صفحه 1 از 3

کتاب یوشع

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
توسط ganjineh
مقدمه


ترجمه تفسیری(کتاب یوشع)
يوشع‌ دستيار موسي‌ بود كه‌ در دوران‌ چهل‌ ساله‌ قوم‌ اسرائيل‌ در بيابان‌، فرماندهي‌ لشكر اسرائيل‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. پس‌ از مرگ‌ موسي‌، يوشع‌ رهبر قوم‌ اسرائيل‌ مي‌شود تا قوم‌ را به‌ سرزمين‌ موعود رهبري‌ كند.
مطالبي‌ كه‌ در كتاب‌ يوشع‌ آمده‌، مربوط‌ است‌ به‌ جنگهاي‌ بني‌اسرائيل‌ با ساكنان‌ كنعان‌ و تقسيم‌ سرزمين‌ موعود بين‌ قبايل‌ اسرائيل‌.
دوازده‌ فصل‌ اول‌ كتاب‌ از فتح‌ كنعان‌، سرزمين‌ موعود، بدست‌ بني‌اسرائيل‌ سخن‌ مي‌گويد. يوشع‌ به‌ فتح‌ شهرهاي‌ كنعان‌ مي‌پردازد. او سرزمين‌ كنعان‌ را بين‌ قبايل‌ اسرائيل‌ تقسيم‌ مي‌كند و به‌ آنها مأموريت‌ مي‌دهد تا با بيرون‌ راندن‌ كنعانيهايي‌ كه‌ هنوز در سرزمين‌ موعود مانده‌اند، هر قبيله‌اي‌ سهم‌ خود را تصاحب‌ نمايد.
فصل‌ سيزده‌ تا بيست‌ و دو درباره‌ حل‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ اقامت‌ در سرزمين‌ موعود است‌. در فصل‌ بيست‌ و سه‌ و بيست‌ و چهار مي‌خوانيم‌ كه‌ يوشع‌، قبل‌ از فوتش‌، بزرگان‌ قوم‌ را فرا مي‌خواند و به‌ آنان‌ گوشزد مي‌كند كه‌ كارهايي‌ را كه‌ خداوند براي‌ قوم‌ اسرائيل‌ كرده‌ است‌ فراموش‌ نكنند. يوشع‌ آنان‌ را تشويق‌ مي‌كند تا خداي‌ واقعي‌ را پرستش‌ كنند و تنها آنچه‌ را خداوند مي‌گويد انجام‌ دهند. او به‌ قوم‌ اسرائيل‌ مي‌گويد: «امروز تصميم‌ خود را بگيريد.» سپس‌ اعلام‌ مي‌كند: «اين‌ را بدانيد كه‌ من‌ و خانواده‌ام‌ از خداوند پيروي‌ خواهيم‌ نمود.»
در كتاب‌ يوشع‌ موضوع‌ پيروي‌ از خداوند و تصميم‌ به‌ اطاعت‌ از او مورد تأكيد قرار مي‌گيرد. قوم‌ اسرائيل‌ تصميم‌ گرفتند از خداوند پيروي‌ كنند. شما چه‌ تصميمي‌ گرفته‌ايد؟
راهنما

يوشع‌

تسخير كنعان‌
عبور از رود اردن‌
سقوط‌ اريحا
پيروزي‌ بر كنعانيان‌
متوقف‌ كردن‌ گردش‌ خورشيد
استقرار اسباط‌ در سرزمين‌ كنعان‌

يوشع‌، مرد خدا
يوشع‌ از سبط‌ افرايم‌ بود (اعداد 13 : 8). تلفظ‌ يوناني‌ نام‌ او «عيسي‌» بود.
به‌ لحاظ‌ اينكه‌ يوشع‌ قوم‌ خود را به‌ سرزمين‌ موعود رهبري‌ كرد، مي‌توان‌ او را نمونه‌اي‌ از «جانشين‌ بزرگش‌» تلقي‌ كرد كه‌ قوم‌ خود را به‌ سرزمين‌ موعود آسمان‌ هدايت‌ مي‌كند.
يوشع‌ يكي‌ از همراهان‌ موسي‌ در طول‌ 40 سال‌ سرگرداني‌ بيابان‌ بود. در كوه‌ با موسي‌ بود (خروج‌ 24 : 13). يكي‌ از دوازده‌ جاسوسي‌ بود كه‌ به‌ كنعان‌ رفت‌ (اعداد 13 : 8 و 16). به‌ گفتة‌ يوسفوس‌ هنگامي‌ كه‌ يوشع‌ جانشين‌ موسي‌ شد، 85 سال‌ داشت‌. تصور بر اين‌ است‌ كه‌ 6 سال‌ مشغول‌ فتح‌ سرزمين‌ بوده‌، و باقي‌ عمرش‌ را در مستقر كردن‌ و حكومت‌ بر 12 سبط‌ سپري‌ كرده‌؛ و دورة‌ حكومتش‌ بر اسرائيل‌ جمعاً حدود 25 سال‌ بوده‌ است‌. در 110 سالگي‌ درگذشت‌ و در تمنه‌ - سارح‌ در افرايم‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. او جنگجوي‌ بزرگي‌ بود، نيروهاي‌ خود را سازماندهي‌ كرد و جاسوساني‌ فرستاد، ولي‌ دعا مي‌كرد و به‌ خدا اعتماد داشت‌.

نكتة‌ باستانشناختي‌: نام‌ يوشع‌. در الواح‌ آمارنا، كه‌ در آن‌ زمان‌ از فلسطين‌ به‌ فرعون‌ مصر و دربارة‌ شكست‌ پادشاه‌ «پِلاّ» نوشته‌ شده‌ بودند، اين‌ كلمات‌ به‌ چشم‌ مي‌خورند: «از بنيامين‌ بپرس‌. از تادوا بپرس‌. از يوشع‌ بپرسید...

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۲۵ ب.ظ
توسط ganjineh
1 فرمان عبور



فرمان‌ عبور
و واقع‌ شد بعد از وفات‌ موسي‌، بندة‌ خداوند ، كه‌ خداوند يوشع‌ بن‌ نون‌، خادم‌ موسي‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 2 «موسي‌ بندة‌ من‌ وفات‌ يافته‌ است‌. پس‌ الا´ن‌ برخيز و از اين‌ اُرْدُن‌ عبور كن‌، تو و تمامي‌ اين‌ قوم‌، به‌ زميني‌ كه‌ من‌ به‌ ايشان‌، يعني‌ به‌ بني‌اسرائيل‌ مي‌دهم‌. 3 هر جايي‌ كه‌ كف‌ پاي‌ شما گذارده‌ شود به‌ شما داده‌ام‌، چنانكه‌ به‌ موسي‌ گفتم‌. 4 از صحرا و اين‌ لبنان‌ تا نهر بزرگ‌ يعني‌ نهر فرات‌، تمامي‌ زمين‌ حِتّيان‌ و تا درياي‌ بزرگ‌ به‌ طرف‌ مغرب‌ آفتاب‌، حدود شما خواهد بود. 5 هيچكس‌ را در تمامي‌ ايام‌ عمرت‌ ياراي‌ مقاومت‌ با تو نخواهد بود. چنانكه‌ با موسي‌ بودم‌ با تو خواهم‌ بود؛ تو را مهمل‌ نخواهم‌ گذاشت‌ و ترك‌ نخواهم‌ نمود. 6 قوي‌ و دلير باش‌، زيرا كه‌ تو اين‌ قوم‌ را متصرف‌ زميني‌ كه‌ براي‌ پدران‌ ايشان‌ قسم‌ خوردم‌ كه‌ به‌ ايشان‌ بدهم‌، خواهي‌ ساخت‌. 7 فقط‌ قوي‌ و بسيار دلير باش‌ تا برحسب‌ تمامي‌ شريعتي‌ كه‌ بندة‌ من‌، موسي‌ تو را امر كرده‌ است‌ متوجه‌ شده‌، عمل‌ نمايي‌. زنهار از آن‌ به‌ طرف‌ راست‌ يا چپ‌ تجاوز منما تا هر جايي‌ كه‌ روي‌، كامياب‌ شوي‌. 8 اين‌ كتاب‌ تورات‌ از دهان‌ تو دور نشود، بلكه‌ روز و شب‌ در آن‌ تفكر كن‌ تا برحسب‌ هر آنچه‌ در آن‌ مكتوب‌ است‌ متوجه‌ شده‌، عمل‌ نمايي‌ زيرا همچنين‌ راه‌ خودرا فيروز خواهي‌ ساخت‌، و همچنين‌ كامياب‌ خواهي‌ شد. 9 آيا تو را امر نكردم‌؟ پس‌ قوي‌ و دلير باش‌؛ مترس‌ و هراسان‌ مباش‌ زيرا در هر جا كه‌ بروي‌ يَهُوَه‌ خداي‌ تو، با توست‌.»
10 پس‌ يوشع‌ رؤساي‌ قوم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: 11 «در ميان‌ لشكرگاه‌ بگذريد و قوم‌ را امر فرموده‌، بگوييد: براي‌ خود توشه‌ حاضر كنيد، زيرا كه‌ بعد از سه‌ روز، شما از اين‌ اُرْدُن‌ عبور كرده‌، داخل‌ خواهيد شد تا تصرف‌ كنيد در زميني‌ كه‌ يَهُوَه‌ خداي‌ شما، به‌ شما براي‌ ملكّيت‌ مي‌دهد.»
12 و يوشع‌ رؤبينيان‌ و جاديان‌ و نصف‌ سبط‌ مَنَسَّي‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 13 «بياد آوريد آن‌ سخن‌ را كه‌ موسي‌، بندة‌ خداوند ، به‌ شما امر فرموده‌، گفت‌: يَهُوَه‌، خداي‌ شما به‌ شما آرامي‌ مي‌دهد و اين‌ زمين‌ را به‌ شما مي‌بخشد. 14 زنان‌ و اطفال‌ و مواشي‌ شما در زميني‌ كه‌ موسي‌ در آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ به‌ شما داد خواهند ماند، و اما شما مسلح‌ شده‌، يعني‌ جميع‌ مردان‌ جنگي‌ پيش‌ روي‌ برادران‌ خود عبور كنيد، و ايشان‌ را اعانت‌ نماييد. 15 تا خداوند برادران‌ شما را مثل‌ شما آرامي‌ داده‌ باشد، و ايشان‌ نيز در زميني‌ كه‌ يَهُوَه‌، خداي‌ شما به‌ ايشان‌ مي‌دهد تصرف‌ كرده‌ باشند؛ آنگاه‌ به‌ زمين‌ ملكّيت‌ خود خواهيد برگشت‌ و متصرف‌ خواهيد شد، در آن‌ كه‌ موسي‌، بندة‌ خداوند به‌آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ به‌ سوي‌ مشرق‌ آفتاب‌ به‌ شما داد.»
16 ايشان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفتند: «هر آنچه‌ به‌ ما فرمودي‌ خواهيم‌ كرد، و هر جا ما را بفرستي‌، خواهيم‌ رفت‌. 17 چنانكه‌ موسي‌ را در هر چيز اطاعت‌ نموديم‌، تو را نيز اطاعت‌ خواهيم‌ نمود،
فقط‌ يَهُوَه‌، خداي‌ تو، با تو باشد چنانكه‌ با موسي‌ بود. 18 هر كسي‌ كه‌ از حكم‌ تو رو گرداند و كلام‌ تو را در هر چيزي‌ كه‌ او را امر فرمايي‌ اطاعت‌ نكند، كشته‌ خواهد شد؛ فقط‌ قوي‌ و دلير باش‌.»
ترجمه تفسیری


دستور تصرف‌ كنعان‌
خداوند، پس‌ ازمرگ‌ خدمتگزار خود، موسي‌، به‌ دستيار او يوشع‌ (پسر نون‌) فرمود: 2 «خدمتگزار من‌ موسي‌، درگذشته‌ است‌، پس‌ تو برخيز و بني‌اسرائيل‌ را از رود اردن‌ بگذران‌ و به‌ سرزميني‌ كه‌ به‌ ايشان‌ مي‌دهم‌، برسان‌. 3 همانطور كه‌ به‌ موسي‌ گفتم‌، هر جا كه‌ قدم‌ بگذاريد، آنجا را به‌ تصرف‌ شما درخواهم‌ آورد. 4 حدود سرزمين‌ شما از صحراي‌ نِگِب‌ در جنوب‌ تا كوه‌هاي‌ لبنان‌ در شمال‌، و از درياي‌ مديترانه‌ در غرب‌ تا رود فرات‌ و سرزمين‌ حيتي‌ها در شرق‌، خواهد بود. 5 همانطور كه‌ با موسي‌ بودم‌ با تو نيز خواهم‌ بود تا در تمام‌ عمرت‌ كسي‌ نتواند دربرابر تو مقاومت‌ كند. تو را هرگز ترك‌ نمي‌كنم‌ و تنها نمي‌گذارم‌. 6 پس‌ قوي‌ و شجاع‌ باش‌، چون‌ تو اين‌ قـوم‌ را رهبـري‌ خواهي‌ كرد تا سرزميني‌ را كه‌ به‌ پدران‌ ايشـان‌ وعـده‌ داده‌ام‌ تصاحب‌ نماينـد. 7 فقط‌ قوي‌ و شجاع‌ باش‌ و از قوانيني‌ كه‌ خدمتگزارم‌ موسي‌ به‌ تو داده‌ است‌ اطاعـت‌ نمـا، زيـرا اگـر از آنها بدقـت‌ اطاعت‌ كنـي‌، هر جـا روي‌ موفق‌ خواهي‌ شد. 8 اين‌ كتاب‌ تورات‌ از تو دور نشود؛ شب‌ و روز آن‌ را بخوان‌ و در گفته‌هاي‌ آن‌ تفكر كن‌ تا متوجه‌ تمام‌ دستورات‌ آن‌ شده‌، بتواني‌ به‌ آنها عمل‌ كني‌. آنگاه‌ پيروز و كامياب‌ خواهي‌ شد. 9 آري‌، قوي‌ و شجاع‌ باش‌ و ترس‌ و واهمه‌ را از خود دور كن‌ و به‌ ياد داشته‌ باش‌ كه‌ هر جا بروي‌ من‌ كه‌ خداوند، خداي‌ تو هستم‌، با تو خواهم‌ بود.»
10و11 آنگاه‌ يوشع‌ به‌ بزرگان‌ اسرائيل‌ دستور داد تا به‌ ميان‌ قوم‌ بروند و به‌ آنها بگويند: «توشه‌ خود را آماده‌ كنيد، زيرا پس‌ از سه‌ روز از رود اردن‌ خواهيم‌ گذشت‌ تا سرزميني‌ را كه‌ خداوند به‌ ما داده‌ است‌تصرف‌ كنيم‌ و در آن‌ ساكن‌ شويم‌!»
12و13 سپس‌ يوشع‌ قولي‌ را كه‌ موسي‌، خدمتگزار خداوند، به‌ قبايل‌ رئوبين‌، جاد و نصف‌ قبيله‌ مَنَسي‌ داده‌ بود به‌ آنها يادآوري‌ كرد: «خداوند، خداي‌ شما اين‌ سرزمين‌ را كه‌ در شرق‌ رود اردن‌ است‌ به‌ شما داده‌ است‌ تا در آن‌ ساكن‌ شويد. 14 پس‌ زنان‌ و فرزندان‌ و حيوانات‌ خود را در اينجا بگذاريد و خود مسلح‌ شويد و پيشاپيش‌ بقيه‌ قبايل‌ به‌ آنطرف‌ رود اردن‌ برويد و ايشان‌ را ياري‌ دهيد 15 تا سرزميني‌ را كه‌ خداوند، خداي‌ شما به‌ ايشان‌ داده‌ است‌ تصاحب‌ كنند و در آن‌ ساكن‌ شوند. آنوقت‌ مي‌توانيد به‌ اين‌ ناحيه‌اي‌ كه‌ موسي‌، خدمتگزار خداوند، در سمت‌ شرقي‌ رود اردن‌ براي‌ شما تعيين‌ كرده‌ است‌ باز گرديد و در آن‌ ساكن‌ شويد.» 16 آنها در جواب‌ يوشع‌ گفتند: «آنچه‌ به‌ ما گفتي‌ انجام‌ خواهيم‌ داد و هر جا كه‌ ما را بفرستي‌، خواهيم‌ رفت‌؛ 17و18 چنانكه‌ فرمانبردار موسي‌ بوديم‌، تو را نيز اطاعت‌ خواهيم‌ نمود. خداوند، خداي‌ تو با تو باشد، چنانكه‌ با موسي‌ بود. اگر كسي‌ از فرمان‌ تو سرپيچي‌ كند و از تو اطاعت‌ ننمايد، كشته‌ خواهد شد. پس‌ قوي‌ و شجاع‌ باش‌!»



راهنما


باب‌ 1 . كتاب‌
يك‌ باب‌ مهم‌. اسرائيل‌ كتابي‌ داشت‌. آن‌ فقط‌ قسمتي‌ از كلام‌ خدايي‌ بود كه‌ امروزه‌ در دست‌ ما است‌. ولي‌ چقدر مهم‌ است‌! هشدار جدي‌ خدا به‌ يوشع‌، در آستانة‌ انجام‌ كاري‌ بسيار بزرگ‌، اين‌ بود كه‌ در حفظ‌ كلمات‌ كتاب‌ بسيار مواظب‌ باشد. يوشع‌ به‌ خدا گوش‌ فرا داد، و خدا او را با موقعيت‌هاي‌ چشمگير مفتخر ساخت‌. چه‌ درس‌ خوبي‌ براي‌ رهبران‌ كليسا!

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
توسط ganjineh
2 راحاب و جاسوسان



راحاب‌ و جاسوسان‌
‌ و يوشع‌ بن‌نون‌ دو مرد جاسوس‌ از شِطّيم‌ به پنهاني‌ فرستاده‌، گفت‌: «روانه‌ شده‌، زمين‌ و اريحا را ببينيد.» پس‌ رفته‌، به‌ خانة‌ زن‌ زانيه‌اي‌ كه‌ راحاب‌ نام‌ داشت‌ داخل‌ شده‌، در آنجا خوابيدند. 2 و ملك‌ اريحا را خبر دادند كه‌ «اينك‌ مردمان‌ از بني‌اسرائيل‌ امشب‌ داخل‌ اين‌ جا شدند تا زمين‌ را جاسوسي‌ كنند.» 3 و ملك‌ اريحا نزد راحاب‌ فرستاده‌، گفت‌: «مرداني‌ را كه‌ نزد تو آمده‌، به‌ خانة‌ تو داخل‌ شده‌اند، بيرون‌ بياور زيرا براي‌ جاسوسي‌ تمامي‌ زمين‌ آمده‌اند.» 4 و زن‌ آن‌ دو مرد را گرفته‌، ايشان‌ را پنهان‌ كرد و گفت‌: «بلي‌ آن‌ مردان‌ نزد من‌ آمدند، اما ندانستم‌ از كجا بودند. 5 و نزديك‌ به‌ وقت‌ بستن‌ دروازه‌، آن‌ مردان‌ در تاريكي‌ بيرون‌ رفتند و نمي‌دانم‌ كه‌ ايشان‌ كجا رفتند. به‌ زودي‌ ايشان‌ را تعاقب‌ نماييد كه‌ به‌ ايشان‌ خواهيد رسيد.» 6 ليكن‌ او ايشان‌ را به‌ پشت‌بام‌ برده‌، در شاخه‌هاي‌ كتان‌ كه‌ براي‌ خود بر پُشت‌بام‌ چيده‌ بود، پنهان‌ كرده‌ بود. 7 پس‌ آن‌ كسان‌، ايشان‌ را به‌ راه‌ اُرْدُن‌ تا گدارها تعاقب‌ نمودند، و چون‌تعاقب‌كنندگان‌ ايشان‌ بيرون‌ رفتند، دروازه‌ را بستند.
8 و قبل‌ از آنكه‌ بخوابند، او نزد ايشان‌ به‌ پشت‌بام‌ برآمد. 9 و به‌ آن‌ مردان‌ گفت‌: «مي‌دانم‌ كه‌ يَهُوَه‌ اين‌ زمين‌ را به‌ شما داده‌، و ترس‌ شما بر ما مستولي‌ شده‌ است‌، و تمام‌ ساكنان‌ زمين‌ به‌ سبب‌ شما گداخته‌ شده‌اند. 10 زيرا شنيده‌ايم‌ كه‌ خداوند چگونه‌ آب‌ درياي‌ قلزم‌ را پيش‌ روي‌ شما خشكانيد، وقتي‌ كه‌ از مصر بيرون‌ آمديد، و آنچه‌ به‌ دو پادشاه‌ اَموريان‌ كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ بودند كرديد، يعني‌ سَيْحُون‌ و عوج‌ كه‌ ايشان‌ را هلاك‌ ساختيد. 11 و چون‌ شنيديم‌ دلهاي‌ ما گداخته‌ شد، و به‌ سبب‌ شما ديگر در كسي‌ جان‌ نماند، زيرا كه‌ يَهُوَه‌ خداي‌ شما، بالا در آسمان‌ و پايين‌ بر زمين‌ خداست‌. 12 پس‌ الا´ن‌ براي‌ من‌ به‌ خداوند قسم‌ بخوريد كه‌ چنانكه‌ به‌ شما احسان‌ كردم‌، شما نيز به‌ خاندان‌ پدرم‌ احسان‌ خواهيد نمود، و نشانة‌ امانت‌ به‌ من‌ بدهيد 13 كه‌ پدرم‌ و مادرم‌ و برادرانم‌ و خواهرانم‌ و هر چه‌ دارند زنده‌ خواهيد گذارد، و جانهاي‌ ما را از موت‌ رستگار خواهيد ساخت‌.» 14 آن‌ مردان‌ به‌ وي‌ گفتند: «جانهاي‌ ما به‌ عوض‌ شما بميرند كه‌ چون‌ خداوند اين‌ زمين‌ را به‌ ما بدهد، اگر اين‌ كار ما را بروز ندهيد، البته‌ به‌ شما احسان‌ و امانت‌ خواهيم‌ كرد.»
15 پس‌ ايشان‌ را با طناب‌ از دريچه‌ پايين‌ كرد، زيرا خانة‌ او بر حصار شهر بود و او بر حصار ساكن‌ بود. 16 و ايشان‌ را گفت‌: «به‌ كوه‌ برويد مبادا تعاقب‌كنندگان‌ به‌ شما برسند و در آنجا سه‌ روز خود را پنهان‌ كنيد، تا تعاقب‌كنندگان‌ برگردند.بعد از آن‌ به‌ راه‌ خود برويد.» 17 آن‌ مردان‌ به‌ وي‌ گفتند: «ما از اين‌ قسم‌ تو كه‌ به‌ ما دادي‌ مبرا خواهيم‌ شد. 18 اينك‌ چون‌ ما به‌ زمين‌ داخل‌ شويم‌، اين‌ طناب‌ ريسمان‌ قرمز را به‌ دريچه‌اي‌ كه‌ ما را به‌ آن‌ پايين‌ كردي‌ ببند، و پدرت‌ و مادرت‌ و برادرانت‌ و تمامي‌ خاندان‌ پدرت‌ را نزد خود به‌ خانه‌ جمع‌ كن‌. 19 و چنين‌ خواهد شد كه‌ هر كسي‌ كه‌ از در خانة‌ تو به‌ كوچه‌ بيرون‌ رود، خونش‌ بر سرش‌ خواهد بود و ما مبرا خواهيم‌ بود؛ و هر كه‌ نزد تو در خانه‌ باشد، اگر كسي‌ بر او دست‌ بگذارد، خونش‌ بر سر ما خواهد بود. 20 و اگر اين‌ كار ما را بروز دهي‌، از قسم‌ تو كه‌ به‌ ما داده‌اي‌ مبرا خواهيم‌ بود.» 21 او گفت‌: «موافق‌ كلام‌ شما باشد.» پس‌ ايشان‌ را روانه‌ كرده‌، رفتند، و طناب‌ قرمز را به‌ دريچه‌ بست‌.
22 پس‌ ايشان‌ روانه‌ شده‌، به‌ كوه‌ آمدند و در آنجا سه‌ روز ماندند تا تعاقب‌كنندگان‌ برگشتند، و تعاقب‌كنندگان‌ تمامي‌ راه‌ را جستجو كردند ولي‌ ايشان‌ را نيافتند. 23 پس‌ آن‌ دو مرد برگشته‌، از كوه‌ به‌ زير آمدند و از نهر عبور نموده‌، نزد يوشع‌ بن‌نون‌ رسيدند، و هر آنچه‌ به‌ ايشان‌ واقع‌ شده‌ بود، براي‌ وي‌ بيان‌ كردند. 24 و به‌ يوشع‌ گفتند: «هر آينه‌ خداوند تمامي‌ زمين‌ را به‌ دست‌ ما داده‌ است‌ و جميع‌ ساكنان‌ زمين‌ به‌ سبب‌ ما گداخته‌ شده‌اند.»
ترجمه تفسیری


يوشع‌ جاسوساني‌ به‌ اريحا مي‌فرستد
يوشع‌، دو جاسوس‌ از شطيم‌ به‌ آنطرف‌ رود اردن‌ فرستاد تا وضعيت‌ آن‌ سرزمين‌ و بخصوص‌ شهر اريحا را بررسي‌ كنند. وقتي‌ آنها به‌ آن‌ شهر رسيدند، به‌ خانه‌ فاحشه‌اي‌ به‌ نام‌ راحاب‌ رفتند تا شب‌ را در آنجا بگذرانند. 2 همان‌ شب‌ به‌ پادشاه‌ اريحا خبر رسيد كه‌ چند جاسوس‌ اسرائيلي‌ وارد شهر شده‌اند.
3 پادشاه‌ افرادي‌ را با اين‌ پيغام‌ نزد راحاب‌ فرستاد: «مرداني‌ را كه‌ به‌ خانه‌ تو آمده‌اند به‌ ما تحويل‌ بده‌، زيرا آنها جاسوس‌ هستند.»
4 اما راحاب‌ كه‌ آن‌ دو مرد را پنهان‌ كرده‌ بود، گفت‌: «آنها پيش‌ من‌ آمدند، ولي‌ نفهميدم‌ چه‌ كساني‌ بودند. 5 هنگامي‌ كه‌ هوا تاريك‌ شد، پيش‌ از بسته‌ شدن‌ دروازه‌ها از شهر خارج‌ شدند و من‌ نمي‌دانم‌ كجا رفتند. اگر بدنبال‌ آنها بشتابيد مي‌توانيد به‌ ايشان‌برسيد.»
6 ولي‌ راحاب‌ قبلاً آن‌ دو مرد را به‌ پشت‌ بام‌ برده‌، ايشان‌ را زير توده‌اي‌ از ساقه‌هاي‌ كتان‌ كه‌ در آنجا گذاشته‌ بود، مخفي‌ كرده‌ بود. 7 پس‌ مأمورانِ پادشاهِ اريحا در جستجوي‌ آن‌ دو نفر تا كرانه‌ رود اردن‌ پيش‌ رفتند. به‌ مجرد اينكه‌ آنها از شهر خارج‌ شدند، دروازه‌هاي‌ شهر را از پشت‌ سر ايشان‌ بستند. 8 شب‌، پيش‌ از آنكه‌ آن‌ دو مرد بخوابند، راحاب‌ نزد ايشان‌ به‌ پشت‌بام‌ رفت‌ 9 و به‌ آنها گفت‌: «من‌ شك‌ ندارم‌ كه‌ خداوند، سرزمين‌ ما را به‌ شما خواهد داد. همه‌ ما از شما اسرائيلي‌ها مي‌ترسيم‌. هركس‌ نام‌ اسرائيل‌ را مي‌شنود از ترس‌ مي‌لرزد. 10 چون‌ شنيده‌ايم‌ كه‌ چگونه‌ موقع‌ خروج‌ از مصر، خداوند از ميان‌ درياي‌ سرخ‌ راه‌ خشكي‌ براي‌ شما پديد آورد تا از آن‌ بگذريد! خبر داريم‌ كه‌ به‌ سيحون‌ و عوج‌، پادشاهان‌ اموري‌ها كه‌ در طرف‌ شرق‌ اردن‌ بودند، چه‌ كرديد و چگونه‌ آنها و مردمانشان‌ را نابود ساختيد. 11 وقتي‌ اين‌ خبرها را شنيديم‌، ترس‌ وجود ما را فرا گرفت‌ و جرأت‌ خود را از دست‌ داديم‌؛ زيرا خداي‌ شما، خداي‌ آسمـان‌ و زميـن‌ است‌ و ماننـد او خدايـي‌ نيست‌. 12و13 حال‌ از شما مي‌خواهم‌ كه‌ به‌ نام‌ خدايتان‌ براي‌ من‌ قسم‌ بخوريد و نشانه‌اي‌ به‌ من‌ بدهيد كه‌ وقتي‌ شهر اريحا را تصرف‌ نموديد، در ازاي‌ كمكي‌ كه‌ به‌ شما كردم‌، مرا همراه‌ پدر و مادر و خواهران‌ و برادرانم‌ و خانواده‌هاي‌ آنها حفظ‌ كنيد تا كشته‌ نشويم‌.»
14 آن‌ دو مرد جواب‌ دادند: «اگر در مورد ما با كسي‌ سخن‌ نگويي‌، به‌ جان‌ خود قسم‌ مي‌خوريم‌ كه‌ وقتي‌ خداوند اين‌ سرزمين‌ را به‌ ما داد، ترتيبي‌ بدهيم‌ كه‌ به‌ تو و بستگانت‌ آسيبي‌ نرسد.»
15 خانه‌ راحاب‌ بر حصار شهر قرار داشت‌، پس‌ او آن‌ دو مرد را با طناب‌ از پنجره‌ اطاقش‌ پايين‌ فرستاد. 16 سپس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «به‌ كوه‌ فرار كنيد و سه‌ روز در آنجا پنهان‌ شويد تا مأموراني‌ كه‌ به‌ جستجوي‌ شما رفته‌اند باز گردند. آنوقت‌ مي‌توانيد به‌ راه‌ خود ادامه‌ دهيد.»
17و18 آن‌ دو نفر پيش‌ از رفتن‌ به‌ او گفتند: «وقتي‌ مابه‌ اين‌ شهر حمله‌ كرديم‌، تو پدر و مادر و برادران‌ و خواهران‌ و خانواده‌هاي‌ آنها را در خانه‌ خود جمع‌ كن‌ و اين‌ طناب‌ قرمز را به‌ همين‌ پنجره‌ ببند. اگر اين‌ كار را نكني‌ و آسيبي‌ به‌ شما برسد، ما در برابر قسمي‌ كه‌ خورده‌ايم‌ مسئول‌ نخواهيم‌ بود. 19 اگر كسي‌ از خانه‌ بيرون‌ برود، خونش‌ به‌ گردن‌ خودش‌ است‌ و ما مسئول‌ مرگش‌ نخواهيم‌ بود. ما قسم‌ مي‌خوريم‌ كساني‌ كه‌ در اين‌ خانه‌ بمانند كشته‌ نشوند و به‌ ايشان‌ كوچكترين‌ آسيبي‌ نرسد. 20 اما اگر تو درباره‌ ما با كسي‌ سخن‌ بگويي‌، اين‌ قسم‌ باطل‌ مي‌شود.»
21 راحاب‌ گفت‌: «آنچه‌ را كه‌ گفتيد مي‌پذيرم‌.» سپس‌ ايشان‌ را روانه‌ كرد و طناب‌ قرمز را به‌ پنجره‌ بست‌. 22 آن‌ دو به‌ كوه‌ رفتند و سه‌ روز در آنجا ماندند. تعقيب‌كنندگان‌ همه‌ راه‌ها را جستجـو كردنـد و چـون‌ ايشـان‌ را نيافتنـد، ناچار به‌ شهـر بازگشتنـد. 23 آنگاه‌ آن‌ دو نفر از كوه‌ به‌ زير آمده‌، از رود اردن‌ عبور نمودند و نزد يوشع‌ بازگشتند و آنچه‌ برايشان‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود به‌ او گزارش‌ دادند.
24 آنها به‌ يوشع‌ گفتند: «اطمينان‌ داريم‌ كه‌ خداوند تمام‌ آن‌ سرزمين‌ را به‌ ما بخشيده‌ است‌، زيرا مردم‌ آنجا از ترس‌ ما روحيه‌ خود را باخته‌اند!»



راهنما


باب‌ 2 . دو جاسوس‌ و راحاب‌
راحاب‌ دربارة‌ معجزاتي‌ كه‌ بخاطر اسرائيل‌ صورت‌ گرفته‌ بودند، شنيده‌ بود و متقاعد شده‌ بود كه‌ خداي‌ اسرائيل‌ خداي‌ حقيقي‌ است‌ (10 و 11). و هنگامي‌ كه‌ با جاسوس‌ها ملاقات‌ كرد، به‌ قيمت‌ جان‌ خود، تصميم‌ گرفت‌ كه‌ به‌ اسرائيل‌ و خدايشان‌ ملحق‌ شود.
شايد او به‌ آن‌ بدي‌ كه‌ ما امروزه‌ از كلمة‌ «فاحشه‌» استنباط‌ مي‌كنيم‌، نبوده‌ باشد. او در ميان‌ مردمي‌ فاقد اخلاقيات‌ زندگي‌ مي‌كرد. كاهنه‌هاي‌ مذهب‌ كنعاني‌، فاحشه‌ بودند. شغل‌ او در ميان‌ مردم‌ خودش‌ شغلي‌ آبرومندانه‌ تلقي‌ مي‌شد، و نه‌ شرم‌ آور چنانكه‌ امروزه‌ تصور مي‌شود.
راحاب‌ با مردي‌ اسرائيلي‌ بنام‌ شلمون‌ ازدواج‌ كرد (متي‌ 1 : 5). كاليب‌ پسري‌ داشت‌ بنام‌ سلما (اول‌ تواريخ‌ 2 : 51)، كه‌ ممكن‌ است‌ همان‌ شلمون‌ بوده‌ باشد. اگر چنين‌ بوده‌ باشد، راحب‌ وارد يكي‌ از خانواده‌هاي‌ مهم‌ اسرائيل‌ شده‌ بود. به‌ اين‌ ترتيب‌، او جدة‌ بوعز، داود و مسيح‌ شد. نام‌ او در ميان‌ قهرمانان‌ ايمان‌ ثبت‌ شده‌ است‌ (عبرانيان‌ 11 : 31).

نكتة‌ باستانشناختي‌: خانة‌ راحاب‌ بر ديوار (2 : 15). در اريحا مردم‌ بر روي‌ ديوار هم‌ خانه‌ مي‌ساختند.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۲۸ ب.ظ
توسط ganjineh
3 عبور از اردن


عبور از اردن‌
بامدادان‌ يوشع‌ بزودي‌ برخاسته‌، او و تمامي‌ بني‌اسرائيل‌ از شِطّيم‌ روانه‌ شده‌، به‌ اُرْدُن‌ آمدند، و قبل‌ از عبور كردن‌ در آنجا منزل‌ گرفتند. 2 و بعد از سه‌ روز رؤساي‌ ايشان‌ از ميان‌ لشكرگاه‌ گذشتند. 3 و قوم‌ را امر كرده‌، گفتند: «چون‌ تابوت‌ عهد يَهُوَه‌، خداي‌ خود را ببينيد كه‌لاويان‌ كهنه‌ آن‌ را مي‌برند، آنگاه‌ شما از جاي‌ خود روانه‌ شده‌، در عقب‌ آن‌ برويد. 4 و در ميان‌ شما و آن‌، به‌ مقدار دوهزار ذراع‌ مسافت‌ باشد، و نزديك‌ آن‌ مَياييد تا راهي‌ كه‌ بايد رفت‌ بدانيد، زيرا كه‌ از اين‌ راه‌ قبل‌ از اين‌ عبور نكرده‌ايد.» 5 و يوشع‌ به‌ قوم‌ گفت‌: «خود را تقديس‌ نماييد زيرا فردا خداوند در ميان‌ شما كارهاي‌ عجيب‌ خواهد كرد.» 6 و يوشع‌ كاهنان‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «تابوت‌ عهد را برداشته‌، پيش‌ روي‌ قوم‌ برويد.» پس‌ تابوت‌ عهد را برداشته‌، پيش‌ روي‌ قوم‌ روانه‌ شدند.
7 و خداوند يوشع‌ را گفت‌: «امروز به‌ بزرگ‌ ساختن‌ تو در نظر تمام‌ اسرائيل‌ شروع‌ مي‌كنم‌ تا بدانند كه‌ چنانكه‌ با موسي‌ بودم‌ با تو نيز خواهم‌ بود. 8 پس‌ تو كاهنان‌ را كه‌ تابوت‌ عهد را برمي‌دارند امر فرموده‌، بگو: چون‌ شما به‌ كنار آب‌ اُرْدُن‌ برسيد در اُرْدُن‌ بايستيد.» 9 و يوشع‌ بني‌اسرائيل‌ را گفت‌: «اينجا نزديك‌ آمده‌، سخنان‌ يَهُوَه‌ خداي‌ خود را بشنويد.» 10 و يوشع‌ گفت‌: «به‌ اين‌ خواهيد دانست‌ كه‌ خداي‌ زنده‌ در ميان‌ شماست‌، و او كنعانيان‌ و حِتّيان‌ و حِوّيان‌ و فَرِزّيان‌ و جَرْجاشيان‌ و اَموريان‌ و يَبوسيان‌ را از پيش‌ روي‌ شما البته‌ بيرون‌ خواهد كرد. 11 اينك‌ تابوت‌ عهد خداوند تمامي‌ زمين‌، پيش‌ روي‌ شما به‌ اُرْدُن‌ عبور مي‌كند. 12 پس‌ الا´ن‌ دوازده‌ نفر از اسباط‌ اسرائيل‌، يعني‌ از هر سبط‌ يك‌ نفر را انتخاب‌ كنيد. 13 و واقع‌ خواهد شد چون‌ كف‌ پايهاي‌ كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ يَهُوَه‌، خداوند تمامي‌ زمين‌ را برمي‌دارند در آبهاي‌ اُرْدُن‌ قرار گيرد كه‌ آبهاي‌ اُرْدُن‌، يعني‌ آبهايي‌ كه‌ از بالا مي‌آيد شكافته‌ شده‌ مثل‌ توده‌ بر روي‌ هم‌ خواهد ايستاد.»
14 و چون‌ قوم‌ از خيمه‌هاي‌ خود روانه‌ شدندتا از اُرْدُن‌ عبور كنند و كاهنان‌ تابوت‌ عهد را پيش‌ روي‌ قوم‌ مي‌بردند. 15 و بردارندگان‌ تابوت‌ به‌ اُرْدُن‌ رسيدند، و پايهاي‌ كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ را برداشته‌ بودند، به‌ كنار آب‌ فرو رفت‌ (و اُرْدُن‌، تمام‌ موسم‌ حصاد، بر همة‌ كناره‌هايش‌ سيلاب‌ مي‌شود). 16 واقع‌ شد كه‌ آبهايي‌ كه‌ از بالا مي‌آمد، بايستاد و به‌ مسافتي‌ بسيار دور تا شهر آدم‌ كه‌ به‌ جانب‌ صَرْتان‌ است‌، بلند شد، و آبي‌ كه‌ به‌ سوي‌ درياي‌ عربه‌، يعني‌ بحرالملح‌ مي‌رفت‌ تماماً قطع‌ شد، و قوم‌ در مقابل‌ اريحا عبور كردند. 17 و كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ عهد خداوند را برمي‌داشتند، در ميان‌ اُرْدُن‌ بر خشكي‌ قايم‌ ايستادند، و جميع‌ اسرائيل‌ به‌ خشكي‌ عبور كردند تا تمامي‌ قوم‌ از اُرْدُن‌، بالكليه‌ گذشتند.
ترجمه تفسیری


عبور
عبور بني‌اسرائيل‌ از رود اردن‌

سحرگاه‌ روز بعد، قوم‌ اسرائيل‌ همراه‌ يوشع‌ حركت‌ كردند و از شطيم‌ كوچ‌ نموده‌، تا كنار رود اردن‌ پيش‌ رفتند و قبل‌ از آنكه‌ از رود اردن‌ عبور كنند، چند روزي‌ در آنجا اردو زدند.
2و3و4 بعد از سه‌ روز، رهبران‌ قوم‌ به‌ ميان‌ اردو رفتند و اين‌ دستور را صادر نمودند: «وقتي‌ ديديد كه‌ كاهنان‌، صندوق‌ عهد خداوند خدايتان‌ را بر دوش‌ گرفته‌اند و مي‌برند، شما هم‌ بدنبال‌ آنها حركت‌ كنيد. كاهنان‌، شما را هدايت‌ خواهند نمود، زيرا تابحال‌ از اين‌ راه‌ عبور نكرده‌ايد. اما بايد در حدود يك‌ كيلومتر از ايشان‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كنند فاصله‌ بگيريد. مواظب‌ باشيد نزديكتر نرويد!»
5 يوشع‌ هم‌ به‌ قوم‌ اسرائيل‌ گفت‌: «امروز خود را تقديس‌ كنيد، چون‌ فردا خداوند براي‌ ما معجزة‌بزرگي‌ انجام‌ خواهد داد.»
6 صبح‌ روز بعد، يوشع‌ به‌ كاهنان‌ دستور داد كه‌ صندوق‌ عهد را بردارند و پيشاپيش‌ قوم‌ اسرائيل‌ حركت‌ كنند. آنها نيز چنين‌ كردند.
7 خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «از امروز تو را در نظر قوم‌ اسرائيل‌ بسيار سرافراز خواهم‌ نمود تا بدانند كه‌ من‌ با تو هستم‌ چنانكه‌ با موسي‌ بودم‌. 8 به‌ كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كنند بگو وقتي‌ به‌ رود اردن‌ رسيدند در كنار آن‌ توقف‌ كنند.»
9 يوشع‌ قوم‌ را جمع‌ كرد و به‌ ايشان‌ گفت‌: «بياييد آنچه‌ را كه‌ خداوند فرموده‌ است‌ بشنويد. 10 امروز خواهيد دانست‌ كه‌ خداي‌ زنده‌ درميان‌ شماست‌ و او قبايل‌ كنعاني‌، حيتي‌، حِوي‌، فَرِزي‌، جرجاشي‌، اموري‌ و يبوسي‌ را از سرزميني‌ كه‌ بزودي‌ آن‌ را تسخير خواهيد كرد، بيرون‌ خواهد راند. 11 صندوق‌ عهد خداوند تمام‌ دنيا، شما را به‌ آنسوي‌ رود اردن‌ راهنمايي‌ خواهد كرد! 12و13 وقتي‌ كف‌ پاهاي‌ كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كنند به‌ آب‌ رود اردن‌ برسد، جريان‌ آب‌ قطع‌ مي‌شود و آب‌ در يكجا بر روي‌ هم‌ انباشته‌ مي‌گردد. حال‌، دوازده‌ نفر، يعني‌ از هر قبيله‌ يك‌ نفر را براي‌ انجام‌ وظيفه‌ مخصوصي‌ كه‌ در نظر دارم‌ انتخاب‌ كنيد. »
14 قوم‌ اسرائيل‌ اردوگاه‌ را ترك‌ كرده‌، بسوي‌ رود اردن‌ روانه‌ شدند در حاليكه‌ كاهنان‌، صندوق‌ عهد را برداشته‌، پيشاپيش‌ آنها حركت‌ مي‌كردند. 15 آب‌ رود اردن‌ در اين‌ هنگام‌ كه‌ فصل‌ درو بود، بالا آمده‌ بود. ولي‌ بمحض‌ اينكه‌ پاهاي‌ كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كردند به‌ آب‌ رودخانه‌ رسيد، 16 ناگهان‌ جريان‌ آب‌ در بالاي‌ رودخانه‌ در شهر «آدم‌» كه‌ نزديك‌ «صرتان‌» است‌ متوقف‌ شده‌، روي‌ هم‌ انباشته‌ گرديد و آبي‌ كه‌ پايين‌تر از آن‌ نقطه‌ بود به‌ درياي‌ نمك‌ ريخت‌، بطوري‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ توانستند از آنجا كه‌ روبروي‌ اريحا بود عبور كنند. 17 كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد خداوند را حمل‌ مي‌كردند در وسط‌ راه‌خشك‌، ميان‌ رودخانه‌ ايستادند تا اينكه‌ همه‌ قوم‌ به‌ آنطرف‌ رودخانه‌ رسيدند!



راهنما


باب‌ 3 . عبور قوم‌ از رود اردن‌
هنگامي‌ كه‌ صندوق‌ عهد خداوند به‌ كنارة‌ رودخانه‌ قرار گرفت‌، آب‌ رودخانه‌ در شهر آدم‌ بصورت‌ توده‌اي‌ بلند شد. شهر آدم‌ در 25 كيلومتري‌ شمال‌ رودخانه‌ قرار داشت‌. از آنجا به‌ پايين‌ آب‌ خشك‌ شد و كف‌ پر از سنگريزة‌ رودخانه‌ آنقدر خشك‌ شد كه‌ بتوان‌ بر آن‌ راه‌ رفت‌. رود اردن‌ در شهر آدم‌، از ميان‌ كناره‌هاي‌ گِلي‌ با ارتفاع‌ 12 متر مي‌گذرد. در سال‌ 1927، زلزله‌اي‌ موجب‌ شد كه‌ اين‌ كناره‌ها فرو ريزند، بطوريكه‌ بمدت‌ 21 ساعت‌ آب‌ از آنجا رد نشد. شايد خدا از چنين‌ روشهايي‌ استفاده‌ كرده‌ تا آبها براي‌ يوشع‌ «بايستند». در هر صورت‌، اين‌ معجزه‌اي‌ عظيم‌ بود و كنعانيان‌ را ترسانيد (5 : 1).
1400 سال‌ بعد عيسي‌، در رود اردن‌ و در همان‌ نقطه‌اي‌ كه‌ يوشع‌ از آب‌ گذشت‌، تعميد يافت‌.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۰ ب.ظ
توسط ganjineh
4 عبور از اردن، دوازده سنگ یادبود


و واقع‌ شد كه‌ چون‌ تمامي‌ قوم‌ از اُرْدُن‌بالكليه‌ گذشتند، خداوند يوشع‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 2 «دوازده‌ نفر از قوم‌، يعني‌ از هر سبط‌ يك‌ نفر را بگيريد. 3 و ايشان‌ را امر فرموده‌، بگوييد: از اينجا از ميان‌ اُرْدُن‌ از جايي‌ كه‌ پايهاي‌ كاهنان‌ قايم‌ ايستاده‌ بود، دوازده‌ سنگ‌ برداريد، و آنها را با خود برده‌، در منزلي‌ كه‌ امشب‌ در آن‌ فرود مي‌آييد بنهيد.» 4 پس‌ يوشع‌ آن‌ دوازده‌ مرد را كه‌ از بني‌اسرائيل‌ انتخاب‌ كرده‌ بود، يعني‌ از هر سبط‌ يك‌ نفر طلبيد. 5 و يوشع‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «پيش‌ تابوت‌ يَهُوَه‌، خداي‌ خود به‌ ميان‌ اُرْدُن‌ برويد، و هر كسي‌ از شما يك‌ سنگ‌ موافق‌ شمارة‌ اسباط‌ بني‌اسرائيل‌ بر دوش‌ خود بردارد. 6 تا اين‌ در ميان‌ شما علامتي‌ باشد. هنگامي‌ كه‌ پسران‌ شما در زمان‌ آينده‌ پرسيده‌، گويند كه‌ مقصود شما از اين‌ سنگها چيست‌، 7 آنگاه‌ به‌ ايشان‌ بگوييد كه‌ آبهاي‌ اُرْدُن‌ از حضور تابوت‌ عهد خداوند شكافته‌ شد، يعني‌ هنگامي‌ كه‌ آن‌ از اُرْدُن‌مي‌گذشت‌، آبهاي‌ اُرْدُن‌ شكافته‌ شد، پس‌ اين‌ سنگها به‌ جهت‌ بني‌اسرائيل‌ براي‌ يادگاري‌ ابدي‌ خواهد بود.»
8 و بني‌اسرائيل‌ موافق‌ آنچه‌ يوشع‌ امر فرموده‌ بود كردند، و دوازده‌ سنگ‌ از ميان‌ اُرْدُن‌ به‌ طوري‌ كه‌ خداوند به‌ يوشع‌ گفته‌ بود، موافق‌ شمارة‌ اسباط‌ بني‌اسرائيل‌ برداشتند، و آنها را با خود به‌ جايي‌ كه‌ در آن‌ منزل‌ گرفتند برده‌، آنها را در آنجا نهادند. 9 و يوشع‌ در وسط‌ اُرْدُن‌، در جايي‌ كه‌ پايهاي‌ كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ عهد را برداشته‌ بودند، ايستاده‌ بود، دوازده‌ سنگ‌ نصب‌ كرد و در آنجا تا امروز هست‌.
10 و كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ را برمي‌داشتند، در وسط‌ اُرْدُن‌ ايستادند تا هر آنچه‌ خداوند يوشع‌ را امر فرموده‌ بود كه‌ به‌ قوم‌ بگويد تمام‌ شد، به‌ حسب‌ آنچه‌ موسي‌ به‌ يوشع‌ امر كرده‌ بود. و قوم‌ به‌ تعجيل‌ عبور كردند. 11 و بعد از آنكه‌ تمامي‌ قوم‌ بالكل‌ گذشتند، واقع‌ شد كه‌ تابوت‌ خداوند و كاهنان‌ به‌ حضور قوم‌ عبور كردند. 12 و بني‌رؤبين‌ و بني‌جاد و نصف‌ سبط‌ مَنَسَّي‌ مسلح‌ شده‌، پيش‌ روي‌ بني‌اسرائيل‌ عبور كردند، چنانكه‌ موسي‌ به‌ ايشان‌ گفته‌ بود. 13 قريب‌ به‌ چهل‌هزار نفر مهيا شدة‌ كارزار به‌ حضور خداوند به‌ صحراي‌ اريحا براي‌ جنگ‌ عبور كردند.
14 و در آن‌ روز خداوند ، يوشع‌ را در نظر تمامي‌ اسرائيل‌ بزرگ‌ ساخت‌، و از او در تمام‌ ايام‌ عمرش‌ مي‌ترسيدند، چنانكه‌ از موسي‌ ترسيده‌ بودند.
15 و خداوند يوشع‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 16 «كاهناني‌ را كه‌ تابوت‌ شهادت‌ را برمي‌دارند، بفرما كه‌ از اُرْدُن‌ برآيند.» 17 پس‌ يوشع‌ كاهنان‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «از اُرْدُن‌ برآييد.» 18 و چون‌كاهناني‌ كه‌ تابوت‌ عهد خداوند را برمي‌داشتند، از ميان‌ اُرْدُن‌ برآمدند و كف‌ پايهاي‌ كاهنان‌ بر خشكي‌ گذارده‌ شد، آنگاه‌ آب‌ اُرْدُن‌ بجاي‌ خود برگشت‌ و مثل‌ پيش‌ بر تمامي‌ كناره‌هايش‌ جاري‌ شد.
19 و در روز دهم‌ از ماه‌ اول‌، قوم‌ از اُرْدُن‌ برآمدند و در جِلْجال‌ به‌ جانب‌ شرقي‌ اريحا اردو زدند. 20 و يوشع‌ آن‌ دوازده‌ سنگ‌ را كه‌ از اُرْدُن‌ گرفته‌ بودند، در جِلْجال‌ نصب‌ كرد. 21 و بني‌اسرائيل‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «چون‌ پسران‌ شما در زمان‌ آينده‌ از پدران‌ خود پرسيده‌، گويند كه‌ اين‌ سنگها چيست‌، 22 آنگاه‌ پسران‌ خود را تعليم‌ داده‌، گوييد كه‌ اسرائيل‌ از اين‌ اُرْدُن‌ به‌ خشكي‌ عبور كردند. 23 زيرا يَهُوَه‌، خداي‌ شما، آب‌ اُرْدُن‌ را از پيش‌ روي‌ شما خشكانيد تا شما عبور كرديد، چنانكه‌ يَهُوَه‌ خداي‌ شما به‌ بحر قلزم‌ كرد كه‌ آن‌ را پيش‌ روي‌ ما خشكانيد تا ما عبور كرديم‌. 24 تا تمامي‌ قومهاي‌ زمين‌ دست‌ خداوند را بدانند كه‌ آن‌ زورآور است‌، و از يَهُوَه‌، خداي‌ شما، همة‌ اوقات‌ بترسند.»
ترجمه تفسیری


