همه مارهاي جادوگران را بلعيد. 13 با وجود اين معجزه، دل پادشاه مصر همچنان سخت ماند و همانطور كه خداوند فرموده بود، به سخنان موسي و هارون اعتنايي نكرد.
بلاي خون
14 خداوند به موسي فرمود: «دل فرعون همچنان سخت است و هنوز هم حاضر نيست قوم مرا رها كند. 15 فردا صبح عصايي را كه به مار تبديل شده بود به دست بگير و كنار رودخانه برو و در آنجا منتظر فرعون باش. 16 آنوقت به او بگو: خداوند، خداي عبرانيها مرا نزد تو فرستاده است كه بگويم قوم مرارها كني تا به صحرا بروند و او را عبادت كنند. تا بحال از دستور خدا اطاعت نكردهاي، 17 ولي اكنون كاري ميكند كه بداني او خداوند است. من به دستور او، با ضربه عصاي خود، آب رود نيل را تبديل به خون ميكنم. 18 تمام ماهيها خواهند مرد و آب خواهد گنديد، بطوري كه ديگر نتوانيد از آب رودخانه جرعهاي بنوشيد.
19 «سپس به هارون بگو كه عصاي خود را بسوي تمام رودخانهها، چشمهها، جويها و حوضها درازكند تا آب آنها به خون تبديل شود. حتي آبهايي كه در ظرفها و كوزههاي خانههاست به خون تبديل خواهد شد.»
20 موسي و هارون همانطور كه خداوند فرموده بود، عمل كردند. هارون در حضور پادشاه مصر و همراهان او، با عصاي خود ضربهاي به رود نيل زد و آب تبديل به خون شد. 21 تمام ماهيها مردند و آب گنديد، و از آن پس مردم مصر نتوانستند از آب رود نيل بنوشند. در سراسر مصر بجاي آب، خون بود. 22 ولي جادوگران مصري هم با افسون خود توانستند آب را به خون تبديل كنند. پس دل فرعون همچنان سخت ماند و همانطور كه خداوند فرموده بود، به گفتههاي موسي و هارون اعتنايي نكرد. 23 او بدون اينكه تحت تأثير اين معجزه قرار گيرد، به كاخ خود بازگشت. 24 از آن پس مصريها در كناره رود نيل چاه ميكندند تا آب براي نوشيدن پيدا كنند، چون در رود بجاي آب، خون جاري بود.
25 از اين واقعه يك هفته گذشت.
راهنما
باب 7 . اولين بلا
تبديل آب رود نيل به خون: جادوگران اين معجزه را در مقياسي كوچك تقليد كردند. نام آنها ينيس و يمبريس بود (دوم تيموتاؤس 3 : 8). ماهيت معجزه هر چه بوده باشد، نتيجة آن اين بود كه ماهيها مُردند و مردم نميتوانستند آب بنوشند.
رود نيل، يكي از خدايان بود. بلاياي دهگانه، خدايان مصر را هدف قرار داده بودند، و طوري طرح ريزي شده بودند كه قدرت خداي اسرائيل را بر خدايان مصر ثابت كنند. بارها و بارها تكرار شده كه با ديدن اين معجزات، اسرائيليان و مصريان «خواهند دانست كه يهوه خداست» (6 : 7 ؛ 7 : 5 ، 17 ؛ 8:22 ؛ 10 : 2 ؛ 14 : 4 ، 18)؛ همچنانكه بعدها نيز نزول نان منّ و بلدرچين همين واقعيت را نشان ميداد.
مذهب مصر
در مقدمه، برخي از خدايان مصر كه بشكل حيوان بودند، نام برده شدند. در معابد مختلف حيوانات مقدس، به مجلّلترين وجه و توسط مجمعهاي بزرگي از كاهنان، نگهداري و تغذيه و تيمار و مراقبت ميشدند. گاو نر، از همة حيوانات مقدستر بود. بخور و قرباني به حضور گاو نر مقدس تقديم ميشد. پس از مرگ حيوان، آن را موميايي ميكردند با شكوه و جلال و مراسمي در خور يك پادشاه، در تابوت سنگي مجللي دفن ميكردند. تمساح نيز از احترام والايي برخوردار بود، و 50 كاهن يا بيشتر در معبد «تانيس» از آن پذيرايي ميكردند. اين مذهب مردمي بود كه قوم يهود به مدت 400 سال در ميان آنها زندگي كردند.
ارسال شده: سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ
توسط ganjineh
8 بلای قورباغه؛ بلای پشه؛ بلای مگس
بلاي وزغها
و خداوند موسي را گفت: «نزد فرعون برو،و به وي بگو خداوند چنين ميگويد: قوم مـرا رها كـن تا مرا عبادت نمايند. 2 و اگـر تو از رها كردن ايشان اِبا ميكني، همانا من تماميِ حدود تو را به وَزَغهـا مبتلا سازم. 3 و نهـر، وزغهـا را به كثرت پيدا نمايد، به حدي كه برآمده، به خانهات و خوابگاهت و بسترت و خانههاي بندگانت و بر قومت و به تنورهايت و تغارهاي خميرت درخواهنـد آمد، 4 و بر تو و قوم تـو و همه بندگان تو وزغهـا برخواهنـد آمـد.»
5 و خداوند به موسي گفت: «به هارون بگو: دست خود را با عصاي خويش بر نهرها و جويها و درياچهها دراز كن، و وزغها را بر زمين مصر برآور.» 6 پس چون هارون دست خود را بر آبهاي مصر دراز كرد، وزغها برآمده، زمين مصر را پوشانيدند. 7 و جادوگران به افسونهاي خود چنين كردند، و وزغها بر زمين مصر برآوردند.8 آنگاه فرعون موسي و هارون را خوانده، گفت: «نزد خداوند دعا كنيد، تا وزغها را از من و قوم من دور كند، و قوم را رها خواهم كرد تا براي خداوند قرباني گذرانند.» 9 موسي به فرعون گفت: «وقتي را براي من معيّن فرما كه براي تو و بندگانت و قومت دعا كنم تا وزغها از تو و خانهات نابود شوند و فقط در نهر بمانند.» 10 گفت: «فردا»، موسي گفت: «موافق سخن تو خواهد شد تا بداني كه مثل يهوه خداي ما ديگري نيست، 11 و وزغها از تو و خانهات و بندگانت و قومت دور خواهند شد و فقط در نهر باقي خواهند ماند.» 12 و موسي و هارون از نزد فرعون بيرون آمدند و موسي درباره وزغهايي كه بر فرعون فرستاده بود، نزد خداوند استغاثه نمود. 13 و خداوند موافق سخن موسي عمل نمود و وَزَغْها از خانهها و از دهات و از صحراها مردند، 14 و آنها را توده توده جمع كردند و زميـن متعفـن شـد. 15 اما فرعون چون ديد كه آسايش پديد آمد، دل خود را سخت كرد و بديشان گوش نگرفت، چنانكه خداوند گفته بود.
