... ادامه ...
معدل نهایی کلاس پنجم ام 19.61 شد . پدرم اسمم را در راهنمایی غیرانتفاعی امین نوشت که خیلی اسم در کرده بود و همه می گفتند در حد تیزهوشان است و مدیرش هم مثلاً آشنا بود! اما کمی مانده به آخر تابستان به گوشمان رساندند که آقای مدیر کارنامه ام را گذاشته روی میزش و به والدینی که برای ثبت نام می رفته اند و معدل بچه شان کمتر از معدل من بوده نشان می داده و می گفته این را که پدر و مادرش معلم هستند و پارتی دارد را هم هنوز ثبت نام نکرده ام ... پدرم هم عصبانی شد و رفت آنجا پرونده ام را پس گرفت و چون بیشتر مدارس پر شده بودند اسمم را نوشت در غیرانتفاعی کیهان ، و کار از همان جا خراب شد! البته هیچ وقت پدرم را سر این قضیه مقصر نمی دانم . خودم هم بودم همین کار را می کردم . نامرد رسماً آبرویمان را برده بود و حالیش نشده بود بعضی از اینهایی که برای ثبت نام بچه شان آنجا می روند پدر و مادرم را می شناسند!
اما مدرسه کیهان ، عجیب مدرسه ایی بود! اولش در خیابان آپادانا دوم بود اما بعد از عید نوروز سال اول اسباب کشی کردیم به خیابان سپهسالار و کمی راهم به خانه نزدیکتر شد! مدرسه کلاً چهار تا کلاس داشت که دو کلاس در مقطع ما بود و دو کلاس در مقاطع قبل و بعد ما . مقطع ما را از همان اول براساس معدل نهایی کلاس پنجم بین دو کلاس تقسیم کرده بودند و به بهانه اینکه معلم ها بتوانند روش آموزش را براساس سطح کلاس تعیین کنند شاگرد خوب ها را در یک کلاس و شاگرد ضعیف ها را در یک کلاس دیگر نگه می داشتند و اگر یک نفر در آخر سال نمراتش خیلی پیشرفت یا پسرفت می کرد یا رتبه اول یا آخر کلاس می شد ، سال بعد کلاسش را عوض می کردند! اما همه اینها ظاهر قضیه بود و بعداً فهمیدم چه کلاهی سرمان رفته! در مدرسه کیهان اولویت پرورش از آموزش بیشتر بود!
چند هفته اول کلاس اول راهنمایی یک معلم پرورشی مسن و بی حوصله داشتیم که تنها چیزی که از او یادم مانده این بود که ادعا می کرد در جوانی یک بار در یکی از دانشگاه های آمریکا سر کلاس آلبرت انیشتن بوده! اما کاشف به عمل آمد یکی از همکلاسی هایم ، یک پسر تپل خیلی قد کوتاه و مو فرفری با زخمی فراموش نشدنی روی صورتش (که ناشی از پاشیدن آبجوش حین شیطنت های کودکی بوده) ، سابقه همکاری با آقای اکلیلی را دارد! یک معلم پرورشی جدید به نام آقای کرمی از راه رسید و اولین کاری که کرد تشکیل گروه تئاتر بود! چون در دبستان تئاتر کار کرده بودم و علاقه داشتم ، من هم ثبت نام کردم و چند جلسه ایی در کلاس تئاتر حاضر شدم و حتی یک اجرای دونفره هم با آن همکلاسی ام برای جلسه اولیا و مربیان داشتم . اما آقای کرمی مربی عجیبی بود و برای سنجش روحیه بچه ها دست به کارهای غیرمنتظره می زد! یک بار هم در جلسه تمرین تئاتر ناغافل خواباند زیر گوشم! در عمرم فقط دو بار از غریبه سیلی خورده ام و آن بار اول بود! از جلسه زدم بیرون و دیگر تا وقتی آقای کرمی معلم پرورشی کیهان بود سمت گروه تئاتر نرفتم!
