صفحه 1 از 1

چرا تو این دنیا نمی شه به چیزی دل خوش کرد؟

ارسال شده: شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۴۰ ب.ظ
توسط susan
چرا تو این دنیا نمی شه به چیزی دل خوش کرد؟چرا آدما این قدر زود حرفاشون و از یاد می

برن؟چرا گفتن دوستت دارم آسون تر از گفتن سلام شده و وقتی که همدیگه رو نخواستن راحت

تر از خداحافظی کردن از همدیگه جدا می شن؟

به خدا این کلامات با همدیگه فرق دارن،چرا وقتی از چیزی مطمئن نیستیت راحت می گید

دوستت دارم؟شاید تو این دنیا کسی مثله من پیدا بشه که با شنیدن این کلمه عاشق بشه و دلش و

بذاره کف دستتون!!!

شاید مثله من کسایی باشن که با شنیدن این کلمه باورشون بشه که دارن طعم خوشبختی رو می

چشن!!! شاید کسایی باشن که باورشون بشه این کلمه قشنگترین کلمه ی دنیاست!!!

به راحتی دل بدن و وقت خداحافظی قلبی رو که به دستتون سپردن رو له شده پس بگیرن،به خدا

خیلی سخته،سختر از هرچیز، شاید این قدر سخت باشه که تا حد خودکشی هم برسونه،شاید این

قدر سخت باشه تا دیگه نتونن روی پاهاشون وایستن،فقط از این عشق یه افسردگیه شدید به

سراغشون بیاد و مدام با خودشون بگن ای کاش مرده بودم!!!

توی ریه هام یه سوزش شدید و احساس می کنم،حس می کنم یه بغض بزرگ تو گلوم گیر کرده

که هر لحظه امکان داره بترکه،به خدا جایی رو واسه گریه کردن ندارم،این بغض داره خفه ام

می کنه،بابام می گه شدی مثله آدمایی که تنها بچه شون و از دست دادن و هی خودشون و به در

و دیوار می کوبن،لااقل بگو چی شده شاید کاری از دست ما بر بیاد که واسه ات انجام بدیم؟

بگم چی؟!!! بگم بابا دخترت کنج خونه عاشق شد؟بگم گوشه ی اتاقش دلش و به یه کی دیگه داد

و دلش له شد؟بگم دلم و کجا گم کردم؟بگم چه مرگمه؟چه کسی می تونه کمکم کنه؟

خود کرده را تدبیر نیست.

به خدا داغونم،این دفعه با همه ی دفعاتی که آرزوی مرگ می کردم فرق داره،این دفعه دلم له

شده،این دفعه دیگه توان بلند شدن رو ندارم،به خدا خسته ام،کجا یه بند زن پیدا کنم تا دلم و وصله

پینه کنه؟به خدا قسم دیگه توان ندارم،تمام توانم و، تمام محبتم و گذاشتم وسط ،می دونم شاید فکر

کنی بهت کم محبت کردم،ولی به خدا دیگه آخرین حدش بود،بیشتر از این ازم بر نمی یومد

وگرنه ازت دریغ نمی کردم،هرچی داشتم وسط گذاشتم!!!


susan :razz: