داستان من داستانی برای همه
ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶, ۱:۱۴ ق.ظ
به نام خدا
سلام دوستان
خیلی وقت بود که دلم میخواست از یه جایی شروع کنم و داستان هایی رو که نوشتم به اشتراک بزارم تا همه بشنون...
اول راجع به خودم بگم که من از بچگی همیشه بدنبال داستان ها و حوادث وحشتناک بودم و این علاقه همیشه همراه من بوده بنده بیست و هشت سالمه شاید از ده سالگی به بعد همیشه بدنبال این داستان ها بودم و از زمانی که ماشین داشتم و توانایی اینکه تحقیق بکنم در مورد حوادث متفاوت اینکارو انجام دادم ....
خب من به تازگی تصمیم گرفتم که داستان هامو به اشتراک بزارم و بشدت بدنبال مجوز مستند سازی هستم که به امید خدا تا سه چهار سال دیگه اگه عمر باقی باشه به مرحله ی اجرا میزارم تا واقعا بتونم برای لحظاتی هم که شده اون حس شاد و جذابی که خودم دارم به هم وطنایی که مثل خودمن هدیه کنم ...
شاید این نوشتن باعث بشه من هم انرژیم بیشتر بشه ...
هممون میدونیم که خیلیها داستان هاایی رو اطرافمون نقل میکنن که همیشه مارو به فکر فرومی برن اما خیلی از انسان ها هستند که زمانی که داستانی رو نقل میکنن که بقیه میترسن و خودشون نمیترسن یه نوع احساس قدرت بهشون دست میده ...
خب اینجاست که می فهمیم این یک بیماری روانی و این رفتار از ادمایی سر میزنه که در زمان بچگی فرزند کوچکتر بودن و خواهر و برادراشون اونا رو ترسو میدونستن یا بین دوستان و همکلاسیاشون و یا هر تجربه ی مشابه دیگه ...حتی در بعضی موارد فقط برای شوخی که باز میدونیم همین شوخی های الکی منشا روانی دارن ...
در کل برای تحقیق بهتر در مورد یک داستان باید از چند نفر سوال بشه که در اکثر موارد این اتفاقات در تنهایی بوده و شاهدین ماجرا بر صحت ماجرا تاکید دارن اما الله اعلم...
ماجرا تحقیق من که صرفا نشات گرفته از علاقه ی شخصی خودم بود فقط و هیچ جنبه ی دیگه ای نداشت ...بر میگرده به زمانی که من ۱۶ سالم بود و از اب و گل درومده بودم و به اصطلاح میتونستم گلیمم رو از اب دربیارم ...قشنگ یادمه هر جا میرفتم هر محفلی هر جمعی همیشه از خونواده میخواستم بحث رو بکشونن به بحث جن و حوادث ماورایی ...دیگه خونواده از دستم کلافه شده بودن تا اینکه یه مستاجر واسمون اومد به اسم اقا سهراب که امیدوارم هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه ...
طبق معمول برای منزل مبارکی رفتیم طبقه ی بالا و اینکه خوشامد بگیم بهشون اقا سهراب یه مرد سی و پنج ساله بسیار اگاه و با معلومات و سرو زبون دار بود از اون ادمایی که همیشه دلت میخواد باهاش هم صحبت باشی ... ناگفته نماند ایشون کارمند بودن و به شهرستان ما انتقال داده بودنشون...
خب طبق همه ی مهمونیا صحبت گل گرفت و از هر دری گفتن ... من هم طبق معمول خودم به مامانم گفتم ترو خدا بگو اقا سهراب از جن و اینا برامون بگه ...که بابام چشم غره ای رفت دوست نداشت مثل هر جا پسرش شب رو بکام همه تلخ کنه شاید این اقا ازین بحث خوشش نیاد اما همین که اقا سهراب متوجه پچ پچ ماها شد پیگیر موضوع شد و تا فهمید حرف از جنه بحث رو کشید به طرف بحث جن اونم چه بحثی استاد استاد استادهای این کار
انگار دنیا رو بهم داده بودن طوری رفتم طرفش و علاقه نشون دادم که مامانم گفت بالاخره بهروز به عشقش رسید ...