شنیده اید می گویند اوایل انقلاب وضعیت بعضی از اداره ها و ارگان ها طوری بود که هرکس صبح اولین نفر می رسید رئیس می شد! روز اول کلاس دوم راهنمایی اولین نفری بودم که وارد مدرسه شدم و همزمان به دو سمت مدیر برنامه صبحگاه و مدیر کتابخانه رسیدم! بچه ها عاشق برنامه های مفید و متنوعی بودند که برای برنامه صبحگاه می گذاشتم ، اما نمی دانم چرا کتابخانه رونقی نداشت و با وجود تنوع کتاب ها ، در طول دو سال 100 کتاب هم امانت نرفت!
سال سوم راهنمایی آقای کرمی رفت و بجایش آقای عکاف زاده دبیر پرورشی مان شد . دوباره برای تئاتر ثبت نام کردم و تمام فکر و ذکرم در طول سال سوم راهنمایی تئاتر بود! بچه های تئاتر مدرسه دو سال قبل به لطف حضور آن همکلاسی با تجربه ، در استان اول شده بودند و سال سوم هم که بنده حضور داشتم باز اول شدیم! البته نمایش مدارس دیگر را که نگاه می کردم به نظرم بعضی هایشان خیلی حرفه ایی بودند و سرمایه گذاری سنگینی داشتند اما ظاهراً ملاک داوران ساده و دانش آموزی بودن نمایش ها بود نه حرفه ایی بودنشان!
خلاصه تقریبا یک سوم کلاس های طول سال سوم را به بهانه تئاتر و کتابخانه و اردو (اردو هم زیاد می رفتیم . خوانسار و کوهپایه و باغ ابریشم و ... تازه بعضی هایشان را هم خودم بهانه می آوردم و نمی رفتم!) و ... از دست دادم . تازه شانس آوردم عضو گروه سرود و تیم فوتبال مدرسه نبودم!
گفتم فوتبال ، مدرسه کیهان هم در محل آپادانا دوم و هم در محل سپهسالار حیاط نسبتاً کوچکی داشت که به درد ورزش نمی خورد ، برای همین مدرسه با مدیریت مجموعه ورزشی آبشار قرارداد بسته بود که یک روز در هفته از صبح تا ظهر مجموعه در قرق ما باشد! زنگ اول کلاس اولی ها ، زنگ دوم کلاس دومی ها و زنگ سوم هم ...! تا وقتی مدرسه در آپادانا دوم بود فاصله تا مجموعه آبشار پیاده کمتر از 5 دقیقه بود ، اما از سپهسالار تا آنجا حدود 15 دقیقه راه بود و از سرویس و وسیله نقلیه هم که خبری نبود! از نیم ساعت قبل از زنگ ورزش ، کلاس قبلی را تعطیل می کردیم تا لباس های ورزشیمان را که هر سال یک رنگ بودند و همیشه مایه آبروریزی! بپوشیم و بدون کیف و همراه راهی کوچه پس کوچه های میان بر شویم و بعد هم چند دقیقه مانده به تمام شدن زنگ ورزش یکی یکی مثل لشکر شکست خورده ها همان مسیر را برگردیم! واقعاً خدا رحم کرد این سه سال در این مسیر هیچ اتفاقی نیافتد وگرنه مسئولیت کاملش با مدیر مدرسه بود و معلم ورزش همیشه غایب!
