صفحه 1 از 1

روزگار مدرسه ...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱, ۹:۱۸ ب.ظ
توسط bamn
خاطرات و عکس های خود را از دوران تحصیل در این بخش به اشتراک بگذارید .

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۱, ۱۰:۴۷ ب.ظ
توسط bamn
با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی .

عزیزانی که چندین سال از طریق این سایت با بنده آشنا هستند ، شاید پیش خودشان تصوراتی از من داشته باشند که با این مطلب ، آن تصورات شکسته شود و دیگر تحویلم نگیرند! در همین جا از همه دوستان عذرخواهی می کنم!
.
مردم وقتی به دوران تحصیل و مدرسه فکر می کنند دو دسته هستند ؛ یک دسته آنهایی که از فرصت های بدست آمده از آن دوران بخوبی بهره برداری کردند حالا برایشان حکم خاطراتی شیرین را دارد ، و یک دسته آنهایی که با حسرت به آن دوران فکر کرده و افسوس فرصت های از دست رفته را می خورند .

متاسفانه بنده جزو دسته دوم هستم! از نظر تحصیلی هوش و استعدادم خوب بود اما خیلی تن به درس نمی دادم و همه از این بابت از دستم شاکی بودند! می گفتند تو با این هوش و استعدادی که داری می توانی تیزوهوشان قبول شوی ، پس چرا تن به درس خواندن نمی دهی! والا خودم هم هنوز مانده ام! تنها جوابی که داشتم این بود که درس را اگر دوست داشته باشم می فهمم و یاد می گیرم و از درس های صرفاً حفظی خوشم نمی آمد!

اما بزرگترین حسرتم این است که آدم دوست نگه داری نبودم و نیستم! نه اهل این بودم که خانه کسی بروم ، نه اهل این بودم که کسی را خانه مان دعوت کنم . تماس تلفنی هم تا وقتی مجبور نبودم و نباشم نمی گیرم! نتیجه اینکه دوستان تحصیلی را بعد از تمام شدن سال و دوره ، از دست می دادم و معدود دوستان انگشت شماری که حالا دارم همگی بخاطر مسائل شغلی و کاری با آنها ارتباط داشته ام!

خیلی هم اهل عکس گرفتن نبوده و نیستم و خودم را آدم خوش عکسی نمی دانم و همیشه از آن فراری بوده ام . برای همین از برخی از مقاطع مهم زندگی و تحصیلم و بعضی از بهترین دوستانم عکسی ندارم و حسرتش را می خورم .

خلاصه ، چکیده خیلی مختصر و کوتاه دوران تحصیلم از این قرار است :

دوره مهدکودک و آمادگی را به " نوباوگان وطن " می رفتم که کمتر از 100 متر با خانه مان فاصله داشت اما نمی دانم چرا هیچ وقت اجازه نداشتم تنها این مسیر را طی کنم! هیچ عکسی از آن دوره ندارم و خود " نوباوگان وطن " هم چند سال بعد تخریب شد حالا خیابان حاج آقا رحیم ارباب از رویش رد می شود .

دوره دبستان را در مدرسه دولتی جنت گذراندم که از دبستان های معروف اصفهان است و روبروی پل خواجو .

معلم های دبستان جنت (همگی خانم بودند) دو دسته بودند و با یکدیگر رقابت داشتند و با اینکه تعداد کلاس ها و دانش آموزان زیاد بود ، کمتر پیش می آمد در جریان انتقال از یک کلاس به کلاس بالاتر ، ترکیب کلاس ها دست بخورد و دانش آموزان بین کلاس های دو جناح جابجا شوند ، البته چون معلمان جناح رقیب بیشتر به مدیر مدرسه نزدیک بودند سعی می کردند بچه های خیلی درسخوان را به کلاس های خودشان بکشانند و شاگردانی را که خیلی درسشان خوب نبود به کلاس های جناح ما بفرستند ، در نتیجه بعضی از والدین هم فکر می کردند آنها معلم های بهتری هستند و اصرار داشتند بچه هایشان در کلاس های آنها باشند . کلاس اول و دوم که این چیزها حالیمان نبود! اما کلاس سوم دیگر پی به خصومت بین معلم ها برده بودیم و زنگ های تفریح بچه ها هم با هم دعوا می کردند! در حیاط پشت مدرسه به سبک کارتون قدیمی فوتبالیستها (نه اونی که سوباسا نقش اولش بود ، اون قدیمی تره!) جنگ تانکی می کردند و داخل ساختمان هم تا قبل از آمدن معلم ها گچ و میوه و پوست میوه به کلاس های هم پرت می کردند . البته بنده در هیچکدام اینها دخالت نمی کردم چون اولاً بچه معلم بودم و مادرم با بیشتر معلم های مدرسه دوست بود و کسی توقع این کارها را ازم نداشت ، و دوماً کارت مامور انتظامات و بهداشت داشتم و با این کارت می توانستم بجای بودن در حیاط و سر کله زدن با بچه ها داخل ساختمان بمانم و خودم را سرگرم کاری کنم!

خلاصه ، کلاس چهارم بودم که مادرم هم به همان مدرسه منتقل شد (البته در پایه پنجم) و باور بفرمایید در طول یکسالی که مادرم در جنت بود حتی یک بار هم به دفتر مدیر نرفتم تا بچه های دیگر فکر نکنند امتیاز و ارفاقی دارم! مادرم فقط یک سال در جنت دوام آورد و نتوانست باند بازی معلم ها را تحمل کند . روز اول کلاس پنجم سردسته معلم های جناح رقیب که خیلی اسم در کرده بود و می گفتند هرسال در تیزهوشان قبولی دارد ، اصرار داشت من را به کلاس خودش ببرد اما مادرم که هنوز به مدیرمان نگفته بود انتقالی گرفته زیربار نرفت و مرا به کلاس دیگری برد و بعدش هم خودش رفت! آن سال آن معلم باز هم در تیزهوشان قبولی داشت که خیلی تصادفی پسر ناظم مدرسه بود و باز خیلی تصادفی مدیر حوزه امتحان تیزهوشان هم همان آقای ناظم بود و بعداً در مدرسه گفته بود فلانی (بنده را می گفت) برای این قبول نشده چون سئوالات برگه آخر را جواب نداده ، اما هنوز هم بعد از نزدیک به 30 سال حاضرم قسم بخورم دفترچه آزمونی که دستم بود را چند بار چک کردم و بعد به عنوان اولین نفر از سالن زدم بیرون!

در جنت کلاس هایمان 50-60 نفره بود ، یعنی یک چیزی می گویم ، یک چیزی می شنوید! یادم نیست کدام کلاس بودم که چون نیکمت ها کاملاً پر بود در طول سال میز خانم معلم را شریک بودم! یک سال هم (باز یادم نیست کدام سال بود) معلممان هر هفته یکی از بچه ها را مبصر می کرد که تا آخر سال مبصری به همه برسد ، فقط یادم نیست چرا مبصری بنده چهار هفته طول کشید؟!

سال اول معلممان خانم نریمیسا بود که خوزستانی الاصل بود و پسرش امید دانشور هم در کلاسمان بود . از این سال هیچ عکسی ندارم . اولین نفری که در کلاس با او دوست شدم اسمش آرش روغنیان بود . بعد از چند هفته به یک کلاس دیگر رفت اما باز هم زنگ های تفریح با هم بودیم تا اینکه اوایل سال دوم یا سوم آمد و خداحافظی کرد و رفت آلمان!

سال دوم معلممان خانم توکلی بود . عکس زیر مربوط به آن سال است . وقتی عکاس از طرف مدیر به کلاس می آمد چون همه بچه ها در عکس جا نمی شدند آنها را دو دسته می کرد و عکس می گرفت و بعد هم چون بودجه مدرسه کفاف نمی داد فقط به تعداد بچه های هر عکس از روی آن چاپ می گرفتند و می دادند که یعنی عکس نیمی از همکلاسی هایم را ندارم!
:
تصویر
:
ردیف بالا نفر سوم از سمت چپ ، فامیلش ترابی بود . یادم هست نسبتی با دکتر ترابی معروف داشت اما یادم نیست پسرش بود یا برادرزاده اش؟!
(دکتر ترابی از چشم پزشکان معروف اصفهان است . از سه سالگی دچار انحراف چشم بودم و همه دکترها می گفتند باید جراحی کنم تا اینکه دکتر ترابی برایم عینک نوشت و خیلی زود خوب شدم!)

ردیف دوم اولین نفر از سمت راست ،  فایملش را یادم نیست ، در حد سلام و علیک سر کلاس می شناختمش اما چند تا از بچه ها که خانه شان رفته بودند چیزهایی از امکانات تفریحی و سرگرمی اتاقش می گفتند که تا آن روز به گوشم نخورده بود! اواسط سال بود که خداحافظی کرد و با خانواده اش رفت خارج!

ردیف جلو ، نفر چهارم از سمت راست ، پیراهن بافتنی خاکستری با نقش های سیاه ، خودم هستم!
.
سال سوم ، معلممان خانم ایران زاد بود ، عکس زیر مال آن سال است .
:
تصویر
:
ردیف دوم از بالا نفر وسط ، فامیلش اعتمادنیا بود . یادم نمی آید چرا با هم خوب نبودیم اما چند بار بدجوری دعوایمان شد!