دوازده‌ سنگ‌ يادبود
وقتـي‌ تمـام‌ افـراد قوم‌ اسـرائيل‌ بسلامت‌ از رودخانه‌ گذشتند، خداونـد به‌ يوشـع‌ فرمود: 2و3 «اكنون‌ به‌ آن‌ دوازده‌ نفر كه‌ از دوازده‌ قبيله‌ انتخاب‌ شده‌اند بگو كه‌ بروند و دوازده‌ سنگ‌ از وسط‌ رودخانه‌، جايي‌ كه‌ كاهنان‌ آنجا ايستاده‌اند، بيرون‌ بياورند و آن‌ سنگها را با خود به‌ همان‌ مكاني‌ ببرند كه‌ امشب‌ اردو مي‌زنند تا بعنوان‌ يادبود، آنها را روي‌ هم‌ قرار دهند.»
4 پس‌ يوشع‌ آن‌ دوازده‌ نفر را احضار كرد 5 و به‌ ايشان‌ گفت‌: «به‌ ميان‌ رودخانه‌، جايي‌ كه‌ كاهنان‌ با صندوق‌ عهد ايستاده‌اند، برويد و هر يك‌ از شما يك‌ سنگ‌ بر دوش‌ خود بگذاريد و بياوريد، يعني‌ دوازده‌ سنگ‌ به‌ تعداد دوازده‌ قبيله‌ اسرائيل‌. 6 ما آنها را بعنوان‌ يادبود در اينجا مي‌گذاريم‌ تا وقتي‌ در آينده‌ فرزندانتان‌ بپرسند: اين‌ سنگها چيست‌؟ 7 به‌ ايشان‌ بگوييد كه‌ اين‌ يادگار روزي‌ است‌ كه‌ جريان‌ آب‌ رود اردن‌ قطع‌ شد و در ميان‌ آن‌، راه‌ خشكي‌ پديد آمد تا صندوق‌ عهد خداوند از آن‌ عبور كند! اين‌ سنگها براي‌ قوم‌ اسرائيل‌ يادگاري‌ جاودانه‌ از اين‌ معجزه‌ بزرگ‌ خواهند بود.»
8 آن‌ دوازده‌ نفر مطابق‌ دستور يوشع‌ عمل‌ نمودند و دوازده‌ سنگ‌ از وسط‌ رودخانه‌ آوردند، درست‌ همانگونه‌ كه‌ خداوند به‌ يوشع‌ فرموده‌ بود، يعني‌ براي‌ هر قبيله‌ يك‌ سنگ‌. سنگها را به‌ محلي‌ كه‌ در آنجا توقف‌ نموده‌ بودند بردند و يادبودي‌ بنا كردند. 9 يوشع‌ در وسط‌ رودخانه‌، جايي‌ كه‌ كاهنان‌ ايستاده‌ بودند نيز دوازده‌ سنگ‌ ديگر بعنوان‌ يادگار روي‌ هم‌ گذاشت‌ كه‌ تا به‌ امروز باقيست‌.
10 كاهنان‌ با صندوق‌ عهد آنقدر در وسط‌ رودخانه‌ ماندند تا قوم‌ اسرائيل‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ يوشع‌ فرموده‌ بود به‌ انجام‌ رساندند، درست‌ همانگونه‌ كه‌ موسي‌ به‌ يوشع‌ توصيه‌ كرده‌ بود. پس‌ قوم‌ اسرائيل‌ با شتاب‌ از رود اردن‌ گذشتند، 11 و پس‌ از آنكه‌ به‌آنسوي‌ رودخانه‌ رسيدند، كاهنان‌ هم‌ با صندوق‌ عهد از رودخانه‌ بيرون‌ آمدند. 12و13 مردان‌ جنگي‌ قبايل‌ رئوبين‌، جاد و نصف‌ قبيله‌ منسي‌ كه‌ چهل‌ هزار نفر بودند مسلح‌ شدند و چنانكه‌ موسي‌ پيش‌ از فوت‌ خود به‌ ايشان‌ گفته‌ بود، پيشاپيش‌ بقيه‌ قوم‌ عبور كرده‌، در حضور خداوند، بسوي‌ دشت‌ اريحا پيش‌ رفتند.
14 در آن‌ روز، خداوند يوشع‌ را در نظر تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ سرافراز نمود. قوم‌ اسرائيل‌، يوشع‌ را در تمام‌ مدت‌ عمرش‌ مانند موسي‌ احترام‌ مي‌كردند.
15و16و17 يوشع‌ به‌ امر خداوند به‌ كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كردند گفت‌: «از بستر رود بيرون‌ بياييد.» 18 بمحض‌ اينكه‌ كاهنان‌ بيرون‌ آمدند، آب‌ رودخانه‌ دوباره‌ به‌ جريان‌ افتاد و مانند قبل‌ بر كناره‌هايش‌ نيز جاري‌ شد. 19 اين‌ معجزه‌ در روز دهم‌ ماه‌ اول‌ اتفاق‌ افتاد. آن‌ روز، تمام‌ مردم‌ اسرائيل‌ از رود اردن‌ گذشتند و در جلجال‌، در سمت‌ شرقي‌ شهر اريحا اردو زدند. 20 در آنجا دوازده‌ سنگي‌ را كه‌ از وسط‌ رودخانه‌ آورده‌ بودند، بعنوان‌ يادبود روي‌ هم‌ گذاشتند.
21 بار ديگر يوشع‌ مفهوم‌ آن‌ سنگها را براي‌ قوم‌ اسرائيل‌ بيان‌ كرد: «در آينده‌ اگر فرزندانتان‌ بپرسند: اين‌ توده‌ سنگها در اينجا براي‌ چيست‌؟ 22 به‌ آنها بگوييد كه‌ اين‌ سنگها يادآور عبور معجزآساي‌ قوم‌ اسرائيل‌ از ميان‌ رود اردن‌ است‌!» 23 براي‌ ايشان‌ توضيح‌ دهيد كه‌ چگونه‌ خداوند جريان‌ آب‌ را قطع‌ كرد و از وسط‌ رودخانه‌، راه‌ خشكي‌ پديد آورد تا همه‌ شما عبور كنيد! اين‌ شبيه‌ معجزه‌اي‌ است‌ كه‌ خداوند چهل‌ سال‌ قبل‌ انجام‌ داد، وقتي‌ درياي‌ سرخ‌ را شكافت‌ و از وسط‌ آن‌، راه‌ خشكي‌ براي‌ عبور بني‌ اسرائيـل‌ پديد آورد. 24 خـداونـد اين‌ معجـزه‌ را انجـام‌ داد تا همه‌ مردم‌ جهان‌ بدانند كه‌ قدرت‌ او عظيم‌ است‌ و همچنين‌ شما نيز هميشه‌ او را اطاعت‌ كنيد.
راهنما
باب‌ 4 . سنگهاي‌ يادبود
دو ستون‌ سنگي‌ برقرار شد، يكي‌ در جايي‌ كه‌ صندوقچة‌ عهد در كنارة‌ شرقي‌ رود قرار داشت‌ (9)، و ديگري‌ در جلجال‌ در غرب‌، جايي‌ كه‌ قوم‌ خيمه‌ زدند (4:20). اين‌ ستونها در آنجا نصب‌ شدند تا نسلهاي‌ آينده‌ محل‌ آن‌ معجزه‌ عظيم‌ را فراموش نکنند.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۱ ب.ظ
توسط ganjineh
5 فرمان اختتان


فرمان‌ اختتان‌
‌ و واقع‌ شد كه‌ چون‌ تمامي‌ ملوك‌ اَمورياني كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ به‌ سمت‌ مغرب‌ بودند، و تمامي‌ ملوك‌ كنعانياني‌ كه‌ به‌ كناره‌ دريا بودند، شنيدند كه‌ خداوند آب‌ اُرْدُن‌ را پيش‌ روي‌ بني‌اسرائيل‌ خشكانيده‌ بود تا ما عبور كرديم‌، دلهاي‌ ايشان‌ گداخته‌ شد و از ترس‌ بني‌اسرائيل‌، ديگر جان‌ در ايشان‌ نماند.
2 در آن‌ وقت‌، خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «كاردهااز سنگ‌ چخماق‌ براي‌ خود بساز، و بني‌اسرائيل‌ را بار ديگر مختون‌ ساز.» 3 و يوشع‌ كاردها از سنگ‌ چخماق‌ ساخته‌، بني‌اسرائيل‌ را بر تل‌ غلفه‌ ختنه‌ كرد. 4 و سبب‌ ختنه‌ كردن‌ يوشع‌ اين‌ بود كه‌ تمام‌ ذكوران‌ قوم‌، يعني‌ تمام‌ مردان‌ جنگي‌ كه‌ از مصر بيرون‌ آمدند، به‌ سر راه‌ در صحرا مردند. 5 اما تمامي‌ قوم‌ كه‌ بيرون‌ آمدند مختون‌ بودند، و تمامي‌ قوم‌ كه‌ در صحرا بعد از بيرون‌ آمدن‌ ايشان‌ از مصر به‌ سر راه‌ مولود شدند، مختون‌ نگشتند. 6 زيرا بني‌اسرائيل‌ چهل‌ سال‌ در بيابان‌ راه‌ مي‌رفتند، تا تمامي‌ آن‌ طايفه‌، يعني‌ آن‌ مردان‌ جنگي‌ كه‌ از مصر بيرون‌ آمده‌ بودند، تمام‌ شدند. زانرو كه‌ آواز خداوند را نشنيدند و خداوند به‌ ايشان‌ قسم‌ خورده‌، گفت‌: «شما را نمي‌گذارم‌ كه‌ آن‌ زمين‌ را ببينيد كه‌ خداوند براي‌ پدران‌ ايشان‌ قسم‌ خورده‌ بود كه‌ آن‌ را به‌ ما بدهد، زميني‌ كه‌ به‌ شير و شهد جاري‌ است‌.» 7 و اما پسران‌ ايشان‌ كه‌ در جاي‌ آنها برخيزانيده‌ بود، يوشع‌ ايشان‌ را مختون‌ ساخت‌، زيرا نامختون‌ بودند چونكه‌ ايشان‌ را در راه‌ ختنه‌ نكرده‌ بودند.
8 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ از ختنه‌ كردن‌ تمام‌ قوم‌ فارغ‌ شدند، در جايهاي‌ خود در لشكرگاه‌ ماندند تا شفا يافتند. 9 و خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «امروز عار مصر را از روي‌ شما غلطانيدم‌. از اين‌ سبب‌ نام‌ آن‌ مكان‌ تا امروز جِلْجال‌ خوانده‌ مي‌شود.»
10 و بني‌اسرائيل‌ در جِلْجال‌ اردو زدند و عيد فصح‌ را در شب‌ روز چهاردهم‌ ماه‌، در صحراي‌ اريحا نگاه‌ داشتند. 11 و در فرداي‌ بعد از فصح‌ در همان‌ روز، از حاصل‌ كُهنة‌ زمين‌، نازكهاي‌ فطير و خوشه‌هاي‌ برشته‌ شده‌ خوردند. 12 و در فرداي‌آن‌ روزي‌ كه‌ از حاصل‌ زمين‌ خوردند، مَنّ موقوف‌ شد و بني‌اسرائيل‌ ديگر مَنّ نداشتند، و در آن‌ سال‌ از محصول‌ زمين‌ كنعان‌ مي‌خوردند.
نابودي‌ اريحا
13 و واقع‌ شد چون‌ يوشع‌ نزد اريحا بود كه‌ چشمان‌ خود را بالا انداخته‌، ديد كه‌ اينك‌ مردي‌ با شمشير برهنه‌ در دست‌ خود پيش‌ وي‌ ايستاده‌ بود. و يوشع‌ نزد وي‌ آمده‌، او را گفت‌: «آيا تو از ما هستي‌ يا از دشمنان‌ ما؟» 14 گفت‌: «ني‌، بلكه‌ من‌ سردار لشكر خداوند هستم‌ كه‌ الا´ن‌ آمدم‌.» پس‌ يوشع‌ روي‌ به‌ زمين‌ افتاده‌، سجده‌ كرد و به‌ وي‌ گفت‌: «آقايم‌ به‌ بندة‌ خود چه‌ مي‌گويد؟» 15 سردار لشكر خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌ كه‌ «نعلين‌ خود را از پايت‌ بيرون‌ كن‌ زيرا جايي‌ كه‌ تو ايستاده‌اي‌ مقدس‌ است‌.» و يوشع‌ چنين‌ كرد.
ترجمه تفسیری


ختنه‌ در جلجال‌
در سمت‌ غربي‌ رود اردن‌، اموريها و در امتداد ساحل‌ درياي‌ مديترانه‌ كنعانيها سكونت‌داشتند. پادشاهان‌ آنها وقتي‌ شنيدند كه‌ خداوند بخاطر بني‌اسرائيل‌ راه‌ خشكي‌ از ميان‌ رود اردن‌ پديد آورده‌ تا از آن‌ عبور كنند، سخت‌ ترسيدند و جرأت‌ مقابله‌ با اسرائيل‌ را از دست‌ دادند.
2و3 در اين‌ موقع‌ خداوند به‌ يوشع‌ دستور داد كه‌ تمام‌ پسران‌ و مردان‌ اسرائيل‌ ختنه‌ شوند. خداوند به‌ ايشـان‌ فرمود كه‌ براي‌ انجام‌ اين‌ عمل‌ از سنگ‌ چخماق‌ استفاده‌ كنند. محلي‌ كه‌ اسرائيليها در آن‌ ختنه‌ شدند «تپه‌ ختنه‌» ناميده‌ شد. 4و5 دليل‌ اين‌ كار اين‌ بود كه‌ تمام‌ مرداني‌ كه‌ به‌ سن‌ جنگيدن‌ رسيده‌ بودند و موقع‌ بيرون‌ آمدن‌ از مصر ختنه‌ شده‌ بودند، همگي‌ در بيابان‌ مرده‌ بودند و پسران‌ آنها كه‌ پس‌ از خروج‌ از مصر متولد شده‌ بودند، ختنه‌ نشده‌ بودند. 6 قوم‌ اسرائيـل‌ چهل‌ سـال‌ در بيابان‌ سرگـردان‌ بـودند تا اينكه‌ تمام‌ مردانـي‌ كه‌ هنـگام‌ بيـرون‌ آمـدن‌ از مصـر به‌ سن‌ جنگيدن‌ رسيده‌ بودند، مردند. آنها چون‌ خداوند را اطاعت‌ نكردند، او هم‌ قسم‌ خورد كه‌ نگذارد وارد سرزميني‌ شوند كه‌ وعده‌ آن‌ را به‌ اجدادشان‌ داده‌ بود زميني‌ كه‌ شير و عسل‌ در آن‌ جاري‌ است‌. 7 پس‌ يوشع‌ پسراني‌ را كه‌ بزرگ‌ شده‌ بودند و مي‌بايست‌ جاي‌ پدران‌ خود را بگيرند، ختنه‌ كرد.
8 پس‌ از انجام‌ عمل‌ ختنه‌، همگي‌ در خيمه‌هاي‌ خود به‌ استراحت‌ پرداختند تا بهبود يابند. 9 سپس‌ خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «امروز ننگ‌ ختنه‌ نشدن‌ را از روي‌ شما برداشتم‌.» آن‌ جايي‌ كه‌ اسرائيلي‌ها ختنه‌ شدند، جلجال‌ (يعني‌ «برداشتن‌») ناميده‌ شد و تا به‌ امروز به‌ همان‌ نام‌ باقي‌ است‌.
10 هنگامي‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ در جلجال‌ واقع‌ در دشت‌ اريحا اردو زده‌ بودند، شب‌ چهاردهم‌ ماه‌، عيد پِسَح‌ را جشن‌ گرفتند. 11 روز بعد به‌ خوردن‌ محصولات‌ سرزميني‌ كه‌ وارد آن‌ شده‌ بودند پرداختند و از گندم‌ آنجا نان‌ فطير پختند. 12 پس‌ از آن‌، نان‌ آسماني‌ كه‌ به‌ «مَنّ» معروف‌ بود قطع‌ گرديد و ديگر هرگز ديده‌ نشد! قوم‌ اسرائيل‌ پس‌ از آن‌ براي‌ خوراك‌، از محصولات‌ سرزمين‌ كنعان‌ استفاده‌ مي‌كردند.

يوشع‌ و مرد شمشير به‌ دست‌
13 روزي‌ يوشع‌ كه‌ به‌ شهر اريحا نزديك‌ شده‌ بود، چشمش‌ به‌ مردي‌ شمشير به‌ دست‌ افتاد. يوشع‌ بسوي‌ او رفت‌ و پرسيد: «دوست‌ هستي‌ يا دشمن‌؟»
14 آن‌ مرد به‌ يوشع‌ گفت‌: «من‌ فرمانده‌ لشكر خداوند هستم‌.» يوشع‌ روي‌ بر زمين‌ نهاد و سجده‌ كرده‌، گفت‌: «هر امري‌ داري‌ به‌ بنده‌ات‌ بفرما.»
15 او به‌ يوشع‌ گفت‌: «كفشهايت‌ را در آور، زيرا جايي‌ كه‌ ايستاده‌اي‌ مقدس‌ است‌.» يوشع‌ اطاعت‌ كرد.
راهنما

باب‌ 5 . برگزاري‌ عيد فصح‌
در سرزمين‌ موعود، 4 روز پس‌ از عبور از اردن‌، اولين‌ كار قوم‌ برگزار كردن‌ عيد فصح‌ بود (4 : 19؛ 5 : 10). روز بعد، نزول‌ منّ متوقف‌ شد (5 : 12)، سپس‌ خدا لشكر نامرئي‌ خود را فرستاد تا يوشع‌ را براي‌ كاري‌ كه‌ در پيش‌ داشت‌، تشويق‌ و تقويت‌ كند (5 : 13 - 15).
نقشه‌ 29

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۴ ب.ظ
توسط ganjineh
6 نابودی اریحا


(و اريحا به‌ سبب‌ بني‌اسرائيل‌ سخت‌ بسته‌شد، به‌ طوري‌ كه‌ كسي‌ به‌ آن‌ رفت‌ و آمد نمي‌كرد.) 2 و يَهُوَه‌ به‌ يوشع‌ گفت‌: «ببين‌ اريحا و مَلِكَش‌ و مردان‌ جنگي‌ را به‌ دست‌ تو تسليم‌ كردم‌. 3 پس‌ شما يعني‌ همة‌ مردان‌ جنگي‌، شهر را طواف‌ كنيد، و يك‌ مرتبه‌ دور شهر بگرديد، و شش‌ روز چنين‌ كن‌. 4 و هفت‌ كاهن‌ پيش‌ تابوت‌، هفت‌ كَرِنّاي‌ يوبيل‌ بردارند، و در روز هفتم‌ شهر را هفت‌ مرتبه‌ طواف‌ كنيد، و كاهنان‌ كَرِنّاها را بنوازند. 5 و چون‌ بوق‌ يوبيل‌ كشيده‌ شود و شما آواز كَرِنّا را بشنويد، تمامي‌ قوم‌ به‌ آواز بلند صدا كنند، و حصار شهر به‌ زمين‌ خواهد افتاد، و هر كس‌ از قوم‌ پيش‌ روي‌ خود برآيد.» 6 پس‌ يوشع‌ بن‌نون‌ كاهنان‌ را خوانده‌، به‌ ايشان‌ گفت‌: «تابوت‌ عهد را برداريد و هفت‌ كاهن‌ هفت‌ كَرِنّاي‌ يوبيل‌ را پيش‌ تابوت‌ خداوند بردارند.» 7 و به‌ قوم‌ گفتند:«پيش‌ برويد و شهر را طواف‌ كنيد، و مردان‌ مسلح‌ پيش‌ تابوت‌ خداوند بروند.»
8 و چون‌ يوشع‌ اين‌ را به‌ قوم‌ گفت‌، هفت‌ كاهن‌ هفت‌ كَرِنّاي‌ يوبيل‌ را برداشته‌، پيش‌ خداوند رفتند و كَرِنّاها را نواختند و تابوت‌ عهد خداوند از عقب‌ ايشان‌ روانه‌ شد. 9 و مردان‌ مسلح‌ پيش‌ كاهناني‌ كه‌ كَرِنّاها را مي‌نواختند رفتند، و ساقه‌ لشكر از عقب‌ تابوت‌ روانه‌ شدند؛ و چون‌ مي‌رفتند، كاهنان‌ كَرِنّاها را مي‌نواختند. 10 و يوشع‌ قوم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «صدا نزنيد و آواز شما شنيده‌ نشود، بلكه‌ سخني‌ از دهان‌ شما بيرون‌ نيايد تا روزي‌ كه‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌ صدا كنيد. آن‌ وقت‌ صدا زنيد.» 11 پس‌ تابوت‌ خداوند را به‌ شهر طواف‌ داد و يك‌ مرتبه‌ دور شهر گردش‌ كرد. و ايشان‌ به‌ لشكرگاه‌ برگشتند و شب‌ را در لشكرگاه‌ به‌ سر بردند.
12 بامدادان‌ يوشع‌ به‌ زودي‌ برخاست‌ و كاهنان‌ تابوت‌ خداوند را برداشتند. 13 و هفت‌ كاهن‌ هفت‌ كَرِنّاي‌ يوبيل‌ را برداشته‌، پيش‌ تابوت‌ خداوند مي‌رفتند، و كَرِنّاها را مي‌نواختند، و مردان‌ مسلح‌ پيش‌ ايشان‌ مي‌رفتند، و ساقه‌ لشكر از عقب‌ تابوت‌ خداوند رفتند، و چون‌ مي‌رفتند (كاهنان‌) كَرِنّاها را مي‌نواختند. 14 پس‌ روز دوم‌، شهر را يك‌ مرتبه‌ طواف‌ كرده‌، به‌ لشكرگاه‌ برگشتند، و شش‌ روز چنين‌ كردند.
15 و در روز هفتم‌، وقت‌ طلوع‌ فجر، به‌ زودي‌ برخاسته‌، شهر را به‌ همين‌ طور هفت‌ مرتبه‌ طواف‌ كردند، جز اينكه‌ در آن‌ روز شهر را هفت‌ مرتبه‌ طواف‌ كردند. 16 و چنين‌ شد در مرتبة‌ هفتم‌، چون‌ كاهنان‌ كَرِنّاها را نواختند كه‌ يوشع‌ به‌ قوم‌ گفت‌: «صدا زنيد زيرا خداوند شهر را به‌ شما داده‌ است‌. 17 و خود شهر و هر چه‌ در آن‌ است‌ براي‌ خداوندحرام‌ خواهد شد، و راحاب‌ فاحشه‌ فقط‌، با هر چه‌ با وي‌ در خانه‌ باشد زنده‌ خواهند ماند، زيرا رسولاني‌ را كه‌ فرستاديم‌ پنهان‌ كرد. 18 و اما شما زنهار خويشتن‌ را از چيز حرام‌ نگاه‌ داريد، مبادا بعد از آنكه‌ آن‌ را حرام‌ كرده‌ باشيد، از آن‌ چيز حرام‌ بگيريد و لشكرگاه‌ اسرائيل‌ را حرام‌ كرده‌، آن‌ را مضطرب‌ سازيد. 19 و تمامي‌ نقره‌ و طلا و ظروف‌ مسين‌ و آهنين‌، وقف‌ خداوند مي‌باشد و به‌ خزانة‌ خداوند گذارده‌ شود.» 20 آنگاه‌ قوم‌ صدا زدند و كَرِنّاها را نواختند. و چون‌ قوم‌ آواز كَرِنّا را شنيدند و قوم‌ به‌ آواز بلند صدا زدند، حصار شهر به‌ زمين‌ افتاد. و قوم‌ يعني‌ هر كس‌ پيش‌ روي‌ خود به‌ شهر برآمد و شهر را گرفتند. 21 و هر آنچه‌ در شهر بود از مرد و زن‌ و جوان‌ و پير و حتي‌ گاو و گوسفند و الاغ‌ را به‌ دم‌ شمشير هلاك‌ كردند.
22 و يوشع‌ به‌ آن‌ دو مرد كه‌ به‌ جاسوسي‌ زمين‌ رفته‌ بودند، گفت‌: «به‌ خانة‌ زن‌ فاحشه‌ برويد، و زن‌ را با هر چه‌ دارد از آنجا بيرون‌ آريد چنانكه‌ براي‌ وي‌ قسم‌ خورديد.» 23 پس‌ آن‌ دو جوان‌ جاسوس‌ داخل‌ شده‌، راحاب‌ و پدرش‌ و مادرش‌ و برادرانش‌ را با هر چه‌ داشت‌ بيرون‌ آوردند، بلكه‌ تمام‌ خويشانش‌ را آورده‌، ايشان‌ را بيرون‌ لشكرگاه‌ اسرائيل‌ جا دادند. 24 و شهر را با آنچه‌ در آن‌ بود، به‌ آتش‌ سوزانيدند. ليكن‌ نقره‌ و طلا و ظروف‌ مسين‌ و آهنين‌ را به‌ خزانة‌ خانه‌ خداوند گذاردند. 25 و يوشع‌، راحاب‌ فاحشه‌ و خاندان‌ پدرش‌ را با هر چه‌ از آن‌ او بود زنده‌ نگاه‌ داشت‌، و او تا امروز در ميان‌ اسرائيل‌ ساكن‌ است‌، زيرا رسولان‌ را كه‌ يوشع‌ براي‌ جاسوسي‌ اريحا فرستاده‌ بود پنهان‌ كرد.
26 و در آنوقت‌ يوشع‌ ايشان‌ را قسم‌ داده‌، گفت‌: «ملعون‌ باد به‌ حضور خداوند كسي‌ كه‌ برخاسته‌، اين‌ شهر اريحا را بنا كند؛ به‌ نخست‌زادة‌ خود بنيادش‌ خواهد نهاد، و به‌ پسر كوچك‌ خود دروازه‌هايش‌ را برپا خواهد نمود.»
27 و خداوند با يوشع‌ مي‌بود و اسم‌ او درتمامي‌ آن‌ زمين‌ شهرت‌ يافت‌.
ترجمه تفسیری