از مسئولان و دبیران مدرسه کیهان بعضی ها را یادم مانده و بعضی ها را نه! از عربی و زبان انگلیسی بدم می آمد و معلمانش را هم اصلاً یادم نیست! میانه ام با درس های فارسی ، دینی و حرفه و فن و دفاعی بد نبود اما آنها را هم یادم نمانده! دبیر ریاضی هر سه سال آقایی بود به نام محمدی که روش تدریس خیلی جالبی داشت و بچه ها خیلی دوستش داشتند و مرتب هم ادعا می کرد " این چیزهایی که دارم به شما یاد می دهم از سنتان بیشتر است! " که بعداً فهمیدم چقدر دروغ بوده! معلم علوممان هم آقای معتمدی بود که خیلی با بچه ها قاطی می شد آنقدر که گاهی خودش هم پشیمان می شد! البته یک آقای معتمدی هم داشتیم که سرایدار مدرسه بود و هیچ نسبتی با هم نداشتند! آقای کاظمی معلم تاریخ و جغرافی و اجتماعی بود . خیلی سرد و خشک ، و روش تدریسش را هم دوست نداشتم و یکی-دو بار سر این مسئله بحثمان شد! چون حس می کردم خارج از کتاب هیچی از تاریخ و جغرافی بلد نیست و فقط همان مطالب کتاب را تکرار می کند . یک نسبت فامیلی دوری هم با هم داشتیم اما هیچ وقت به رویش نیاوردم تا اینکه وقتی دبیرستان می رفتم در یک مجلس خانوادگی چشممان به هم افتاد و از برق نگاهش فهمیدم تازه شناخته است! دبیر هنرمان آقای گله دارون بود که خیلی به من علاقه داشت! از خطاطی بدم می آمد و افتضاح بودم ، در نقاشی هم ادعای آنچنانی نداشتم اما خلاقیتم خوب بود و آقای گله دارون روزهایی که سوژه نقاشی را به انتخاب خودمان می گذاشت فقط نگاهش دنبال ایده من بود! مثلاً یک روز گفت منظره یک روز بارانی را بکشید! در حالی که همه بچه ها در حال فکر کردن بودند و هنوز هیچکس دست به قلم نشده بود ، اول یک دوچرخه وسط کادر کشیدم و همین توجه آقای گله دارون و بچه ها را جلب کرد ، ظرف نیم ساعت محیط اطراف دوچرخه تبدیل شد به یک منظره بارانی شمال کشور و صاحب دوچرخه که آن را به یک نرده چوبی تکیه داده بود به سرعت داشت می رفت و فقط یک چکمه ازش پیدا بود! تا آخر کلاس در نیمی از نقاشی های کشیده و نکشیده دوچرخه دیده می شد و در نیمی دیگر لنگه چکمه در حال خارج شدن از کادر!!! با آقای گله دارون هم محله ایی هستم و هنوز هم گاهی همدیگر را می بینیم و با گرمی جواب سلامم را می دهد .
سال اول و دوم مدیر مدرسه آقای عادل پناه بود . یک مدیر واقعی ؛ منضبط ، دقیق و ترسناک! سال سوم خود آقای امجدکیوان که مالک امتیاز مدرسه بود مدیریت را هم برعهده گرفت که مهربان بود و اهل تساهل و تسامح!!! کاری که روز آخر مدرسه کردم و با توبیخ آقای امجدکیوان مواجه شدم را اگر زمان آقای عادل پناه کرده بودم حسابم پاک بود! کمدی گوشه کتابخانه بود پر از کاغذ باطله و متفرقه و خرده ریزهایی که طی چند سال جمع شده بود . چند روز مانده به تمام شدن سال تحصیلی ، ناظم مدرسه از من خواست به عنوان مسئول کتابخانه این کمد را مرتب کنم و چیزهای به درد نخور را دور بریزم! حین این کار خودش هم آمد و نگاهی به کاغذها کرد و رفت . بین کاغذها ، کارت پستالی بود که شعری زیبا از سهراب سپهری روی آن نوشته بود . آن کارت پستال را برداشتم و دادم به یکی از بچه ها که می دانستم از آن خوشش می آید . ناظم دستش دید و نگو هنگام بررسی کمد چشمش به آن کارت افتاده بود و قضیه را فهمید و رفت پیش مدیر که فلانی اموال مدرسه را برداشته و به این و آن می دهد! خلاصه اتفاق هرگز نیافتاده روز آخر مدرسه افتاد!
اواسط سال سوم یک روز دوربین بردم مدرسه و دادم دست آقای ناظم و گفتم بدون اینکه بگوید دوربین از کیست ، وسط کلاس بیاید و از ما عکس بگیرد . آقای ناظم آمد اما توی کلاس نیامد و دوربین را داد دست یکی از بچه ها که عکس بگیرد . برای همین بچه ها خیلی رعایت انضباط را نکردند و حاصلش شد این دو تا عکس که بعضی از بچه ها اصلاً در آنها نیستند!