ردیف سوم از بالا ، سمت چپ خانم ایران زاد امیر محمدی بود ، شاگرد اول کلاس که خیلی تلاش کردند او را به کلاس های جناح رقیب بکشانند اما خودش دوست نداشت . بچه هایی که خانه شان رفته بودند می گفتند در خانه او را میثم صدا می کنند اما چون در کلاس یک میثم محمدی هم داشتیم ، بهتر که اسم شناسنامه ایی اش امیر بود!

سمت راست خانم ایران زاد ، دادخواه است ، همان پسر ناظم مدرسه!

سمت راست دادخواه هم خودم نشسته ام!!! هنوز هم نمی توانم بفهمم بین کلاس های دوم و سوم چه اتفاقی برایم افتاده! سال سوم هم آبله مرغان گرفتم ، هم پایم شکست ، اما هر دو اینها مال بعد از این عکس بودند!

سمت راست خودم هم عبدالخالقی نشسته است . خیلی با هم صمیمی نبودیم اما اهل یک محله هستیم و بین بچه های دبستان جنت تنها کسی که هنوز او را گاهی می بینم و می شناسم و سلام و احوالپرسی می کنیم او است .

ردیف جلو نفر سوم از سمت چپ جلوی خانم ایران زاد ، پسر عینکی موطلایی ، سید بود و طباطبایی و بسیار شیطان! کمی بعد از این عکس آبله گرفتم و چند روزی غایب بودم . وقتی به مدرسه برگشتم بخاطر آتش زدن کلاس اخراج شده بود!
.
از سال های چهارم و پنجم هم عکسی ندارم . سال چهارم در کلاس خانم شیرانی بودم (که هنوز هم با مادرم تماس دارند) و سال پنجم در کلاس خانم کریمی . اگر درست یادم مانده باشد پسر خانم کریمی هم با ما همکلاس بود اما اسم و فامیلش را یادم نیست! از سال پنجم خاطره ایی که یادم مانده ؛ زنگ های ورزش بچه ها چند تیم فوتبال می شدند و چون حیاط بزرگ بود در چند زمین ، دوره ایی با هم بازی می کردند . کاپیتان تیم ما فامیلش جویره بود که دروازه بان خوبی بود (بنده هم که همیشه خدا دفاع بودم!) ، یک تیم دیگر بود که کاپیتانش مشرفی بود . هر چند هفته یک بار که تیم ما و مشرفی به هم می افتادیم بین جویره و مشرفی و بچه های دو تیم دعوا می شد و چون دفتر مدیریت به حیاط خیلی دید نداشت فقط با شکایت معلم ها فردا صبحش سر صف به خدمتمان می رسیدند! البته خدمت که چه عرض کنم! فقط می گفتند بچه های دو تیمی که دیروز دعوا کرده اند بیایند بالا و تا چشمشان به بنده می افتاد همه را می بخشیدند!

یک دوست دیگر هم داشتم سید بود و فامیلش رضوی و همه کاره بود! مسئول صبحگاه و گروه تئاتر و گروه سرود و نماز جماعت . خیلی با هم جور بودیم و در بیشتر کارها کمکش می کردم . چند سال پیش در خیابان مرا دید و معرفت به خرج داد و خودش را شناساند و چند دقیقه ایی با هم حرف زدیم . شاید چهره بنده خیلی تغییر نکرده باشد اما آن بنده خدا را اگر جلو نیامده بود نمی شناختم . انشالله که همیشه موفق باشد .

خلاصه این چکیده ایی بود از خاطرات دوره دبستان! ، و اما ...

ادامه دارد ...

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: جمعه ۱۲ اسفند ۱۴۰۱, ۱:۱۸ ب.ظ
توسط bamn
... ادامه ...

معدل نهایی کلاس پنجم ام 19.61 شد . پدرم اسمم را در راهنمایی غیرانتفاعی امین نوشت که خیلی اسم در کرده بود و همه می گفتند در حد تیزهوشان است و مدیرش هم مثلاً آشنا بود! اما کمی مانده به آخر تابستان به گوشمان رساندند که آقای مدیر کارنامه ام را گذاشته روی میزش و به والدینی که برای ثبت نام می رفته اند و معدل بچه شان کمتر از معدل من بوده نشان می داده و می گفته این را که پدر و مادرش معلم هستند و پارتی دارد را هم هنوز ثبت نام نکرده ام ... پدرم هم عصبانی شد و رفت آنجا پرونده ام را پس گرفت و چون بیشتر مدارس پر شده بودند اسمم را نوشت در غیرانتفاعی کیهان ، و کار از همان جا خراب شد! البته هیچ وقت پدرم را سر این قضیه مقصر نمی دانم . خودم هم بودم همین کار را می کردم . نامرد رسماً آبرویمان را برده بود و حالیش نشده بود بعضی از اینهایی که برای ثبت نام بچه شان آنجا می روند پدر و مادرم را می شناسند!

اما مدرسه کیهان ، عجیب مدرسه ایی بود! اولش در خیابان آپادانا دوم بود اما بعد از عید نوروز سال اول اسباب کشی کردیم به خیابان سپهسالار و کمی راهم به خانه نزدیکتر شد! مدرسه کلاً چهار تا کلاس داشت که دو کلاس در مقطع ما بود و دو کلاس در مقاطع قبل و بعد ما . مقطع ما را از همان اول براساس معدل نهایی کلاس پنجم بین دو کلاس تقسیم کرده بودند و به بهانه اینکه معلم ها بتوانند روش آموزش را براساس سطح کلاس تعیین کنند شاگرد خوب ها را در یک کلاس و شاگرد ضعیف ها را در یک کلاس دیگر نگه می داشتند و اگر یک نفر در آخر سال نمراتش خیلی پیشرفت یا پسرفت می کرد یا رتبه اول یا آخر کلاس می شد ، سال بعد کلاسش را عوض می کردند! اما همه اینها ظاهر قضیه بود و بعداً فهمیدم چه کلاهی سرمان رفته! در مدرسه کیهان اولویت پرورش از آموزش بیشتر بود!

چند هفته اول کلاس اول راهنمایی یک معلم پرورشی مسن و بی حوصله داشتیم که تنها چیزی که از او یادم مانده این بود که ادعا می کرد در جوانی یک بار در یکی از دانشگاه های آمریکا سر کلاس آلبرت انیشتن بوده! اما کاشف به عمل آمد یکی از همکلاسی هایم ، یک پسر تپل خیلی قد کوتاه و مو فرفری با زخمی فراموش نشدنی روی صورتش (که ناشی از پاشیدن آبجوش حین شیطنت های کودکی بوده) ، سابقه همکاری با آقای اکلیلی را دارد! یک معلم پرورشی جدید به نام آقای کرمی از راه رسید و اولین کاری که کرد تشکیل گروه تئاتر بود! چون در دبستان تئاتر کار کرده بودم و علاقه داشتم ، من هم ثبت نام کردم و چند جلسه ایی در کلاس تئاتر حاضر شدم و حتی یک اجرای دونفره هم با آن همکلاسی ام برای جلسه اولیا و مربیان داشتم . اما آقای کرمی مربی عجیبی بود و برای سنجش روحیه بچه ها دست به کارهای غیرمنتظره می زد! یک بار هم در جلسه تمرین تئاتر ناغافل خواباند زیر گوشم! در عمرم فقط دو بار از غریبه سیلی خورده ام و آن بار اول بود! از جلسه زدم بیرون و دیگر تا وقتی آقای کرمی معلم پرورشی کیهان بود سمت گروه تئاتر نرفتم!

شنیده اید می گویند اوایل انقلاب وضعیت بعضی از اداره ها و ارگان ها طوری بود که هرکس صبح اولین نفر می رسید رئیس می شد! روز اول کلاس دوم راهنمایی اولین نفری بودم که وارد مدرسه شدم و همزمان به دو سمت مدیر برنامه صبحگاه و مدیر کتابخانه رسیدم! بچه ها عاشق برنامه های مفید و متنوعی بودند که برای برنامه صبحگاه می گذاشتم ، اما نمی دانم چرا کتابخانه رونقی نداشت و با وجود تنوع کتاب ها ، در طول دو سال 100 کتاب هم امانت نرفت!

سال سوم راهنمایی آقای کرمی رفت و بجایش آقای عکاف زاده دبیر پرورشی مان شد . دوباره برای تئاتر ثبت نام کردم و تمام فکر و ذکرم در طول سال سوم راهنمایی تئاتر بود! بچه های تئاتر مدرسه دو سال قبل به لطف حضور آن همکلاسی با تجربه ، در استان اول شده بودند و سال سوم هم که بنده حضور داشتم باز اول شدیم! البته نمایش مدارس دیگر را که نگاه می کردم به نظرم بعضی هایشان خیلی حرفه ایی بودند و سرمایه گذاری سنگینی داشتند اما ظاهراً ملاک داوران ساده و دانش آموزی بودن نمایش ها بود نه حرفه ایی بودنشان!

