صفحه 1 از 2

خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۳, ۹:۱۲ ب.ظ
توسط oweiys
 بسم الله الرحمن الرحيم 


وحشت نگهبانان عراقي از حضرت ابوالفضل(ع)


وقتي ما در ضمن كابل زدن فرياد مي زديم يا مهدي(ج) يا امام زمان(عج) نگهبانان عراقي مي گفتند: ((اينجا مهدي وجود ندارد و به فريادتان

نخواهد رسيد)). ولي نكته اي كه آنها از آن وحشت داشتند اين بود كه تا مي گفتي يا حضرت ابوالفضل العباس، انگار دست آنا خشك شده،

مي گفتند: (( نام ((عباس)) را نياور)) وقتي تكرار مي كردي مي گفتند: ((نگو)) وقتي مي گفتيم:(( يا حضرت عباس، كمكمان كن)) آنا ناچارا"

از زدن دست بر مي داشتند و مي رفتند!



سعيد كلانتري - اردوگاه موصل

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳, ۴:۲۴ ب.ظ
توسط oweiys

مرد است خميني



قبل از رحلت حضرت امام، عراقيها بچه ها را مجبور مي كردند وقتي به صبحگاه حاضر مي شوند، شعار مرگ بر ... بدهند كه بچه ها با

تردستي خاصي مي گفتند: ((مرد است خميني)) و آنها هم متوجه نميشدند و خيال ميكردند داريم حرفشان را گوش ميدهيم و به امام

توهين مي كنيم!



امير هوشنگ برسوزيان - اردوگاه بعقوبه - كمپ 18

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳, ۱۱:۵۵ ق.ظ
توسط oweiys

مصاحبه اجباري



بچه ها در هنگام مصاحبه هاي اجباري با زيركي تمام به سوالات جهت دار عراقيها جواب مي دادند، تا حدي كه آن مصاحبه غير قابل پخش

تشخيص داده مي شد. به برادر اميد عزيزي گفتند: پيامت براي رزمندگان چيست؟ و او گفت: سفارش مي كنم كه جديت بيشتري نشان دهند

تا جنگ تمام شود!



ياد و زخمها - ص 43

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳, ۱۱:۵۱ ق.ظ
توسط oweiys

توبه صداميون




عماد مسئول بيمارستان بود. همه دكترها و پرستارها ونظاميهاي داخل بيمارستان از او حساب مي بردند. از دين و رحم وانسانيت هيچ

بهره اي نبرده بود. او تا آنجا كه مي توانست سعي مي كرد بچه ها را اذيت و روحيه آنها را خراب كند. در بيمارستان هيچ كس جرعت

مخالفت با دستورات او را نداشت. به بهانه هاي مختلف بچه ها را مي گرفت و كتك مي زد و شكنجه مي كرد. يك روز يكي از بچه ها به او

گفته بود: ((عماد، مگر تو مسلمان نيستي؟ مگر خدا را نمي شناسي؟ چرا اين قدر بچه ها را اذيت مي كني؟)) و عماد با فارسي دست و

پا شكسته و با گستاخي تمام گفته بود: (( ما بعثيها از هيچ كس جز صدام نمي ترسيم. خداي من اين 25 دختر پرستارند كه اين جا

هستند. من فقط آنها را مي پرستم. ما دوسال مانده به آخر عمرمان توبه مي كنيم و نماز و روزه به جا مي آوريم))



فصل بلند غربت - ص 20

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳, ۱۲:۲۳ ب.ظ
توسط oweiys

ماجراي سن رقاصي


يك افسر عقده اي مي گفت: (( كشور شما اسراي ما را شيخ كرده و ما مي خواهيم شما را رقاص كنيم و به شهرتان بفرستيم)). نزديك

عيد سال 1363 يك بخشنامه آمد كه هر اردوگاه يك سن براي رقاصي درست كند. مسئولين اردوگاه ها از بچه ها كمك خواستند، هيچ

كس حاضر به همكاري نشد. بالاخره اجبارا" از نظامي ها استفاده كردند و سن را ساختند. بعد آمدند ثبت نام كنند. گفتند:(( هركس در هر