بلاي پشهها
16 و خداوند به موسي گفت: «به هارون بگو كه عصاي خود را دراز كن و غبار
زمين را بزن تا در تمامي زمين مصر پشهها بشود.» 17 پس چنين كردند و هارون دست
خود را با عصاي خويش دراز كرد و غبار زمين را زد و پشهها بر انسان و بهايم پديد آمد
زيرا كه تمامي غبار زمين در كلّ ارض مصر پشهها گرديد، 18 و جـادوگران به افسونهاي خود چنين كردند تا پشهها بيرون آورَند اما نتوانستند و پشهها بر انسان و بهايم پديد شد.
19 و جادوگران به فرعون گفتند: «اين انگشت خداست.» اما فرعون را دل سخت شد كه بديشان گوش نگرفت، چنانكه خداوند گفته بود.
بلاي مگسها
20 و خداوند به موسي گفت: «بامدادان برخاسته پيشروي فرعون بايست. اينك بسوي آب بيرون ميآيد. و او را بگو: خداوند چنين ميگويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت نمايند، 21 زيرا اگر قوم مرا رها نكني، همانا من بر تو و بندگانت و قومت و خانههايت انواع مگسها فرستم و خانههاي مصريان و زميني نيز كه برآنند از انواع مگسها پر خواهد شد. 22 و در آن روز زمين جوشن را كه قوم من در آن مقيمند، جدا سازم كه در آنجا مگسي نباشد تا بداني كه من در ميان اين زمين يهوه هستم. 23 و فرقي در ميان قوم خود و قوم تو گذارم. فردا اين علامت خواهد شد.» 24 و خداوند چنين كرد و انواع مگسهاي بسيار به خانه فرعون و به خانههاي بندگانش و به تمامي زمين مصر آمدند و زمين از مگسها ويران شد.
25 و فرعون موسي و هارون را خوانده گفت: «برويد و براي خداي خود قرباني در اين زمين بگذرانيد.» 26 موسي گفت: «چنين كردن نشايد زيرا آنچه مكروه مصريان است براي يهوه خداي خود ذبح ميكنيم. اينك چون مكروه مصريان را پيش روي ايشان ذبح نماييم، آيا ما را سنگسار نميكنند؟ 27 سفر سه روزه به صحرا برويم و براي يهوه خداي خود قرباني بگذرانيم چنانكه به ما امر خواهد فرمود.»
28 فرعون گفت: «من شما را رهايي خواهم داد تا براي يهوه، خداي خود، در صحرا قرباني گذرانيد ليكن بسيار دور مرويد و براي من دعا كنيد.» 29 موسي گفت: «همانا من از حضورت بيرون ميروم و نزد خداوند دعا ميكنم و مگسها از فرعون و بندگانش و قومش فردا دور خواهند شد. اما زنهار فرعون بار ديگر حيله نكند كه قوم را رهايي ندهد تا براي خداوند قرباني گذرانند.» 30 پس موسي از حضور فرعون بيرون شده، نزد خداوند دعا كرد، 31 و خداوند موافق سخن موسي عمل كرد و مگسها را از فرعون و بندگانش و قومش دور كرد كه يكي باقي نماند. 32 اما در اين مرتبه نيز فرعون دل خود را سخت ساخته، قوم را رهايي نداد. ترجمه تفسیری خداوند به موسي فرمود: «پيش فرعون برگرد وبه او بگو كه خداوند چنين ميفرمايد: بگذار قوم من بروند و مرا عبادت كنند؛ 2 و گر نه سرزمينت را پر از قورباغه خواهم نمود. 3و4 رود نيل بقدري از قورباغه پر خواهد شد كه قورباغهها از آن بيرون آمده، به كاخ تو هجوم خواهند آورد و به خوابگاه و بسترت و نيز خانههاي درباريان و تمام قوم تو رخنه خواهند كرد، بطوري كه حتي تغارهاي خمير وتنورهاي نانوايي را پر خواهند ساخت و از سر و رويتان بالا خواهند رفت.»
5 سپس خداوند به موسي فرمود: «به هارون بگو كه عصاي خود را بسوي رودخانهها، چشمهها و حوضها دراز كند تا قورباغهها بيرون بيايند و همه جا را پر سازند.»
6 هارون چنين كرد و مصر از قورباغه پر شد. 7 ولي جادوگران مصري هم با جادوي خود، همين كار را كردند و قورباغههاي بسيار زيادي پديد آوردند.
8 پس فرعون، موسي و هارون را فرا خواند و گفت: «از خداوند درخواست كنيد اين قورباغهها را از ما دور كند و من قول ميدهم بنياسرائيل را رها كنم تا بروند و براي خداوند قرباني كنند.»
9 موسي در جواب فرعون گفت: «زماني را معين كن تا براي تو و درباريان و قومت دعا كنم و تمام قورباغهها بجز آنهايي كه در رود نيل هستند نابود شوند.»
10 فرعون گفت: «فردا.»
موسي جواب داد: «اين كار را خواهم كرد تا تو بداني كه مثل خداوند ما خدايي نيست. 11 تمام قورباغهها از بين خواهند رفت، بجز آنهايي كه در رود نيل هستند.»
12 موسي و هارون از دربار فرعون بيرون آمدند و موسي از خداوند خواهش كرد تا قورباغهها را از بين ببرد. 13 خداوند هم دعاي موسي را اجابت فرمود و تمام قورباغهها در سراسر مصر مردند. 14 مردم آنها را جمع كرده، روي هم انباشتند، آنچنانكه بوي تعفن همه جا را فرا گرفت. 15 اما وقتي قورباغهها از بين رفتند، فرعون باز هم دل خود را سخت كرد و همانطور كه خداوند فرموده بود راضي نشد قوم اسرائيل را رها كند.