خلاصه تقریبا یک سوم کلاس های طول سال سوم را به بهانه تئاتر و کتابخانه و اردو (اردو هم زیاد می رفتیم . خوانسار و کوهپایه و باغ ابریشم و ... تازه بعضی هایشان را هم خودم بهانه می آوردم و نمی رفتم!) و ... از دست دادم . تازه شانس آوردم عضو گروه سرود و تیم فوتبال مدرسه نبودم!

گفتم فوتبال ، مدرسه کیهان هم در محل آپادانا دوم و هم در محل سپهسالار حیاط نسبتاً کوچکی داشت که به درد ورزش نمی خورد ، برای همین مدرسه با مدیریت مجموعه ورزشی آبشار قرارداد بسته بود که یک روز در هفته از صبح تا ظهر مجموعه در قرق ما باشد! زنگ اول کلاس اولی ها ، زنگ دوم کلاس دومی ها و زنگ سوم هم ...! تا وقتی مدرسه در آپادانا دوم بود فاصله تا مجموعه آبشار پیاده کمتر از 5 دقیقه بود ، اما از سپهسالار تا آنجا حدود 15 دقیقه راه بود و از سرویس و وسیله نقلیه هم که خبری نبود! از نیم ساعت قبل از زنگ ورزش ، کلاس قبلی را تعطیل می کردیم تا لباس های ورزشیمان را که هر سال یک رنگ بودند و همیشه مایه آبروریزی! بپوشیم و بدون کیف و همراه راهی کوچه پس کوچه های میان بر شویم و بعد هم چند دقیقه مانده به تمام شدن زنگ ورزش یکی یکی مثل لشکر شکست خورده ها همان مسیر را برگردیم! واقعاً خدا رحم کرد این سه سال در این مسیر هیچ اتفاقی نیافتد وگرنه مسئولیت کاملش با مدیر مدرسه بود و معلم ورزش همیشه غایب!

از مسئولان و دبیران مدرسه کیهان بعضی ها را یادم مانده و بعضی ها را نه! از عربی و زبان انگلیسی بدم می آمد و معلمانش را هم اصلاً یادم نیست! میانه ام با درس های فارسی ، دینی و حرفه و فن و دفاعی بد نبود اما آنها را هم یادم نمانده! دبیر ریاضی هر سه سال آقایی بود به نام محمدی که روش تدریس خیلی جالبی داشت و بچه ها خیلی دوستش داشتند و مرتب هم ادعا می کرد " این چیزهایی که دارم به شما یاد می دهم از سنتان بیشتر است! " که بعداً فهمیدم چقدر دروغ بوده! معلم علوممان هم آقای معتمدی بود که خیلی با بچه ها قاطی می شد آنقدر که گاهی خودش هم پشیمان می شد! البته یک آقای معتمدی هم داشتیم که سرایدار مدرسه بود و هیچ نسبتی با هم نداشتند! آقای کاظمی معلم تاریخ و جغرافی و اجتماعی بود . خیلی سرد و خشک ، و روش تدریسش را هم دوست نداشتم و یکی-دو بار سر این مسئله بحثمان شد! چون حس می کردم خارج از کتاب هیچی از تاریخ و جغرافی بلد نیست و فقط همان مطالب کتاب را تکرار می کند . یک نسبت فامیلی دوری هم با هم داشتیم اما هیچ وقت به رویش نیاوردم تا اینکه وقتی دبیرستان می رفتم در یک مجلس خانوادگی چشممان به هم افتاد و از برق نگاهش فهمیدم تازه شناخته است! دبیر هنرمان آقای گله دارون بود که خیلی به من علاقه داشت! از خطاطی بدم می آمد و افتضاح بودم ، در نقاشی هم ادعای آنچنانی نداشتم اما خلاقیتم خوب بود و آقای گله دارون روزهایی که سوژه نقاشی را به انتخاب خودمان می گذاشت فقط نگاهش دنبال ایده من بود! مثلاً یک روز گفت منظره یک روز بارانی را بکشید! در حالی که همه بچه ها در حال فکر کردن بودند و هنوز هیچکس دست به قلم نشده بود ، اول یک دوچرخه وسط کادر کشیدم و همین توجه آقای گله دارون و بچه ها را جلب کرد ، ظرف نیم ساعت محیط اطراف دوچرخه تبدیل شد به یک منظره بارانی شمال کشور و صاحب دوچرخه که آن را به یک نرده چوبی تکیه داده بود به سرعت داشت می رفت و فقط یک چکمه ازش پیدا بود! تا آخر کلاس در نیمی از نقاشی های کشیده و نکشیده دوچرخه دیده می شد و در نیمی دیگر لنگه چکمه در حال خارج شدن از کادر!!! با آقای گله دارون هم محله ایی هستم و هنوز هم گاهی همدیگر را می بینیم و با گرمی جواب سلامم را می دهد .

سال اول و دوم مدیر مدرسه آقای عادل پناه بود . یک مدیر واقعی ؛ منضبط ، دقیق و ترسناک! سال سوم خود آقای امجدکیوان که مالک امتیاز مدرسه بود مدیریت را هم برعهده گرفت که مهربان بود و اهل تساهل و تسامح!!! کاری که روز آخر مدرسه کردم و با توبیخ آقای امجدکیوان مواجه شدم را اگر زمان آقای عادل پناه کرده بودم حسابم پاک بود! کمدی گوشه کتابخانه بود پر از کاغذ باطله و متفرقه و خرده ریزهایی که طی چند سال جمع شده بود . چند روز مانده به تمام شدن سال تحصیلی ، ناظم مدرسه از من خواست به عنوان مسئول کتابخانه این کمد را مرتب کنم و چیزهای به درد نخور را دور بریزم! حین این کار خودش هم آمد و نگاهی به کاغذها کرد و رفت . بین کاغذها ، کارت پستالی بود که شعری زیبا از سهراب سپهری روی آن نوشته بود . آن کارت پستال را برداشتم و دادم به یکی از بچه ها که می دانستم از آن خوشش می آید . ناظم دستش دید و نگو هنگام بررسی کمد چشمش به آن کارت افتاده بود و قضیه را فهمید و رفت پیش مدیر که فلانی اموال مدرسه را برداشته و به این و آن می دهد! خلاصه اتفاق هرگز نیافتاده روز آخر مدرسه افتاد!

اواسط سال سوم یک روز دوربین بردم مدرسه و دادم دست آقای ناظم و گفتم بدون اینکه بگوید دوربین از کیست ، وسط کلاس بیاید و از ما عکس بگیرد . آقای ناظم آمد اما توی کلاس نیامد و دوربین را داد دست یکی از بچه ها که عکس بگیرد . برای همین بچه ها خیلی رعایت انضباط را نکردند و حاصلش شد این دو تا عکس که بعضی از بچه ها اصلاً در آنها نیستند!
:
تصویر
:
خودم اولین نفر ردیف عقب سمت چپ هستم که با ناراحتی نگاه می کنم چون انتظار نداشتم بچه ها اینقدر بازی در بیاورند!

نفر سمت راستم فامیلش جهانگیری بود . سر رتبه سوم درسی کلاس با او رقابت داشتم!

دو نفر سمت راست جهانگیری به ترتیب از چپ به راست تسلیمی و نوری هستند . با تسلیمی هم دبیرستان هم بودم اما چون در راهنمایی خیلی صمیمی نبودیم ، در دبیرستان هم فقط در حد سلام و علیک زنگ تفریح با هم ارتباط داشتیم . نوری هم قرآنش خوب بود هم دونده خوبی بود! به عنوان نماینده مدرسه در مسابقات قرآن و دو شرکت می کرد و در هر دو هم مقام می آورد! یادم نیست اسمش علی بود یا امیر؟!

نفری که جلویم ایستاده و فقط چشم هایش پیداست فامیلش هویداست! ازشش خوشم نمی آمد و حس خوبی نمی گرفتم . چند هفته بعد هم اخراج شد اما نفهمیدم چرا؟!

نفر سمت راست هویدا ، غلامرضا مقدور است که با هم در یک نیمکت می نشستیم و در کارهای کتابخانه هم کمکم می کرد!

سمت راست مقدور آقای معتمدی (معلم علوم) است و آنکه دست در گردن آقای معتمدی انداخته امین عباسی زاده است . عباسی زاده سابقه همکاری با آقای اکلیلی را داشت و با حضور او سه سال گروه تئاتر مدرسه در استان اول شد . بعد از مدرسه هم به بازیگری ادامه داد و در فیلم " چتری برای کارگردان " و سریال های " خوش رکاب " و " یوسف پیامبر " هم بازی کرد اما چندین سال است که دیگر چیزی درباره اش نشنیده ام! آن زمانی که تازه سریال یوسف پیامبر پخش شده بود یک شب در خیابان دیدمش و سلام و احوالپرسی کردیم اما حس کردم خیلی از این موقعیت راضی نیست برای همین وقتی شروع به گفتگو با گوشی اش کرد من هم سریع خداحافظی کردم و رفتم!

ردیف جلو ، نفر اول سمت چپ احسان امجد کیوان است . شاگرد دوم کلاس و پسر مدیر و صاحب مدرسه . البته احسان پسر خیلی خوبی بود و اصلاً اهل اینکه خودش را بگیرد یا جاسوسی بچه ها را بکند نبود! یک بار موقع برگشتن از اردو حواسم نبود و در اتوبوس ناخن انگشتم خورد به چشمش . تا چند هفته گوشه چشمش یک لکه خون بزرگ بود اما اصلاً به روی خودش نیاورد . بنده خدا پدرش هم شنیدم سال بعد از رفتن ما از راهنمایی اش ، تصادف بدی کرده و مدتها زمین گیر بوده و برای همین مدرسه را تعطیل کرد .