:

:
خودم اولین نفر ردیف عقب سمت چپ هستم که با ناراحتی نگاه می کنم چون انتظار نداشتم بچه ها اینقدر بازی در بیاورند!
نفر سمت راستم فامیلش جهانگیری بود . سر رتبه سوم درسی کلاس با او رقابت داشتم!
دو نفر سمت راست جهانگیری به ترتیب از چپ به راست تسلیمی و نوری هستند . با تسلیمی هم دبیرستان هم بودم اما چون در راهنمایی خیلی صمیمی نبودیم ، در دبیرستان هم فقط در حد سلام و علیک زنگ تفریح با هم ارتباط داشتیم . نوری هم قرآنش خوب بود هم دونده خوبی بود! به عنوان نماینده مدرسه در مسابقات قرآن و دو شرکت می کرد و در هر دو هم مقام می آورد! یادم نیست اسمش علی بود یا امیر؟!
نفری که جلویم ایستاده و فقط چشم هایش پیداست فامیلش هویداست! ازشش خوشم نمی آمد و حس خوبی نمی گرفتم . چند هفته بعد هم اخراج شد اما نفهمیدم چرا؟!
نفر سمت راست هویدا ، غلامرضا مقدور است که با هم در یک نیمکت می نشستیم و در کارهای کتابخانه هم کمکم می کرد!
سمت راست مقدور آقای معتمدی (معلم علوم) است و آنکه دست در گردن آقای معتمدی انداخته امین عباسی زاده است . عباسی زاده سابقه همکاری با آقای اکلیلی را داشت و با حضور او سه سال گروه تئاتر مدرسه در استان اول شد . بعد از مدرسه هم به بازیگری ادامه داد و در فیلم " چتری برای کارگردان " و سریال های " خوش رکاب " و " یوسف پیامبر " هم بازی کرد اما چندین سال است که دیگر چیزی درباره اش نشنیده ام! آن زمانی که تازه سریال یوسف پیامبر پخش شده بود یک شب در خیابان دیدمش و سلام و احوالپرسی کردیم اما حس کردم خیلی از این موقعیت راضی نیست برای همین وقتی شروع به گفتگو با گوشی اش کرد من هم سریع خداحافظی کردم و رفتم!
ردیف جلو ، نفر اول سمت چپ احسان امجد کیوان است . شاگرد دوم کلاس و پسر مدیر و صاحب مدرسه . البته احسان پسر خیلی خوبی بود و اصلاً اهل اینکه خودش را بگیرد یا جاسوسی بچه ها را بکند نبود! یک بار موقع برگشتن از اردو حواسم نبود و در اتوبوس ناخن انگشتم خورد به چشمش . تا چند هفته گوشه چشمش یک لکه خون بزرگ بود اما اصلاً به روی خودش نیاورد . بنده خدا پدرش هم شنیدم سال بعد از رفتن ما از راهنمایی اش ، تصادف بدی کرده و مدتها زمین گیر بوده و برای همین مدرسه را تعطیل کرد .
نفر سمت راست امجدکیوان ، میثم نوری است ، فلفل کلاس! سمت راستش هم سید افشین بهبهانی ، صمیمی ترین دوستم در کلاس بود و شاگرد اول مدرسه! با اینکه کمی لکنت داشت در هیچ کاری کم نمی گذاشت و حتی عضو گروه تئاتر هم بود . نفر سمت راستش هم میثم بهرامی است که خیلی با عباسی زاده جور بود . البته بهترین دوست و یار غار عباسی زاده ، علی صارمی بود (همانی که کارت پستال را بهش دادم) ، اما دوربین دستش بود و خودش در هیچکدام عکس ها نیست!
.

:
در این یکی دو نگاه عجیب اشتباهی کردم ، هم در چشمان بنده است ، هم در چشمان آقای معتمدی!