بلاي پشه
16 آنگاه خداوند به موسي فرمود: «به هارون بگو كه عصاي خود را به زمين بزند تا سراسر مصر از پشه پر شود.» 17 موسي و هارون همانطور كه خداوند به ايشان فرموده بود عمل كردند. وقتي هارون عصايخود را به زمين زد انبوه پشه سراسر خاك مصر را فرا گرفت و پشهها بر مردم و حيوانات هجوم بردند. 18 جادوگران مصر هم سعي كردند همين كار را بكنند، ولي اين بار موفق نشدند. 19 پس به فرعون گفتند: «دست خدا در اين كار است.» ولي همانطور كه خداوند فرموده بود، دل فرعون باز نرم نشد و به موسي و هارون اعتنايي نكرد.
بلاي مگس
20 پس خداوند به موسي فرمود: «صبح زود برخيز و به كنار رودخانه برو و منتظر فرعون باش. وقتي او به آنجا آيد به او بگو كه خداوند ميفرمايد: قوم مرا رها كن تا بروند و مرا عبادت كنند، 21 و گرنه خانه تو و درباريان و تمام مردم مصر را از مگس پر ميكنم و زمين از مگس پوشيده خواهد شد. 22 اما در سرزمين جوشن كه محل سكونت بنياسرائيل است، مگسي نخواهد بود تا بداني كه من خداوند اين سرزمين هستم 23 و بين قوم تو و قوم خود فرق ميگذارم. اين معجزه فردا ظاهر خواهد شد.»
24 خداوند بطوري كه فرموده بود، قصر فرعون و خانههاي درباريان را پر از مگس كرد و در سراسر خاك مصر ويراني به بار آمد. 25 پس فرعون، موسي و هارون را احضار كرد و به آنها گفت: «بسيار خوب، به شما اجازه ميدهم كه براي خداي خود قرباني كنيد، ولي از مصر بيرون نرويد.»
26 موسي جواب داد: «ما نميتوانيم در برابر چشمان مصريان حيواناتي كه آنها از كشتنشان كراهت دارند، براي خداوند، خداي خود قرباني كنيم؛ چون ممكن است ما را سنگسار كنند. 27 ما بايد به مسافت سه روز راه، از مصر دور شويم و طبق دستور خداوند، در صحرا براي خداوند، خداي خود قرباني كنيم.»
28 فرعون گفت: «من به شما اجازه ميدهم تا به صحرا برويد و براي خداوند، خداي خود قرباني تقديم كنيد؛ ولي زياد دور نشويد. حال، براي من دعا كنيد.»
29 موسي گفت: «وقتي از اينجا خارج شوم، نزدخداوند دعا خواهم كرد و فردا اين بلا از تو و درباريان و مردم مصر دور خواهد شد. اما مواظب باش بار ديگر ما را فريب ندهي، بلكه بگذاري قوم من برود و براي خداوند قرباني تقديم كند.»
30 پس موسي از حضور فرعون بيرون رفت و نزد خداوند دعا كرد. 31 خداوند دعاي موسي را اجابت فرمود و تمام مگسها را دور كرد، بطوري كه حتي يك مگس هم باقي نماند. 32 ولي اين بار نيز دل فرعون نرم نشد و اجازه نداد قوم اسرائيل از مصر بيرون بروند.
راهنما
باب 8 . بلاياي وزغها، پشهها و مگسها
وزغ، يكي ديگر از خدايان مصري بود. به فرمان موسي، وزغها از رود نيل خارج شده و خانهها را پُر ساختند. جادوگران، دوباره اين معجزه را تقليد كردند، ولي فرعون متقاعد شد و قول داد اجازة خروج به اسرائيل بدهد اما بعد نظر خود را عوض كرد.
پشهها: موسي بر خاك زمين زد و خاك به پشه تبديل شد و بر انسانها و حيوانات قرار گرفت. جادوگران كوشيدند معجزه را تقليد كنند ولي نتوانستند، و متقاعد شدند كه اين معجزه از خدا بود. آنها از تلاش خود براي مقابله با موسي دست كشيدند و به فرعون توصيه كردند كه تسليم شود.
مگسها: انبوه مگسها بر مردم سرازير شدند و خانههاي مصريان را پر كردند. اما در خانههاي اسرائيليان مگسي نبود.
سخت دل شدن فرعون (15 و 32). فرعون دل خود را سخت كرد. خدا دل فرعون را سخت كرد (10 : 20). هر دو اينكار را كردند. هدف خدا اين بود كه فرعون را به توبه بكشاند. اما هنگامي كه يك انسان خود را در مقابل خدا بر ميافرازد، حتي رحمتهاي خدا نيز موجب سختدلتر شدن او ميشوند.
ارسال شده: سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۲ ق.ظ
توسط ganjineh
9 بلای طاعون؛ بلای دمل؛ بلای تگرگ
بلا بر مواشي
و خداوند به موسي گفت: «نزد فرعون بروو به وي بگو: يهوه خداي عبرانيان چنين ميگويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت كنند. 2 زيرا اگر تو از رهايي دادن ابا نمايي و ايشان را باز نگاه داري، 3 همانا دست خداوند بر مواشي تو كه در صحرايند خواهد شد، بر اسبان و الاغان و شتران و گاوان و گوسفندان، يعني وبايي بسيار سخت. 4 و خداوند در ميان مواشي اسرائيليان و مواشي مصريان فرقي خواهد گذاشت كه از آنچه مال بنياسرائيل است، چيزي نخواهد مرد.» 5 و خداوند وقتي معين نموده، گفت: «فردا خداوند اين كار را در اين زمين خواهد كرد.» 6 پس در فردا خداوند اين كار را كرد و همه مواشي مصريان مردند و از مواشي بنياسرائيل يكي هم نمرد. 7 وفرعون فرستاد و اينك از مواشي اسرائيليان يكي هم نمرده بود. اما دل فرعون سخت شده، قوم را رهايي نداد.