و اقا سهراب شروع کرد به تعریف جریان زندگیش ...و مسیر من رو باز کرد به سمت دنیای قشنگ و هیجان انگیز ترسناک ...که اینم بگم من همیشه به اندازه ای میترسم که لازم باشه اگه بدونم خیلی ترسیدم کلا ولش میکنم تا یه مدتی که خدا رو شکر تا الان زیاد نه ترسیدم نه اذیت شدم خودمم نماز خونم و ایمانم هم خیلی خیلی استواره...اما این جریان بگونه ایه که هر چند وقت باید بری سراغش و گرنه ترس مداوم ادم رو ترسو میکنه و حتی افسره و حتی دیوونه فکر کنم خدا این نعمت رو بمن داده که بتونم به این موضوع رسیدگی کنم با دز مشخص و هر چند مدت یکبار ...خیلی وقتها بشدت ترسیدم و کلا تا یه مدتی ذهنم رو منحرف کردم تا همه چی دو باره خوب بشه و اماده گی ذهنی پیدا کنم و دوباره علاقه م قوت گرفته...بریم سراغ جریان زندگی اقا سهراب و اینکه چجوری من رو تشویق کرد اما تشویق به تحقیق همراه با پرهیز از ارتباط با اجنه...
اقا سهراب یه جوون بود با انگیزه ی پیشرفت که تو یه برهه ی زمانی یک سری مشکل براش پیش میاد ...میگفت که بدهکاری باباش مجبورش کرد که پول سود بیاره و خلاصه خودتون میدونین پول بهره دار حرامه و مشکلات رو بیشتر میکنه گفت :اون روزها خیلی اشفته بودم تا یکی بهم گفت که برو پیش یه نفر که مشکلات ادم رو حل میکنه گفت رفتم پیشش اون نفر بهم گفت مشکلاتت حل میشه اما دیر حل میشه ولی همون بهتر که دیر حل بشه اگه زود حل بشه از راهی حل میشه که همون بهتر حل نشه...اقا سهراب میگفت اون موقع خیلی حالم بدتر شد گفتم حیف او دو هزار تومن که این شیاد ازم گرفت و خلاصه کلی خودم رو سرزنش کردم و منظور اون اقا رو نفهمیدم
طی یک سری ماجرا اقا سهراب شروع به ارتباط با اجنه میکنه و همزمان هم که کارمند بوده و با مشکلات دست وپنجه نرم میکرده ...اقا سهراب بعد یکی دو سه سال و طی مراحلی که شامل خلصه و تمرکز زیاد بوده میتونسته از اجنه هایی که دوربو برش بودن کار بکشه
تعریف میکرد میگفت با تمرکز میفرستادمشون فلان اداره فلان پرونده رو دستکاری میکردم و فلان کار رو میکردم میگفت اوناهم عوضش یه سری کار هارو ازم میخواستن میگفت تمام بدهی هامونو پرداخت کردم سند خونه ی بابامو از رهن دراوردم و خودمم یه خونه بزرگ ساختم که همه ی خونوادمون توش بودیم و خواهر و برادرامو هم با خوانواده هاشون اونجا جمع کردم میگفت یکی دو سال که کلا پنج شش سال گذشته بود از زمان برقراری ارتباط با اجنه متوجه شدم عملا شدم الت دست اونها و خواسته هاشون مرتبا حالتی عجیب و غریب گرفته ...من به همه چیز رسیده بودم تصمیم گرفتم ازشون جدا بشم و توبه کنم میگفت همون شب اومدن و تهدیدم کردن همونایی که شش سال بود همکار بودن و هر کاری برام انجام میدادن در قبال کار هایی که بهم میگفتن و خیلی دیر به دیر و خیلی اسون(اقا سهراب بهم نگفت ازش چی میخواستن فقط میدونم در کل اون شش سال ۴ یا ۵ بار چیزی ازش خواسته بودن اما اواخر خواسته های خیلی سخت و عجیبی داشتن) گفت من بیخیال شدم و توبه کردم و از ته دل از خدا کمک خواستم گفت ب
طی دوسال پدر و مادرم مردن یک برادرم که تنها برادرم بود رو از دست دادم هر چی داشتیم و نداشتیم از دست رفت و خودمم ناراحتی کبد گرفتم اما میدونم که حقم بود و خدای بزرگ اینا رو ازم گرفت میدونم که بخشیده منو و بسیار بزرگواره و بخشندست ...