سقوط‌ اريحا
مردم‌ شهر اريحا از ترس‌ اسرائيليها دروازه‌هاي‌ شهر را محكم‌ بسته‌ بودند و اجازه‌ نمي‌دادند كسي‌ وارد يا خارج‌ شود.
2 خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «من‌ شهر اريحا را با پادشاه‌ و سربازانش‌ به‌ تو تسليم‌ مي‌كنم‌. 3و4 تمام‌ لشكر شما بايد تا شش‌ روز، و روزي‌ يك‌ بار شهر را دور بزنند. هفت‌ كاهن‌ پيشاپيش‌ صندوق‌ عهد، در جلو شما حركت‌ كنند و هر يك‌ از آنها يك‌ شيپور كه‌ از شاخ‌ قوچ‌ درست‌ شده‌، در دست‌ خود بگيرند. در روز هفتم‌ در حاليكه‌ كاهنان‌ شيپور مي‌نوازند شما بجاي‌ يك‌ بار، هفت‌ بار شهر را دور بزنيد. 5 آنگاه‌ وقتي‌ صداي‌ ممتد و بلند شيپورها را بشنويد، همه‌ با هم‌ با صداي‌ بلند فرياد بزنيد تا حصار شهر فرو ريزد. آنوقت‌ از هر سو به‌ داخل‌ شهر هجوم‌ ببريد.»
6 يوشع‌ كاهنان‌ را احضار نمود و به‌ ايشان‌ گفت‌: «صندوق‌ عهد را برداريد و هفت‌ نفر از شما شيپور در دست‌ بگيريد و جلو آن‌ حركت‌ كنيد.» 7 سپس‌ به‌ افرادش‌ دستور داد تا شروع‌ كنند به‌ دور زدن‌ شهر، در حاليكه‌ مردان‌ مسلح‌، پيشاپيش‌ كاهنان‌ حركت‌ مي‌كردند.
8و9 پس‌ طبق‌ فرمان‌ يوشع‌، مردان‌ مسلح‌ پيشاپيش‌ كاهناني‌ كه‌ شيپور مي‌نواختند حركت‌ كردند. سپس‌ كاهناني‌ كه‌ صندوق‌ عهد را حمل‌ مي‌كردند بدنبال‌ آنها به‌ حركت‌ درآمدند. پشت‌ سر آنها نيز بقيه‌ سربازان‌ روانه‌ شدند. در تمام‌ اين‌ مدت‌ شيپورها همچنان‌ نواخته‌ مي‌شد. 10 اما يوشع‌ به‌ افرادش‌ گفته‌بود كه‌ حرف‌ نزنند و فرياد برنياورند تا وقتي‌ كه‌ او دستور دهد.
11 آن‌ روز صندوق‌ عهد را يك‌ بار به‌ دور شهر گرداندند و پس‌ از آن‌ براي‌ استراحت‌ به‌ اردوگاه‌ باز گشتند و شب‌ را در آنجا بسر بردند. 12و13و14 روز بعد، صبح‌ زود يك‌ بار ديگر شهر را به‌ همان‌ ترتيب‌ دور زدند و دوباره‌ باز گشتند و استراحت‌ كردند. اين‌ كار شش‌ روز تكرار شد. 15 روز هفتم‌ نيز صبح‌ زود برخاستند ولي‌ بجاي‌ يك‌ بار، هفت‌ بار شهر را دور زدند. 16 در دور هفتم‌ وقتي‌ كاهنان‌ شيپورها را با صداي‌ ممتد و بلند نواختند يوشع‌ به‌ افرادش‌ دستور داد: «با صداي‌ بلند فرياد برآوريد، زيرا خداوند شهر را به‌ ما تسليم‌ كرده‌ است‌! 17 اين‌ شهر با هر چه‌ كه‌ در آن‌ است‌ حرام‌ مي‌باشد، پس‌ آن‌ را بكلي‌ نابود كنيد و فقط‌ راحاب‌ فاحشه‌ را با كساني‌ كه‌ در خانه‌ او هستند زنده‌ نگهداريد، زيرا او از جاسوسان‌ ما حمايت‌ نمود. 18 مواظب‌ باشيد كه‌ چيزي‌ را به‌ غنيمت‌ نبريد، چون‌ همه‌ چيز حرام‌ است‌. اگر چيزي‌ براي‌ خود برداريد قوم‌ اسرائيل‌ را به‌ مصيبت‌ و نابودي‌ دچـار خواهيد كـرد. 19 اما طلا و نقره‌ و ظروف‌ مسي‌ و آهني‌ از آن‌ خداوند خواهد بود و بايد به‌ خزانه‌ او آورده‌ شود.»
20 پس‌ قوم‌ اسرائيل‌ وقتي‌ صداي‌ بلند شيپور را شنيدند، با صداي‌ هر چه‌ بلندتر فرياد برآوردند. ناگهان‌ حصار شهر اريحا دربرابر اسرائيلي‌ها فرو ريخت‌! بنابراين‌ قوم‌ اسرائيل‌ از هر سو به‌ داخل‌ شهر هجوم‌ بردند و آن‌ را تصرف‌ كردند. 21 هر چه‌ كه‌ در شهر بود از بين‌ بردند زن‌ و مرد، پير و جوان‌، گاو و گوسفند و الاغ‌، همه‌ را از دم‌ شمشير گذراندند.
22 در اين‌ هنگام‌ يوشع‌ به‌ آن‌ دو مردي‌ كه‌ قبلاً براي‌ جاسوسي‌ به‌ اريحا فرستاده‌ شده‌ بودند، گفت‌: «به‌ قول‌ خود وفا كنيد و به‌ خانه‌ آن‌ فاحشه‌ برويد و او را با كساني‌ كه‌ در خانه‌اش‌ هستند، نجات‌ دهيد.»
23 آن‌ دو نفر رفته‌، راحاب‌ را با پدر و مادر و برادران‌ و ساير بستگانش‌ آوردند و ايشان‌ را بيرون‌ اردوگاه‌ اسرائيل‌ جا دادند. 24 بعد از نجات‌ راحاب‌ و خانواده‌ او، اسرائيلي‌ها طلا و نقره‌ و ظروف‌ مسي‌ و آهني‌ را براي‌ خزانه‌ خانه‌ خداوند جمع‌ نمودند و شهررا به‌ آتش‌ كشيدند. 25 بدين‌ ترتيب‌، يوشع‌ راحاب‌ و بستگانش‌ را كه‌ در خانه‌اش‌ بودند زنده‌ نگاه‌ داشت‌. آنها تا به‌ امروز با قوم‌ اسرائيل‌ زندگي‌ مي‌كنند، زيرا راحاب‌ آن‌ دو جاسوس‌ را كه‌ يوشع‌ به‌ اريحا فرستاده‌ بود، در خانه‌ خود پناه‌ داد.
26 بعد يوشع‌ اخطار نموده‌، گفت‌: «لعنت‌ خداوند بر كسي‌ كه‌ اقدام‌ به‌ بازسازي‌ شهر اريحا كند. او به‌ قيمت‌ جان‌ پسر ارشدش‌ پايه‌هاي‌ آن‌ را خواهد نهاد و به‌ قيمت‌ جان‌ پسر كوچكش‌ دروازه‌هاي‌ آن‌ را برپا خواهد نمود!»
27 شهرت‌ يوشع‌ در همه‌ جا پيچيد، زيرا خداوند با وي‌ بود.
راهنما
باب‌ 6 . سقوط‌ اريحا
اريحا به‌ كمك‌ مستقيم‌ خدا تصرف‌ شد، به‌ اين‌ منظور كه‌ در آغاز پيروزيهاي‌ اسرائيل‌ بر اقوام‌ قدرتمندتر، به‌ آنها اعتماد بخشد. قوم‌ تحت‌ هدايت‌ صندوقچة‌ عهد خداوند، و با دميدن‌ شيپورها، بمدت‌ 7 روز شهر را محاصره‌ كردند. در بالاي‌ سرشان‌ لشكرهاي‌ خداوند، در انتظار ساعت‌ موعود بودند (5 : 14)؛ در روز هفتم‌ با به‌ صدا درآمدن‌ شيپورها، ديوارها فرو ريخت‌.
طبق‌ نبوتي‌ شگفت‌ آور، هر كسي‌ كه‌ بخواهد شهر را دوباره‌ بنا كند، مورد لعنت‌ قرار خواهد گرفت‌ (26، به‌ اول‌ پادشاهان‌ 16 : 34 مراجعه‌ كنيد).
اريحا 10 كيلومتر از اردن‌ فاصله‌ داشت‌، و جلجال‌ كه‌ مقر فرماندهي‌ يوشع‌ بود، در ميانة‌ راه‌ قرار داشت‌.
ديوار اريحا حدود 7 هكتار را مي‌پوشاند. اريحا از شهرهاي‌ حصارداري‌ بود كه‌ جمعيت‌ انبوه‌ آن‌ دور و اطراف‌ را در خود جاي‌ مي‌داد.
در زمان‌ عهد جديد شهر اريحا در حدود 5/1 كيلومتري‌ جنوب‌ خرابه‌هاي‌ اريحاي‌ عهدعتيق‌ قرار داشت‌. امروزه‌ روستاي‌ اريحا در 5/1 كيلومتري‌ جنوب‌ شرقي‌ آن‌ قرار دارد.

نكات‌ باستانشناختي‌:
دكتر «جان‌ گارستنگ‌»، مدير مدرسة‌ انگليسي‌ باستان‌ شناسي‌ در اورشليم‌ و بخش‌ آثار باستاني‌ دولت‌ فلسطين‌، در ويرانه‌هاي‌ اريحا به‌ حفاري‌ پرداخت‌ (36 - 1929). او شواهدي‌ از آثار سفالي‌ بدست‌ آورد مبني‌ بر اينكه‌ شهر در حدود سال‌ 1400 ق‌. م‌. ويران‌ شده‌ بود و اين‌ تاريخ‌ مصادف‌ است‌ با زمان‌ يوشع‌. و نيز در حفاري‌هاي‌ خود به‌ شواهدي‌ دست‌ يافت‌ كه‌ گزارش‌ كتاب‌مقدس‌ را بطور قابل‌ ملاحظه‌اي‌ تأييد مي‌كنند.
«حصار شهر به‌ زمين‌ افتاد» (20). دكتر گارستنگ‌ دريافت‌ كه‌ ديوار شهر حقيقتاً به‌ «زمين‌ افتاده‌ بود.» ديوار دو جدار داشت‌ كه‌ 5 متر از يكديگر فاصله‌ داشتند. ديوار بيروني‌ 2 متر و ديوار دروني‌ 4 متر ضخامت‌ داشت‌ وارتفاع‌ هر دو حدود 10 متر بود. ديوارها بر پايه‌هاي‌ ناهمواري‌ از آجر ساخته‌ شده‌ بودند كه‌ هر يك‌ از آجرها 10 سانتيمتر ضخامت‌ و حدود 75 سانتيمتر طول‌ داشتند، و خود در ملاط‌ گِل‌ قرار داده‌ شده‌ بودند. دو ديوار بوسيلة‌ خانه‌هايي‌ كه‌ بر بالاي‌ ديوارها بنا شده‌ بودند، به‌ يكديگر متصل‌ مي‌شدند. خانة‌ راحاب‌ «بر بالاي‌ ديوار» از همين‌ خانه‌ها بود. دكتر گارستنگ‌ متوجه‌ شد كه‌ ديوار بيروني‌ به‌ سمت‌ بيرون‌ خراب‌ شده‌ و بر دامنة‌ تپه‌ ريخته‌ بود، و در همان‌ حال‌ ديوار دروني‌ را با خانه‌هايي‌ كه‌ بر آن‌ قرار داشتند، به‌ دنبال‌ خود كشيده‌ بود، و لاية‌ آجرها كه‌ بر دامنة‌ تپه‌ ريخته‌ بود در پايين‌ دامنه‌ بتدريج‌ نازكتر مي‌شد. ديوارهاي‌ پاية‌ قصر، كه‌ از 4 رديف‌ سنگ‌ تشكيل‌ شده‌اند، همچنان‌ باقي‌ مانده‌ و به‌ سمت‌ بيرون‌ كج‌ شده‌اند. به‌ تصور دكتر گارستنگ‌ نشانه‌هايي‌ بچشم‌ مي‌خورد مبني‌ بر اينكه‌ ديوار شهر در اثر زلزله‌اي‌ خراب‌ شده‌ (كه‌ آثار اين‌ زلزله‌ را مي‌توان‌ ديد)، و اين‌ روشي‌ است‌ كه‌ احتمالاً خدا براي‌ خرابي‌ اريحا بكار برده‌ است‌.
«خويشتن‌ را از چيز حرام‌ نگاه‌ داريد» (18). دكتر گارستنگ‌ در زير خاكسترها و ديوارهاي‌ خراب‌ شده‌، و در ويرانه‌هاي‌ انبارها، مقدار زيادي‌ مواد غذايي‌، گندم‌، جو، خرما، عدس‌ و غيره‌ يافت‌ كه‌ دست‌ نخورده‌ بودند و در اثر حرارت‌ شديد به‌ ذغال‌ تبديل‌ شده‌ بودند، و اين‌ شاهدي‌ است‌ بر اينكه‌ فاتحين‌ از دست‌ زدن‌ به‌ غذاها اجتناب‌ كرده‌ بودند.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۵ ب.ظ
توسط ganjineh
7 خیانت در مال حرام


خيانت‌ در مال‌ حرام‌
و بني‌اسرائيل‌ در آنچه‌ حرام‌ شده‌ بود خيانت‌ ورزيدند، زيرا عَخان‌ ابن‌ كَرْمي‌ ابن‌ زَبْدي‌ ابن‌ زارَح‌ از سبط‌ يهودا، از آنچه‌ حرام‌ شده‌ بود گرفت‌، و غضب‌ خداوند بر بني‌اسرائيل‌ افروخته‌ شد.
2 و يوشع‌ از اريحا تا عاي‌ كه‌ نزد بيت‌ آون‌ به‌ طرف‌ شرقي‌ بيت‌ئيل‌ واقع‌ است‌، مردان‌ فرستاد و ايشان‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «برويد و زمين‌ را جاسوسي‌ كنيد.» پس‌ آن‌ مردان‌ رفته‌، عاي‌ را جاسوسي‌ كردند. 3 و نزد يوشع‌ برگشته‌، او را گفتند: «تمامي‌ قوم‌ برنيايند؛ به‌ قدر دو يا سه‌ هزار نفر برآيند و عاي‌ را بزنند و تمامي‌ قوم‌ را به‌ آنجا زحمت‌ ندهي‌ زيرا كه‌ ايشان‌ كم‌اند.» 4 پس‌ قريب‌ به‌ سه‌ هزار نفر از قوم‌ به‌ آنجا رفتند و از حضور مردان‌ عاي‌ فرار كردند. 5 و مردان‌ عاي‌ از آنها به‌ قدر سي‌ و شش‌ نفر كشتند و از پيش‌ دروازه‌ تا شباريم‌ ايشان‌ را تعاقب‌ نموده‌، ايشان‌ را در نشيب‌ زدند. و دل‌ قوم‌ گداخته‌ شده‌، مثل‌ آب‌ گرديد.
6 و يوشع‌ و مشايخ‌ اسرائيل‌ جامة‌ خود را چاك‌ زده‌، پيش‌ تابوت‌ خداوند تا شام‌ رو به‌ زمين‌ افتادند، و خاك‌ به‌ سرهاي‌ خود پاشيدند. 7 ويوشع‌ گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند يَهُوَه‌ براي‌ چه‌ اين‌ قوم‌ را از اُرْدُن‌ عبور دادي‌ تا ما را به‌ دست‌ اَموريان‌ تسليم‌ كرده‌، ما را هلاك‌ كني‌. كاش‌ راضي‌ شده‌ بوديم‌ كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ بمانيم‌. 8 آه‌ اي‌ خداوند چه‌ بگويم‌ بعد از آنكه‌ اسرائيل‌ از حضور دشمنان‌ خود پشت‌ داده‌اند. 9 زيرا چون‌ كنعانيان‌ و تمامي‌ ساكنان‌ زمين‌ اين‌ را بشنوند، دور ما را خواهند گرفت‌ و نام‌ ما را از اين‌ زمين‌ منقطع‌ خواهند كرد. و تو به‌ اسم‌ بزرگ‌ خود چه‌ خواهي‌ كرد؟»
10 خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «برخيز! چرا تو به‌ اين‌ طور به‌ روي‌ خود افتاده‌اي‌؟ 11 اسرائيل‌ گناه‌ كرده‌، و از عهدي‌ نيز كه‌ به‌ ايشان‌ امر فرمودم‌ تجاوز نموده‌اند و از چيز حرام‌ هم‌ گرفته‌، دزديده‌اند، بلكه‌ انكار كرده‌، آن‌ را در اسباب‌ خود گذاشته‌اند. 12 از اين‌ سبب‌ بني‌اسرائيل‌ نمي‌توانند به‌ حضور دشمنان‌ خود بايستند و از حضور دشمنان‌ خود پشت‌ داده‌اند، زيرا كه‌ ملعون‌ شده‌اند. و اگر چيز حرام‌ را از ميان‌ خود تباه‌ نسازيد، من‌ ديگر با شما نخواهم‌ بود. 13 برخيز قوم‌ را تقديس‌ نما و بگو براي‌ فردا خويشتن‌ را تقديس‌ نماييد، زيرا يَهُوَه‌ خداي‌ اسرائيل‌ چنين‌ مي‌گويد: اي‌ اسرائيل‌ چيزي‌ حرام‌ در ميان‌ توست‌ و تا اين‌ چيز حرام‌ را از ميان‌ خود دور نكني‌، پيش‌ روي‌ دشمنان‌ خود نمي‌تواني‌ ايستاد. 14 پس‌ بامدادان‌، شما موافق‌ اسباط‌ خود نزديك‌ بياييد، و چنين‌ شود كه‌ سبطي‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند به‌ قبيله‌هاي‌ خود نزديك‌ آيند؛ و قبيله‌اي‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند، به‌ خاندانهاي‌ خود نزديك‌ بيايند؛ و خانداني‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند به‌ مردان‌ خود نزديك‌ آيند. 15 و هر كه‌ آن‌ چيز حرام‌ نزد او يافت‌ شود، با هر چه‌ دارد به‌ آتش‌ سوخته‌ شود، زيرا كه‌ از عهد خداوند تجاوز نموده‌،قباحتي‌ در ميان‌ اسرائيل‌ به‌ عمل‌ آورده‌ است‌.»
16 پس‌ يوشع‌ بامدادان‌ بزودي‌ برخاسته‌، اسرائيل‌ را به‌ اسباط‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و سبط‌ يهودا گرفته‌ شد. 17 و قبيلة‌ يهودا را نزديك‌ آورد و قبيلة‌ زارَحيان‌ گرفته‌ شد. پس‌ قبيلة‌ زارَحيان‌ را به‌ مردان‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و زَبْدي‌ گرفته‌ شد. 18 و خاندان‌ او را به‌ مردان‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و عَخان‌ بن‌كَرْمي‌ ابن‌زَبْدي‌ بن‌زارَح‌ از سبط‌ يهودا گرفته‌ شد. 19 و يوشع‌ به‌ عَخان‌ گفت‌: «اي‌ پسر من‌، الا´ن‌ يهوه‌ خداي‌ اسرائيل‌ را جلال‌ بده‌ و نزد او اعتراف‌ نما و مرا خبر بده‌ كه‌ چه‌ كردي‌ و از ما مخفي‌ مدار.» 20 عَخان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفت‌: «في‌الواقع‌ به‌ يَهُوَه‌ خداي‌ اسرائيل‌ گناه‌ كرده‌، و چنين‌ و چنان‌ به‌ عمل‌ آورده‌ام‌. 21 چون‌ در ميان‌ غنيمت‌ ردايي‌ فاخر شِنعاري‌ و دويست‌ مثقال‌ نقره‌ و يك‌ شمش‌ طلا كه‌ وزنش‌ پنجاه‌ مثقال‌ بود ديدم‌، آنها را طمع‌ ورزيده‌، گرفتم‌، و اينك‌ در ميان‌ خيمة‌ من‌ در زمين‌ است‌ و نقره‌ زير آن‌ مي‌باشد.»
22 آنگاه‌ يوشع‌ رسولان‌ فرستاد و به‌ خيمه‌ دويدند، و اينك‌ در خيمه‌ او پنهان‌ بود و نقره‌ زير آن‌. 23 و آنها را از ميان‌ خيمه‌ گرفته‌، نزد يوشع‌ و جميع‌ بني‌اسرائيل‌ آوردند و آنها را به‌ حضور خداوند نهادند. 24 و يوشع‌ و تمامي‌ بني‌اسرائيل‌ با وي‌، عَخان‌ پسر زارَح‌ و نقره‌ و ردا و شمش‌ طلا و پسرانش‌ و دخترانش‌ و گاوانش‌ و حمارانش‌ و گوسفندانش‌ و خيمه‌اش‌ و تمامي‌ مايملكش‌ را گرفته‌، آنها را به‌ وادي‌ عَخور بردند. 25 و يوشع‌ گفت‌: «براي‌ چه‌ ما را مضطرب‌ ساختي‌؟ خداوند امروز تو را مضطرب‌ خواهد ساخت‌.» پس‌ تمامي‌ اسرائيل‌ او را سنگسار كردند و آنها را به‌ آتش‌ سوزانيدند و ايشان‌ را به‌ سنگها سنگسار كردند.26 و تودة‌ بزرگ‌ از سنگها بر او برپا داشتند كه‌ تا به‌ امروز هست‌. و خداوند از شدت‌ غضب‌ خود برگشت‌؛ بنابراين‌ اسم‌ آن‌ مكان‌ تا امروز وادي‌ عَخور ناميده‌ شده‌ است‌.
ترجمه تفسیری