8 و خداوند به موسي و هارون گفت: «از خاكستر كوره، مُشتهاي خود را پر كرده، برداريد و موسي آن را به حضور فرعون بسوي آسمان برافشاندَ، 9 و غبار خواهد شد بر تمامي زمين مصر و سوزشي كه دمّلها بيرون آورد بر انسان و بر بهايم در تمامي زمين مصر خواهد شد.» 10 پس از خاكستر كوره گرفتند و به حضور فرعون ايستادند و موسي آن را بسوي آسمان پراكند، و سوزشي پديد شده، دملها بيرون آورد، در انسان و در بهايم. 11 و جادوگران به سبب آن سوزش به حضور موسي نتوانستند ايستاد، زيرا كه سوزش بر جادوگران و بر همة مصريان بود. 12 و خداوند دل فرعون را سخت ساخت كه بديشان گوش نگرفت، چنانكه خداوند به موسي گفته بود.
بلاي تگرگ
13 و خداوند به موسي گفت: «بامدادان برخاسته، پيش روي فرعون بايست، و به وي بگو: يهوه خداي عبرانيان چنين ميگويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت نمايند. 14 زيرا در اين دفعه تمامي بلاياي خود را بر دل تو و بندگانت و قومت خواهم فرستاد، تا بداني كه در تمامي جهان مثل من نيست. 15 زيرا اگر تاكنون دست خود را دراز كرده، و تو را و قومت را به وبا مبتلا ساخته بودم، هرآينه از زمين هلاك ميشدي. 16 و لكن براي همين تو را برپا داشتهام تا قدرت خود را به تو نشان دهم، و نام من در تمامي جهان شايع شود.
17 و آيا تابحال خويشتن را بر قوم من برتر ميسازي و ايشان را رهايي نميدهي؟ 18 همانا فردا اين وقت، تگرگي بسيار سخت خواهم بارانيد، كه مثل آن در مصر از روز بنيانش تاكنون نشده است. 19 پس الا´ن بفرست و مواشي خود و آنچه را در صحرا داري جمع كن، زيرا كه بر هر انسان و بهايمي كه در صحرا يافته شوند، و به خانهها جمع نشوند، تگرگ فرود خواهد آمد و خواهند مرد.»
20 پس هر كس از بندگان فرعون كه از قول خداوند ترسيد، نوكران و مواشي خود را به خانهها گريزانيد. 21 اما هر كه دل خود را به كلام خداوند متوجه نساخت، نوكران و مواشي خود را در صحرا واگذاشت. 22 و خداوند به موسي گفت: «دست خود را به سوي آسمان دراز كن، تا در تمامي زمين مصر تگرگ بشود، بر انسان و بر بهايم و بر همة نباتات صحرا، در كل ارض مصر.» 23 پس موسي عصاي خود را به سوي آسمان دراز كرد، و خداوند رعد و تگرگ داد، و آتش بر زمين فرود آمد، و خداوند تگرگ بر زمين مصر بارانيد. 24 و تگرگ آمد و آتشي كه در ميان تگرگ آميخته بود، و به شدت سخت بود، كه مثل آن در تمامي زمين مصر از زماني كه اُمت شده بودند، نبود. 25 و در تمامي زمين مصر، تگرگ آنچه را كه در صحرا بود، از انسان و بهايم زد. و تگرگ همة نباتات صحرا را زد، و جميع درختان صحرا را شكست. 26 فقط در زمين جوشن، جايي كه بنياسرائيل بودند، تگرگ نبود.
27 آنگاه فرعون فرستاده، موسي و هارون را خواند، و بديشان گفت: «در اين مرتبه گناه كردهام؛ خداوند عادل است و من و قوم من گناهكاريم. 28 نزد خداوند دعا كنيد، زيرا كافي است تا رعدهاي خدا و تگرگ ديگر نشود، و شما را رها خواهم كرد، و ديگر درنگ نخواهيد نمود.» 29 موسي به وي گفت: «چون از شهر بيرون روم، دستهاي خود را نزد خداوند خواهم افراشت، تا رعدها موقوف شود، و تگرگ ديگر نيايد، تا بداني جهان از آن خداوند است. 30 و اما تو و بندگانت، ميدانم كه تابحال از يهوه خدا نخواهيد ترسيد.» 31 و كتان و جو زده شد، زيرا كه جو خوشه آورده بود، و كتان تخم داشته. 32 و اما گندم و خُلَّر زده نشد زيرا كه متأخر بود. 33 و موسي از حضور فرعون از شهر بيرون شده، دستهاي خود را نزد خداوند برافراشت، و رعدها و تگرگ موقوف شد، و باران بر زمين نباريد. 34 و چون فرعون ديد كه باران و تگرگ و رعدها موقوف شد، باز گناه ورزيده، دل خود را سخت ساخت، هم او و هم بندگانش. 35 پس دل فرعون سخت شده، بنياسرائيل را رهايي نداد، چنانكه خداوند به دست موسي گفته بود. ترجمه تفسیری آنگاه خداوند به موسي فرمود: «نزد فرعون باز گرد و به او بگو كه خداوند، خداي عبرانيها ميفرمايد: قوم مرا رها كن تا بروند و مرا عبادت كنند، 2و3 و گر نه تمام گلههاي اسب، الاغ، شتر، گاو و گوسفند شما را به مرض كشنده طاعون دچار ميكنم. 4 من بين گلههاي مصريان و گلههاي اسرائيليان فرق خواهم گذاشت، بطوري كه به گلههاي اسرائيليان هيچ آسيبي نخواهد رسيد. 5 من اين بلا را فردا بر شما نازل خواهم كرد.»
6 روز بعد، خداوند همانطور كه فرموده بود، عمل كرد. تمام گلههاي مصريان مردند، ولي از چارپايان بنياسرائيل حتي يكي هم تلف نشد. 7 پس فرعون مأموري فرستاد تا تحقيق كند كه آيا راست است كه از چارپايان بنياسرائيل هيچ كدام نمردهاند. با اينحال وقتي فهميد موضوع حقيقت دارد باز دلش نرم نشد و قوم خدا را رها نساخت.
بلاي دمل
8 پس خداوند به موسي و هارون فرمود: «مشتهاي خود را از خاكستر كوره پر كنيد و موسي آن خاكستر را پيش فرعون به هوا بپاشد. 9 آنگاه آن خاكستر مثل غبار، سراسر خاك مصر را خواهد پوشانيد و بر بدن انسان و حيوان دملهاي دردناك ايجاد خواهد كرد.»