اون شب کلا ذهنیت من راجع به اجنه عوض شده بود من از بچگی اجنه رو موجوداتی فرض میکردم که شیطنت میکنن و اذیت میکنن نه یه سری موجود که برای ادما کار بکنن حتی به اقا سهراب گفتم و ایشون گفتن که همه رقمه این موجودات هستن مثل ما ادما که انواع داریم یکی مومن یکی ناجی یکی قاتل یکی خوب یکی بد بعد گفت که جن مثل انسان افریده ی خداونده و اینکه هدف از خلقتشون عبادت خداوند متعاله مثل ما انسان ها بعد تشویقم کرد که هنر بخونم و بعد کارگردانی و اینکه با توجه به علاقه ی زیادم مستند هایی بسازم در این باره یا فیلم هایی در ژانر وحشت و تشویقم کرد که تحقیق کنم یه چیز دیگه هم بهم گفت که همیشه هر جایی که احتمال میره جن توش باشه با سگ برم که اجنه خیلی از جن میترسن خوب منم بالطبع چون شرایطشو داشتم سگ گرفتم از فامیلامون و همیشه در هر موردی که مشکل برام پیشومده یا ترسیدم رفتم یا سگ خودم رو بردم یا اگه نداشتم مال فامیلمون تو روستا که سگاشون چون خیلی میرم پیششون منو میشناسن اینم بگم که ما کارگاه داریم و طی ده سال گذشته من همیشه سگ بگیر داشتم ...
این بود که من در این ده یازده سال حدود سی و هفت بار رفتم تحقیق که هر بار یه جوری بوده و براتون ذکر میکنم اگه عمر یاری کنه
همه ی داستان ها از داستان اولیه تا واقعیتی که خودم مواجه شدم باهاش رو نوشتم
ممنون و تشکر از وقتی که گذاشتین
سلام دوستان
خیلی وقت بود که دلم میخواست از یه جایی شروع کنم و داستان هایی رو که نوشتم به اشتراک بزارم تا همه بشنون...
اول راجع به خودم بگم که من از بچگی همیشه بدنبال داستان ها و حوادث وحشتناک بودم و این علاقه همیشه همراه من بوده بنده بیست و هشت سالمه شاید از ده سالگی به بعد همیشه بدنبال این داستان ها بودم و از زمانی که ماشین داشتم و توانایی اینکه تحقیق بکنم در مورد حوادث متفاوت اینکارو انجام دادم ....
خب من به تازگی تصمیم گرفتم که داستان هامو به اشتراک بزارم و بشدت بدنبال مجوز مستند سازی هستم که به امید خدا تا سه چهار سال دیگه اگه عمر باقی باشه به مرحله ی اجرا میزارم تا واقعا بتونم برای لحظاتی هم که شده اون حس شاد و جذابی که خودم دارم به هم وطنایی که مثل خودمن هدیه کنم ...
شاید این نوشتن باعث بشه من هم انرژیم بیشتر بشه ...
هممون میدونیم که خیلیها داستان هاایی رو اطرافمون نقل میکنن که همیشه مارو به فکر فرومی برن اما خیلی از انسان ها هستند که زمانی که داستانی رو نقل میکنن که بقیه میترسن و خودشون نمیترسن یه نوع احساس قدرت بهشون دست میده ...
خب اینجاست که می فهمیم این یک بیماری روانی و این رفتار از ادمایی سر میزنه که در زمان بچگی فرزند کوچکتر بودن و خواهر و برادراشون اونا رو ترسو میدونستن یا بین دوستان و همکلاسیاشون و یا هر تجربه ی مشابه دیگه ...حتی در بعضی موارد فقط برای شوخی که باز میدونیم همین شوخی های الکی منشا روانی دارن ...
در کل برای تحقیق بهتر در مورد یک داستان باید از چند نفر سوال بشه که در اکثر موارد این اتفاقات در تنهایی بوده و شاهدین ماجرا بر صحت ماجرا تاکید دارن اما الله اعلم...