نفر سمت راست امجدکیوان ، میثم نوری است ، فلفل کلاس! سمت راستش هم سید افشین بهبهانی ، صمیمی ترین دوستم در کلاس بود و شاگرد اول مدرسه! با اینکه کمی لکنت داشت در هیچ کاری کم نمی گذاشت و حتی عضو گروه تئاتر هم بود . نفر سمت راستش هم میثم بهرامی است که خیلی با عباسی زاده جور بود . البته بهترین دوست و یار غار عباسی زاده ، علی صارمی بود (همانی که کارت پستال را بهش دادم) ، اما دوربین دستش بود و خودش در هیچکدام عکس ها نیست!

.
تصویر
:
در این یکی دو نگاه عجیب اشتباهی کردم ، هم در چشمان بنده است ، هم در چشمان آقای معتمدی!

کسی که بالای عکس بین بهبهانی و بهرامی است و فقط چشمانش پیداست علیرضا سپاهانی است . برادر علیرضا ، محمد بود که در آن یکی کلاس درس می خواند! سپاهانی ها خیلی پولدار بودند ، بنده هم نامردی نمی کردم و به بهانه های مختلف مجبورشان می کردم نوشابه مهمانم کنند! مجموع نوشابه ایی که در سه سال دوره راهنمایی خوردم 10 برابر بیشتر کل نوشابه هایی است که در بقیه عمرم تا به حال خورده ام!

سه نفر ردیف دوم را فامیلشان یادم نیست ، خیلی با آنها جور نبودم .

کسی که پشت عباسی زاده دارد به کنار نگاه می کند و نیمرخ صورتش پیداست ، یاسر استکی است . سال اولی که مغازه باز کرده بودم آمد و سرم کلاه گذاشت! به قیمت دلار امروز 35 ملیون تومان!

سمت چپ آقای معتمدی ، که باز فقط چشمانش پیداست ، فامیلش هنرمند است! دروازه بان خوبی بود و کاپیتان تیم ملی فوتبال مدرسه! نفر سمت چپش هم بکتاش است . دو نفر جلوی آنها را هم فامیلشان را یادم نیست .

گوشه پایین اولین نفر سمت چپ ، جعفری است . یکی از همکلاسی هایم که در این عکس ها نیست رستمیان بود ، ریز اندام و مریض احوال که پدرش با پدرم دوست بود و برای همین پدرم سپرده بود در مدرسه هوایش را داشته باشم . جعفری همیشه رستمیان را اذیت می کرد و من هم او را دعوا می کردم ...

نفر پایین ، وسط عکس هم اردلان جلا یا جلال است! بعضی از معلم ها سال دوم یاد گرفته بودند برای تنبیه با کابل کف دست بچه ها بزنند ، آخرین باری که این کار را کردند اولین باری بود که اردلان را زدند . والدینش سریع رفته بودند آموزش و پرورش و شکایت کرده بودند!
خودم هم یک بار طعم این کابل ها را چشیدم . یادم نیست سر کدام درس و کدام معلم بود که چون سئوال را درست جواب ندادم صدایم کرد پای تخته و چند بار محکم با کابل زد کف دستم اما برخلاف بچه های دیگر نه دستم را کشیدم ، نه آخ و ناله کردم! معلم هم برای اینکه ضایع نشود گفت صد بار بشین و پاشو انجام بده ، اما چون سنگین وزن هستم و برایم سخت بود سریع سرخ شدم و بنده خدا ترسید و منصرف شد!

عکس زیر هم مربوط به اجرایمان در روز مسابقه استانی است :
:
تصویر
:
بیشتر بچه های گروه از کلاس خودمان بودند ، اما نفرات پیراهن قرمز (میراللهی) و پیراهن سفید راه راه (بدیعی) کلاس دومی بودند و نفر لباس آبی سمت راست عکس که فامیلش یادم نیست کلاس اولی بود . البته اعضا گروه خیلی بیشتر از اینها بودند ، اما در این لحظه دو-سه نفری خارج از کادر عکس هستند و بقیه هم پشت صحنه بودند . موضوع تئاترمان درباره مکافات غرور و خودکامگی بود و اینطور شروع می شد که مثلاً جلسه اول تمرین تئاتر امسال است و بچه ها برای اینکه آموزش های سال قبل یادشان بیاید تصمیم می گیرند یک دور تئاتر سال قبل را اجرا کنند ... !
چیزی هم که کنار دستم روی زمین افتاده یک قبضه کمربند است! چون در پرده اول نمایش یکی از شلاق زن های فرعون بودم! دو نفر دیگر راست دست بودند و جهت چرخش بچه های نقش برده به شکلی بود که کمربند را پشت سرشان می زدند اما من چپ دست هستم و صاف جلوی صورتشان می زدم و برای همین خیلی می ترسیدند و طبیعی تر بازی می کردند!

این هم از دوره راهنمایی . و اما بعد ...

ادامه دارد ...

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۱, ۶:۱۶ ب.ظ
توسط bamn
... ادامه ...

معدل نهایی سال سوم راهنمایی ام کمی کمتر از 17 شده بوده (و تازه جزو 4 شاگرد ممتاز مدرسه بودم!!!) . برعکس مقطع قبلی ، این بار چندین گزینه متنوع دولتی جلویم بود که هر کدام معیارهای خودشان را برای گزینش داشتند . در سه مدرسه ثبت نام کردم و در هر سه اسمم درآمد و متاسفانه! انتخابم بهترین گزینه ممکن بود!

دبیرستان شیخ زاده هراتی معروف ترین و معتبرترین دبیرستان دولتی اصفهان است که الان دیگر قدمتی 80-90 ساله دارد! فقط همین قدر بدانید که آن زمان قانون مدارس " نمونه مردمی " تازه ملغی شده بود و وقتی ما به عنوان کلاس اولی رفتیم آنجا کلاس سومی ها هنوز نمونه مردمی محسوب می شدند (مدارس نمونه مردمی از نظر کیفیت آموزش بهترین مدارس بعد از تیزهوشان بودند و با روی کار آمدن دولت اصلاحات برای اینکه به اصطلاح برابری در نظام آموزشی را افزایش دهند مدارس نمونه مردمی را جمع کردند و حالا چند سالی است بجایش اصطلاح " نمونه دولتی " باب شده!) . تعداد شاگردان و کلاس ها بسیار زیاد بود و فضا با مدرسه کوچک کیهان غیر قابل مقایسه! سال اول که هنوز تعیین رشته در کار نبود ، به ترتیب حروف الفبا بین کلاس ها تقسیم شدیم ، مثلاً کلاس ما از اواسط حرف شین بود تا اواسط حرف قاف! یک کلاس بزرگ و شلوغ با حدود 40-50 شاگرد که بعضی هایشان را حتی در حد سلام و علیک هم آشنا نشدم! این ترکیب سال بعد هم تقریباً حفظ شد چون بیشتر بچه ها رشته ریاضی را انتخاب کردند و از کل 8-9 کلاس اول ، فقط در حد 2 کلاس سراغ رشته های دیگر رفتند .

ساعت کلاس ها به شکلی بود که سه کلاس در نوبت صبح و دو کلاس در نوبت عصر برگزار می شد (بجز پنجشنبه ها که فقط نوبت صبح کلاس داشتیم) و بین نوبت صبح و عصر حدود 150 دقیقه فاصله بود برای نهار و نماز و استراحت . بعضی از بچه ها این مدت را در مدرسه می ماندند اما خیلی ها مثل بنده می رفتیم خانه و برمی گشتیم . چند بار به بهانه های مختلف سعی کردم بمانم اما خیلی سختم بود! بخصوص که به خواب بعدازظهر هم عادت کرده بودم و روزهایی که فرصت نمی شد در حد نیم ساعت چرت بزنم ، سر کلاس های بعدازظهر رسماً خمار بودم!

بجز آقای فروزنده که ناظم با تجربه و به وقتش سختگیری بود و گاهی هم ریاضی درس می داد (و پسرش هم در کلاس ما بود!) ، اسم و چهره تقریباً همه دبیران را فراموش کرده ام و خاطرات خیلی مبهمی از آنها دارم! دبیر ریاضی اصلی که خیلی مسن و کم طاقت بود (و برای همین گاهی آقای فروزنده بجایش سر کلاس می آمد) همان روز اول نشانم داد که در کیهان چه کلاهی سرمان رفته! او آن روز از برخی از سرفصل های اولیه کتاب به سرعت عبور کرد و گفت اینها را باید در دوره راهنمایی یاد گرفته باشید ، در حالی که بنده حتی اسم بعضی از آن فرمول ها را هم نشنیده بودم! البته روش تدریس این دبیر صدای تقریباً همه همکلاسی هایم را در آورده بود طوری که یک بار تصمیم گرفتیم در اعتراض به این وضعیت سر کلاس نرویم! آن روز کلاس ریاضی اولین کلاس نوبت بعدازظهر بود و بنده با خیال راحت به خواب و استراحتم رسیدم و زنگ بعدش به مدرسه رفتم و فهمیدم تنها کسی که غایب بوده خودم بوده ام! (این کلاه گشاد یک بار هم زمان دانشجویی سرم رفت!) . اما آقای فروزنده وقتی بجای این دبیر سر کلاس می آمد یک جمله خوبی داشت که بعداً فهمیدم راست می گفته " شما ممکن است متوجه دلیل سختگیری های ما نشوید ، اما ما یک تار موی ضعیف ترین شاگردان این مدرسه را با بهترین شاگردان مدارس دیگر عوض نمی کنیم! " .