10 پس آنها خاكستر را برداشتند و به حضور فرعون ايستادند. موسي خاكستر را به هوا پاشيد وروي بدن مصريها و حيواناتشان دملهاي دردناك درآمد، 11 چنانكه جادوگران هم نتوانستند در حضور موسي بايستند، زيرا آنها نيـز به اين دملها مبتلا شـده بودنـد. 12 اما خداوند همانطور كه قبلاً به موسي فرموده بود، دل فرعون را سخت كرد و او به سخنان موسي و هارون اعتنا ننمود.
بلاي تگرگ
13 آنگاه خداوند به موسي فرمود: «صبح زود برخيز و در برابر فرعون بايست و بگو كه خداوند، خداي عبرانيها ميفرمايد: قوم مرا رها كن تا بروند و مرا عبادت كنند، 14 و گر نه اين بار چنان بلايي بر سر تو و درباريان و قومت خواهم آورد تا بدانيد در تمامي جهان خدايي مانند من نيست. 15 من ميتوانستم تو و قومت را با بلاهايي كه نازل كردم نابود كنم. 16 ولي اين كار را نكردم، زيرا ميخواستم قدرت خود را به تو نشان دهم تا نام من در ميان تمامي مردم جهان شناخته شود. 17 آيا هنوز هم سرسختي ميكني و نميخواهي قوم مرا رها سازي؟ 18 بدان كه فردا در همين وقت چنان تگرگي از آسمان ميبارانم كه در تاريخ مصر سابقه نداشته است. 19 پس دستور بده تمام حيوانات و آنچه را كه در صحرا داري جمع كنند و به خانهها بياورند، پيش از آن كه تگرگ تمام حيوانات و اشخاصي را كه در صحرا ماندهاند از بين ببرد.»
20 بعضي از درباريان فرعون از اين اخطار خداوند ترسيدند و چارپايان و نوكران خود را به خانه آوردند. 21 ولي ديگران به كلام خداوند اعتنا نكردند و حيوانات و نوكران خود را همچنان در صحرا واگذاشتند.
22 آنگاه خداوند به موسي فرمود: «دستت را بطرف آسمان دراز كن تا بر تمامي مصر تگرگ ببارد، بر حيوانات و گياهان و بر تمامي مردمي كه در آن زندگي ميكنند.»
23 پس موسي عصاي خود را بسوي آسمان دراز كرد وخداوند رعد و تگرگ فرستاد و صاعقه بر زمين فرود آورد. 24 در تمام تاريخ مصر كسي چنين تگرگو صاعقه وحشتناكي نديده بود. 25 در سراسر مصر، تگرگ هر چه را كه در صحرا بود زد، انسان و حيوان را كشت، نباتات را از بين برد و درختان را در هم شكست. 26 تنها جايي كه از بلاي تگرگ در امان ماند، سرزمين جوشن بود كه بنياسرائيل در آن زندگي ميكردند.
27 پس فرعون، موسي و هارون را به حضور خواست و به ايشان گفت: «من به گناه خود معترفم. حق به جانب خداوند است. من و قومم مقصريم. 28 حال از خداوند درخواست كنيد تا رعد و تگرگ تمام شود و من هم بيدرنگ اجازه خواهم داد شما از مصر بيرون برويد.»
29 موسي گفت: «بسيار خوب، بمحض اينكه از شهر خارج شوم دستهاي خود را بسوي خداوند دراز خواهم كرد تا رعد و تگرگ تمام شود تا بداني كه
جهان از آن خداوند است. 30 ولي ميدانم كه تو و افرادت باز هم از خداوند اطاعت نخواهيد كرد.»
31 (آن سال تگرگ تمام محصولات كتان و جو را از ميان برد، چون ساقه جو خوشه كرده و كتان شكوفه داده بود، 32 ولي گندم از بين نرفت، زيرا هنوز جوانه نزده بود.)
33 موسي قصر فرعون را ترك كرد و از شهر بيرون رفت و دستهايش را بسوي خداوند بلند كرد و رعد و تگرگ قطع شد و باران بند آمد. 34و35 ولي وقتي فرعون و درباريان او اين را ديدند، باز گناه ورزيدند. آنها به سرسختي خود ادامه دادند و همانطور كه خداوند توسط موسي فرموده بود، اين بار هم بني اسرائيل را رها ننمودند.
راهنما
باب 9 . بلاياي وبا، دُملها، تگرگ
وبا، آفتي در گلهها: ضربهاي وحشتناك بر خدايان مصري؛ گاونر خداي اصلي آنها بود. بار ديگر تفاوتي ميان مصريان و اسرائيليان وجود داشت: مقادير زيادي از گلههاي مصريان از بين رفتند، اما حتي به يكي از حيوانات اسرائيليان آسيبي نرسيد. كلمة «همه» در آية 6 را نبايد به معني واقعي كلمه پذيرفت. برخي از حيوانات آنها زنده ماندند (19 - 21).
دُملها: اين بلا هم براي انسانها بود و هم حيوانات و حتي جادوگران، و از خاكستري پديد آمد كه موسي به هوا افشاند.
تگرگ: پيش از بارش تگرگ اخطاري رحمت آميز به مصرياني كه به خدا ايمان داشتند، داده شد تا گلههاي خود را بپوشانند. باز هم به تفاوتي ميان مصريان و اسرائيليان برميخوريم: در زمين جوشن تگرگي نباريد.
در اين هنگام، مردم مصر قانع شده بودند (10 : 7). ظهور و ناپديد شدن ناگهاني بلاها و آنهم در چنين مقياس گستردهاي به فرمان موسي، بعنوان معجزات آشكار خدا پذيرفته شده بودند. اما فرعون ترديد داشت، چرا كه رها كردن اسرائيليان موجب از دست دادن نيروي انساني عظيم بردگان ميشد. كار اسرائيليها نقش مهمي در رسيدن مصر به قدرت داشت، و با رفتن آنها سقوط مصر آغاز شد.