رشته، هنري دارد، خودش را معرفي كند تا به او امكانات بدهيم)). هيچ كس خودش را معرفي نكرد. مقاومت و بي اعتنايي بچه ها باعث

شد كه كاسه كوزه را جمع كردند و دستور خراب كردن سن را دادند. وقتي اين طور شد همه به ميدان آمدند و براي جمع كردن سن ها با

جان و دل كمك كردند. دو آسايشگاه بود كه معلول بيشتري داشت، آنها هم براي خراب كردن پيشقدم شدند. حتي ((حسين شيمي)) كه

انگشتش قطع بود و معلولي كه دست نداشت، كيسه شن را به كولشان مي انداختند و مي بردند. عراقيها كفري شده بودند و كاردشان

مي زدي خون درنمي آمد. با كابل به جان بچه ها افتادند كه فلان فلان شده ها آن روز كه التماس مي كرديم براي درست كردن سن كار

نكرديد و حالا اين طور براي خراب كردن آن» سر و دست مي شكنيد؟!


ييلاق سنگرها - 59

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۳, ۸:۰۱ ب.ظ
توسط oweiys

این کار شما حرام نیست؟



افسر اردوگاه صحبت کرد و گفت:«چرا شما سینه می‌زنید و خودتان را سیاه می‌کنید و بدنتان کبود می‌شود این کار حرام را انجام

می‌دهید که مثلاً بگویید ما داریم عزاداری می‌کنیم».

یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:«چطور ما خودمان را به خاطر حضرت اباعبدالله (ع) می‌زنیم سیاه می‌کنیم حرام است ولی شما ما

را با کابل می‌زنید و سیاه می‌کنید حرام نیست!».



عارف سجاده چي - اردوگاه موصل

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳, ۱:۱۸ ب.ظ
توسط oweiys

ديگر شلنگ را آب نمي كشيدند



سربازان عراقي فكر مي كردند ما زردشتي و مجوس هستيم. اين نتيجه تبليغات وسيع رسانه هاي گروهي بود كه تماما در اختيار بعثيها

قرار داشت. اين فكر به حدي در آنها قوي قوت گرفته بود كه وقتي اسرا را مي زدند، كابل يا شيلنگ خود را آب مي كشيدند.

به فكر افتاديم يك جوري به آنها بفهمانيم ما هم مسلمانيم. لذا تصميم گرفتيم، در محوطه اردوگاه، هرطور شده نماز جماعتي برگزار كنيم.

ظهر روز بعد همه در محوطه اردوگاه براي اقامه نماز جمع شدند. يكي از بچه ها اذان گفت. نگهبانهاي عراقي كه دور تا دور محوطه اردوگاه

بودند، چشمهايشان را به ما دوخته بودند و با همديگر صحبت مي كردند؛ آنها با هم مي گفتند: ((اگر اينها مجوس هستند پس نماز

جماعتشان چيست؟))

ناگهان فرمانده اردوگاه از موضوع با خبر شد و همراه با حدود چهل نفر سرباز كه همگي مجهز به چوب و باتوم و كابل بودند وارد محوطه

شدند و سوت داخل باش زدند كه نماز ما بهم بخورد، ولي ما نماز جماعتمان را با بي اعتنايي ادامه داديم.

خود من در حال ركوع بودم ك يك چيزي مانند پتك به پشتم خورد، با صورت به زمين افتادم. عراقيهاي(بعثي) تا مي توانستند، بچه ها را

كه همگي در حال نماز بودند زدند. بالاخره مجبور شديم به داخل آسايشگاه پناه ببريم. بعد از اين كه همگي را كتك مفصلي زدند، درهاي

آسايشگاه را بستند و رفتند.

افسر توجيه سياسي بعثيها به سرابازهاي عراقي مي گفت:(( اينها به دروغ نماز مي خوانند، اينها مجوس هستند.)) ولي خيلي از

سربازان عراقي اين مطالب را باور نكردند، چون از آن به بعد وقتي ما را ميزدند، ديگر كابل يا شيلنگ را آب نميكشيدند.