کمی راجب دبیر شیمی یادم مانده که جوان و خوش تیپ و خوش پوش و بسیار متین و موقر بود و طوری رفتار می کرد که بچه ها دلشان نمی آمد سر کلاسش اذیت کنند! تا اینکه یک روز یکی از بزرگترهای آخر کلاس شیطنتی کرد و آقای دبیر او را خواست و با چنان شدتی از کلاس بیرونش کرد که همه بچه ها و حتی خود دبیر تا آخر ساعت شوکه بودیم! یک دبیر تاریخ هم داشتیم که جنسش خورده شیشه داشت و زمان تدریس تاریخ معاصر ایران یک چیزهایی راجب فرقه ضاله بهائیت تعریف می کرد که بنده تا امروز هم در هیچ کتابی نخوانده ام! بالاخره یک روز بچه ها تصمیم گرفتند ضایعش کنند و کاری کردند که آقای دبیر نیامده از کلاس رفت و با آقای فروزنده برگشت! یکی از عادات بدی که بعضی از بچه ها داشتند این بود که وقتی دبیران بین نیمکت ها راه می رفتند پشت کتشان نخ آویزان می کردند و قبل از تمام شدن زنگ نخ را بر می داشتند . یک دبیری داشتیم که یادم نیست مال کدام درس بود اما حواسش خیلی جمع بود و نمی شد سر به سرش گذاشت . یک روز که به کلاس آمد دیدیم یک نخ پشت کتش آویزان است ، اما بچه ها هر کاری کردند تا آخر زنگ نشد آن نخ را بردارند . آقای دبیر هم تا رفت دفتر و فهمید پشت کتش نخ هست آقای فروزنده را فرستاد سراغ ما و هرچی بچه ها التماس می کردند که کار ما نبوده ، باورش نشد!

از آقای فروزنده دو خاطره دیگر هم دارم که هر دو مال سال اول هستند و باعث شدند که برای اولین بار نمره انضباطم بیست نشود! ظاهراً میز دبیران کلاس مجاور شکسته بود و بچه های آن کلاس یواشکی آمده بودند و میز کلاسشان را با میز کلاس ما عوض کرده بودند! وقتی بچه ها فهمیدند ریختند در آن کلاس و سر میز دعوا شد . من هم در راهرو بیرون ایستاده بودم و نگاه می کردم! خبر دعوا که به آقای فروزنده رسید و سر و کله اش پیدا شد بچه ها فرار کردند اما یکی از بچه های آن کلاس دنبال آقای فروزنده آمد به کلاس ما و چند نفر را نشان داد که دعوا کار اینها بوده که یکی از آنها هم بنده بودم! بچه های دیگر خنده شان گرفته بود و می گفتند آقا ما قبول داریم توی دعوا بودیم اما این که کاره ایی نبود فقط داشت نگاه می کرد! خلاصه نیم ساعتی در دفتر آقای فروزنده ماندیم و اسممان را نوشت و رفتیم . خاطره دوم ، یادم نیست سر چی شد که با یکی از بچه های ریزه میزه کلاس دعوایم شد و فرار کرد توی کتابخانه و بنده هم دنبالش و صندلی های کتابخانه را به هم ریختیم! چند دقیقه بعد آقای فروزنده آمد سراغمان و بردمان دفترش و توبیخ که چرا کتابخانه را به هم ریخته ایم و دعوا می کردیم . همکلاسی ام در جوابش گفت ؛ آقا آخه هیکل ما به هم می خورد که شما باور کرده اید دعوا می کردیم؟! آقای فروزنده جلوی خنده اش را گرفت و مجبورمان کرد اول برویم کتابخانه و صندلی ها را مرتب کنیم! آخر آن ترم نمره انضباطم شد 17 و بعد از آن تمام حواسم را جمع کردم تا دست از پا خطا نکنم و دیگر از 20 کمتر نشدم!

خیلی دلم می خواست در دبیرستان هم فعال باشم و اول رفتم سراغ بسیج دانش آموزی اما مسئولان مدرسه قانون عجیبی گذاشته بودند که فقط افرادی که معدلشان بالای 19 است می توانند عضو بسیج شوند! بی خود نبود که بسیج دبیرستان راکد و بی سر و صدا بود! پس رفتم سراغ انجمن اسلامی که برای خودش دفتری مستقل و حتی بلندگو داشت و می توانستند در زنگ تفریح هر چیز مجازی را پخش کنند! سال اول جزو اعضا فعال انجمن اسلامی بودم ، اما سال دوم که تب دموکراسی همه را گرفته بود مدرسه شرط گذاشت که روسای انجمن اسلامی هم باید با انتخابات مشخص شوند! نه بنده و نه هیچکدام از آن پنج-شش نفری که سال قبل انجمن اسلامی را گردانده بودیم رای نیاوردیم! و جایمان را برادران امیر احمدی گرفتند! سه برادر بودند در سه مقطع مختلف و با یک ائتلاف قوی در انتخابات شورای دانش آموزی هم برنده شده بودند! انتخابات شورای دانش آموزی هم برای خودش داستانی بود! سال اول از این خبرها نبود اما سال دوم طرحش در مدارس سراسر کشور اجباری شد! غیر از برادران امیر احمدی ، یک پسری بود که ادعا می کرد از اقوام عبدالله نوری (وزیر کشور وقت) است رای آورد ، یک نفر هم بود که نمی دانم چه نسبتی با آقای فروزنده داشت که آقای ناظم خیلی برایش تبلیغ کرد! از کلاس ما یک شمس ریزی داشتیم نامزد شده بود که اسمش جزو علی البدل ها درآمد!

فعالیت دیگری که داشتم در انجمن نجوم دبیرستان بود . سال اول که عضو انجمن شدم یک کلاس سومی به نام ایمان جانقربان رئیس انجمن بود که فعالیت زیادی داشت و نیمی از همکلاسی هایش را به انجمن کشانده بود و بیرون مدرسه هم عضو خانه نجوم و خانه ریاضیات شهرداری بود . برنامه های زیادی هم می گذاشت حتی دو بار شبها تا دیر وقت در مدرسه ماندیم تا از روی پشت بام ستاره ها را رصد کنیم! جانقربان حتی از مدیریت مدرسه قول گرفته بود که یکی از اتاق های خالی مدرسه را به عنوان دفتر انجمن در اختیارمان قرار دهند اما همیشه وعده امروز و فردا را می دادند تا اینکه سال تمام شد و ایمان و همکلاسی هایش رفتند و چون هیچ سال سومی جدیدی پیشقدم نشد ، بنده سال دومی شدم رئیس جدید انجمن نجوم! اما هر کاری کردم ، برنامه گذاشتم ، روزنامه دیواری درست کردم ، تبلیغات کردم ، غیر از یکی از همکلاسی هایم به نام علی فاضل ، هیچکس همراهی و همکاری نکرد و مسئولان مدرسه هم از خدا خواسته کلاً منکر قضیه دفتر شدند! در پایان سال دوم که مجبور شدم از هراتی بروم هرچه از وسایل انجمن دستم بود را دادم به فاضل و گفتم سال بعد تو رئیس باش!

زنگ ورزش هم برای خودش عالمی داشت! در دبستان و راهنمایی ورزش برای ما فقط در فوتبال خلاصه می شد ، اما حیاط اصلی دبیرستان هراتی (دبیرستان هراتی آن زمان 4 حیاط داشت اما حالا ممکن است با بازسازی دچار تغییراتی شده باشد!) جای دو زمین فوتبال (یکی از زمین ها حالا تبدیل شده به پارکینگ دبیران!) ، یک زمین والیبال ، یک زمین بسکتبال را داشت و 5 میز پینگ پنگ . اهل والیبال و بسکتبال نبودم ، گاهی فوتبال بازی می کردم و گاهی هم پینگ پنگ (تابستان در مسجد محل پینگ پنگ یاد گرفته بودم اما بازی ام تعریفی نداشت) . فوتبال طبق معمول دفاع می ایستادم و بچه ها حسابی از دستم شاکی بودند که چرا بجای توپ فقط پایشان را می زنم! یک بار سر این قضیه با کاپیتان تیم حرفم شد و قهر کردم و وقتی بعد از بیرون رفتنم کلی گل خوردیم ، کاپیتان دیگر حرفی نزد! دو ترم سال اول نمره ورزشمان از آسمان رسید! اما سال دوم دبیر ورزش سختگیری بیشتری کرد! ترم اول امتحان دو استقامت گرفت و طبیعتاً به بنده که به زحمت نصف بقیه دویده بودم کلی ارفاق شد! اما ترم دوم خلاقیتش گل کرد و از هر چهار رشته در دسترس امتحان گرفت! زدن سرویس والیبال حتی برای حرفه ایی ها هم سخت است ، بنده که به عمرم توپ والیبال به دستم نخورده بود فقط جلوی پایم را زدم! اما در بسکتبال توانستم دو تا از پنج ضربه را داخل سبد بیاندازم (یک همکلاسی یهودی داشتیم به نام سیمون صدیق پور که بسکتبالش خیلی خوب بود و می گفت عضو تیم نوجوانان باشگاه ذوب آهن است . اما بعداً دیگر چیزی راجبش نشنیدم). در پینگ پنگ هم کارم بد نبود . در فوتبال باید از این سر حیاط به آن سر حیاط شوت می زدیم داخل دروازه خالی و سه شوت از پنج شوتمان باید گل می شد! بنده خیلی راحت و آرام و با اندازه گیری دقیق چهار ضربه روی زمین داخل دروازه کردم و آمدم کنار ، اما بعضی از بچه ها اصرار داشتند شوت های عجیب و کات دار بزنند (که البته کارشان درست هم بود) و چون آقای دبیر هم برخلاف سه رشته دیگر ، اصرار داشت که همه باید حتماً سه گل را بزنند ، تا ظهر لنگ مهارت این جماعت بودیم!