مشخص نيست كه بلاياي دهگانه چه مدت طول كشيدند. به تصور برخيها، اين مدت حدود يك سال بوده است. بيترديد، اگر فرعون جرأت ميكرد، موسي را ميكشت. ولي با ظهور بلايا، شأن موسي هر چه بيشتر بالا ميرفت (11 : 3).
ارسال شده: سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ
توسط ganjineh
10 بلای ملخ؛ بلای تاریکی
بلاي ملخها
و خداوند به موسي گفت: «نزد فرعون برو زيرا كه من دل فرعون و دل بندگانش را سخت كردهام، تا اين آيات خود را در ميان ايشان ظاهر سازم. 2 و تا آنچه در مصر كردم و آيات خود را كه در ميان ايشان ظاهر ساختم، بگوش پسرت و پسر پسرت بازگويي تا بدانيد كه من يهوه هستم.» 3 پس موسي و هارون نزد فرعون آمده، به وي گفتند: «يهوه خداي عبرانيان چنين ميگويد: تا به كي از تواضع كردن به حضور من ابا خواهي نمود؟ قوم مرا رها كن تا مرا عبادت كنند.4 زيرا اگر تو از رها كردن قوم من ابا كني، هرآينه من فردا ملخها در حدود تو فرود آورم. 5 كه روي زمين را مستور خواهند ساخت، به حدي كه زمين را نتوان ديد، و تتمّة آنچه رَسته است كه براي شما از تگرگ باقي مانده، خواهند خورد، و هر درختي را كه براي شما در صحرا روييده است، خواهند خورد. 6 و خانة تو و خانههاي بندگانت و خانههاي همة مصريان را پر خواهند ساخت، به مرتبهاي كه پدرانت و پدران پدرانت از روزي كه بر زمين بودهاند تا اَليوم نديدهاند.» پس روگردانيده، از حضور فرعون بيرون رفت.
7 آنگاه بندگان فرعون به وي گفتند: «تا به كي براي ما اين مرد دامي باشد؟ اين مردمان را رها كن تا يهوه، خداي خود را عبادت نمايند. مگر تابحال ندانستهاي كه مصر ويران شده است؟» 8 پس موسي و هارون را نزد فرعون برگردانيدند، و او به ايشان گفت: «برويد و يهوه، خداي خود را عبادت كنيد. ليكن كيستند كه ميروند؟» 9 موسي گفت: «با جوانان و پيران خود خواهيم رفت، با پسران و دختران، و گوسفندان و گاوان خود خواهيم رفت، زيرا كه ما را عيدي براي خداوند است.» 10 بديشان گفت: « خداوند با شما چنين باشد، اگر شما را با اطفال شما رهايي دهم. با حذر باشيد زيرا كه بدي پيش روي شماست! 11 نه چنين! بلكه شما كه بالغ هستيد رفته، خداوند را عبادت كنيد، زيرا كه اين است آنچه خواسته بوديد.» پس ايشان را از حضور فرعون بيرون راندند.
12 و خداوند به موسي گفت: «دست خود را براي ملخها بر زمين مصر دراز كن، تا بر زمين مصر برآيند، و همة نباتات زمين را كه از تگرگ مانده است، بخورند.» 13 پس موسي عصاي خود را برزمين مصر دراز كرد، و خداوند تمامي آن روز، و تمامي آن شب را بادي شرقي بر زمين مصر وزانيد، و چون صبح شد، باد شرقي ملخها را آورد. 14 و ملخها بر تمامي زمين مصر برآمدند، و در همة حدود مصر نشستند، بسيار سخت كه قبل از آن چنين ملخها نبود، و بعد از آن نخواهد بود. 15 و روي تمامي زمين را پوشانيدند، كه زمين تاريك شد و همة نباتات زمين و همة ميوة درختان را كه از تگرگ باقي مانده بود، خوردند، به حدي كه هيچ سبزي بر درخت و نبات صحرا در تمامي زمين مصر نماند. 16 آنگاه فرعون، موسي و هارون را به زودي خوانده، گفت: «به يهوه خداي شما و به شما گناه كردهام. 17 و اكنون اين مرتبه فقط گناه مرا عفو فرماييد، و از يهوه خداي خود استدعا نماييد تا اين موت را فقط از من برطرف نمايد.» 18 پس از حضور فرعون بيرون شده، از خداوند استدعا نمود. 19 و خداوند باد غربياي بسيار سخت برگردانيد، كه ملخها را برداشته، آنها را به درياي قلزم ريخت، و در تمامي حدود مصر ملخي نماند. 20 اما خداوند دل فرعون را سخت گردانيد، كه بنياسرائيل را رهايي نداد.
بلاي تاريكي
21 و خداوند به موسي گفت: «دست خود را به سوي آسمان برافراز، تا تاريكياي بر زمين مصر پديد آيد، تاريكياي كه بتوان احساس كرد.» 22 پس موسي دست خود را به سوي آسمان برافراشت، و تاريكيِ غليظ تا سه روز در تمامي زمين مصر پديد آمد 23 و يكديگر را نميديدند.و تا سه روز كسي از جاي خود برنخاست، ليكن براي جميع بنياسرائيل در مسكنهاي ايشان روشنايي بود. 24 و فرعون موسي را خوانده، گفت: «برويد خداوند را عبادت كنيد، فقط گلهها و رمههاي شما بماند، اطفال شما نيز با شما بروند.» 25 موسي گفت: «ذبايح و قربانيهاي سوختني نيز ميبايد به دست ما بدهي، تا نزد يهوه، خداي خود بگذرانيم. 26 مواشي ما نيز با ما خواهد آمد، يك سُمي باقي نخواهد ماند زيرا كه از اينها براي عبادت يهوه، خداي خود ميبايد گرفت، و تا بدانجا نرسيم، نخواهيم دانست به چه چيز خداوند را عبادت كنيم.» 27 و خداوند ، دل فرعون را سخت گردانيد كه از رهايي دادن ايشان اِبا نمود. 28 پس فرعون وي را گفت: «از حضور من برو! و با حذر باش كه روي مرا ديگر نبيني، زيرا در روزي كه مرا ببيني خواهي مرد.»