ماجرا تحقیق من که صرفا نشات گرفته از علاقه ی شخصی خودم بود فقط و هیچ جنبه ی دیگه ای نداشت ...بر میگرده به زمانی که من ۱۶ سالم بود و از اب و گل درومده بودم و به اصطلاح میتونستم گلیمم رو از اب دربیارم ...قشنگ یادمه هر جا میرفتم هر محفلی هر جمعی همیشه از خونواده میخواستم بحث رو بکشونن به بحث جن و حوادث ماورایی ...دیگه خونواده از دستم کلافه شده بودن تا اینکه یه مستاجر واسمون اومد به اسم اقا سهراب که امیدوارم هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه ...
طبق معمول برای منزل مبارکی رفتیم طبقه ی بالا و اینکه خوشامد بگیم بهشون اقا سهراب یه مرد سی و پنج ساله بسیار اگاه و با معلومات و سرو زبون دار بود از اون ادمایی که همیشه دلت میخواد باهاش هم صحبت باشی ... ناگفته نماند ایشون کارمند بودن و به شهرستان ما انتقال داده بودنشون...
خب طبق همه ی مهمونیا صحبت گل گرفت و از هر دری گفتن ... من هم طبق معمول خودم به مامانم گفتم ترو خدا بگو اقا سهراب از جن و اینا برامون بگه ...که بابام چشم غره ای رفت دوست نداشت مثل هر جا پسرش شب رو بکام همه تلخ کنه شاید این اقا ازین بحث خوشش نیاد اما همین که اقا سهراب متوجه پچ پچ ماها شد پیگیر موضوع شد و تا فهمید حرف از جنه بحث رو کشید به طرف بحث جن اونم چه بحثی استاد استاد استادهای این کار
انگار دنیا رو بهم داده بودن طوری رفتم طرفش و علاقه نشون دادم که مامانم گفت بالاخره بهروز به عشقش رسید ...
و اقا سهراب شروع کرد به تعریف جریان زندگیش ...و مسیر من رو باز کرد به سمت دنیای قشنگ و هیجان انگیز ترسناک ...که اینم بگم من همیشه به اندازه ای میترسم که لازم باشه اگه بدونم خیلی ترسیدم کلا ولش میکنم تا یه مدتی که خدا رو شکر تا الان زیاد نه ترسیدم نه اذیت شدم خودمم نماز خونم و ایمانم هم خیلی خیلی استواره...اما این جریان بگونه ایه که هر چند وقت باید بری سراغش و گرنه ترس مداوم ادم رو ترسو میکنه و حتی افسره و حتی دیوونه فکر کنم خدا این نعمت رو بمن داده که بتونم به این موضوع رسیدگی کنم با دز مشخص و هر چند مدت یکبار ...خیلی وقتها بشدت ترسیدم و کلا تا یه مدتی ذهنم رو منحرف کردم تا همه چی دو باره خوب بشه و اماده گی ذهنی پیدا کنم و دوباره علاقه م قوت گرفته...بریم سراغ جریان زندگی اقا سهراب و اینکه چجوری من رو تشویق کرد اما تشویق به تحقیق همراه با پرهیز از ارتباط با اجنه...