یک خاطره دیگری که خیلی خوب یادم مانده ؛ سال دوم اواسط زمستان سال 78 ، صبح که رسیدم جلوی مدرسه دیدم درها را هنوز باز نکرده اند و بچه ها توی پیاده رو ایستاده اند . نیم ساعتی هم از زنگ گذشته بود که بالاخره درها باز شد و رفتیم داخل . نگو نصف شب افرادی که هیچ وقت هم معلوم نشد کی بودند ، آمده بودند داخل مدرسه و روی در و دیوار فحش های رکیک ضد حکومتی اسپری کرده بودند! صبح که سرایدارهای مدرسه آمده بودند و با این صحنه مواجه شدند خیلی سریع مسئولان مدرسه را خبر کرده بودند و با کمک هم تعدادی اسپری جور کرده و در مدتی که ما پشت در منتظر بودیم داشتن روی آنها را خط خطی می کردند اما باز هم می شد بیشتر کلمات را تشخیص داد و چند روز بعد مجبور شدند کل دیوارها را رنگ کنند!

از برنامه های خارج از مدرسه ، یک اردو یادم هست که رفتیم به یک کارخانه تولید لوازم خانگی در شهرک مورچه خورت ، یک بار هم بعدازظهر با هدایت یکی از دبیران جمع شدیم میدان امام و از ابنیه تاریخی آنجا بازدید کردیم . یک بار هم پیاده از مدرسه رفتیم به افلاک نمای پشت مصلی . یک بار هم بردندمان به تظاهرات و از دم مدرسه تا ورزشگاه تختی که بچه های مدارس دیگر هم جمع بودند شعار دادیم و اصلاً یادم نیست مناسبتش چه بود؟ یک بار هم رئیس جمهور وقت به اصفهان آمد ، مسئولان مدرسه اعلام کردند هرکس نمی خواهد برای سخنرانی رئیس جمهور به میدان امام بیاید باید برود سر کلاس ، بنده هم کلاس را انتخاب کردم اما معلوم شد هیچکس در مدرسه نیست و برگشتم خانه!

یک بار هم در مدرسه برایمان دوره آموزش دفاعی گذاشتند که از ظهر تا عصر طول کشید و بعد از اینکه مطمئن شدند همه باز و بسته کردن اسلحه را یاد گرفته اند گذاشتند برویم خانه . در راه برگشت ، بعد از پل خواجو ، با یک موتوری که داشت با سرعت در جهت خلاف حرکت می کرد تصادف کردم . اولش داغ بودم و بلند شدم و خیلی طبیعی راهم را ادامه دادم اما بعد از پنج دقیقه دیگر به زور راه می رفتم و به زحمت رسیدم خانه و تا چند روز نمی توانستم قدم از قدم بردارم . شانس آوردم که فقط کوفتگی بود و جایی نشکسته بود!

مدیر مدرسه آقای شعرباف بود که فقط سه بار او را از نزدیک دیدم . یک بار اوایل سال دوم که دنبال کارهای انجمن نجوم بودم به دفترش رفتم ، یک بار هم ، از آن معدود روزهایی که ظهر در مدرسه ماندم ، شنیده بودم تازگی دوچرخه های بچه ها را از حیاط دوم می دزدند ، آن روز هم یک دفعه دیدم سر و صدا بالا گرفت و بعد از چند دقیقه آقای شعرباف در حالی که یک جوان را محکم گرفته بود آوردش داخل مدرسه و برد داخل دفتر و چند دقیقه بعد هم پلیس آمد و بردش . نگو آقای شعرباف داخل رنویش برای دزد کمین کرده بود و او را تا سر چهار راه فردوسی تعقیب و دستگیر کرده بود! بار سوم هم پایان سال دوم بود که می خواستم از آنجا بروم و وقتی برای گرفتن امضا پیش آقای شعرباف رفتم نگاهی انداخت و گفت از ما ناراضی هستی که می روی؟ گفتم نه آقا خودم از پسش بر نیامدم!

در پایان سال اول از درس های ریاضی و زیست و زبان مردود شده بودم و نمره های دیگرم هم تعریفی نداشت! دبیرستان هراتی آنقدر کلاسش بالا بود که اصلاً ترم جبرانی تابستانه نمی گذاشت! برای همین ترم تابستان به دبیرستان صارمیه رفتم و در طول ترم سر کلاس ها ، یک داستان 60 صفحه ایی نوشتم و در پایان تابستان خیلی راحت قبول شدم و به حرف آقای فروزنده رسیدم! اما سال دوم باز آش همان آش بود و کاسه همان کاسه و این بار از پس هندسه و شیمی بر نیامدم! برای همین تصمیم گرفتم سال سوم بروم کار و دانش رشته کامپیوتر .

یک بار اواخر سال اول و یک بار اواسط سال دوم و یک بار هم اواخر سال دوم دوربین با خودم بردم مدرسه . اما دو نوبت اول نمی دانم چرا دوربین را دست هر کسی داده بودم عکس بگیرد ، عکس ها را خراب کرده بودند! در نوبت اول تنها عکسی که خوب در آمده بود را خودم گرفتم!
:
تصویر
:
اینها بهترین دوستانم در کلاس بودند! همه از ریزه میزه های نیمکت های جلو! بعضی ها حتی سر این قضیه مسخره ام می کردند!

اولین نفر از سمت چپ وحید شیخی است که بهترین دوستم بود! او ریز جثه ترین شاگرد کل مدرسه و بنده احتمالاً درشت جثه ترین بودم! چند سال بعد در جمعه بازار کتاب دیدمش که به قول قدیمی ها استخوان ترکانده بود و اولش نشناختمش! مدتی هم از طریق وبلاگش با هم در ارتباط بودیم ، اما بعد از یک مدت دیگر وبلاگش را به روز نکرد و سالهاست خبری از او ندارم .

نفر دوم از چپ فامیلش فاخران است که خیلی مودب و درسخوان بود و به زحمت می شد او را به حرف کشید . نفر سوم هم طغیانی است که پسر خیلی بامعرفتی بود .

نفر چهارم احسان صالحی است که با او هم خیلی رفیق بودم . یک بار می خواست از راه مدرسه به منزل یکی از اقوامشان که در محله ما بود بیاید . در طول راه کل داستان " ماجراهای نارنیا " را برایش تعریف کردم!

آخرین نفر هم آرمان طهرانی است . البته آرمان بیشتر با آرش صادقیان جور بود و کمتر به جمع ما می آمد . آرش شاگرد اول کلاس بود و آرمان شاگرد دوم . آرش همه چیزدان بود و حرف هایی می زد که چند سال از سنش جلوتر بودند . شنیده ام برای خودش کاره ایی شده و برو و بیایی دارد!
.
این عکس هم بازمانده نوبت دوم است! کسی که دوربین را دستش داده بودم حتی صبر نکرده بود تا آماده شویم!
:
تصویر
:
اولین نفر سمت چپ که خودم هستم . نفر وسط غضنفرپور است و نفر سمت راست فاتحی . همگی از مفاخر آخر کلاس! با فاتحی مدت کوتاهی بعد از باز کردن مغازه در ارتباط بودم و قرار بود با هم کار کنیم اما یک دفعه غیبش زد و دیگر خبری از او ندارم!
.
بار سوم عکس های بهتری گرفته شده که دوتایشان را اینجا می گذارم ؛
:
تصویر
:
اولین نفر سمت راست خودم هستم . متاسفانه فامیلی نفر دوم را یادم نیست! نفر سوم علوی پور است و نفر چهارم صدری . بین قد بلندهای آخر کلاس با این سه نفر بیشتر جور بودم .

:
تصویر
:
این عکس را خیلی دوست دارم! تنها عکسی است که به نظرم خوشتیپ افتاده ام!