29 موسي گفت: «نيكو گفتي، روي تو را ديگر نخواهم ديد.» ترجمه تفسیری آنگاه خداونـد به موسـي فرمـود: «اي موسي نزد فرعون باز گرد. من قلب او و درباريانش را سخت كردهام تا اين معجزات را در ميان آنها ظاهر سازم، 2 و تو بتواني اين معجزات را كه من در مصر انجام دادهام براي فرزندان و نوههاي خود تعريف كني تا همه شما بدانيد كه من خداوند هستم.»
3 پس موسي و هارون باز نزد فرعون رفتند و به اوگفتند: «خداوند، خداي عبرانيها ميفرمايد: تا كي ميخواهي از فرمان من سرپيچي كني؟ بگذار قوم من بروند و مرا عبادت كنند. 4و5 اگر آنها را رها نكني، فردا سراسر مصر را با ملخ ميپوشانم بطوري كه زمين زير پايتان را نتوانيد ببينيد. ملخها تمام گياهاني را كه از بلاي تگرگ به جاي مانده است، ميخورند و از بين ميبرند. 6 قصر تو و خانههاي درباريان تو و همه اهالي مصر پر از ملخ ميشود. چنين بلايي در سرزمين مصر بيسابقه خواهد بود.» سپس موسي روي برگردانيده، از حضور فرعون بيرون رفت.
7 درباريان نزد پادشاه آمده، گفتند: «تا به كي بايد اين مرد ما را دچار مصيبت كند؟ مگر نميداني كه مصر به چه ويرانهاي تبديل شده است؟ بگذار اين مردم بروند و خداوند، خداي خود را عبادت كنند.»
8 پس درباريان، موسي و هارون را نزد فرعون برگرداندند و فرعون به ايشان گفت: «برويد و خداوند، خداي خود را عبادت كنيد، ولي بايد به من بگوييد كه چه كساني ميخواهند براي عبادت بروند.»
9 موسي جواب داد: «همه ما با دختران و پسران، جوانان و پيران، گلهها و رمههاي خود ميرويم، زيرا همگي بايد در اين جشن مقدس شركت كنيم.»
10 فرعون گفت: «به خداوند قسم هرگز اجازه نميدهم كه زنها و بچهها را با خود ببريد، چون ميدانم نيرنگي در كارتان است. 11 فقط شما مردها برويد و خداوند را عبادت كنيد، زيرا از اول هم خواست شما همين بود.» پس ايشان را از حضور فرعون بيرون راندند.
12 سپس خداوند به موسي فرمود: «دستت را بر سرزمين مصر دراز كن تا ملخها هجوم بياورند و همه گياهاني را كه پس از بلاي تگرگ به جاي مانده است، بخورند و از بين ببرند.»
13 وقتي موسي عصاي خود را بلند كرد، خداوند يك روز و يك شب تمام، باد شرقي را وزانيد و چون صبح شد باد انبوهي از ملخ را با خود آورده بود. 14 ملخها سراسر خاك مصر را پوشانيدند. چنين آفت ملخي را مصر نه ديده و نه خواهد ديد. 15 شدت هجوم ملخها بحدي زياد بود كه همه جا يكبارهتاريك شد. ملخها تمام گياهان و ميوههايي را كه از بلاي تگرگ باقي مانده بود، خوردند بطوري كه در سراسر خاك مصر درخت و گياه سبزي به جاي نماند.
16 فرعون با شتاب موسي و هارون را خواست وبه ايشان گفت: «من به خداوند، خداي شما و خود شما گناه كردهام. 17 اين بار هم مرا ببخشيد و از خداوند، خداي خود درخواست كنيد تا اين بلا را از من دور كند.»
18 آنگاه موسي از حضور فرعون بيرون رفت و از خداوند خواست تا ملخها را دور كند. 19 خداوند هم از طرف مغرب، بادي شديد وزانيد و وزش باد تمام ملخها را به درياي سرخ ريخت آنچنانكه در تمام مصر حتي يك ملخ هم باقي نماند. 20 ولي باز خداوند دل فرعون را سخت كرد و او بنياسرائيل را رها نساخت.
بلاي تاريكي
21 سپس خداوند به موسي فرمود: «دستهاي خود را بسوي آسمان بلند كن تا تاريكي غليظي مصر را فرا گيرد.» 22 موسي چنين كرد و تاريكي غليظي به مدت سه روز مصر را فرا گرفت، 23 آنچنانكه چشم چشم را نميديد و هيچ كس قادر نبود از جاي خود تكان بخورد. اما در منطقه مسكوني اسرائيليها همه جا همچنان روشن ماند.
24 آنگاه فرعون بار ديگر موسي را احضار كرد و گفت: «برويد و خداوند را عبادت كنيد. فرزندانتان را نيز ببريد، ولي گلهها و رمههاي شما بايد در مصر بماند.»
25 اما موسي گفت: «ما گلهها و رمهها را بايد همـراه خود ببريم تا براي خداوند، خدايمان قرباني كنيم. 26 از گله خود حتـي يك حيوان را هم بر جاي نخواهيم گذاشت، زيرا تا به قربانگاه نرسيم معلوم نخواهد شد خداوند چه حيواني براي قرباني ميخواهد.»
27 خداوند دل فرعون را سخت كرد و اين بار هم آنها را رها نساخت. 28 فرعون به موسي گفت: «از حضور من برو و ديگر برنگرد. اگر بار ديگر با منروبرو شوي بدان كه كشته خواهي شد.»
29 موسي جواب داد: «همانطور كه گفتي، ديگر مرا نخواهي ديد.»
راهنما
باب 10 . بلاياي ملخها، تاريكي
ملخها از بدترين بلايا بودند. آنها بصورت ابرهاي وسيعي ميآمدند و همة گياهان را ميخوردند. بهنگام شب بصورت لايههايي به ضخامت 4 يا 5 اينچ سطح زمين را ميپوشاندند. هنگامي كه آنها را لِه ميكردند، بويشان غير قابل تحمل بود. صرف تهديد به اين بلا موجب شد صاحب منصبان فرعون به او التماس كنند كه موافقت كند (7).
تاريكي: اين بلا ضربهاي مستقيم به «رع» خداي خورشيد مصر بود. به مدت سه روز تاريكي همچون نيمه شب مصر را پوشانده بود؛ ولي در مسكن اسرائيليان نور بود. فرعون تسليم شده ولي مجدداً نظر خود را عوض كرد.