کسی که بالای عکس بین بهبهانی و بهرامی است و فقط چشمانش پیداست علیرضا سپاهانی است . برادر علیرضا ، محمد بود که در آن یکی کلاس درس می خواند! سپاهانی ها خیلی پولدار بودند ، بنده هم نامردی نمی کردم و به بهانه های مختلف مجبورشان می کردم نوشابه مهمانم کنند! مجموع نوشابه ایی که در سه سال دوره راهنمایی خوردم 10 برابر بیشتر کل نوشابه هایی است که در بقیه عمرم تا به حال خورده ام!
سه نفر ردیف دوم را فامیلشان یادم نیست ، خیلی با آنها جور نبودم .
کسی که پشت عباسی زاده دارد به کنار نگاه می کند و نیمرخ صورتش پیداست ، یاسر استکی است . سال اولی که مغازه باز کرده بودم آمد و سرم کلاه گذاشت! به قیمت دلار امروز 35 ملیون تومان!
سمت چپ آقای معتمدی ، که باز فقط چشمانش پیداست ، فامیلش هنرمند است! دروازه بان خوبی بود و کاپیتان تیم ملی فوتبال مدرسه! نفر سمت چپش هم بکتاش است . دو نفر جلوی آنها را هم فامیلشان را یادم نیست .
گوشه پایین اولین نفر سمت چپ ، جعفری است . یکی از همکلاسی هایم که در این عکس ها نیست رستمیان بود ، ریز اندام و مریض احوال که پدرش با پدرم دوست بود و برای همین پدرم سپرده بود در مدرسه هوایش را داشته باشم . جعفری همیشه رستمیان را اذیت می کرد و من هم او را دعوا می کردم ...
نفر پایین ، وسط عکس هم اردلان جلا یا جلال است! بعضی از معلم ها سال دوم یاد گرفته بودند برای تنبیه با کابل کف دست بچه ها بزنند ، آخرین باری که این کار را کردند اولین باری بود که اردلان را زدند . والدینش سریع رفته بودند آموزش و پرورش و شکایت کرده بودند!
خودم هم یک بار طعم این کابل ها را چشیدم . یادم نیست سر کدام درس و کدام معلم بود که چون سئوال را درست جواب ندادم صدایم کرد پای تخته و چند بار محکم با کابل زد کف دستم اما برخلاف بچه های دیگر نه دستم را کشیدم ، نه آخ و ناله کردم! معلم هم برای اینکه ضایع نشود گفت صد بار بشین و پاشو انجام بده ، اما چون سنگین وزن هستم و برایم سخت بود سریع سرخ شدم و بنده خدا ترسید و منصرف شد!
عکس زیر هم مربوط به اجرایمان در روز مسابقه استانی است :
:

:
بیشتر بچه های گروه از کلاس خودمان بودند ، اما نفرات پیراهن قرمز (میراللهی) و پیراهن سفید راه راه (بدیعی) کلاس دومی بودند و نفر لباس آبی سمت راست عکس که فامیلش یادم نیست کلاس اولی بود . البته اعضا گروه خیلی بیشتر از اینها بودند ، اما در این لحظه دو-سه نفری خارج از کادر عکس هستند و بقیه هم پشت صحنه بودند . موضوع تئاترمان درباره مکافات غرور و خودکامگی بود و اینطور شروع می شد که مثلاً جلسه اول تمرین تئاتر امسال است و بچه ها برای اینکه آموزش های سال قبل یادشان بیاید تصمیم می گیرند یک دور تئاتر سال قبل را اجرا کنند ... !
چیزی هم که کنار دستم روی زمین افتاده یک قبضه کمربند است! چون در پرده اول نمایش یکی از شلاق زن های فرعون بودم! دو نفر دیگر راست دست بودند و جهت چرخش بچه های نقش برده به شکلی بود که کمربند را پشت سرشان می زدند اما من چپ دست هستم و صاف جلوی صورتشان می زدم و برای همین خیلی می ترسیدند و طبیعی تر بازی می کردند!
این هم از دوره راهنمایی . و اما بعد ...
ادامه دارد ...