از شانس خوبم آن روز ایمان جانقربان (نفر سوم از سمت راست) آمده بود تا سری به مدرسه بزند . تا چشمم به او افتاد سریع رفتم سراغش تا عکس بگیریم . سید علی عالم (نفر اول سمت راست) هم خودش را جلو انداخت که من هم باشم! سید علی حزب اللهی دو آتشه بود و خیلی پر سر و صدا و همیشه خدا با سید محمد طاهری سر آقای منتظری در کلاس دعوا داشت! کسی که دوربین دستش بود تا عکس بگیرد تا دید حاج آقا پیش نماز مدرسه دارد رد می شود او را هم صدا کرد تا کنارمان بیاستد و نتیجه شد این عکس خیلی زیبا!
.

و اما ، ...

ادامه دارد ...

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۱, ۱۱:۲۱ ق.ظ
توسط bamn
ادامه ...

حالا چرا کامپیوتر؟ و چرا کار و دانش؟

اولین تجربه ام با کامپیوتر مربوط به دوره راهنمایی بود . چند جلسه از زنگ حرفه و فن ما را به یک آموزشگاه بردند که چند کامپیوتر داشت . آن زمان ویندوز 95 تازه منتشر شده بود اما آن کامپیوترها فقط از سیستم عامل Dos استفاده می کردند و خیلی چشممان را نگرفتند!

سال اول دبیرستان بودم که یکی از پسرخاله هایم به عنوان اولین نفر در فامیل صاحب کامپیوتر شد! و اولین باری که کامپیوترش را دیدم ، نشستیم و با هم فیلم " جنگ ستارگان " را که تا آن زمان فقط تعریفش را شنیده بودم در کامپیوتر تماشا کردیم . دفعه بعدی که خانه شان رفتیم یک بازی استراتژیک داشت که اسمش یادم نیست اما خیلی شبیه بازی جنرال بود (البته خود جنرال چند سال بعدش منتشر شد) و روی سیاره مریخ اتفاق می افتاد . تا شب نشستم و فقط این بازی را انجام دادم و به معنای واقعی کلمه عاشق کامپیوتر شدم! به بنده حق بدهید که از دست والدینم ناراحت باشم! آخه شب امتحان آخر سال زیست شناسی موقع مهمانی رفتن است؟!

از همان شب تصمیم گرفتم وارد رشته کامپیوتر شوم! حتی می خواستم بعد از گرفتن دیپلم ریاضی ، در دانشگاه رشته کامپیوتر قبول شوم و حالیم نبود درس رشته کامپیوتر با بازی کردن و فیلم دیدن با کامپیوتر چقدر فرق دارد؟! بنابراین در نهایت وقتی دیدم از پس رشته ریاضی بر نمی آیم ، انتخاب اول و آخرم مشخص بود . اما در اصفهان فقط یکی-دو هنرستان بودند که رشته کامپیوتر را به صورت تخصصی داشتند و راهشان برایم دور بود ، بعلاوه چون یک سال عقب بودم اگر به آنجاها می رفتم باید خیلی فشرده تر کلاس های تخصصی را می گرفتم و بیشتر سختم می شد! از طرف دیگر از بچگی به هنرستان رازی رفت و آمد داشتم و همه سوراخ-سمبه هایش را بلد بودم! پس انتخابم این شد که برای بقیه دروس عمومی هنرستان رازی را انتخاب کنم و برای دروس تخصصی هم به آموزشگاه فنی و حرفه ایی برهان بروم که بین راه خانه و هنرستان بود و خوشبختانه تنظیم کردن برنامه کلاس های هر دو با هم ، کار ساده ایی بود!

پدرم 25 سال دبیر رشته برق و الکتروتکنیک هنرستان رازی بود (پنج سال قبل از آن را هم در هنرستان قدس درس داده بود . هنرستان قدس در خیابان آپادانا اول ، پسرانه بود تا اینکه هنرستان رازی در خیابان آبشار تاسیس شد و چون محیط اطراف هنرستان رازی مناسب دخترها نبود ، هنرستان قدس دخترانه شد و پسرها و دبیرانشان را به هنرستان رازی منتقل کردند) و از بچگی بارها همراهش به آن هنرستان رفته بودم .

چون پدرم یکی از سرشناس ترین دبیران هنرستان بود و احترام خاصی در آن محیط داشت ، با هیچکس در هنرستان صمیمی نشدم تا کسی سواستفاده نکند ، و تمام کلاس ها را بدون استثناء می رفتم ، حتی کلاس " کمک های اولیه " را که چون آقای سامری (که خودش معاون اول هنرستان بود) روز اول گفت آمدن سر کلاس اختیاری است و هرکس نیامد فقط کتاب را بخواند و آخر ترم برای امتحان حاضر باشد ، تنها کسی که می رفت بنده بودم (تا در نهایت آقای سامری به زور بیرونم کرد و گفت دیگر سر این کلاس نیا!) .

خود هنرستان هم جای شگفت انگیزی بود! یک مجموعه وسیع و بسیار گسترده در سه سطح ارتفاع (وای به وقتی که کلاس اول وقت در آخرین ساختمان تشکیل می شد و حرکت از درب ورودی تا آنجا بی شباهت به کوهپیمایی نبود!) با کلی ساختمان های متنوع و متعدد و کلی کوچه و پس کوچه! هر ساختمان و مجموعه برای خودش کلاس ، دفتر ، آبدارخانه ، انبار و سرویس بهداشتی مخصوص دبیران داشت (سرویس های بهداشتی دانش آموزان دو یا سه دست بودند که در گوشه و کنار مدرسه برای دسترسی سریع قرار داشتند) ، چون اگر مثل مدارس دیگر (حتی مثل هراتی به آن بزرگی) دبیران می خواستند هر زنگ تفریح در دفتر اصلی مدیریت جمع شوند ، باید یک ساعت زنگ تفریح را طول می دادند! بعلاوه مشکل پله های بین سه سطح هم بود که کاملاً غیر استاندارد بودند و نوجوانان هم به سختی از آنها بالا می رفتند چه رسد به دبیرانی که بعضی هایشان نزدیک سن بازنشستگی بودند! خود آقای سامری با اینکه پایش مشکل داشت ، مثل شیر از این پله ها پایین و بالا می رفت و به همه گوشه و کنار مدرسه سرکشی می نمود . هنرستان را آقای کریمی ساخته بود و با اینکه دولتی بود ، از روز اول تا وقتی بازنشسته شد مدیر آنجا بود و حتی یکی از سه منزل سرایداری سر مدرسه را هم برای خودش استفاده می کرد تا کاملاً در دسترس باشد!

خاطره دیگری که از دوره هنرستانم یادم مانده مربوط به درس " کارآفرینی " است . دبیری که برای این درس می آمد جدید بود و در هنرستان کسی زیاد او را نمی شناخت . آدم عجیبی بود و حرف های عجیبی هم سر کلاس می زد ، مثلاً یک بار خیلی جدی گفت " کسی که حداقل یک بار در عمرش سیگار نکشیده باشد مرد نیست! " . این حرف را به پدرم گفتم و پدرم به آقای کریمی گفت و آقای کریمی آن دبیر را حسابی توبیخ کرد طوری که از جلسات بعدی خیلی جدی شد و هر حرفی می زد یک نگاه چپ بهم می انداخت تا عکس العملم را بسنجد! آخر ترم هم از هنرستان رفت و چون تا یکی-دو ترم آقای کریمی نتوانست دبیر جدیدی برای این درس پیدا کند ، تدریسش را گردن پدرم انداخته بود!

در آموزشگاه برهان اوضاع فرق می کرد و با بعضی از بچه ها دوست شده بودم . اغلب آنها یا آزاد آمده بودند تا کامپیوتر یاد بگیرند یا از هنرستان های دیگر بودند و فقط یکی-دو نفر مثل بنده از رازی می آمدند! با این وجود از آنجا هم چیز زیادی در خاطرم نمانده جز سر و کله زدن با کامپیوترهای آن زمان که حالا دیگر عهد دقیانوسی محسوب می شوند! و شیرموزی که سرایدار آموزشگاه هر روز سفارشی برایم می آورد! سرایدار هر روز یک جعبه شیرکاکائو برای بچه ها می آورد (البته پولش را می گرفت!) اما من چون شیرکاکائو دوست نداشتم ، شیرموز سفارش می دادم و همه می دانستند آن یک دانه شیرموز داخل جعبه مال چه کسی است!

یک مورد که از آنجا خیلی خوب یادم مانده و خیلی هم بهش افتخار نمی کنم ، ماجرای اخراج آ.ا است! آ.ا اصلاً گروه خونیش به این چیزها نمی خورد و کلی راه از یک محله سطح پایین آن کله شهر با موتور می کوبید و می آمد برهان بدون اینکه حتی یک کلمه از درس ها را متوجه شود! تنها کاری که می کرد قاطی شدن با بچه های اغلب کوچکتر از خودش بود و تا اواسط ترم نیمی از بچه های کلاس را سیگاری کرده بود! شدیداً از این شرایط ناراضی بودم و به شکل های مختلف بدون اینکه دیگران را حساس کنم او را اذیت می کردم تا اینکه یک روز حسابی عصبانی شد و جلوی همه کتکم زد! همین کافی بود تا بزنم بیرون و به همه مربیان و مدیر آموزشگاه که با تعجب ایستاده بودند و نگاه می کردند بگویم اینجا یا جای من است یا جای او!!! و خب ، از نظر آنها معلوم بود مقصر چه کسی است و آ.ا از آموزشگاه اخراج شد!