ارسال شده: سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۴ ق.ظ
توسط ganjineh
11 موسی مرگ پسران ارشد را اعلام می کند
بلاي آخر
و خداوند به موسي گفت: «يك بلايديگر بر فرعون و بر مصر ميآورم، و بعد از آن شما را از اينجا رهايي خواهد داد، و چون شما را رها كند، البته شما را بالكلّيه از اينجا خواهد راند. 2 اكنون به گوش قوم بگو كه هر مرد از همساية خود، و هر زن از همسايهاش آلات نقره و آلات طلا بخواهند.» 3 و خداوند قوم را در نظر مصريان محترم ساخت. و شخص موسي نيز در زمين مصر، در نظر بندگان فرعون و در نظر قوم، بسيار بزرگ بود. 4 و موسي گفت: « خداوند چنين ميگويد: قريب به نصف شب در ميان مصر بيرون خواهم آمد. 5 و هر نخستزادهاي كه در زمين مصر باشد، از نخستزادة فرعون كه بر تختش نشسته است، تا نخستزادة كنيزي كه در پشت دستاس باشد، و همة نخستزادگان بهايم خواهند مرد. 6 و نعرة عظيمي در تمامي زمين مصر خواهد بود كه مثل آن نشده، و مانند آن ديگر نخواهد شد. 7 اما بر جميع بنياسرائيل سگي زبان خود را تيز نكند، نه بر انسان و نه بر بهايم، تا بدانيد كه خداوند در ميان مصريان و اسرائيليان فرقي گذارده است. 8 و اين همة بندگان تو به نزد من فرود آمده، و مرا تعظيم كرده، خواهند گفت: تو و تمامي قوم كه تابع تو باشند، بيرون رويد! و بعد از آن بيرون خواهم رفت.»
پس از حضور فرعون در شدت غضب بيرون آمد. 9 و خداوند به موسي گفت: «فرعون به شما گوش نخواهد گرفت، تا آيات من در زمين مصر زياد شود.» 10 و موسي و هارون جميع اين آيات را به حضور فرعون ظاهر ساختند. اما خداوند دل فرعون را سخت گردانيد، و بنياسرائيل را از زمين خود رهايي نداد. ترجمه تفسیری آنگاه خداوند به موسي فرمود: «يك بلاي ديگر بر پادشاه مصر و قومش نازل ميكنم تا شما را رها سازد. اين بار او خود از شما خواهد خواست تا مصر را ترك گوييد. 2 به تمام مردان و زنان قوم اسرائيل بگو كه پيش از رفتن بايد از همسايگان مصري خود طلا و نقره بخواهند.» 3 (خداوند قوم اسرائيل را در نظر مصريها محترم ساخته بود و درباريان و تمام مردم مصر موسي را مردي بزرگ ميدانستند.)
4 پس موسي به فرعون گفت: «خداوند ميفرمايد: حدود نيمه شب از ميان مصر عبور خواهم كرد. 5 همه پسران ارشد خانوادههاي مصري خواهند مرد از پسر ارشد فرعون كه جانشين اوست گرفته، تا پسر ارشد كنيزي كه كارش دستاس كردن گندم است. حتي تمام نخست زادههاي چارپايان مصر نيز نابود خواهند شد. 6 آنچنان شيوني در سراسر مصر خواهد بود كه نظير آن تابحال شنيده نشده و نخواهد شد. 7 اما به قوم اسرائيل و حيواناتشان حتي يك سگ هم پارس نخواهد كرد. آنگاه خواهي دانست كه خداوند ميان قوم اسرائيل و قوم تو تفاوت قايل است. 8 تمام درباريان تو پيش من به زانو افتاده، التماس خواهند كرد تا هر چه زودتر بنياسرائيل را از مصر بيرون ببرم. آنگاه من مصر را ترك خواهم گفت.» سپس موسي با عصبانيت از كاخ فرعون بيرون رفت.
9 خداوند به موسي فرموده بود: «فرعون به حرفهاي تو اعتنا نخواهد كرد واين به من فرصتي خواهد داد تا معجزات بيشتري در سرزمين مصر انجام دهم.»
10 با اينكه موسي و هارون در حضور فرعون آن همه معجزه انجام دادند، اما او بنياسرائيل را رها نساخت تا از مصر خارج شوند، زيرا خداوند دل فرعون را سخت ساخته بود.
راهنما
بابهاي 11 و 12 . مرگ نخست زادههاي مصري
حدود يكسال سپري شده بود. بالاخره بحران فرا رسيد. ضربه فرود آمد. فرعون تسليم شد و اسرائيل خارج گشت.
اگر بواسطة آن ده بلا نبود، اسرائيل هرگز نميتوانست خارج شود، و قوم عبراني وجود نميداشت.
اسرائيل از مصريها جواهرات خواستند (12:35). اين جواهرات قرضي نبودند بلكه آشكارا، هدايا و پرداخت دين بخاطر كار چندين نسل بردگان بودند. خود خدا فرمان داده بود كه مردم اين هدايا را بطلبند (3:21-22؛ 11:2-3). مصريان با شادي اين خواسته را اجابت كردند چون از خداي موسي ميترسيدند (12 : 33). به اين ترتيب، بخش بزرگي از ثروت مصر به اسرائيل منتقل شد. قسمتي از آن براي بناي «خيمه» بكار برده شد.
نكتة باستانشناختي: مرگ پسر نخستين فرعون (12 : 29) كتيبههاي يافت شده حاكي از اين است كه توتمس پنجم، جانشين آمن هوتپ دوم، نخست زاده و در نتيجه وارث مسلّم فرعون نبوده است.
نخست زادة مرنپ تاه نيز در شرايط بخصوصي مرد، و جانشين او، نخست زاده و وارث مسلّم او نبود.
به اين ترتيب هر يك از آنها كه فرعون بوده باشد، گفتة كتابمقدس تأييد ميشود.
آغاز فصح
بره، خون پاشيده شده بر درها، مرگ نخست زادهها، رهايي از سرزمين دشمن، و ادامه يافتن اين جشن در تاريخ اسرائيل، را خدا در نظر گرفته بود تا تصويري تاريخي از مسيح يعني برة فصح، و نجات ما بواسطة خون او از دنيايي كه با ما سر دشمني دارد.