اقا سهراب یه جوون بود با انگیزه ی پیشرفت که تو یه برهه ی زمانی یک سری مشکل براش پیش میاد ...میگفت که بدهکاری باباش مجبورش کرد که پول سود بیاره و خلاصه خودتون میدونین پول بهره دار حرامه و مشکلات رو بیشتر میکنه گفت :اون روزها خیلی اشفته بودم تا یکی بهم گفت که برو پیش یه نفر که مشکلات ادم رو حل میکنه گفت رفتم پیشش اون نفر بهم گفت مشکلاتت حل میشه اما دیر حل میشه ولی همون بهتر که دیر حل بشه اگه زود حل بشه از راهی حل میشه که همون بهتر حل نشه...اقا سهراب میگفت اون موقع خیلی حالم بدتر شد گفتم حیف او دو هزار تومن که این شیاد ازم گرفت و خلاصه کلی خودم رو سرزنش کردم و منظور اون اقا رو نفهمیدم
طی یک سری ماجرا اقا سهراب شروع به ارتباط با اجنه میکنه و همزمان هم که کارمند بوده و با مشکلات دست وپنجه نرم میکرده ...اقا سهراب بعد یکی دو سه سال و طی مراحلی که شامل خلصه و تمرکز زیاد بوده میتونسته از اجنه هایی که دوربو برش بودن کار بکشه
تعریف میکرد میگفت با تمرکز میفرستادمشون فلان اداره فلان پرونده رو دستکاری میکردم و فلان کار رو میکردم میگفت اوناهم عوضش یه سری کار هارو ازم میخواستن میگفت تمام بدهی هامونو پرداخت کردم سند خونه ی بابامو از رهن دراوردم و خودمم یه خونه بزرگ ساختم که همه ی خونوادمون توش بودیم و خواهر و برادرامو هم با خوانواده هاشون اونجا جمع کردم میگفت یکی دو سال که کلا پنج شش سال گذشته بود از زمان برقراری ارتباط با اجنه متوجه شدم عملا شدم الت دست اونها و خواسته هاشون مرتبا حالتی عجیب و غریب گرفته ...من به همه چیز رسیده بودم تصمیم گرفتم ازشون جدا بشم و توبه کنم میگفت همون شب اومدن و تهدیدم کردن همونایی که شش سال بود همکار بودن و هر کاری برام انجام میدادن در قبال کار هایی که بهم میگفتن و خیلی دیر به دیر و خیلی اسون(اقا سهراب بهم نگفت ازش چی میخواستن فقط میدونم در کل اون شش سال ۴ یا ۵ بار چیزی ازش خواسته بودن اما اواخر خواسته های خیلی سخت و عجیبی داشتن) گفت من بیخیال شدم و توبه کردم و از ته دل از خدا کمک خواستم گفت ب
طی دوسال پدر و مادرم مردن یک برادرم که تنها برادرم بود رو از دست دادم هر چی داشتیم و نداشتیم از دست رفت و خودمم ناراحتی کبد گرفتم اما میدونم که حقم بود و خدای بزرگ اینا رو ازم گرفت میدونم که بخشیده منو و بسیار بزرگواره و بخشندست ...
اون شب کلا ذهنیت من راجع به اجنه عوض شده بود من از بچگی اجنه رو موجوداتی فرض میکردم که شیطنت میکنن و اذیت میکنن نه یه سری موجود که برای ادما کار بکنن حتی به اقا سهراب گفتم و ایشون گفتن که همه رقمه این موجودات هستن مثل ما ادما که انواع داریم یکی مومن یکی ناجی یکی قاتل یکی خوب یکی بد بعد گفت که جن مثل انسان افریده ی خداونده و اینکه هدف از خلقتشون عبادت خداوند متعاله مثل ما انسان ها بعد تشویقم کرد که هنر بخونم و بعد کارگردانی و اینکه با توجه به علاقه ی زیادم مستند هایی بسازم در این باره یا فیلم هایی در ژانر وحشت و تشویقم کرد که تحقیق کنم یه چیز دیگه هم بهم گفت که همیشه هر جایی که احتمال میره جن توش باشه با سگ برم که اجنه خیلی از جن میترسن خوب منم بالطبع چون شرایطشو داشتم سگ گرفتم از فامیلامون و همیشه در هر موردی که مشکل برام پیشومده یا ترسیدم رفتم یا سگ خودم رو بردم یا اگه نداشتم مال فامیلمون تو روستا که سگاشون چون خیلی میرم پیششون منو میشناسن اینم بگم که ما کارگاه داریم و طی ده سال گذشته من همیشه سگ بگیر داشتم ...
این بود که من در این ده یازده سال حدود سی و هفت بار رفتم تحقیق که هر بار یه جوری بوده و براتون ذکر میکنم اگه عمر یاری کنه
همه ی داستان ها از داستان اولیه تا واقعیتی که خودم مواجه شدم باهاش رو نوشتم
ممنون و تشکر از وقتی که گذاشتین
رامین حکم آبادی