گناه‌ عخان‌
اما بني‌اسرائيـل‌ مرتكب‌ گناه‌ شدند. گـر چه‌ خداوند دستور فرموده‌ بود كه‌ چيزي‌ را از شهر به‌ غنيمت‌ نبرند، ولي‌ آنها از اين‌ دستور سرپيچي‌ كردند. عخان‌ (پسر كرمي‌، نوه‌ زبدي‌ و نواده‌ زارح‌ از قبيله‌ يهودا) از اموالي‌ كه‌ حرام‌ شده‌ بود براي‌ خود به‌ غنيمت‌ گرفت‌ و خداوند بخاطر اين‌ عمل‌ بر تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ غضبناك‌ شد.
2 بزودي‌ پس‌ از تسخير شهر اريحا، يوشع‌ چند نفر از مردان‌ خود را به‌ شهر عاي‌ كه‌ در شرق‌ بيت‌ئيل‌ و نزديك‌ بيت‌آون‌ واقع‌ شده‌ بود فرستاد تا وضع‌ آنجا را بررسي‌ كنند. 3 وقتي‌ آنها مراجعت‌ نمودند گفتند: «شهر كوچكي‌ است‌ و فقط‌ كافي‌ است‌ دو يا سه‌ هزار نفر از سربازان‌ ما بروند و آن‌ را تصرف‌ كنند. بنابراين‌ لزومي‌ ندارد كه‌ همه‌ لشكر اسـرائيل‌ به‌ آنجا حمله‌ كند.»
4 پس‌ يوشع‌ حدود سه‌ هزار سرباز براي‌ تسخير شهر عاي‌ فرستاد، اما آنها شكست‌ خوردند. 5 مردان‌ عاي‌ از دروازه‌ شهر تا بلنديهاي‌ اطراف‌، اسرائيلي‌ها را تعقيب‌ نموده‌، حدود سي‌ و شش‌ نفر از آنان‌ را در سراشيبي‌ كشتند. لشكر اسرائيل‌ از اين‌ واقعه‌ دچار وحشت‌ شد و روحيه‌ خود را بكلي‌ باخت‌. 6 پس‌ يوشع‌ و بزرگان‌ اسرائيل‌ از شدت‌ ناراحتي‌ جامه‌هاي‌ خود را پاره‌ كردند، خاك‌ بر سر خود ريختند و تاغروب‌ در برابر صندوق‌ عهد خداوند به‌ خاك‌ افتادند.
7 يوشع‌ چنين‌ دعا كرد: «آه‌ اي‌ خداوند، چرا ما را به‌ اين‌ سوي‌ رود اردن‌ آوردي‌ تا به‌ دست‌ اين‌ اموريها كشته‌ شويم‌؟ اي‌ كاش‌ راضي‌ شده‌ بوديم‌ كه‌ همان‌ طرف‌ رودخانه‌ بمانيـم‌. 8 آه‌، اي‌ خداوند، اينك‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ از دشمن‌ شكست‌ خورده‌ است‌ من‌ چه‌ كنم‌؟ 9 چون‌ اگر كنعاني‌ها و ساير قوم‌هاي‌ مجاور از اين‌ واقعه‌ با خبر شوند، ما را محاصره‌ نموده‌، همه‌ ما را نابود مي‌كنند. آيا اين‌ عمل‌ به‌ عظمت‌ نام‌ تو لطمه‌ نمي‌زند؟»
10 خداوند در پاسخ‌ يوشع‌ فرمود: «بلند شو! چرا اينچنين‌ به‌ خاك‌ افتاده‌اي‌؟ 11 قوم‌ اسرائيل‌ از فرمان‌ من‌ سرپيچي‌ كرده‌ و مرتكب‌ گناه‌ شده‌اند. ايشان‌ مخفيانه‌ از چيزهاي‌ حرام‌ شهر برداشته‌اند، ولي‌ انكار نموده‌، آنها را در ميـان‌ اثاثيه‌ خـود پنهان‌ ساخته‌انـد. 12 اين‌ عمل‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ اسرائيلي‌ها مغلوب‌ شوند. به‌ همين‌ علت‌ است‌ كه‌ سربازان‌ تو نمي‌توانند در مقابل‌ دشمنان‌ ايستادگي‌ كنند، زيرا گرفتار لعنت‌ شده‌اند. اگر آن‌ غنيمت‌ حرام‌ را از بين‌ نبريد، من‌ ديگر با شما نخواهم‌ بود.
13 «حال‌ برخيز و مراسم‌ پاك‌ كردن‌ گناه‌ قوم‌ را بجا آور و به‌ آنها بگو كه‌ براي‌ فردا آماده‌ شوند، زيرا من‌ كه‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ هستم‌ مي‌گويم‌: اي‌ اسرائيل‌، مال‌ حرام‌ در ميان‌ شماست‌ و تا آن‌ را از خود دور نكنيد، نخواهيد توانست‌ در برابر دشمنانتان‌ بايستيد. 14 به‌ همه‌ قبايل‌ بگو كه‌ فردا صبح‌ نزد من‌ حاضر شوند تا من‌ معلوم‌ كنم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ خطاكار، متعلق‌ به‌ كدام‌ قبيله‌ است‌. پس‌ از آن‌، تمام‌ خاندانهاي‌ آن‌ قبيله‌ جلو بيايند تا مشخص‌ كنم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ خطاكار، در ميان‌ كدام‌ خاندان‌ است‌. سپس‌ تمام‌ خانواده‌هاي‌ آن‌ خاندان‌ حاضر شوند تا نشان‌ دهم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ مقصر، عضو كدام‌ خانواده‌ است‌. بعد تمام‌ اعضاي‌ مقصر آن‌ خانواده‌ پيش‌ بيايند. 15 آنگاه‌ شخصي‌ كه‌ مال‌ حرام‌ را دزديده‌ است‌، با خانواده‌اش‌ و هر چه‌ كه‌ دارد سوخته‌ و نابود شود، زيرا عهد مرا شكسته‌ و اسرائيل‌ را رسوا نموده‌ است‌.»
16 پس‌ يوشع‌ صبح‌ زود برخاسته‌، قبيله‌هاي‌اسرائيل‌ را در حضور خداوند حاضر ساخت‌ و قبيله‌ يهودا مقصر شناخته‌ شد. 17 آنگاه‌ تمام‌ خاندانهاي‌ قبيله‌ يهودا جلو آمدند و خاندان‌ زارح‌ مقصر تشخيص‌ داده‌ شد. بعد خانواده‌هاي‌ آن‌ خاندان‌ جلو آمدند و خانواده‌ زبدي‌ مقصر شناخته‌ شد. 18 مردان‌ خانواده‌ زبدي‌ جلو آمدند و عخان‌ نوه‌ زبدي‌ مقصر شناخته‌ شد.
19 يوشع‌ به‌ عخان‌ گفت‌: «فرزندم‌ در حضور خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ حقيقت‌ را بگو و به‌ گناه‌ خود اعتراف‌ كن‌. به‌ من‌ بگو چه‌ كرده‌اي‌ و چيزي‌ را از ما مخفي‌ نكن‌.»
20 عخان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفت‌: «من‌ به‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ خيانت‌ كرده‌ام‌ و مرتكب‌ گناه‌ شده‌ام‌. 21 در ميان‌ غنايم‌، چشمم‌ به‌ يك‌ رداي‌ زيباي‌ بابلي‌، دويست‌ مثقال‌ نقره‌ و يك‌ شمش‌ طلا كه‌ وزنش‌ پنجاه‌ مثقـال‌ بود، افتـاد و مـن‌ از روي‌ طمـع‌ آنهـا را برداشتم‌ و در ميان‌ خيمه‌ام‌ آنها را زير خاك‌ پنهان‌ كردم‌. اول‌ نقره‌ را زير خاك‌ گذاشتم‌، بعد طلا و سپس‌ ردا را.»
22 يوشع‌ چند نفر را بدنبال‌ غنايم‌ فرستاد و آنها بشتاب‌ به‌ خيمه‌ رفتند و چنانكه‌ عخان‌ گفته‌ بود، ردا و طلا و نقره‌ را پيدا كردند و نقره‌ در قسمت‌ زيرين‌ قرار داشت‌. 23 اشياء دزديده‌ شده‌ را نزد يوشع‌ و تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ آوردند و در حضور خداوند بر زمين‌ گذاشتند. 24 آنگاه‌ يوشع‌ و همه‌ اسرائيليها، عخان‌ را گرفته‌، او را با ردا و نقره‌ و شمش‌ طلايي‌ كه‌ دزديده‌ بود، با پسران‌ و دخترانش‌ و گاوها و گوسفندها و الاغهايش‌ و خيمه‌اش‌ و هر چه‌ كه‌ داشت‌ به‌ دره‌ عخور بردند.
25 در آنجا يوشع‌ به‌ عخان‌ گفت‌: «چرا چنين‌ بلايي‌ بر سر ما آوردي‌؟ اكنون‌ خداوند، تو را دچار بلا مي‌كند.» آنگاه‌ تمام‌ بني‌اسرائيل‌ آنها را سنگسار نمودند و بعد بدنهايشان‌ را سوزاندند 26 و روي‌ جنازه‌ سوخته‌ عخان‌، توده‌ بزرگي‌ از سنگ‌ برپا كردند. آن‌ توده‌ سنگ‌ هنوز باقيست‌ و آن‌ مكان‌ تا به‌ امروز به‌ «دره‌ بلا» معروف‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ خشم‌ خداوند فرو نشست‌.



راهنما


باب‌هاي‌ 7 و 8 . سقوط‌ عاي‌ و بيت‌ئيل‌
در شهرعاي‌، اسرائيل‌ در ابتدا بخاطر گناه‌ عخان‌، دچار شكستي‌ وحشتناك‌ شدند. درست‌ پس‌ از عبور معجزه‌ آسايشان‌ از اردن‌ و سقوط‌ معجزه‌آساي‌ اريحا، اين‌ شكست‌ ضربه‌اي‌ هولناك‌ به‌ اسرائيل‌ بود. شكست‌ در عاي‌، درسي‌ براي‌ اسرائيل‌ بود. خدا با آنها بود، ولي‌ مي‌خواست‌ به‌ قوم‌ بفهماند كه‌ از آنها انتظار اطاعت‌ دارد.
نكتة‌ باستانشناختي‌:
بيت‌ ئيل‌. از آيات‌ 8 : 9 ، 12 ، 17 چنين‌ برمي‌آيد كه‌ جنگ‌ در عاي‌ و بيت‌ئيل‌ همزمان‌ صورت‌ گرفته‌ بود، در آيات‌ 8:28؛ 12:9،16 هر دو شهر نابود شده‌ بودند. اين‌ دو شهر فقط‌ حدود 5/2 كيلومتر از يكديگر فاصله‌ داشتند.
در سال‌ 1934، هيئت‌ اعزامي‌ به‌ يادبود كايل‌ (Kyle Memorial Expedition) تحت‌ حمايت‌ مشترك‌ مدرسة‌ آمريكايي‌ در اورشليم‌ و دانشكدة‌ الهيات‌ خنيا در پيتسبورگ‌، و تحت‌ رهبري‌ و. ف‌. آلبرايت‌، در تپه‌هاي‌ بيت‌ئيل‌ (بيتان‌) به‌ حفاري‌ پرداخت‌. آنها دريافتند كه‌ اين‌ شهر در زماني‌ مصادف‌ با حملة‌ يوشع‌، و بوسيلة‌ «آتش‌ سوزي‌ دهشتناكي‌» كه‌ «با شدتي‌ بخصوص‌ بيداد مي‌كرد»، نابود شده‌ است‌. در آنجا تودة‌ سفتي‌ به‌ ضخامت‌ 2 متر از «آجرهاي‌ ريختة‌ سوختة‌ قرمز، خاك‌ سياه‌ پر از خاكستر، و آوارهاي‌ نيمسوز و خرد شده‌» يافتند. آلبرايت‌ اظهار داشت‌ كه‌ در هيچ‌ جاي‌ ديگر در فلسطين‌ نشانه‌هايي‌ از آتش‌ سوزي‌ مخرب‌تري‌ نديده‌ بود.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۷ ب.ظ
توسط ganjineh
7 خیانت در مال حرام


خيانت‌ در مال‌ حرام‌
و بني‌اسرائيل‌ در آنچه‌ حرام‌ شده‌ بود خيانت‌ ورزيدند، زيرا عَخان‌ ابن‌ كَرْمي‌ ابن‌ زَبْدي‌ ابن‌ زارَح‌ از سبط‌ يهودا، از آنچه‌ حرام‌ شده‌ بود گرفت‌، و غضب‌ خداوند بر بني‌اسرائيل‌ افروخته‌ شد.
2 و يوشع‌ از اريحا تا عاي‌ كه‌ نزد بيت‌ آون‌ به‌ طرف‌ شرقي‌ بيت‌ئيل‌ واقع‌ است‌، مردان‌ فرستاد و ايشان‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «برويد و زمين‌ را جاسوسي‌ كنيد.» پس‌ آن‌ مردان‌ رفته‌، عاي‌ را جاسوسي‌ كردند. 3 و نزد يوشع‌ برگشته‌، او را گفتند: «تمامي‌ قوم‌ برنيايند؛ به‌ قدر دو يا سه‌ هزار نفر برآيند و عاي‌ را بزنند و تمامي‌ قوم‌ را به‌ آنجا زحمت‌ ندهي‌ زيرا كه‌ ايشان‌ كم‌اند.» 4 پس‌ قريب‌ به‌ سه‌ هزار نفر از قوم‌ به‌ آنجا رفتند و از حضور مردان‌ عاي‌ فرار كردند. 5 و مردان‌ عاي‌ از آنها به‌ قدر سي‌ و شش‌ نفر كشتند و از پيش‌ دروازه‌ تا شباريم‌ ايشان‌ را تعاقب‌ نموده‌، ايشان‌ را در نشيب‌ زدند. و دل‌ قوم‌ گداخته‌ شده‌، مثل‌ آب‌ گرديد.
6 و يوشع‌ و مشايخ‌ اسرائيل‌ جامة‌ خود را چاك‌ زده‌، پيش‌ تابوت‌ خداوند تا شام‌ رو به‌ زمين‌ افتادند، و خاك‌ به‌ سرهاي‌ خود پاشيدند. 7 ويوشع‌ گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند يَهُوَه‌ براي‌ چه‌ اين‌ قوم‌ را از اُرْدُن‌ عبور دادي‌ تا ما را به‌ دست‌ اَموريان‌ تسليم‌ كرده‌، ما را هلاك‌ كني‌. كاش‌ راضي‌ شده‌ بوديم‌ كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ بمانيم‌. 8 آه‌ اي‌ خداوند چه‌ بگويم‌ بعد از آنكه‌ اسرائيل‌ از حضور دشمنان‌ خود پشت‌ داده‌اند. 9 زيرا چون‌ كنعانيان‌ و تمامي‌ ساكنان‌ زمين‌ اين‌ را بشنوند، دور ما را خواهند گرفت‌ و نام‌ ما را از اين‌ زمين‌ منقطع‌ خواهند كرد. و تو به‌ اسم‌ بزرگ‌ خود چه‌ خواهي‌ كرد؟»
10 خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «برخيز! چرا تو به‌ اين‌ طور به‌ روي‌ خود افتاده‌اي‌؟ 11 اسرائيل‌ گناه‌ كرده‌، و از عهدي‌ نيز كه‌ به‌ ايشان‌ امر فرمودم‌ تجاوز نموده‌اند و از چيز حرام‌ هم‌ گرفته‌، دزديده‌اند، بلكه‌ انكار كرده‌، آن‌ را در اسباب‌ خود گذاشته‌اند. 12 از اين‌ سبب‌ بني‌اسرائيل‌ نمي‌توانند به‌ حضور دشمنان‌ خود بايستند و از حضور دشمنان‌ خود پشت‌ داده‌اند، زيرا كه‌ ملعون‌ شده‌اند. و اگر چيز حرام‌ را از ميان‌ خود تباه‌ نسازيد، من‌ ديگر با شما نخواهم‌ بود. 13 برخيز قوم‌ را تقديس‌ نما و بگو براي‌ فردا خويشتن‌ را تقديس‌ نماييد، زيرا يَهُوَه‌ خداي‌ اسرائيل‌ چنين‌ مي‌گويد: اي‌ اسرائيل‌ چيزي‌ حرام‌ در ميان‌ توست‌ و تا اين‌ چيز حرام‌ را از ميان‌ خود دور نكني‌، پيش‌ روي‌ دشمنان‌ خود نمي‌تواني‌ ايستاد. 14 پس‌ بامدادان‌، شما موافق‌ اسباط‌ خود نزديك‌ بياييد، و چنين‌ شود كه‌ سبطي‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند به‌ قبيله‌هاي‌ خود نزديك‌ آيند؛ و قبيله‌اي‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند، به‌ خاندانهاي‌ خود نزديك‌ بيايند؛ و خانداني‌ را كه‌ خداوند انتخاب‌ كند به‌ مردان‌ خود نزديك‌ آيند. 15 و هر كه‌ آن‌ چيز حرام‌ نزد او يافت‌ شود، با هر چه‌ دارد به‌ آتش‌ سوخته‌ شود، زيرا كه‌ از عهد خداوند تجاوز نموده‌،قباحتي‌ در ميان‌ اسرائيل‌ به‌ عمل‌ آورده‌ است‌.»
16 پس‌ يوشع‌ بامدادان‌ بزودي‌ برخاسته‌، اسرائيل‌ را به‌ اسباط‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و سبط‌ يهودا گرفته‌ شد. 17 و قبيلة‌ يهودا را نزديك‌ آورد و قبيلة‌ زارَحيان‌ گرفته‌ شد. پس‌ قبيلة‌ زارَحيان‌ را به‌ مردان‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و زَبْدي‌ گرفته‌ شد. 18 و خاندان‌ او را به‌ مردان‌ ايشان‌ نزديك‌ آورد و عَخان‌ بن‌كَرْمي‌ ابن‌زَبْدي‌ بن‌زارَح‌ از سبط‌ يهودا گرفته‌ شد. 19 و يوشع‌ به‌ عَخان‌ گفت‌: «اي‌ پسر من‌، الا´ن‌ يهوه‌ خداي‌ اسرائيل‌ را جلال‌ بده‌ و نزد او اعتراف‌ نما و مرا خبر بده‌ كه‌ چه‌ كردي‌ و از ما مخفي‌ مدار.» 20 عَخان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفت‌: «في‌الواقع‌ به‌ يَهُوَه‌ خداي‌ اسرائيل‌ گناه‌ كرده‌، و چنين‌ و چنان‌ به‌ عمل‌ آورده‌ام‌. 21 چون‌ در ميان‌ غنيمت‌ ردايي‌ فاخر شِنعاري‌ و دويست‌ مثقال‌ نقره‌ و يك‌ شمش‌ طلا كه‌ وزنش‌ پنجاه‌ مثقال‌ بود ديدم‌، آنها را طمع‌ ورزيده‌، گرفتم‌، و اينك‌ در ميان‌ خيمة‌ من‌ در زمين‌ است‌ و نقره‌ زير آن‌ مي‌باشد.»
22 آنگاه‌ يوشع‌ رسولان‌ فرستاد و به‌ خيمه‌ دويدند، و اينك‌ در خيمه‌ او پنهان‌ بود و نقره‌ زير آن‌. 23 و آنها را از ميان‌ خيمه‌ گرفته‌، نزد يوشع‌ و جميع‌ بني‌اسرائيل‌ آوردند و آنها را به‌ حضور خداوند نهادند. 24 و يوشع‌ و تمامي‌ بني‌اسرائيل‌ با وي‌، عَخان‌ پسر زارَح‌ و نقره‌ و ردا و شمش‌ طلا و پسرانش‌ و دخترانش‌ و گاوانش‌ و حمارانش‌ و گوسفندانش‌ و خيمه‌اش‌ و تمامي‌ مايملكش‌ را گرفته‌، آنها را به‌ وادي‌ عَخور بردند. 25 و يوشع‌ گفت‌: «براي‌ چه‌ ما را مضطرب‌ ساختي‌؟ خداوند امروز تو را مضطرب‌ خواهد ساخت‌.» پس‌ تمامي‌ اسرائيل‌ او را سنگسار كردند و آنها را به‌ آتش‌ سوزانيدند و ايشان‌ را به‌ سنگها سنگسار كردند.26 و تودة‌ بزرگ‌ از سنگها بر او برپا داشتند كه‌ تا به‌ امروز هست‌. و خداوند از شدت‌ غضب‌ خود برگشت‌؛ بنابراين‌ اسم‌ آن‌ مكان‌ تا امروز وادي‌ عَخور ناميده‌ شده‌ است‌.
ترجمه تفسیری


گناه‌ عخان‌
اما بني‌اسرائيـل‌ مرتكب‌ گناه‌ شدند. گـر چه‌ خداوند دستور فرموده‌ بود كه‌ چيزي‌ را از شهر به‌ غنيمت‌ نبرند، ولي‌ آنها از اين‌ دستور سرپيچي‌ كردند. عخان‌ (پسر كرمي‌، نوه‌ زبدي‌ و نواده‌ زارح‌ از قبيله‌ يهودا) از اموالي‌ كه‌ حرام‌ شده‌ بود براي‌ خود به‌ غنيمت‌ گرفت‌ و خداوند بخاطر اين‌ عمل‌ بر تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ غضبناك‌ شد.
2 بزودي‌ پس‌ از تسخير شهر اريحا، يوشع‌ چند نفر از مردان‌ خود را به‌ شهر عاي‌ كه‌ در شرق‌ بيت‌ئيل‌ و نزديك‌ بيت‌آون‌ واقع‌ شده‌ بود فرستاد تا وضع‌ آنجا را بررسي‌ كنند. 3 وقتي‌ آنها مراجعت‌ نمودند گفتند: «شهر كوچكي‌ است‌ و فقط‌ كافي‌ است‌ دو يا سه‌ هزار نفر از سربازان‌ ما بروند و آن‌ را تصرف‌ كنند. بنابراين‌ لزومي‌ ندارد كه‌ همه‌ لشكر اسـرائيل‌ به‌ آنجا حمله‌ كند.»
4 پس‌ يوشع‌ حدود سه‌ هزار سرباز براي‌ تسخير شهر عاي‌ فرستاد، اما آنها شكست‌ خوردند. 5 مردان‌ عاي‌ از دروازه‌ شهر تا بلنديهاي‌ اطراف‌، اسرائيلي‌ها را تعقيب‌ نموده‌، حدود سي‌ و شش‌ نفر از آنان‌ را در سراشيبي‌ كشتند. لشكر اسرائيل‌ از اين‌ واقعه‌ دچار وحشت‌ شد و روحيه‌ خود را بكلي‌ باخت‌. 6 پس‌ يوشع‌ و بزرگان‌ اسرائيل‌ از شدت‌ ناراحتي‌ جامه‌هاي‌ خود را پاره‌ كردند، خاك‌ بر سر خود ريختند و تاغروب‌ در برابر صندوق‌ عهد خداوند به‌ خاك‌ افتادند.
7 يوشع‌ چنين‌ دعا كرد: «آه‌ اي‌ خداوند، چرا ما را به‌ اين‌ سوي‌ رود اردن‌ آوردي‌ تا به‌ دست‌ اين‌ اموريها كشته‌ شويم‌؟ اي‌ كاش‌ راضي‌ شده‌ بوديم‌ كه‌ همان‌ طرف‌ رودخانه‌ بمانيـم‌. 8 آه‌، اي‌ خداوند، اينك‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ از دشمن‌ شكست‌ خورده‌ است‌ من‌ چه‌ كنم‌؟ 9 چون‌ اگر كنعاني‌ها و ساير قوم‌هاي‌ مجاور از اين‌ واقعه‌ با خبر شوند، ما را محاصره‌ نموده‌، همه‌ ما را نابود مي‌كنند. آيا اين‌ عمل‌ به‌ عظمت‌ نام‌ تو لطمه‌ نمي‌زند؟»
10 خداوند در پاسخ‌ يوشع‌ فرمود: «بلند شو! چرا اينچنين‌ به‌ خاك‌ افتاده‌اي‌؟ 11 قوم‌ اسرائيل‌ از فرمان‌ من‌ سرپيچي‌ كرده‌ و مرتكب‌ گناه‌ شده‌اند. ايشان‌ مخفيانه‌ از چيزهاي‌ حرام‌ شهر برداشته‌اند، ولي‌ انكار نموده‌، آنها را در ميـان‌ اثاثيه‌ خـود پنهان‌ ساخته‌انـد. 12 اين‌ عمل‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ اسرائيلي‌ها مغلوب‌ شوند. به‌ همين‌ علت‌ است‌ كه‌ سربازان‌ تو نمي‌توانند در مقابل‌ دشمنان‌ ايستادگي‌ كنند، زيرا گرفتار لعنت‌ شده‌اند. اگر آن‌ غنيمت‌ حرام‌ را از بين‌ نبريد، من‌ ديگر با شما نخواهم‌ بود.
13 «حال‌ برخيز و مراسم‌ پاك‌ كردن‌ گناه‌ قوم‌ را بجا آور و به‌ آنها بگو كه‌ براي‌ فردا آماده‌ شوند، زيرا من‌ كه‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ هستم‌ مي‌گويم‌: اي‌ اسرائيل‌، مال‌ حرام‌ در ميان‌ شماست‌ و تا آن‌ را از خود دور نكنيد، نخواهيد توانست‌ در برابر دشمنانتان‌ بايستيد. 14 به‌ همه‌ قبايل‌ بگو كه‌ فردا صبح‌ نزد من‌ حاضر شوند تا من‌ معلوم‌ كنم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ خطاكار، متعلق‌ به‌ كدام‌ قبيله‌ است‌. پس‌ از آن‌، تمام‌ خاندانهاي‌ آن‌ قبيله‌ جلو بيايند تا مشخص‌ كنم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ خطاكار، در ميان‌ كدام‌ خاندان‌ است‌. سپس‌ تمام‌ خانواده‌هاي‌ آن‌ خاندان‌ حاضر شوند تا نشان‌ دهم‌ كه‌ آن‌ شخص‌ مقصر، عضو كدام‌ خانواده‌ است‌. بعد تمام‌ اعضاي‌ مقصر آن‌ خانواده‌ پيش‌ بيايند. 15 آنگاه‌ شخصي‌ كه‌ مال‌ حرام‌ را دزديده‌ است‌، با خانواده‌اش‌ و هر چه‌ كه‌ دارد سوخته‌ و نابود شود، زيرا عهد مرا شكسته‌ و اسرائيل‌ را رسوا نموده‌ است‌.»
16 پس‌ يوشع‌ صبح‌ زود برخاسته‌، قبيله‌هاي‌اسرائيل‌ را در حضور خداوند حاضر ساخت‌ و قبيله‌ يهودا مقصر شناخته‌ شد. 17 آنگاه‌ تمام‌ خاندانهاي‌ قبيله‌ يهودا جلو آمدند و خاندان‌ زارح‌ مقصر تشخيص‌ داده‌ شد. بعد خانواده‌هاي‌ آن‌ خاندان‌ جلو آمدند و خانواده‌ زبدي‌ مقصر شناخته‌ شد. 18 مردان‌ خانواده‌ زبدي‌ جلو آمدند و عخان‌ نوه‌ زبدي‌ مقصر شناخته‌ شد.
19 يوشع‌ به‌ عخان‌ گفت‌: «فرزندم‌ در حضور خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ حقيقت‌ را بگو و به‌ گناه‌ خود اعتراف‌ كن‌. به‌ من‌ بگو چه‌ كرده‌اي‌ و چيزي‌ را از ما مخفي‌ نكن‌.»
20 عخان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفت‌: «من‌ به‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ خيانت‌ كرده‌ام‌ و مرتكب‌ گناه‌ شده‌ام‌. 21 در ميان‌ غنايم‌، چشمم‌ به‌ يك‌ رداي‌ زيباي‌ بابلي‌، دويست‌ مثقال‌ نقره‌ و يك‌ شمش‌ طلا كه‌ وزنش‌ پنجاه‌ مثقـال‌ بود، افتـاد و مـن‌ از روي‌ طمـع‌ آنهـا را برداشتم‌ و در ميان‌ خيمه‌ام‌ آنها را زير خاك‌ پنهان‌ كردم‌. اول‌ نقره‌ را زير خاك‌ گذاشتم‌، بعد طلا و سپس‌ ردا را.»
22 يوشع‌ چند نفر را بدنبال‌ غنايم‌ فرستاد و آنها بشتاب‌ به‌ خيمه‌ رفتند و چنانكه‌ عخان‌ گفته‌ بود، ردا و طلا و نقره‌ را پيدا كردند و نقره‌ در قسمت‌ زيرين‌ قرار داشت‌. 23 اشياء دزديده‌ شده‌ را نزد يوشع‌ و تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ آوردند و در حضور خداوند بر زمين‌ گذاشتند. 24 آنگاه‌ يوشع‌ و همه‌ اسرائيليها، عخان‌ را گرفته‌، او را با ردا و نقره‌ و شمش‌ طلايي‌ كه‌ دزديده‌ بود، با پسران‌ و دخترانش‌ و گاوها و گوسفندها و الاغهايش‌ و خيمه‌اش‌ و هر چه‌ كه‌ داشت‌ به‌ دره‌ عخور بردند.
25 در آنجا يوشع‌ به‌ عخان‌ گفت‌: «چرا چنين‌ بلايي‌ بر سر ما آوردي‌؟ اكنون‌ خداوند، تو را دچار بلا مي‌كند.» آنگاه‌ تمام‌ بني‌اسرائيل‌ آنها را سنگسار نمودند و بعد بدنهايشان‌ را سوزاندند 26 و روي‌ جنازه‌ سوخته‌ عخان‌، توده‌ بزرگي‌ از سنگ‌ برپا كردند. آن‌ توده‌ سنگ‌ هنوز باقيست‌ و آن‌ مكان‌ تا به‌ امروز به‌ «دره‌ بلا» معروف‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ خشم‌ خداوند فرو نشست‌.



