امثال و حکم
ارسال شده: سهشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۱۱ ب.ظ
یکی دمر افتاده بود آب می خورد. یکی رسید گفت: اینجوری آب نخور عقلت کم میشه. گفت: عقل چیه؟ گفت: هیچی بابا جان بخور!
مترادف: به یکی گفتند: انقدر باقلا نخور، عقلت کم میشه. گفت: عقیده ی احمقانه ای است، خودم یک خانه داشتم فروختم همه ی پولش را دادم باقلا خوردم، عقلم هم سر جایش است!
برای من آب نداشته باشد برای تو که نان دارد!
- جمله ای است منسوب به حاج میرزا آغاسی_ صدر اعظم ایران در دوره ی سلطنت محمد شاه قاجار_ که به صورت ضرب المثلی درآمده. وی که به احداث قنوات، عشقی شدید داشت چاه کنی را واداشته بود در محلی یک قنات بسازد و چاه کن اصرار می کرد که حفر چاه در این نقطه کار بیهوده ای است، چون این زمین آب ندارد. سرانجام حاجی که از سماجت چاه کن از کوره در رفته بود فریاد کشید: مردک! برای من آب نداشته باشد ، برای تو که نان دارد!
یک روز من ناخوش می شدم یک روز اوستا، یک روز من حمام می رفتم یک روز اوستا، یک روز من رخت می شستم یک روز اوستا؛ روز هفتم هم که آدینه بود!
- پاسخ روستا زاده ای است که برای تحصیل به شهر رفته بود و در بازگشت، وقتی ملای ده امتحانش کرد و بی سوادش یافت، از او پرسید: پس این همه وقت در شهر چه می کردی؟
معما چو حل گشت، آسان شود.
- گویند چون کریستف کلمب به کشف سرزمین نو توفیق یافت، زبان طاعنان بر او دراز شد که:" باری، هر که جز او بود نیز چندان که راست به سوی غرب شراع برمی کشید سرانجام بدین کشف آسان دست می یافت!
شبی در ضیافت شامی، کریستف کلمب تخم مرغی میان میز نهاد و گفت: آیا میان شما کسی هست که این تخم مرغ را بر سر تیزش بتواند نشاند؟
هر کسی تجربه کرد اما هیچ یک توفیق نیافتند. کلمب، خود آن را برداشته، با اندک خشونتی بر میز کوفت و تخم مرغ بر پوست شکسته ی خود بنشست.
مهمانان گفتند: این را همه ی ما می توتنستیم!
کلمب گفت: درست است، می توانستید. اما پس از آنکه من انجامش دادم و دیدید و دریافتید! چرا که معما چو حل گشت آسان شود. _ و این نیز به حکایت کشف قاره ی نو می ماند: شما همه می توانستید، اما فقط پس از آنکه کسی به انجام آن کمر همت استئار کرده!
از قصه به عنوان قضیه ی تخم مرغ کریستف کلمب نیز یاد می کنند.
مترادف: به یکی گفتند: انقدر باقلا نخور، عقلت کم میشه. گفت: عقیده ی احمقانه ای است، خودم یک خانه داشتم فروختم همه ی پولش را دادم باقلا خوردم، عقلم هم سر جایش است!
برای من آب نداشته باشد برای تو که نان دارد!
- جمله ای است منسوب به حاج میرزا آغاسی_ صدر اعظم ایران در دوره ی سلطنت محمد شاه قاجار_ که به صورت ضرب المثلی درآمده. وی که به احداث قنوات، عشقی شدید داشت چاه کنی را واداشته بود در محلی یک قنات بسازد و چاه کن اصرار می کرد که حفر چاه در این نقطه کار بیهوده ای است، چون این زمین آب ندارد. سرانجام حاجی که از سماجت چاه کن از کوره در رفته بود فریاد کشید: مردک! برای من آب نداشته باشد ، برای تو که نان دارد!
یک روز من ناخوش می شدم یک روز اوستا، یک روز من حمام می رفتم یک روز اوستا، یک روز من رخت می شستم یک روز اوستا؛ روز هفتم هم که آدینه بود!
- پاسخ روستا زاده ای است که برای تحصیل به شهر رفته بود و در بازگشت، وقتی ملای ده امتحانش کرد و بی سوادش یافت، از او پرسید: پس این همه وقت در شهر چه می کردی؟
معما چو حل گشت، آسان شود.
- گویند چون کریستف کلمب به کشف سرزمین نو توفیق یافت، زبان طاعنان بر او دراز شد که:" باری، هر که جز او بود نیز چندان که راست به سوی غرب شراع برمی کشید سرانجام بدین کشف آسان دست می یافت!
شبی در ضیافت شامی، کریستف کلمب تخم مرغی میان میز نهاد و گفت: آیا میان شما کسی هست که این تخم مرغ را بر سر تیزش بتواند نشاند؟
هر کسی تجربه کرد اما هیچ یک توفیق نیافتند. کلمب، خود آن را برداشته، با اندک خشونتی بر میز کوفت و تخم مرغ بر پوست شکسته ی خود بنشست.
مهمانان گفتند: این را همه ی ما می توتنستیم!
کلمب گفت: درست است، می توانستید. اما پس از آنکه من انجامش دادم و دیدید و دریافتید! چرا که معما چو حل گشت آسان شود. _ و این نیز به حکایت کشف قاره ی نو می ماند: شما همه می توانستید، اما فقط پس از آنکه کسی به انجام آن کمر همت استئار کرده!
از قصه به عنوان قضیه ی تخم مرغ کریستف کلمب نیز یاد می کنند.