از دوران تحصیل در هنرستان و آموزشگاه برهان هیچ عکسی ندارم . بعد از گرفتن دیپلم ، کنکور کاردانی در آموزشکده فنی شهرکرد قبول شدم که سه عکس زیر مربوط به آن دوره است ، اما آنقدر اذیت می شدم که اسم هیچکدام از دوستان و هم دوره ایی ها یادم نمانده (خیلی از مشکلات جسمی ام از همان زمان شروع شد) و بعد از دو ترم با هر زحمتی بود انتقالی گرفتم به آموزشکده فنی شهید مهاجر اصفهان . اما آنجا هم آنقدر درگیر بودم که هیچوقت به عقلم نرسید دوربین ببرم و از بچه ها عکس بگیرم و باز متاسفانه بجز دو نفر ، اسم و چهره هیچکدام در خاطرم نمانده! این دو نفر را هم برای این یادم مانده چون در صنف " فروش محصولات فرهنگی " همکارم بودند و مرتباً همدیگر را می دیدیم و هنوز هم (البته خیلی به ندرت) با آنها تماس دارم ؛ کوروش آرین و صالح جهان بخش .

و اما سه عکس آخر و بعدش وسلام! ؛
:
تصویر
:
اینجا اتاقمان در خوابگاه شهرکرد است . البته دو نفر از بچه ها در این عکس نیستند که لابد یکی از آنها در حال عکاسی بوده! بخاطر مشکلاتی که داشتم کلاس هایم را طوری تنظیم کرده بودم که فقط دو شب در هفته در شهرکرد بمانم و مرتباً در حال رفت و آمد بودم در حالی که بقیه بچه های اتاق با اینکه مثل خودم اصفهانی بودند فقط آخر هفته ها اصفهان می رفتند . یکی از آنها که رشته اش گرافیک بود بعدها برای مدت کوتاهی در شرکت یکی از اقوامم کار می کرد که آنجا دیدمش اما خیلی زود از آن شرکت رفت و خود شرکت هم خیلی دوام نیاورد!

:
تصویر
:
بهترین دوستم در آموزشکده شهرکرد این بنده خدا بود که هرچقدر فکر می کنم اصلاً فامیلش یادم نمی آید ، اما مطمئنم تا دو-سه سال پیش یادم بود! اهل ایذه بود و همیشه گله داشت که با اینکه روی نقشه فاصله اصفهان و ایذه با شهرکرد تقریباً یکی است اما شما یک مسیر تقریباً دو ساعته را طی می کنید و ما باید 6-7 ساعت توی راه باشیم!

:
تصویر
:
این هم جمعی از هم رشته ایی های شهرکرد . 6 یا 7 نفر از این جمع کرمانشاهی بودند و در مجموع نیمی از بچه های کلاس را کرمانشاهی ها تشکیل می دادند! می گفتند در کنکور کاردانی طوری با هم هماهنگ کرده بودیم که نمره هایمان نزدیک به هم باشد و یکجا قبول شویم! جالب اینکه در کلاسمان هیچکس از شهرکرد نبود!

نفر اول ایستاده از سمت راست اهل تهران بود و شاگرد اول کلاس و خیلی تلاش می کرد به شمسی پور تهران انتقالی بگیرد ، اما گیر یک استاد ریاضی افتاده بودیم که نمراتش را بجای 2 و 1 و 0.5 و 0.25 ، با 0.1 تنظیم می کرد و این بنده خدا با نمره 13.5 بهترین نمره ریاضی کلاس را آورد و برای همین انتقالی اش به مشکل خورده بود!

نفر کناری اش (نفر دوم ایستاده از راست) اهل سنت بود ، یک استاد معارف اسلامی داشتیم که خیلی افراطی بود و اهل سنت را هم مثل کفار نجس می دانست و مرتب به این بنده خدا گیر می داد!

نفر اول ایستاده از چپ هم نائینی بود . یک بار در مهاجر دیدمش ، فکر می کنم او هم دنبال گرفتن انتقالی بود اما ظاهراً موفق نشد!
پایان!

(البته به بنده رو بدهید ، هنوز کلی حرف دارم! در ضمن دوستان ، شما هم بیکار نباشید و اسرار دلتان را بیرون بریزید!)

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: جمعه ۱۹ اسفند ۱۴۰۱, ۱:۰۲ ب.ظ
توسط bamn
با سلام دوباره .

دو خاطره درباره کلاس های تئاتر دوره راهنمایی یادم افتاد که ذکرشان در اینجا خالی از لطف نیست ؛

خاطره اول : آقای عکاف زاده اصرار عجیبی داشت که هیبنوتیزم کردن بلد است! و همیشه حدود نیم ساعت از سه ساعت جلسه تمرین تئاتر را به خواب کردن بچه ها اختصاص می داد و چون جلسه تئاتر بعد از ظهر و بعد از تمام شدن کلاس های درسی بود ، قاعدتاً یک چرت بعدازظهر می چسبید! اما نمی دانم چرا بنده هیچ وقت خوابم نبرد! آقای عکاف زاده می گفت روی زمین سرد و سنگی کف سالن هر جور که راحت هستیم دراز بکشیم و چشممان را ببندیم ، بعدش شروع می کرد به گفتن جملات آرامش بخش و بعد از یکی-دو دقیقه ظاهراً همه خواب بودند! راستش هیچوقت دلم نیامد ضایعش کنم و همیشه تا لحظه اعلام بیدارباش خودم را به خواب می زدم! یکی-دو بار یکی از بچه ها را بیدار کرد و از او خواست با دستمال هایی که داشتیم (قرار بود در تئاتر بجای کمربند از دستمال استفاده کنیم اما روزهای آخر به این نتیجه رسیدیم که با کمربند طبیعی تر می شود!) پای بچه ها را به هم ببندد تا مثلاً ثابت کند که همه خواب بوده اند اما آن بنده خدا زورش نمی رسید که همزمان هم پایم را بلند کند و هم دستمال را دورش بپیچد و باز هم هیچ عکس العملی نشان ندادم! هیچ وقت هم از بچه های گروه نپرسیدم که آیا فقط من خوابم نمی برد یا آنها هم اینطور بودند؟!

خاطره دوم : در چند هفته آخر تمرینات تئاتر بچه های گروه شاکی شده بودند که یک نفر پول و اشیاء گرانبهایشان را از داخل کیف ها که داخل یکی از کلاس ها می گذاشتیم می دزدد! همه هم در طول تمرین جلوی چشم هم بودیم و نمی توانستیم به کسی تهمت بزنیم! بعضی از بچه ها یواشکی می گفتند کار یکی از سال پایینی هاست! اما آخرش معلوم نشد کار کی بود؟ یک بار هم یک 500 تومانی از بنده دزدید که آن زمان پول کمی نبود و پول توجیبی چند روزم محسوب می شد! چند سال بعد کسی را که بیشترین شک را به او داشتیم در خیابان دیدم و چند دقیقه ایی با هم حرف زدیم . وقتی صحبت را به آن دزدی ها کشاندم ، او با کمال خونسردی گفت که کار خود آقای عکاف زاده بوده است!!!

Re: روزگار مدرسه ...

ارسال شده: جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱, ۱۲:۰۶ ب.ظ
توسط bamn
با سلام مجدد .

از آنجایی که خیلی به استفاده از تصاویر گوگل ارث علاقه دارم ، می خواهم تصاویر این نرم افزار از مراکز آموزشی که در آنها بوده ام را خدمتتان ارائه کنم! ابتدا تصاویر با بهترین کیفیت ممکن ، و بعد هم تصاویر با امکان مقایسه اندازه!
 

محل مهدکوک و آمادگی " نوباوگان وطن " که اکنون بخشی از خیابان حاج آقا رحیم ارباب است
:
تصویر

*

دبستان دولتی پسرانه جنت ، روبروی پل خواجو
:
تصویر

*

مکان اولیه راهنمایی غیرانتفاعی پسرانه کیهان در خیابان آپادانا دوم که بجایش مجتمع مسکونی ساخته اند!
:
تصویر

*

مکان دوم مدرسه کیهان که الان یک آموزشگاه دخترانه است ، ضمناً آن زمان حیاطش سبز نبود!
:
تصویر

*

دبیرستان نمونه دولتی پسرانه هراتی در خیابان کمال اسماعیل (روبروی پل جوبی)
:
تصویر

*

دبیرستان دولتی پسرانه صارمیه در خیابان چهارباغ خواجو (البته زمان ما زمین فوتبالش چمن نبود!)
:
تصویر

*

هنرستان دولتی پسرانه رازی در خیابان آبشار
:
تصویر

*

محل آموزشگاه فنی و حرفه ایی برهان در خیابان سپهسالار روبروی بیمارستان حجتیه (آموزشگاه برهان هم یکی دو سال بعد از ما جمع شد)
:
تصویر

*
دانشکده فنی شهرکرد
:
تصویر

*

دانشکده فنی شهید مهاجر اصفهان (تفاوت را احساس کنید!)
:
تصویر

***
این هم تصاویر مقایسه اندازه بدون هیچ توضیح اضافه :
:
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر
.
تصویر