راهنما


باب‌هاي‌ 7 و 8 . سقوط‌ عاي‌ و بيت‌ئيل‌
در شهرعاي‌، اسرائيل‌ در ابتدا بخاطر گناه‌ عخان‌، دچار شكستي‌ وحشتناك‌ شدند. درست‌ پس‌ از عبور معجزه‌ آسايشان‌ از اردن‌ و سقوط‌ معجزه‌آساي‌ اريحا، اين‌ شكست‌ ضربه‌اي‌ هولناك‌ به‌ اسرائيل‌ بود. شكست‌ در عاي‌، درسي‌ براي‌ اسرائيل‌ بود. خدا با آنها بود، ولي‌ مي‌خواست‌ به‌ قوم‌ بفهماند كه‌ از آنها انتظار اطاعت‌ دارد.
نكتة‌ باستانشناختي‌:
بيت‌ ئيل‌. از آيات‌ 8 : 9 ، 12 ، 17 چنين‌ برمي‌آيد كه‌ جنگ‌ در عاي‌ و بيت‌ئيل‌ همزمان‌ صورت‌ گرفته‌ بود، در آيات‌ 8:28؛ 12:9،16 هر دو شهر نابود شده‌ بودند. اين‌ دو شهر فقط‌ حدود 5/2 كيلومتر از يكديگر فاصله‌ داشتند.
در سال‌ 1934، هيئت‌ اعزامي‌ به‌ يادبود كايل‌ (Kyle Memorial Expedition) تحت‌ حمايت‌ مشترك‌ مدرسة‌ آمريكايي‌ در اورشليم‌ و دانشكدة‌ الهيات‌ خنيا در پيتسبورگ‌، و تحت‌ رهبري‌ و. ف‌. آلبرايت‌، در تپه‌هاي‌ بيت‌ئيل‌ (بيتان‌) به‌ حفاري‌ پرداخت‌. آنها دريافتند كه‌ اين‌ شهر در زماني‌ مصادف‌ با حملة‌ يوشع‌، و بوسيلة‌ «آتش‌ سوزي‌ دهشتناكي‌» كه‌ «با شدتي‌ بخصوص‌ بيداد مي‌كرد»، نابود شده‌ است‌. در آنجا تودة‌ سفتي‌ به‌ ضخامت‌ 2 متر از «آجرهاي‌ ريختة‌ سوختة‌ قرمز، خاك‌ سياه‌ پر از خاكستر، و آوارهاي‌ نيمسوز و خرد شده‌» يافتند. آلبرايت‌ اظهار داشت‌ كه‌ در هيچ‌ جاي‌ ديگر در فلسطين‌ نشانه‌هايي‌ از آتش‌ سوزي‌ مخرب‌تري‌ نديده‌ بود.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۹ ب.ظ
توسط ganjineh
8 نابودی عای؛ تجدید عهد


نابودي‌ عاي‌
‌ و خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «مترس‌ و هراسان مباش‌. تمامي‌ مردان‌ جنگي‌ را با خود بردار و برخاسته‌، به‌ عاي‌ برو. اينك‌ مَلِك‌ عاي‌ و قوم‌ او و شهرش‌ و زمينش‌ را به‌ دست‌ تو دادم‌. 2 و به‌ عاي‌ و ملكش‌ به‌ طوري‌ كه‌ به‌ اريحا و ملكش‌ عمل‌ نمودي‌ بكن‌، ليكن‌ غنيمتش‌ را با بهايمش‌ براي‌ خود به‌ تاراج‌ گيريد و در پشت‌ شهر كمين‌ ساز.»
3 پس‌ يوشع‌ و جميع‌ مردان‌ جنگي‌ برخاستند تا به‌ عاي‌ بروند. و يوشع‌ سي‌ هزار نفر از مردان‌ دلاور انتخاب‌ كرده‌، ايشان‌ را در شب‌ فرستاد. 4 و ايشان‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «اينك‌ شما براي‌ شهر در كمين‌ باشيد، يعني‌ از پشت‌ شهر و از شهر بسيار دور مرويد، و همة‌ شما مستعد باشيد. 5 و من‌ و تمام‌ قومي‌ كه‌ با منند، نزديك‌ شهر خواهيم‌ آمد، و چون‌ مثل‌ دفعة‌ اول‌ به‌ مقابله‌ ما بيرون‌ آيند، از پيش‌ ايشان‌ فرار خواهيم‌ كرد. 6 و ما را تعاقب‌ خواهند كرد تا ايشان‌ را از شهر دور سازيم‌، زيرا خواهند گفت‌ كه‌ مثل‌ دفعة‌ اول‌ از حضور ما فرار مي‌كنند؛ پس‌ از پيش‌ ايشان‌ خواهيم‌ گريخت‌. 7 آنگاه‌ از كمين‌گاه‌ برخاسته‌، شهر را به‌ تصرف‌ آوريد، زيرا يَهُوَه‌، خداي‌ شما آن‌ را به‌ دست‌ شما خواهد داد. 8 و چون‌ شهر را گرفته‌ باشيد، پس‌ شهر را به‌ آتش‌ بسوزانيد و موافق‌ سخن‌ خداوند به‌ عمل‌ آوريد. اينك‌ شما را امر نمودم‌.» 9 پس‌ يوشع‌ ايشان‌ را فرستاد و به‌ كمين‌گاه‌ رفته‌، در ميان‌ بيت‌ئيل‌ و عاي‌ به‌ طرف‌ غربي‌ عاي‌ ماندند و يوشع‌آن‌ شب‌ را در ميان‌ قوم‌ بسر برد.
10 و يوشع‌ بامدادان‌ بزودي‌ برخاسته‌، قوم‌ را صف‌آرايي‌ نمود، و او با مشايخ‌ اسرائيل‌ پيش‌ روي‌ قوم‌ بسوي‌ عاي‌ روانه‌ شدند. 11 و تمامي‌ مردان‌ جنگي‌ كه‌ با وي‌ بودند روانه‌ شده‌، نزديك‌ آمدند و در مقابل‌ شهر رسيده‌، به‌ طرف‌ شمال‌ عاي‌ فرود آمدند. و در ميان‌ او و عاي‌ وادي‌اي‌ بود. 12 و قريب‌ به‌ پنج‌ هزار نفر گرفته‌، ايشان‌ را در ميان‌ بيت‌ئيل‌ و عاي‌ به‌ طرف‌ غربي‌ شهر در كمين‌ نهاد. 13 پس‌ قوم‌، يعني‌ تمامي‌ لشكر كه‌ به‌ طرف‌ شمالي‌ شهر بودند و آناني‌ را كه‌ به‌ طرف‌ غربي‌ شهر در كمين‌ بودند قرار دادند؛ و يوشع‌ آن‌ شب‌ در ميان‌ وادي‌ رفت‌. 14 و چون‌ ملك‌ عاي‌ اين‌ را ديد او و تمامي‌ قومش‌ تعجيل‌ نموده‌، به‌ زودي‌ برخاستند، و مردان‌ شهر به‌ مقابلة‌ بني‌اسرائيل‌ براي‌ جنگ‌ به‌ جاي‌ معين‌ پيش‌ عربه‌ بيرون‌ رفتند؛ و او ندانست‌ كه‌ در پشت‌ شهر براي‌ وي‌ در كمين‌ هستند. 15 و يوشع‌ و همة‌ اسرائيل‌ خود را از حضور ايشان‌ منهزم‌ ساخته‌، به‌ راه‌ بيابان‌ فرار كردند. 16 و تمامي‌ قومي‌ را كه‌ در شهر بودند ندا در دادند تا ايشان‌ را تعاقب‌ كنند. پس‌ يوشع‌ را تعاقب‌ نموده‌، از شهر دور شدند. 17 و هيچكس‌ در عاي‌ و بيت‌ئيل‌ باقي‌ نماند كه‌ از عقب‌ بني‌اسرائيل‌ بيرون‌ نرفت‌، و دروازه‌هاي‌ شهر را باز گذاشته‌، اسرائيل‌ را تعاقب‌ نمودند.
18 و خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «مزراقي‌ كه‌ در دست‌ توست‌، بسوي‌ عاي‌ دراز كن‌، زيرا آن‌ را به‌ دست‌ تو دادم‌؛ و يوشع‌، مزراقي‌ را كه‌ به‌ دست‌ خود داشت‌ به‌ سوي‌ شهر دراز كرد. 19 و آناني‌ كه‌ در كمين‌ بودند، بزودي‌ از جاي‌ خود برخاستند و چون‌ او دست‌ خود را دراز كرد، دويدند و داخل‌ شهر شده‌، آن‌ را گرفتند و تعجيل‌ نموده‌، شهر رابه‌ آتش‌ سوزانيدند. 20 و مردان‌ عاي‌ بر عقب‌ نگريسته‌، ديدند كه‌ اينك‌ دود شهر بسوي‌ آسمان‌ بالا مي‌رود. پس‌ براي‌ ايشان‌ طاقت‌ نماند كه‌ به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ بگريزند. و قومي‌ كه‌ به‌ سوي‌ صحرا مي‌گريختند بر تعاقب‌كنندگان‌ خود برگشتند. 21 و چون‌ يوشع‌ و تمامي‌ اسرائيل‌ ديدند كه‌ آناني‌ كه‌ در كمين‌ بودند، شهر را گرفته‌اند و دود شهر بالا مي‌رود، ايشان‌ برگشته‌، مردان‌ عاي‌ را شكست‌ دادند. 22 و ديگران‌ به‌ مقابلة‌ ايشان‌ از شهر بيرون‌ آمدند، و ايشان‌ در ميان‌ اسرائيل‌ بودند. آنان‌ از يك‌ طرف‌ و اينان‌ از طرف‌ ديگر و ايشان‌ را مي‌كشتند به‌ حدي‌ كه‌ كسي‌ از آنها باقي‌ نماند و نجات‌ نيافت‌. 23 و ملك‌ عاي‌ را زنده‌ گرفته‌، او را نزد يوشع‌ آوردند.
24 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ اسرائيل‌ از كشتن‌ همة‌ ساكنان‌ عاي‌ در صحرا و در بياباني‌ كه‌ ايشان‌ را در آن‌ تعاقب‌ مي‌نمودند فارغ‌ شدند، و همة‌ آنها از دم‌ شمشير افتاده‌، هلاك‌ گشتند، تمامي‌ اسرائيل‌ به‌ عاي‌ برگشته‌، آن‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند. 25 و همة‌ آناني‌ كه‌ در آن‌ روز از مرد و زن‌ افتادند، دوازده‌ هزار نفر بودند يعني‌ تمامي‌ مردمان‌ عاي‌. 26 زيرا يوشع‌ دست‌ خود را كه‌ با مزراق‌ دراز كرده‌ بود، پس‌ نكشيد تا تمامي‌ ساكنان‌ عاي‌ را هلاك‌ كرد. 27 ليكن‌ بهايم‌ و غنيمت‌ آن‌ شهر را اسرائيل‌ براي‌ خود به‌ تاراج‌ بردند موافق‌ كلام‌ خداوند كه‌ به‌ يوشع‌ امر فرموده‌ بود. 28 پس‌ يوشع‌ عاي‌ را سوزانيد و آن‌ را تودة‌ ابدي‌ و خرابه‌ ساخت‌ كه‌ تا امروز باقي‌ است‌. 29 و ملك‌ عاي‌ را تا وقت‌ شام‌ به‌ دار كشيد، و در وقت‌ غروب‌ آفتاب‌، يوشع‌ فرمود تا لاش‌ او را از دار پايين‌ آورده‌، او را نزد دهنة‌دروازة‌ شهر انداختند و تودة‌ بزرگ‌ از سنگها بر آن‌ برپا كردند كه‌ تا امروز باقي‌ است‌.
تجديد عهد
30 آنگاه‌ يوشع‌ مذبحي‌ براي‌ يَهُوَه‌، خداي‌ اسرائيل‌ در كوه‌ عيبال‌ بنا كرد. 31 چنانكه‌ موسي‌، بندة‌ خداوند ، بني‌اسرائيل‌ را امر فرموده‌ بود، به‌ طوري‌ كه‌ در كتاب‌ تورات‌ موسي‌ مكتوب‌ است‌، يعني‌ مذبحي‌ از سنگهاي‌ ناتراشيده‌ كه‌ كسي‌ بر آنها آلات‌ آهنين‌ بلند نكرده‌ بود و بر آن‌ قرباني‌هاي‌ سلامتي‌ براي‌ خداوند گذرانيدند و ذبايح‌ سلامتي‌ ذبح‌ كردند. 32 و در آنجا بر آن‌ سنگها نسخة‌ تورات‌ موسي‌ را كه‌ نوشته‌ بود به‌ حضور بني‌اسرائيل‌ مرقوم‌ ساخت‌. 33 و تمامي‌ اسرائيل‌ و مشايخ‌ و رؤسا و داوران‌ ايشان‌ به‌ هر دو طرف‌ تابوت‌ پيش‌ لاويان‌ كَهَنه‌ كه‌ تابوت‌ عهد خداوند را برمي‌داشتند ايستادند، هم‌ غريبان‌ و هم‌ متوطنان‌؛ نصف‌ ايشان‌ به‌ طرف‌ كوه‌ جَرِزيم‌ و نصف‌ ايشان‌ به‌ طرف‌ كوه‌ عيبال‌ چنانكه‌ موسي‌ بندة‌ خداوند امر فرموده‌ بود، تا قوم‌ اسرائيل‌ را اول‌ بركت‌ دهند. 34 و بعد از آن‌ تمامي‌ سخنان‌ شريعت‌، هم‌ بركت‌ها و هم‌ لعنت‌ها را به‌ طوري‌ كه‌ در كتاب‌ تورات‌ مرقوم‌ است‌، خواند. 35 از هر چه‌ موسي‌ امر فرموده‌ بود، حرفي‌ نبود كه‌ يوشع‌ به‌ حضور تمام‌ جماعت‌ اسرائيل‌ با زنان‌ و اطفال‌ و غريباني‌ كه‌ در ميان‌ ايشان‌ مي‌رفتند، نخواند.
ترجمه تفسیری


تسخير و خرابي‌ شهر عاي‌
خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «ترس‌ و واهمه‌ را از خود دور كن‌! برخيز و تمام‌ سربازان‌ را همراه‌ خود بردار و به‌ عاي‌ روانه‌ شو. من‌ پادشاه‌ آنجا را به‌ دست‌ تو تسليم‌ مي‌كنم‌. مردم‌ و شهر و زمين‌ عاي‌ از آن‌ تو خواهند شد. 2 با ايشان‌ همانطور رفتار كن‌ كه‌ با پادشاه‌ اريحا و مردم‌ آنجا رفتار نمودي‌. اما اين‌ بار چهارپايان‌ و غنايم‌ شهر را مي‌توانيد ميان‌ خود قسمت‌ كنيد. در ضمن‌ براي‌ حمله‌ به‌ دشمن‌ در پشت‌ آن‌ شهر، يك‌ كمين‌ گاه‌ بساز.»
3 پس‌ يوشع‌ و تمام‌ لشكر او آماده‌ حمله‌ به‌ عاي‌ شدند. يوشع‌ سي‌ هزار تن‌ از افراد دلير خود را انتخاب‌ كرد تا آنها را شبانه‌ به‌ عاي‌ بفرستد. 4 او به‌ آنها اين‌ دستور را داد: «در پشت‌ شهر در كمين‌ بنشينيد، ولي‌ از شهر زياد دور نشويد و براي‌ حمله‌ آماده‌ باشيد. 5 نقشه‌ ما چنين‌ است‌: من‌ و افرادم‌ به‌ شهر نزديك‌ خواهيم‌ شد. مردان‌ شهر مانند دفعه‌ پيش‌ به‌ مقابله‌ ما برخواهند خاست‌. در اين‌ هنگام‌ ما عقب‌نشيني‌ مي‌كنيم‌. 6 آنها به‌ گمان‌ اينكه‌ مانند دفعه‌ پيش‌ درحال‌ فرار هستيم‌ به‌ تعقيب‌ ما خواهند پرداخت‌ و بدين‌ ترتيب‌ از شهر دور خواهند شد. 7 بعد، شما از كمين‌گاه‌ بيرون‌ بياييد و به‌ داخل‌ شهر حمله‌ كنيد، زيرا خداوند آن‌ را به‌ دست‌ شما تسليم‌ كرده‌ است‌. 8 چنانكه‌ خداوند فرموده‌ است‌، شهر را بسوزانيد. اين‌ يك‌ دستور است‌.»
9 پس‌ آنها همان‌ شب‌ روانه‌ شده‌، در كمين‌گاه‌ بين‌ بيت‌ئيل‌ و غرب‌ عاي‌ پنهان‌ شدند. اما يوشع‌ و بقيه‌ لشكر در اردوگاه‌ ماندند.
10 روز بعد، صبح‌ زود يوشع‌ سربازان‌ خود را صف‌آرايي‌ نمود و خود با بزرگان‌ اسرائيل‌ در پيشاپيش‌ لشكر بسوي‌ عاي‌ حركت‌ كرد. 11و12و13 آنها در سمت‌ شمالي‌ شهر در كنار دره‌اي‌ كه‌ بين‌ آنها و شهر قرار داشت‌ توقف‌ كردند. يوشع‌ پنج‌هزار نفر ديگر را هم‌ فرستاد تا به‌ سي‌ هزار نفري‌ كه‌ در كمين‌ گاه‌ بودند ملحق‌ شوند. خود او با بقيه‌ نفرات‌، آن‌ شب‌ در همان‌ دره‌ ماند.
14 پادشاه‌ عاي‌ با ديدن‌ لشكر اسرائيل‌ در آنسوي‌ دره‌، با لشكر خود براي‌ مقابله‌ با آنها به‌ دشت‌ اردن‌رفت‌، غافل‌ از اينكه‌ عده‌ زيادي‌ از اسرائيليها در پشت‌ شهر در كمين‌ نشسته‌اند. 15 يوشع‌ و لشكر اسرائيل‌ براي‌ اينكه‌ وانمود كنند كه‌ از دشمن‌ شكست‌ خورده‌اند، در بيابان‌ پا به‌ فرار گذاشتند. 16 به‌ تمام‌ مردان‌ عاي‌ دستور داده‌ شد به‌ تعقيب‌ آنها بپردازند. آنها براي‌ تعقيب‌ يوشع‌ از شهر خارج‌ شدند، 17 بطوريكه‌ در عاي‌ و بيت‌ئيل‌ يك‌ سرباز هم‌ باقي‌ نماند و دروازه‌ها نيز به‌ روي‌ اسرائيليها باز بود!
18 آنگاه‌ خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «نيزه‌ خود را بسوي‌ عاي‌ دراز كن‌، زيرا آن‌ را به‌ تو داده‌ام‌.» يوشع‌ چنين‌ كرد. 19 سربازاني‌ كه‌ در كمين‌ گاه‌ منتظر بودند وقتي‌ اين‌ علامت‌ را كه‌ يوشع‌ داده‌ بود ديدند، از كمينگاه‌ بيرون‌ آمده‌، به‌ شهر هجوم‌ بردند و آن‌ را به‌ آتش‌ كشيدند. 20و21 سربازان‌ عاي‌ وقتي‌ به‌ پشت‌ سر نگاه‌ كردند و ديدند دود غليظي‌ آسمان‌ شهرشان‌ را فرا گرفته‌ است‌ دست‌ و پايشان‌ چنان‌ سست‌ شد كه‌ قدرت‌ فرار كردن‌ هم‌ از آنها سلب‌ گرديد. يوشع‌ و همراهانش‌ چون‌ دود را برفراز شهر ديدند فهميدند سربازاني‌ كه‌ در كمين‌گاه‌ بودند به‌ شهر حمله‌ور شده‌اند، پس‌ خودشان‌ هم‌ باز گشتند و به‌ كشتار تعقيب‌ كنندگان‌ خود پرداختند.
22 از طرف‌ ديگر، سربازان‌ اسرائيلي‌ كه‌ در داخل‌ شهر بودند بيرون‌ آمده‌، به‌ دشمن‌ حمله‌ كردند. به‌ اين‌ ترتيب‌ سربازان‌ عاي‌ از دو طرف‌ به‌ دام‌ سپاه‌ اسرائيل‌ افتادند و همه‌ كشته‌ شدند. 23 تنها كسي‌ كه‌ زنده‌ ماند پادشاه‌ عاي‌ بود كه‌ او را هم‌ اسير كرده‌، نزد يوشع‌ آوردند.
24 لشكر اسرائيل‌ پس‌ از اينكه‌ افراد دشمن‌ را در خارج‌ شهر كشتند، به‌ عاي‌ وارد شدند تا بقيه‌ اهالي‌ شهر را نيز از دم‌ شمشير بگذرانند. 25 در آن‌ روز، تمام‌ جمعيت‌ شهر كه‌ تعدادشان‌ بالغ‌ بر دوازده‌ هزار نفر بود، هلاك‌ شدند، 26 زيرا يوشع‌ نيزه‌ خود را كه‌ بسوي‌ عاي‌ دراز نموده‌ بود، به‌ همان‌ حالت‌ نگاه‌ داشت‌ تا موقعي‌ كه‌ همه‌ مردم‌ آن‌ شهر كشته‌ شدند. 27 فقط‌ اموال‌ و چهارپايان‌ شهر باقي‌ ماندند كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ آنهارا براي‌ خودبه‌ غنيمت‌ گرفتند.(خداوند به‌ يوشع‌ فرموده‌بودكه‌ آنها مي‌توانند غنايم‌ را براي‌ خودنگهدارند.) 28 يوشع‌ شهر عاي‌ را سوزانيده‌، بصورت‌ خرابه‌اي‌ در آورد كه‌ تا به‌ امـروز به‌ همان‌ حال‌ باقيست‌.
29 يوشع‌، پادشاه‌ عاي‌ را به‌ دار آويخت‌. هنگام‌ غروب‌ به‌ دستور يوشع‌ جسد او را پايين‌ آورده‌، جلو دروازه‌ شهر انداختند و توده‌اي‌ بزرگ‌ از سنگ‌ روي‌ جسد او انباشتند كه‌ تا به‌ امروز نيز باقيست‌.
قرائت‌ قوانين‌ تورات‌ بر كوه‌ عيبال‌
30 سپس‌ يوشع‌ براي‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ قربانگاهي‌ بر كوه‌ عيبال‌ بنا كرد. 31 چنانكه‌ موسي‌، خدمتگزار خداوند، در تورات‌ به‌ قوم‌ اسرائيل‌ دستور داده‌ بود، براي‌ ساختن‌ اين‌ قربانگاه‌ از سنگهاي‌ نتراشيده‌ استفاده‌ كردند. سپس‌ كاهنان‌، قرباني‌هاي‌ سلامتي‌ بر آن‌ به‌ خداوند تقديم‌ كردند. 32 آنگاه‌ يوشع‌ در حضور جماعت‌ اسرائيل‌، ده‌ فرمان‌ موسي‌ را روي‌ سنگهاي‌ قربانگاه‌ نوشت‌.
33 پس‌ از آن‌، تمام‌ قوم‌ اسرائيل‌ با بزرگان‌، رهبران‌، قضات‌ و حتي‌ افراد غريبي‌ كه‌ در ميان‌ ايشان‌ بودند، به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ شدند. يك‌ دسته‌ در دامنه‌ كوه‌ جَرِزيم‌ ايستادند و دسته‌ ديگر در دامنه‌ كوه‌ عيبال‌. در وسط‌ اين‌ دو دسته‌، كاهنان‌، در حاليكه‌ صندوق‌ عهد را بر دوش‌ داشتند، ايستادند تا قوم‌ اسرائيل‌ را بركت‌ دهند. (همه‌ اين‌ رسوم‌ مطابق‌ دستوري‌ كه‌ موسي‌ قبلاً داده‌ بود، انجام‌ شد.) 34 آنگاه‌ يوشع‌ تمام‌ قوانين‌ نوشته‌ شده‌ در تورات‌ را كه‌ شامل‌ بركت‌ها و لعنت‌ها بود، براي‌ مردم‌ اسرائيل‌ خواند. 35 خلاصه‌، تمام‌ دستورات‌ موسي‌ بدون‌ كم‌ و كاست‌ در حضور تمام‌ مردان‌، زنان‌، جوانان‌، اطفال‌ اسرائيل‌ و غريباني‌ كه‌ با آنها بودند، خوانده‌ شد.