تشريف سپيده - ص 125

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳, ۳:۵۸ ب.ظ
توسط Mahdi1944
oweiys عزيز
از كار زيبايي كه كرديد صميمانه سپاسگزارم، واقعا بايد در زمينه‌ي رفتار و منش شهدا و ايثارگران بيشتر كار كرد و اونها رو منتشر كرد. اميدوارم اين حركت زيبا ادامه داشته باشه :razz:

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۳, ۴:۰۶ ب.ظ
توسط oweiys

تلوزيون آلوده




عراقيها بعد از چند ماه براي ما يك تلوزيون آوردند. برنامه هاي آن هم آنقدر فساد داشت كه نمي خواستيم و نميتوانستيم حتي در موقعي

كه خاموش است به آن نگاه كنيم. اما آنها از ساعت ده صبح تا دو بعد از ظهر، تلوزيون را روشن مي كردند و ما را مي نشاندند تا نگاه كنيم.

هر روز از ساعت پنج بعد از ظهر تا دو نصف شب* هم بايد نگاه مي كرديم. اگر كسي خوابش مي برد، فرداي آن روز او را بيرون مي آوردند و

آن قدر مي زدند كه پشتش كبود مي شد.



25 خاطره - ص60 و 61

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۳, ۵:۱۳ ب.ظ
توسط oweiys
 بسم الله الرحمن الرحيم


 
نگاه كردن به تلوزيون در خاك عراق و زدن تير به قلب امام زمان


عراقيها در آسايشگاه تلوزيون يا پروژكتوري مي آوردند كه بچه ها نگاه كنند. حاج آقا ابوترابي خودش شخصاً سرش را پايين انداخته بود و به

بچه ها گفته بود پايين را نگاه كنيد. ولي نگهبان عراقي مي آمد و با مشت زير چانه برادران مي زد و سرآنها را بالا مي گرفت و مي گفت:

حتماً بايد به بالا نگاه كنيد. حاج آقا وقتي اين صحنه را ديدند كه داردند بچه ها را مي زدند، گفت: نگاه كنيد ولي چشمهايتان را به طرف ديگر

برگردانيد كه اذيتتان نكنند.

بعد ار ايشان سوال شد كه تلوزيون نگاه كنند يا نه؟ حاج آقا گفتند: حتي اگر عكس امام هم روي صفحه تلوزيون ظاهر شد، نگاه كردن به آن

حرام است. از حاج آقا جمشيدي سوال شد. ايشان گفتند: نگاه كردن به تلوزيون در اين محيط بسته و در خاك عراق مثل تير مستقيمي

است كه به قلب امام زمان بزني.



عليرضا رحيمي - اردوگاه موصل 4

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳, ۶:۴۸ ق.ظ
توسط oweiys

حتي يك پرتقال



با گذشت روزها صميميت اسرا به نحو جادويي و عجيب شدت مي گرفت، تا آنجا كه بعضي اوقات ميوه هايي را كه عراقي ها مي دادند، براي

كساني كه بيماي يا ضعفي داشتند جمع مي شد. وجود يك پرتقال خدا مي داند كه در گرسنگي هميشگي ما چه معجزه اي بود. حتي اگر

يك معلول يا يك بيمار نمي توانست امور شخصي خود را انجام دهد، بي ترديد همگي به ياري اش مي رفتند و به هر نحوي كارها رديف ميشد.



سلام وطنم - ص 32

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳, ۵:۵۲ ب.ظ
توسط oweiys

حتي تا مرز خسروي



ما از تبادل اسرا توسط راديو عراق مطلع شديم. البته باور كردن آن براي ما مشكل بود، چرا كه بارها عراقيها (بعثيهاي عراق) براداران را تا پاي

اتوبوس برده و برگردانده بودند. اما اين بار سوار اتوبوسها شده و تا مرز خسروي پيش رفتيم؛ هر لحظه انتظار داشتيم كه اتوبوسها دور بزنند و ما

را به اردوگاه بازگردانند.


بشنو از دل - ص 150