چمدانت را بردار....سفر بخیر
ارسال شده: یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۹:۴۷ ق.ظ
نوشتنم برای نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده ام با چند خواب که تعبیر
نشد تا بگذاری ته چمدان رفتن ات.دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود.
تنهایی پر هیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکی نگاه ترک حورده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ،
دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد.
کفش های سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ایستاده ام.برایت پیاله ای آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده
نشده ام را گذاشته ام که انباری ست برای کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده ای ست که هیچ گاه بازگشتی ندارد...
...من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم.
susan
نشد تا بگذاری ته چمدان رفتن ات.دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود.
تنهایی پر هیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکی نگاه ترک حورده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ،
دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد.
کفش های سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ایستاده ام.برایت پیاله ای آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده
نشده ام را گذاشته ام که انباری ست برای کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده ای ست که هیچ گاه بازگشتی ندارد...
...من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم.
susan