راهنما


باب‌هاي‌ 7 و 8 . سقوط‌ عاي‌ و بيت‌ئيل‌
در شهرعاي‌، اسرائيل‌ در ابتدا بخاطر گناه‌ عخان‌، دچار شكستي‌ وحشتناك‌ شدند. درست‌ پس‌ از عبور معجزه‌ آسايشان‌ از اردن‌ و سقوط‌ معجزه‌آساي‌ اريحا، اين‌ شكست‌ ضربه‌اي‌ هولناك‌ به‌ اسرائيل‌ بود. شكست‌ در عاي‌، درسي‌ براي‌ اسرائيل‌ بود. خدا با آنها بود، ولي‌ مي‌خواست‌ به‌ قوم‌ بفهماند كه‌ از آنها انتظار اطاعت‌ دارد.
نكتة‌ باستانشناختي‌:
بيت‌ ئيل‌. از آيات‌ 8 : 9 ، 12 ، 17 چنين‌ برمي‌آيد كه‌ جنگ‌ در عاي‌ و بيت‌ئيل‌ همزمان‌ صورت‌ گرفته‌ بود، در آيات‌ 8:28؛ 12:9،16 هر دو شهر نابود شده‌ بودند. اين‌ دو شهر فقط‌ حدود 5/2 كيلومتر از يكديگر فاصله‌ داشتند.
در سال‌ 1934، هيئت‌ اعزامي‌ به‌ يادبود كايل‌ (Kyle Memorial Expedition) تحت‌ حمايت‌ مشترك‌ مدرسة‌ آمريكايي‌ در اورشليم‌ و دانشكدة‌ الهيات‌ خنيا در پيتسبورگ‌، و تحت‌ رهبري‌ و. ف‌. آلبرايت‌، در تپه‌هاي‌ بيت‌ئيل‌ (بيتان‌) به‌ حفاري‌ پرداخت‌. آنها دريافتند كه‌ اين‌ شهر در زماني‌ مصادف‌ با حملة‌ يوشع‌، و بوسيلة‌ «آتش‌ سوزي‌ دهشتناكي‌» كه‌ «با شدتي‌ بخصوص‌ بيداد مي‌كرد»، نابود شده‌ است‌. در آنجا تودة‌ سفتي‌ به‌ ضخامت‌ 2 متر از «آجرهاي‌ ريختة‌ سوختة‌ قرمز، خاك‌ سياه‌ پر از خاكستر، و آوارهاي‌ نيمسوز و خرد شده‌» يافتند. آلبرايت‌ اظهار داشت‌ كه‌ در هيچ‌ جاي‌ ديگر در فلسطين‌ نشانه‌هايي‌ از آتش‌ سوزي‌ مخرب‌تري‌ نديده‌ بود.

باب‌ 8 : 30 - 35 . ثبت‌ شريعت‌ بر كوه‌ عيبال‌
موسي‌ فرمان‌ اين‌ كار را داده‌ بود (به‌ تثنيه‌ باب‌ 27 مراجعه‌ كنيد). شكيم‌ در مركز اين‌ سرزمين‌، بين‌ كوه‌ عيبال‌ و كوه‌ جرزيم‌، در دره‌اي‌ با زيبايي‌ بي‌نظير واقع‌ شده‌ بود. 600 سال‌ پيش‌ از اين‌، ابراهيم‌ در اين‌ نقطه‌ نخستين‌ مذبح‌ خود را در اين‌ سرزمين‌ بپا كرده‌ بود. و در همين‌ جا، يوشع‌ كتاب‌ شريعت‌ را، با تشريفات‌ كامل‌ براي‌ مردم‌ خواند.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۴۱ ب.ظ
توسط ganjineh
9 حیله جبعونیان


حيلة‌ جبعونيان‌
و واقع‌ شد كه‌ تمامي‌ ملوك‌ حِتّيان‌ و اَموريان‌ و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ و حِوّيان‌ يَبوسيان‌، كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ در كوه‌ و هامون‌ و در تمامي‌ كنارة‌ درياي‌ بزرگ‌ تا مقابل‌ لبنان‌ بودند، چون‌ اين‌ را شنيدند، 2 با هم‌ جمع‌ شدند، تا با يوشع‌ و اسرائيل‌ متفقاً جنگ‌ كنند.
3 و اما ساكنان‌ جَبَعُون‌ چون‌ آنچه‌ را كه‌ يوشع‌ به‌ اريحا و عاي‌ كرده‌ بود شنيدند، 4 ايشان‌ نيز به‌ حيله‌ رفتار نمودند و روانه‌ شده‌، خويشتن‌ را مثل‌ ايلچيان‌ ظاهر كرده‌، جوالهاي‌ كُهنه‌ بر الاغهاي‌ خود و مشكهاي‌ شراب‌ كه‌ كهنه‌ و پاره‌ و بسته‌ شده‌ بود، گرفتند. 5 و بر پايهاي‌ خود كفشهاي‌ مندرس‌ و پينه‌زده‌ و بر بدن‌ خود رخت‌ كهنه‌ و تمامي‌ نان‌ توشة‌ ايشان‌ خشك‌ و كفه‌ زده‌ بود. 6 و نزد يوشع‌ به‌ اردو در جِلْجال‌ آمده‌، به‌ او و به‌ مردان‌ اسرائيل‌ گفتند كه‌ «از زمين‌ دور آمده‌ايم‌ پس‌ الا´ن‌ با ما عهد ببنديد.» 7 و مردان‌ اسرائيل‌ به‌ حِوّيان‌ گفتند: «شايد در ميان‌ ما ساكن‌ باشيد. پس‌ چگونه‌ با شما عهد ببنديم‌؟»
8 ايشان‌ به‌ يوشع‌ گفتند: «ما بندگان‌ تو هستيم‌.» يوشع‌ به‌ ايشان‌ گفت‌ كه‌ « شما كيانيد و از كجا مي‌آييد؟» 9 به‌ وي‌ گفتند: «بندگانت‌ به‌ سبب‌ اسم‌ يَهُوَه‌ خداي‌ تو از زمين‌ بسيار دور آمده‌ايم‌ زيرا كه‌ آوازة‌ او و هر چه‌ را كه‌ در مصر كرد، شنيديم‌. 10 و نيز آنچه‌ را به‌ دو ملك‌ اَموريان‌ كه‌ به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُن‌ بودند يعني‌ به‌ سَيْحُون‌، ملك‌ حَشْبُون‌، و عوج‌، ملك‌ باشان‌، كه‌ در عَشْتارُوت‌ بود، كرد. 11 پس‌ مشايخ‌ ما و تمامي‌ ساكنان‌ زمين‌ ما به‌ ما گفتند كه‌ توشه‌اي‌ به‌ جهت‌ راه‌ به‌ دست‌ خود بگيريد و به‌ استقبال‌ ايشان‌ رفته‌، ايشان‌ را بگوييد كه‌ ما بندگان‌ شما هستيم‌. پس‌ الا´ن‌ با ما عهد ببنديد. 12 اين‌ نان‌ ما در روزي‌ كه‌ روانه‌ شديم‌ تا نزد شما بياييم‌ ازخانه‌هاي‌ خود آن‌ را براي‌ توشة‌ راه‌ گرم‌ گرفتيم‌، و الا´ن‌ اينك‌ خشك‌ و كفه‌زده‌ شده‌ است‌. 13 و اين‌ مشكهاي‌ شراب‌ كه‌ پر كرديم‌ تازه‌ بود واينك‌ پاره‌ شده‌، و اين‌ رخت‌ و كفشهاي‌ ما از كثرت‌ طول‌ راه‌ كهنه‌ شده‌ است‌.» 14 آنگاه‌ آن‌ مردمان‌ از توشة‌ ايشان‌ گرفتند و از دهان‌ خداوند مشورت‌ نكردند. 15 و يوشع‌ با ايشان‌ صلح‌ كرده‌، عهد بست‌ كه‌ ايشان‌ را زنده‌ نگهدارد و رؤساي‌ جماعت‌ با ايشان‌ قسم‌ خوردند.
16 اما بعد از انقضاي‌ سه‌ روز كه‌ با ايشان‌ عهد بسته‌ بودند، شنيدند كه‌ آنها نزديك‌ ايشانند و در ميان‌ ايشان‌ ساكنند. 17 پس‌ بني‌اسرائيل‌ كوچ‌ كرده‌، در روز سوم‌ به‌ شهرهاي‌ ايشان‌ رسيدند و شهرهاي‌ ايشان‌، جَبَعُون‌ و كفيره‌ و بئيروت‌ و قرية‌ يعاريم‌ بود. 18 و بني‌اسرائيل‌ ايشان‌ را نكشتند زيرا رؤساي‌ جماعت‌ براي‌ ايشان‌ به‌ يَهُوَه‌، خداي‌ اسرائيل‌، قسم‌ خورده‌ بودند، و تمامي‌ جماعت‌ بر رؤسا همهمه‌ كردند. 19 و جميع‌ رؤسا به‌ تمامي‌ جماعت‌ گفتند كه‌ براي‌ ايشان‌ به‌ يهوه‌، خداي‌ اسرائيل‌، قسم‌ خورديم‌ پس‌ الا´ن‌ نمي‌توانيم‌ به‌ ايشان‌ ضرر برسانيم‌. 20 اين‌ را به‌ ايشان‌ خواهيم‌ كرد و ايشان‌ را زنده‌ نگاه‌ خواهيم‌ داشت‌ مبادا به‌ سبب‌ قسمي‌ كه‌ براي‌ ايشان‌ خورديم‌، غضب‌ بر ما بشود. 21 و رؤسا به‌ ايشان‌ گفتند: «بگذاريد كه‌ زنده‌ بمانند.» پس‌ براي‌ تمامي‌ جماعت‌ هيزم‌شكنان‌ و سقايان‌ آب‌ شدند، چنانكه‌ رؤسا به‌ ايشان‌ گفته‌ بودند.
22 و يوشع‌ ايشان‌ را خواند و بديشان‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «چرا ما را فريب‌ داديد و گفتيد كه‌ ما از شما بسيار دور هستيم‌ و حال‌ آنكه‌ در ميان‌ ماساكنيد. 23 پس‌ حال‌ شما ملعونيد و از شما غلامان‌ و هيزم‌شكنان‌ و سقايان‌ آب‌ هميشه‌ براي‌ خانة‌ خداي‌ ما خواهند بود.» 24 ايشان‌ در جواب‌ يوشع‌ گفتند: «زيرا كه‌ بندگان‌ تو را يقيناً خبر دادند كه‌ يَهُوَه‌، خداي‌ تو، بندة‌ خود موسي‌ را امر كرده‌ بود كه‌ تمامي‌ اين‌ زمين‌ را به‌ شما بدهد، و همة‌ ساكنان‌ زمين‌ را از پيش‌ روي‌ شما هلاك‌ كند، و براي‌ جانهاي‌ خود به‌ سبب‌ شما بسيار ترسيديم‌، پس‌ اين‌ كار را كرديم‌. 25 و الا´ن‌، اينك‌ ما در دست‌ تو هستيم‌؛ به‌ هر طوري‌ كه‌ در نظر تو نيكو و صواب‌ است‌ كه‌ به‌ ما رفتار نمايي‌، عمل‌ نما.» 26 پس‌ او با ايشان‌ به‌ همين‌ طور عمل‌ نموده‌، ايشان‌ را از دست‌ بني‌اسرائيل‌ رهايي‌ داد كه‌ ايشان‌ را نكشتند. 27 و يوشع‌ در آن‌ روز ايشان‌ را مقرر كرد تا هيزم‌شكنان‌ و سقايان‌ آب‌ براي‌ جماعت‌ و براي‌ مذبح‌ خداوند باشند، در مقامي‌ كه‌ او اختيار كند و تا به‌ امروز چنين‌ هستند.
ترجمه تفسیری


حيله‌ جبعوني‌ها
وقتي‌ پادشاهان‌ سرزمينهاي‌ همسايه‌ از فتوحات‌ بني‌اسرائيل‌ با خبر شدند، بخاطر حفظ‌ جان‌ و مال‌ خود با هم‌ متحد گشتند تا با يوشع‌ و بني‌اسرائيل‌ بجنگند. اينها پادشاهان‌ قبايل‌ حيتي‌، اموري‌، كنعاني‌، فرزي‌، حوي‌ و يبوسي‌ بودند كه‌ در نواحي‌ سمت‌غربي‌ رود اردن‌ و سواحل‌ درياي‌ مديترانه‌ تا كوه‌هاي‌ لبنان‌ در شمال‌، زندگي‌ مي‌كردند.
3و4و5 اما مردم‌ جبعون‌ وقتي‌ خبر پيروزي‌ يوشع‌ بر شهرهاي‌ اريحا و عاي‌ را شنيدند، براي‌ نجات‌ جان‌ خود، عوض‌ جنگ‌ به‌ حيله‌ متوسل‌ شدند. آنها گروهي‌ را با لباسهاي‌ ژنده‌ و كفشهاي‌ كهنه‌ و پينه‌ زده‌، الاغهايي‌ با پالانهاي‌ مندرس‌ و مقداري‌ نان‌ كپك‌ زده‌ خشك‌ و چند مشك‌ شراب‌ كه‌ كهنه‌ و وصله‌دار بودند نزد يوشع‌ فرستادند. 6 وقتي‌ اين‌ گروه‌ به‌ اردوگاه‌ اسرائيل‌ در جلجال‌ رسيدند، نزد يوشع‌ و ساير مردان‌ اسرائيلي‌ رفته‌، گفتند: «ما از سرزمين‌ دوري‌ به‌ اينجا آمده‌ايم‌ تا از شما بخواهيم‌ با ما پيمان‌ صلح‌ ببنديد.»
7 اما اسرائيلي‌ها گفتند: «ما چطور بدانيم‌ كه‌ شما ساكن‌ اين‌ سرزمين‌ نيستيد؟ چون‌ اگر در اين‌ سرزمين‌ ساكن‌ باشيد نمي‌توانيم‌ با شما پيمان‌ صلح‌ ببنديم‌.»
8 آنها به‌ يوشع‌ گفتند: «ما بندگان‌ تو هستيم‌.»
ولي‌ يوشع‌ از آنها پرسيد: «شما چه‌ كساني‌ هستيد و از كجا آمده‌ايد؟»
9 گفتند: «ما بندگانت‌ از يك‌ سرزمين‌ دور به‌ اينجا آمده‌ايم‌؛ زيرا شهرت‌ خداوند، خدايتان‌ به‌ گوش‌ ما رسيده‌ است‌ و شنيده‌ايم‌ كه‌ او چه‌ كارهاي‌ بزرگي‌ در مصر كرد 10 و چه‌ بلايي‌ بر سر دو پادشاه‌ اموري‌ كه‌ در طرف‌ شرق‌ اردن‌ بودند يعني‌ سيحون‌، پادشاه‌ حشبون‌ و عوج‌، پادشاه‌ باشان‌ كه‌ در عشتاروت‌ حكومت‌ مي‌كرد، آورد. 11 پس‌ بزرگان‌ و مردم‌ ما از ما خواستند كه‌ توشه‌اي‌ براي‌ سفر طولاني‌ بگيريم‌ و به‌ حضور شما بياييم‌ و بگوييم‌ كه‌ ما بندگان‌ شما هستيم‌ و از شما مي‌خواهيم‌ با ما پيمان‌ صلح‌ ببنديد. 12 وقتي‌ عازم‌ سفر شديم‌ اين‌ نانها تازه‌ از تنور درآمده‌ بودند، اما حالا چنانكه‌ مي‌بينيد خشك‌ شده‌ و كپك‌ زده‌اند! 13 اين‌ مشكهاي‌ شراب‌ در آغاز سفر، نو بودند، اما حالا كهنه‌ شده‌ و تركيده‌اند! لباسها و كفشهاي‌ ما بسبب‌ طولاني‌ بودن‌ راه‌، مندرس‌ شده‌اند.»
14و15 يوشع‌ و بزرگان‌ اسرائيل‌ با ديدن‌ توشه‌ آنها، حرفهايشان‌ را باور كردند و بدون‌ آنكه‌ با خداوندمشورت‌ نمايند، يوشع‌ با آنها پيمان‌ صلح‌ بست‌ و قول‌ داد كه‌ ايشان‌ را از بين‌ نبرد و بزرگان‌ اسرائيل‌ نيز قسم‌ خوردند كه‌ اين‌ پيمان‌ را نشكنند.
16 هنوز سه‌ روز از اين‌ موضوع‌ نگذشته‌ بود كه‌ معلوم‌ شد اين‌ گروه‌ مسافر از همسايگانشان‌ در آن‌ سرزمين‌ هستند و در همان‌ نزديكي‌ زندگي‌ مي‌كنند! 17 بني‌اسرائيل‌ در مسير پيشروي‌ خود، سه‌ روز بعد به‌ شهرهاي‌ ايشان‌ رسيدند. (نام‌ اين‌ شهرها جبعون‌، كفيره‌، بئيروت‌ و قريه‌ يعاريم‌ بود.) 18 اما بخاطر سوگندي‌ كه‌ بزرگان‌ اسرائيل‌ به‌ نام‌ خداوند، خداي‌ اسرائيـل‌ ياد كرده‌ بودنـد نتوانستند آنها را از بيـن‌ ببرند.
اسرائيليها به‌ بزرگان‌ قوم‌ اعتراض‌ كردند، 19 اما آنها در جواب‌ گفتند: «ما به‌ نام‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ سوگند خورده‌ايم‌ كه‌ به‌ آنها صدمه‌اي‌ نزنيم‌. 20 پس‌ بايد به‌ سوگند خود وفا نموده‌، بگذاريم‌ كه‌ زنـده‌ بمانند؛ چـون‌ اگـر پيمانـي‌ را كه‌ با آنان‌ بسته‌ايـم‌ بشكنيم‌، خشم‌ خداوند بر ما افروخته‌ خواهد شد.» 21 سپس‌ اضافه‌ كردند: «بگذاريد ايشان‌ زنده‌ بمانند و براي‌ ما هيزم‌ بشكنند و آب‌ بياورند.»
22 يوشع‌ جبعونيها را احضار كرده‌، گفت‌: «چرا ما را فريب‌ داده‌، گفتيد كه‌ از سرزمين‌ بسيار دور آمده‌ايد و حال‌ آنكه‌ همسايه‌ نزديك‌ ما هستيد؟ 23 پس‌ شما زير لعنت‌ خواهيد بود و بعد از اين‌ بايد هميشه‌ بعنوان‌ غلام‌ براي‌ خانه‌ خداي‌ ما هيزم‌ بشكنيد و آب‌ مورد نياز را تهيه‌ كنيد.»
24 آنها گفتند: «چون‌ شنيده‌ بوديم‌ كه‌ خداوند، خداي‌ شما به‌ خدمتگزار خود موسي‌ دستور داده‌ بود تمام‌ اين‌ سرزمين‌ را تصرف‌ نمايد و ساكنانش‌ را نابود كند، پس‌ بسيار ترسيديم‌ و بخاطر نجات‌ جان‌ خود اين‌ كار را كرديم‌. 25 ولي‌ حالا در اختيار شما هستيم‌، هر طور كه‌ صلاح‌ مي‌دانيد با ما رفتار كنيد.»
26 يوشع‌ به‌ مردم‌ اسرائيل‌ اجازه‌ نداد آنها را بكشند، 27 و ايشان‌ را براي‌ شكستن‌ هيزم‌ و كشيدن‌ آب‌ براي‌ مردم‌ اسرائيل‌ و قربانگاه‌ خداوند تعيين‌ نمود. ايشان‌ تا امروز به‌ كار خود در جايي‌ كه‌ خداوند براي‌ عبادت‌ تعيين‌ كرده‌ است‌ ادامه‌ مي‌دهند.



راهنما


باب‌هاي‌ 9 و 10 . جنگي‌ كه‌ در آن‌ حركت‌ خورشيد متوقف‌ شد
جبعون‌ در 15 كيلومتري‌ شمال‌ غربي‌ اورشليم‌، يكي‌ از بزرگترين‌ شهرهاي‌ اين‌ سرزمين‌ بود (10:2). جبعونيان‌ كه‌ از سقوط‌ اريحا و عاي‌ به‌ وحشت‌ افتاده‌ بودند، در اعلام‌ بندگي‌ خود به‌ اسرائيل‌ تعجيل‌ كردند. اينكار، پادشاهان‌ اورشليم‌، حبرون‌، يرموت‌، لاكيش‌ و عجلون‌ را به‌ خشم‌ آورد، و آنها متفقاً عليه‌ جبعون‌ اعلام‌ جنگ‌ كردند. يوشع‌ براي‌ نجات‌ جبعون‌ براه‌ افتاد. اين‌ ماجرا به‌ جنگ‌ معروف‌ جبعون‌، بيت‌ حران‌ و غرب‌ آن‌، يعني‌ جايي‌ كه‌ خورشيد يك‌ روز تمام‌ متوقف‌ ماند، منجر شد. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چگونه‌ خورشيد ثابت‌ مانده‌ است‌. برخي‌ چنين‌ محاسبه‌ كرده‌اند كه‌ در آن‌ زمان‌ تقويم‌ يك‌ روز به‌ عقب‌ افتاد. در هر صورت‌، نور خورشيد بطور معجزه‌آسايي‌ ادامه‌ يافت‌، تا پيروزي‌ يوشع‌ كامل‌ شود.
نقشه‌ 30


نكات‌ باستانشناختي‌:
لاكيش‌ و دبير از شهرهايي‌ هستند كه‌ تخريب‌ شدند (10 : 32 و 39).
لاكيش‌: هيئت‌ اعزامي‌ باستانشناختي‌ وِلكام‌ (1931) در آنجا لاية‌ عظيمي‌ از خاكستر متعلق‌ به‌ زمان‌ يوشع‌ يافتند.
دبير (قيريات‌ سِفير، تل‌ بيت‌ ميرسيم‌). در اينجا هيئت‌ اعزامي‌ مشترك‌ دانشكدة‌ خنيا و مدرسة‌ امريكايي‌ اورشليم‌ (28-1926)، قشر ضخيمي‌ از خاكستر، ذغال‌ و آهك‌، و نشانه‌هايي‌ از حريق‌ وحشتناك‌، و نشانه‌هاي‌ فرهنگي‌ متعلق‌ به‌ زمان‌ يوشع‌ يافتند؛ هر آنچه‌ زير اين‌ لايه‌ قرار داشت‌ متعلق‌ به‌ فرهنگ‌ كنعاني‌ و بر بالاي‌ آن‌، متعلق‌ به‌ فرهنگ‌ اسرائيلي‌ بود.

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۷:۴۲ ب.ظ
توسط ganjineh
10 توقف آفتاب؛ کشتن پنج ملک؛ تصرف شهرهای جنوب


توقف‌ آفتاب‌
و چون‌ اَدُونِي‌ صَدَق‌، ملك‌ اورشليم‌شنيد كه‌ يوشع‌ عاي‌ را گرفته‌ و آن‌ را تباه‌ كرده‌، و به‌ طوري‌ كه‌ به‌ اريحا و ملكش‌ عمل‌ نموده‌ بود به‌ عاي‌ و ملكش‌ نيز عمل‌ نموده‌ است‌، و ساكنان‌ جَبَعُون‌ با اسرائيل‌ صلح‌ كرده‌، در ميان‌ ايشان‌ مي‌باشند، 2 ايشان‌ بسيار ترسيدند زيرا جَبَعُون‌، شهر بزرگ‌، مثل‌ يكي‌ از شهرهاي‌ پادشاه‌نشين‌ بود، و مردانش‌ شجاع‌ بودند. 3 پس‌ اَدُونِي‌ صَدَق‌، ملك‌ اورشليم‌ نزد هوهام‌، ملك‌ حَبْرُون‌، و فِرْآم‌، ملك‌ يَرْموت‌، و يافيع‌، ملك‌ لاخيش‌، و دَبيرْ، ملك‌ عَجْلُون‌، فرستاده‌، گفت‌: 4 «نزد من‌ آمده‌، مرا اعانت‌ كنيد، تا جَبَعُون‌ را بزنيم‌ زيرا كه‌ با يوشع‌ و بني‌اسرائيل‌ صلح‌ كرده‌اند.»5 پس‌ پنج‌ ملك‌ اَموريان‌ يعني‌ ملك‌ اورشليم‌ و ملك‌ حَبْرُون‌ و ملك‌ يَرْمُوت‌ و ملك‌ لاخيش‌ و ملك‌ عَجْلُون‌ جمع‌ شدند، و با تمام‌ لشكر خود برآمدند، و در مقابل‌ جَبَعُون‌ اردو زده‌، با آن‌ جنگ‌ كردند.
6 پس‌ مردان‌ جَبَعُون‌ نزد يوشع‌ به‌ اردو در جِلْجال‌ فرستاده‌، گفتند: «دست‌ خود را از بندگانت‌ بازمدار. بزودي‌ نزد ما بيا و ما را نجات‌ بده‌، و مدد كن‌ زيرا تمامي‌ ملوك‌ اَمورياني‌ كه‌ در كوهستان‌ ساكنند، بر ما جمع‌ شده‌اند.» 7 پس‌ يوشع‌ با جميع‌ مردان‌ جنگي‌ و همة‌ مردان‌ شجاع‌ از جِلْجال‌ آمد. 8 و خداوند به‌ يوشع‌ گفت‌: «از آنها مترس‌ زيرا ايشان‌ را به‌ دست‌ تو دادم‌ و كسي‌ از ايشان‌ پيش‌ تو نخواهد ايستاد.» 9 پس‌ يوشع‌ تمامي‌ شب‌ از جِلْجال‌ كوچ‌ كرده‌، ناگهان‌ به‌ ايشان‌ برآمد. 10 و خداوند ايشان‌ را پيش‌ اسرائيل‌ منهزم‌ ساخت‌، و ايشان‌ را در جَبَعُون‌ به‌ كشتار عظيمي‌ كشت‌. و ايشان‌ را به‌ راه‌ گردنة‌ بيت‌حورون‌ گريزانيد، و تا عَزِيقَه‌ و مَقِّيدَه‌ ايشان‌ را كشت‌. 11 و چون‌ از پيش‌ اسرائيل‌ فرار مي‌ كردند و ايشان‌ در سرازيري‌ بيت‌ حورون‌ مي‌بودند، آنگاه‌ خداوند تا عَزِيقَه‌ بر ايشان‌ از آسمان‌ سنگهاي‌ بزرگ‌ بارانيد و مردند. و آناني‌ كه‌ از سنگهاي‌ تگرگ‌ مردند، بيشتر بودند از كساني‌ كه‌ بني‌اسرائيل‌ به‌ شمشير كشتند.
12 آنگاه‌ يوشع‌ در روزي‌ كه‌ خداوند اَموريان‌ را پيش‌ بني‌اسرائيل‌ تسليم‌ كرد، به‌ خداوند در حضور بني‌اسرائيل‌ تكلم‌ كرده‌، گفت‌: «اي‌ آفتاب‌ بر جَبَعُون‌ بايست‌ و تو اي‌ ماه‌ بر وادي‌ اَيَّلُون‌.» 13 پس‌ آفتاب‌ ايستاد و ماه‌ توقف‌ نمود تا قوم‌ از دشمنان‌ خود انتقام‌ گرفتند. مگر اين‌ در كتاب‌ ياشِر مكتوب‌ نيست‌ كه‌ آفتاب‌ در ميان‌ آسمان‌ايستاد و قريب‌ به‌ تمامي‌ روز به‌ فرو رفتن‌ تعجيل‌ نكرد. 14 و قبل‌ از آن‌ و بعد از آن‌ روزي‌ مثل‌ آن‌ واقع‌ نشده‌ بود كه‌ خداوند آواز انسان‌ را بشنود زيرا خداوند براي‌ اسرائيل‌ جنگ‌ مي‌كرد.
15 پس‌ يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ به‌ اردو به‌ جِلْجال‌ برگشتند.
كشتن‌ پنج‌ ملك‌
16 اما آن‌ پنج‌ ملك‌ فرار كرده‌، خود را در مغارة‌ مَقِّيدَه‌ پنهان‌ ساختند. 17 و به‌ يوشع‌ خبر داده‌، گفتند: «كه‌ آن‌ پنج‌ ملك‌ پيدا شده‌اند و در مغاره‌ مَقِّيدَه‌ پنهانند.» 18 يوشع‌ گفت‌: «سنگهايي‌ بزرگ‌ به‌ دهنة‌ مغاره‌ بغلطانيد و بر آن‌ مردمان‌ بگماريد تا ايشان‌ را نگاهباني‌ كنند. 19 و اما شما توقف‌ منماييد بلكه‌ دشمنان‌ خود را تعاقب‌ كنيد و مؤخر ايشان‌ را بكشيد و مگذاريد كه‌ به‌ شهرهاي‌ خود داخل‌ شوند، زيرا يَهُوَه‌ خداي‌ شما ايشان‌ را به‌ دست‌ شما تسليم‌ نموده‌ است‌.» 20 و چون‌ يوشع‌ و بني‌اسرائيل‌ از كشتن‌ ايشان‌ به‌ كشتار بسيار عظيمي‌ تا نابود شدن‌ ايشان‌ فارغ‌ شدند، و بقيه‌اي‌ كه‌ از ايشان‌ نجات‌ يافتند، به‌ شهرهاي‌ حصاردار درآمدند. 21 آنگاه‌ تمامي‌ قوم‌ نزد يوشع‌ به‌ اردو در مَقِّيدَه‌ به‌ سلامتي‌ برگشتند، و كسي‌ زبان‌ خود را بر احدي‌ از بني‌اسرائيل‌ تيز نساخت‌.
22 پس‌ يوشع‌ گفت‌: «دهنة‌ مغاره‌ را بگشاييد و آن‌ پنج‌ ملك‌ را از مغاره‌، نزد من‌ بيرون‌ آوريد.» 23 پس‌ چنين‌ كردند، و آن‌ پنج‌ ملك‌، يعني‌ ملك‌ اورشليم‌ و ملك‌ حَبْرُون‌ و ملك‌ يَرْمُوت‌ و ملك‌ لاخيش‌ و ملك‌ عَجْلون‌ را از مغاره‌ نزد وي‌ بيرون‌آوردند. 24 و چون‌ ملوك‌ را نزد يوشع‌ بيرون‌ آوردند، يوشع‌ تمامي‌ مردان‌ اسرائيل‌ را خواند و به‌ سرداران‌ مردان‌ جنگي‌ كه‌ همراه‌ وي‌ مي‌رفتند، گفت‌: «نزديك‌ بياييد و پايهاي‌ خود را بر گردن‌ اين‌ ملوك‌ بگذاريد.» پس‌ نزديك‌ آمده‌، پايهاي‌ خود را بر گردن‌ ايشان‌ گذاردند. 25 و يوشع‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «مترسيد و هراسان‌ مباشيد. قوي‌ و دلير باشيد زيرا خداوند با همة‌ دشمنان‌ شما كه‌ با ايشان‌ جنگ‌ مي‌كنيد، چنين‌ خواهد كرد.» 26 و بعد از آن‌ يوشع‌ ايشان‌ را زد و كشت‌ و بر پنج‌ دار كشيد كه‌ تا شام‌ بر دارها آويخته‌ بودند. 27 و در وقت‌ غروب‌ آفتاب‌، يوشع‌ فرمود تا ايشان‌ را از دارها پايين‌ آوردند، و ايشان‌ را به‌ مغاره‌اي‌ كه‌ در آن‌ پنهان‌ بودند انداختند، و به‌ دهنة‌ مغاره‌ سنگهاي‌ بزرگ‌ كه‌ تا امروز باقي‌ است‌، گذاشتند.
28 و در آن‌ روز يوشع‌ مَقِّيدَه‌ را گرفت‌، و آن‌ و ملكش‌ را به‌ دم‌ شمشير زده‌، ايشان‌ و همة‌ نفوسي‌ را كه‌ در آن‌ بودند، هلاك‌ كرد، و كسي‌ را باقي‌ نگذاشت‌؛ و به‌ طوري‌ كه‌ با ملك‌ اريحا رفتار نموده‌ بود، با ملك‌ مَقِّيدَه‌ نيز رفتار كرد.
تصرف‌ شهرهاي‌ جنوبي‌
29 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ از مَقِّيدَه‌ به‌ لِبْنَه‌ گذشت‌ و با لِبْنَه‌ جنگ‌ كرد. 30 و خداوند آن‌ را نيز با ملكش‌ به‌ دست‌ اسرائيل‌ تسليم‌ نمود، پس‌ آن‌ و همة‌ كساني‌ را كه‌ در آن‌ بودند به‌ دم‌ شمشير كشت‌ و كسي‌ را باقي‌ نگذاشت‌، و به‌ طوري‌ كه‌ با ملك‌ اريحا رفتار نموده‌ بود با ملك‌ آن‌ نيز رفتار كرد.
31 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ از لِبْنَه‌ به‌ لاخيش‌ گذشت‌ و به‌ مقابلش‌ اردو زده‌، با آن‌ جنگ‌ كرد. 32 و خداوند لاخيش‌ را به‌ دست‌ اسرائيل‌ تسليم‌ نمود كه‌ آن‌ را در روز دوم‌ تسخير نمود. و آن‌ و همة‌ كساني‌ را كه‌ در آن‌ بودند به‌ دم‌ شمشير كشت‌ چنانكه‌ به‌ لِبْنَه‌ كرده‌ بود.
33 آنگاه‌ هورام‌ ملك‌ جازر براي‌ اعانت‌ لاخيش‌ آمد، و يوشع‌ او و قومش‌ را شكست‌ داد، به‌ حدي‌ كه‌ كسي‌ را براي‌ او باقي‌ نگذاشت‌.
34 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ از لاخيش‌ به‌ عَجْلون‌ گذشتند و به‌ مقابلش‌ اردو زده‌، با آن‌ جنگ‌ كردند. 35 و در همان‌ روز آن‌ را گرفته‌، به‌ دم‌ شمشير زدند و همة‌ كساني‌ را كه‌ در آن‌ بودند در آن‌ روز هلاك‌ كرد چنانكه‌ به‌ لاخيش‌ كرده‌ بود.
36 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ از عَجْلون‌ به‌ حَبْرُون‌ برآمده‌، با آن‌ جنگ‌ كردند. 37 و آن‌ را گرفته‌، آن‌ را با ملكش‌ و همة‌ شهرهايش‌ و همة‌ كساني‌ كه‌ در آن‌ بودند به‌ دم‌ ششير زدند، و موافق‌ هر آنچه‌ كه‌ به‌ عَجْلون‌ كرده‌ بود كسي‌ را باقي‌ نگذاشت‌، بلكه‌ آن‌ را با همة‌ كساني‌ كه‌ در آن‌ بودند، هلاك‌ ساخت‌.
38 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ به‌ دَبيرْ برگشت‌ و با آن‌ جنگ‌ كرد. 39 و آن‌ را با ملكش‌ و همة‌ شهرهايش‌ گرفت‌ و ايشان‌ را به‌ دم‌ شمشير زدند، و همة‌ كساني‌ را كه‌ در آن‌ بودند، هلاك‌ ساختند و او كسي‌ را باقي‌ نگذاشت‌؛ و به‌ طوري‌ كه‌ به‌ حبرون‌ رفتار نموده‌ بود به‌ دَبيرْ و ملكش‌ نيز رفتار كرد، چنانكه‌ به‌ لِبْنَه‌ و ملكش‌ نيز رفتار نموده‌ بود.
40 پس‌ يوشع‌ تمامي‌ آن‌ زمين‌ يعني‌ كوهستان‌ و جنوب‌ و هامون‌ و واديها و جميع‌ ملوك‌ آنها را زده‌، كسي‌ را باقي‌ نگذاشت‌ و هر ذي‌نفس‌ را هلاك‌ كرده‌، چنانكه‌ يَهُوَه‌، خداي‌ اسرائيل‌، امر فرموده‌ بود. 41 و يوشع‌ ايشان‌ را از قادش‌ بَرْنيع‌ تا غَزّه‌ و تمامي‌ زمين‌ جوشَن‌ را تا جَبَعُون‌ زد. 42 ويوشع‌ جميع‌ اين‌ ملوك‌ و زمين‌ ايشان‌ را در يك‌ وقت‌ گرفت‌، زيرا كه‌ يَهُوَه‌، خداي‌ اسرائيل‌، براي‌ اسرائيل‌ جنگ‌ مي‌كرد. 43 و يوشع‌ با تمامي‌ اسرائيل‌ به‌ اردو در جِلْجال‌ مراجعت‌ كردند.
ترجمه تفسیری


آفتاب‌ از حركت‌ باز مي‌ايستد
ادوني‌ صَدَق‌، پادشاه‌ اورشليم‌، شنيد كه‌ يوشع‌ شهر عاي‌ را گرفته‌ و بكلي‌ ويران‌ كرده‌ و پادشاهش‌ را كشته‌ است‌، همانگونه‌ كه‌ قبلاً اريحا را ويران‌ كرده‌ و پادشاهش‌ را از بين‌ برده‌ بود. او همچنين‌ شنيد كه‌ ساكنان‌ جبعون‌ با اسرائيل‌ صلح‌ كرده‌ و با آنها متحد شده‌اند. 2 او و مردم‌ اورشليم‌ با شنيدن‌ اين‌ خبرها بسيار ترسيدند، زيرا جبعون‌ مانند ديگر شهرهاي‌ پادشاه‌نشين‌، بزرگ‌ بود حتي‌ بزرگتر از عاي‌ و مردمانش‌ جنگجوياني‌ شجاع‌ بودند. 3 از اين‌ رو ادوني‌ صدق‌ به‌ فكر چاره‌ افتاد و قاصداني‌ را نزد هوهام‌ پادشاه‌ حبرون‌، فرآم‌ پادشاه‌ يرموت‌، يافيع‌ پادشاه‌ لاخيش‌ و دبير پادشاه‌ عجلون‌ فرستاد و اين‌ پيغام‌ را داد: 4 «بياييد مرا كمك‌ كنيد تا به‌ جبعون‌ حمله‌ كنيم‌، زيرا ساكنانش‌ با يوشع‌ و قوم‌ اسرائيل‌ پيمان‌ صلح‌ بسته‌اند.»
5 پس‌ اين‌ پنج‌ پادشاه‌ اموري‌ با هم‌ متحد شدند و لشكر خود را براي‌ جنگ‌ با جبعون‌ بسيج‌ نمودند.
6 بزرگان‌ جبعون‌ با شتاب‌ قاصداني‌ به‌ جلجال‌ نزد يوشع‌ فرستادند و التماس‌ كرده‌، گفتند: «بشتابيد و خدمتگزاران‌ خود را كمك‌ كنيد و از نابودي‌ نجات‌ دهيد؛ تمام‌ پادشاهان‌ اموري‌ كه‌ در كوهستان‌ ساكنند لشكرهاي‌ خود را بضد ما بسيج‌ كرده‌اند.»
7 يوشع‌ با تمام‌ سربازان‌ و جنگاوران‌ شجاعش‌ از جلجال‌ به‌ كمك‌ مردم‌ جبعون‌ شتافت‌.
8 خداوند به‌ يوشع‌ فرمود: «از ايشان‌ نترس‌، زيرا من‌ آنها را به‌ دست‌ تو تسليم‌ كرده‌ام‌ و كسي‌ از ايشان‌ ياراي‌ مقاومت‌ در برابر تو را نخواهد داشت‌.»
9 يوشع‌ راه‌ بين‌ جلجال‌ و جبعون‌ را شبانه‌ پيمود و لشكرهاي‌ دشمن‌ را غافلگير كرد. 10 خداوند دشمن‌ را دچار وحشت‌ نمود و اسرائيلي‌ها عده‌ زيادي‌ از آنها را در جبعون‌ كشتند و بقيه‌ را تا گردنه‌ بيت‌حورون‌ تعقيب‌ نموده‌، تا عزيقه‌ و مقيده‌ به‌ كشتار خود ادامه‌ دادند. 11 وقتي‌ دشمن‌ به‌ سرازيري‌ بيت‌حورون‌ رسيد، خداوند از آسمان‌ بر سر آنها تگرگ‌ درشت‌ بارانيد كه‌ تا به‌ عزيقه‌ ادامه‌ داشت‌ و عده‌ زيادي‌ از آنها را كشت‌. تعداد افرادي‌ كه‌ بوسيله‌ تگرگ‌ كشته‌ شدندبيشتر از آناني‌ بود كه‌ با شمشير اسرائيلي‌ها هلاك‌ شدند!
12 در حاليكه‌ سربازان‌ اسرائيلي‌ دشمن‌ را تعقيب‌ مي‌كردند و آنها را عاجز ساخته‌ بودند، يوشع‌ نزد خدا دعا كرد و در حضور بني‌اسرائيل‌ گفت‌: «اي‌ آفتاب‌ بر بالاي‌ جبعون‌، و اي‌ ماه‌ برفراز دره‌ اَيَلون‌ از حركت‌ باز بايستيد.»
13 آفتاب‌ و ماه‌ از حركت‌ باز ايستادند تا بني‌اسرائيل‌ دشمن‌ را نابود كردند. اين‌ واقعه‌ در كتاب‌ ياشر نيز نوشته‌ شده‌ است‌. پس‌ آفتاب‌، تمام‌ روز در وسط‌ آسمان‌ از حركت‌ باز ايستاد! 14 نظير چنين‌ روزي‌ كه‌ خدا آفتاب‌ و ماه‌ را بخاطر دعاي‌ يك‌ انسان‌ متوقف‌ ساخته‌ باشد هرگز ديده‌ نشده‌ و ديده‌ نخواهد شد. در واقع‌، اين‌ خداوند بود كه‌ براي‌ بني‌اسرائيل‌ مي‌جنگيد.
15 پس‌ از آن‌ يوشع‌ با تمام‌ سربازانش‌ به‌ اردوگاه‌ خود در جلجال‌ بازگشتند.
شكست‌ پادشاهان‌ اموري‌
16 اما در خلال‌ جنگ‌، آن‌ پنج‌ پادشاه‌ به‌ مقيده‌ گريختند و خود را در يك‌ غار پنهان‌ كردند. 17 يوشع‌ وقتي‌ از مخفيگاه‌ آنها باخبر شد، 18 دستور داد: «دهانه‌ غار را با سنگهاي‌ بزرگ‌ مسدود كنيد و چند نگهبان‌ در آنجا بگذاريد تا مانع‌ خروج‌ آنها شوند؛ 19 ولي‌ شما از تعقيب‌ دشمن‌ دست‌ بر نداريد. بدنبال‌ آنها برويد، از پشت‌ سر به‌ آنها حمله‌ كنيد و نگذاريد دوباره‌ به‌ شهرهاي‌ خود باز گردند. خداوند، خداي‌ شما آنها را به‌ دست‌ شما تسليم‌ كرده‌ است‌.»
20 يوشع‌ و لشكر اسرائيل‌ آنقدر به‌ كشتار ادامه‌ دادند تا افراد پنج‌ لشكر دشمن‌ نابود شدند، و فقط‌ عده‌ كمي‌ از آنان‌ جان‌ سالم‌ بدر بردند و توانستند خود را به‌ شهرهاي‌ حصاردار خود برسانند. 21 سپس‌ تمام‌ لشكر اسرائيل‌ بسلامت‌ به‌ اردوگاه‌ خود در مقيده‌ بازگشتند. از آن‌ پس‌، هيچكس‌ جرأت‌ نكرد عليه‌ قوم‌ اسرائيل‌ حتي‌ سخني‌ بر زبان‌ بياورد.
22 بعد يوشع‌ گفت‌: «سنگها را از دهانه‌ غار كنار بزنيد و آن‌ پنج‌ پادشاه‌ را بيرون‌ بياوريد.» 23 پس‌ آنهاپادشاهان‌ اورشليم‌، حبرون‌، يرموت‌، لاخيش‌ و عجلون‌ را بيرون‌ آوردند. 24 يوشع‌ تمام‌ مردان‌ اسرائيل‌ را فراخواند و به‌ سرداراني‌ كه‌ همراه‌ او بودند دستور داد پاهاي‌ خود را برگردن‌ آن‌ پنج‌ پادشاه‌ بگذارند، و آنها چنين‌ كردند. 25 سپس‌ به‌ مردان‌ خود گفت‌: «از كسي‌ نترسيد و جرأت‌ خود را از دست‌ ندهيد، بلكه‌ قوي‌ و شجاع‌ باشيد، زيرا خداوند با تمام‌ دشمنان‌ شما بدين‌ نحو رفتار خواهد كرد!»
26 پس‌ از آن‌، يوشع‌ با شمشير خود آن‌ پنج‌ پادشاه‌ را كشت‌ و آنها را بر پنج‌ دار آويخت‌. پيكرهاي‌ بي‌جان‌ آنها تا غروب‌ بردار ماندند.
27 بعد از غروب‌ آفتاب‌، مطابق‌ دستور يوشع‌ جنازه‌هاي‌ آنها را از بالاي‌ دار پايين‌ آورده‌، در درون‌ همان‌ غاري‌ كه‌ پنهان‌ شده‌ بودند، انداختند. سپس‌ سنگهاي‌ بزرگ‌ بر دهانه‌ آن‌ غار گذاشتند كه‌ تا امروز همچنان‌ باقيست‌.
تصرف‌ شهرهاي‌ جنوبي‌ اموري‌ها
28 در همان‌ روز يوشع‌ به‌ شهر مقيده‌ حمله‌ كرده‌، آن‌ را گرفت‌ و پادشاه‌ و تمام‌ اهالي‌ آنجا را كشت‌ بطوري‌ كه‌ هيچكدام‌ از ساكنان‌ آنجا نتوانستند جان‌ سالم‌ بدر ببرند. 29 بعد از آن‌، يوشع‌ و افرادش‌ به‌ لبنه‌ حمله‌ كردند، 30 و خداوند آنجا را نيز با پادشاهش‌ به‌ دست‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود، و آنها تمام‌ ساكنان‌ آن‌ را مانند اهالي‌ شهر اريحا از دم‌ شمشير گذراندند.
31 بعد از آن‌، به‌ شهر لاخيش‌ حمله‌ بردند. 32 در روز دوم‌، خداوند آن‌ شهر را بدست‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود. آنها تمام‌ اهالي‌ شهر را مثل‌ اهالي‌ لبنه‌ از دم‌ شمشير گذراندند.
33 هنگامي‌ كه‌ اسرائيلي‌ها به‌ لاخيش‌ حمله‌ كردند، هورام‌ پادشاه‌ جازر با لشكر خود سر رسيد تا به‌ مردمان‌ شهر لاخيش‌ كمك‌ نمايد. اما يوشع‌، او و تمام‌ افرادش‌ را شكست‌ داد و كسي‌ از آنها را زنده‌ نگذاشت‌.
34و35 يوشع‌ و افرادش‌ در همان‌ روز به‌ شهر عجلون‌ نيز حمله‌ بردند و تمام‌ ساكنان‌ آنجا را مانند اهالي‌ لاخيش‌ هلاك‌ نمودند. 36و37 بعد از عجلون‌ به‌شهر حبرون‌ حمله‌ كردند و آن‌ را با تمام‌ آباديهاي‌ اطرافش‌ گرفتند و پادشاه‌ و همه‌ ساكنانش‌ را كشتند، بطوري‌ كه‌ يك‌ نفر هم‌ زنده‌ باقي‌ نماند. 38و39 سپس‌ از آنجا به‌ شهر دبير بازگشتند و آن‌ را با تمام‌ دهكده‌هاي‌ اطرافش‌ گرفتند و پادشاه‌ و همه‌ مردمش‌ را مانند اهالي‌ لبنه‌ قتل‌ عام‌ نمودند.
40 به‌ اين‌ ترتيب‌، يوشع‌ تمام‌ آن‌ سرزمين‌ را به‌ تصرف‌ درآورد و قبايل‌ و پادشاهاني‌ را كه‌ در كوهستانها، كوهپايه‌ها، دشتها و نگب‌ زندگي‌ مي‌كردند از بين‌ برد. قوم‌ اسرائيل‌ چنانكه‌ خداوند دستور داده‌ بود، تمام‌ ساكنان‌ آن‌ سرزمين‌ را هلاك‌ نمودند. 41 از قادش‌برنيع‌ تا غزه‌ و از جوشن‌ تا جبعون‌ همه‌ را قتل‌ عام‌ كردند. 42 همه‌ اين‌ پيروزي‌ها در يك‌ لشكركشي‌ انجام‌ شد، زيرا خداوند، خداي‌ اسرائيل‌، براي‌ قومش‌ مي‌جنگيد. 43 پس‌ از آن‌، يوشع‌ با تمام‌ افراد خود به‌ اردوگاه‌ خويش‌ در جلجال‌ بازگشت‌.
راهنما
باب‌هاي‌ 9 و 10 . جنگي‌ كه‌ در آن‌ حركت‌ خورشيد متوقف‌ شد
جبعون‌ در 15 كيلومتري‌ شمال‌ غربي‌ اورشليم‌، يكي‌ از بزرگترين‌ شهرهاي‌ اين‌ سرزمين‌ بود (10:2). جبعونيان‌ كه‌ از سقوط‌ اريحا و عاي‌ به‌ وحشت‌ افتاده‌ بودند، در اعلام‌ بندگي‌ خود به‌ اسرائيل‌ تعجيل‌ كردند. اينكار، پادشاهان‌ اورشليم‌، حبرون‌، يرموت‌، لاكيش‌ و عجلون‌ را به‌ خشم‌ آورد، و آنها متفقاً عليه‌ جبعون‌ اعلام‌ جنگ‌ كردند. يوشع‌ براي‌ نجات‌ جبعون‌ براه‌ افتاد. اين‌ ماجرا به‌ جنگ‌ معروف‌ جبعون‌، بيت‌ حران‌ و غرب‌ آن‌، يعني‌ جايي‌ كه‌ خورشيد يك‌ روز تمام‌ متوقف‌ ماند، منجر شد. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چگونه‌ خورشيد ثابت‌ مانده‌ است‌. برخي‌ چنين‌ محاسبه‌ كرده‌اند كه‌ در آن‌ زمان‌ تقويم‌ يك‌ روز به‌ عقب‌ افتاد. در هر صورت‌، نور خورشيد بطور معجزه‌آسايي‌ ادامه‌ يافت‌، تا پيروزي‌ يوشع‌ كامل‌ شود.
نقشه‌ 30


نكات‌ باستانشناختي‌:
لاكيش‌ و دبير از شهرهايي‌ هستند كه‌ تخريب‌ شدند (10 : 32 و 39).
لاكيش‌: هيئت‌ اعزامي‌ باستانشناختي‌ وِلكام‌ (1931) در آنجا لاية‌ عظيمي‌ از خاكستر متعلق‌ به‌ زمان‌ يوشع‌ يافتند.
دبير (قيريات‌ سِفير، تل‌ بيت‌ ميرسيم‌). در اينجا هيئت‌ اعزامي‌ مشترك‌ دانشكدة‌ خنيا و مدرسة‌ امريكايي‌ اورشليم‌ (28-1926)، قشر ضخيمي‌ از خاكستر، ذغال‌ و آهك‌، و نشانه‌هايي‌ از حريق‌ وحشتناك‌، و نشانه‌هاي‌ فرهنگي‌ متعلق‌ به‌ زمان‌ يوشع‌ يافتند؛ هر آنچه‌ زير اين‌ لايه‌ قرار داشت‌ متعلق‌ به‌ فرهنگ‌ كنعاني‌ و بر بالاي‌ آن‌، متعلق‌ به‌ فرهنگ‌ اسرائيلي‌ بود