صفحه 1 از 1

خاطرات خلبان هوانيروز

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۲:۲۵ ق.ظ
توسط بسيجي
پنجم آذر ماه 1359 اطلاع دادان بخشی از توپخانها ارتش عراق روی جاده اهواز اجرای آتش سنگین دارد و نیروی های خودی را زمین گیر کرده است از ما خواسته شد جهت شناسایی و انهدام نیروهای عراقی اقدام کنیم سه فروند بالگرد کبری به همراه یک فروند بالگرد نجات وارد منطقه عملیاتی شدیم به عنوان فرمانده تیم آتش جلوتر از دو فروند دیگر پرواز میکردم که صدای ستوانیارپور عزیز را از طریق رادیو شنیدم
علیرضا خونسرد باش یک فروند میگ 21 عراقی پشت سرت قرار دارد نگاهی به عقب انداختم و مسیر برخورد گلوله ها را به روی زمین نگاه کردم فاصله برخورد و انفجار آنها هر لحظه با من کمتر می شد گردش سریعی به سمت راست انجام دادم قصد داشتم به مسیر اولیه پرواز باز گردم اما در نیمه راه هواپیمایی را مقابلم دیدم هر دو در یک ارتفاع قرار داشتیم
راه گریزی نداشتم در صورتی که پهلو به او میدادم هدف قرار می گرفتم تنها راه پرواز مستقیم به سویش بود قلبم درون سینه می طپید و گوشهایم فریاد ها مکرر کمک خلبان را تحمل می کرد
علی الان ما را میزند
می دانستم با توجه به وضعیت سلاحم تقریبا نوعی برتری آتش را نسبت به او دارم اگر هواپیما از موشکها یا راکتهایش استفاده نمی کرد این برتری در تمام لحظات با من بود اما ترس شلیک موشک و از هم پاشیده شدن پیکرم سخت مرا می لرزاند
با نزدیک شدن به هواپیما آماده شلیک شدم انگشتم را بر روی ماشه قرار داده و دندانهایم را محکم به روی هم فشردم ناگهان هواپیمای عراقی در مقابلم چند چرخش انجام داد و با سرعت ارتفاع گرفت سخت یکه خوردم و واقعا قدرت العمل را از دست دادم نمی دانم چه اتفاقی رخ داد هواپیما عراقی در فاصله نزدیک با من بدون شلیک مهمات ناگهان اوج گرفت وقتی پیام ستوانیار پور عزیز را شنیدم نفسی به راحتی کشیدم
علی هواپیما رفت
با رفتن هواپیما عملیات شناسایی را انجام داده و به پایگاه بازگشتیم در گوشه ای از محل فرود یک فروند بالگرد شینوک مشغول تخلیه بار بود در همین لحظه چندین فروند هواپیما عراقی بر فراز آسمان قرارگاه ظاهر شدن بالگرد شینوک از زمین فاصله گرفت ما نیز به داخل سنگر ها و پناه خاکریزها رفتیم
بمب ها زوزه کشان به سمت زمین سرازیر شدند انفجار ها آغاز شد زمین زیر پیکر خفته بر خاک ما به شدت می لرزید خاک بر سر و رویمان پاشیده شد در همان لحظه نیز صدای انفجاری سنگین و خرد شدن جسمی به گوش رسید
با فرو کشیدن انفجار ها از داخل سنگر و پشت خاکریزها بیرون آمدیم هر کس به دنبال نقطه برخورد بمبی بود چشمها زمین را می کاوید که یکی از دوستان فریاد کشید آقا بالازاده
نگاهها به یک سو دوخته شد در گوشه ای از قرارگاه بالگرد شینوک در میان شعله های آتش می سوخت و ستوانیار یکم خلبان ساعد آقا بالازاده به خیل شهادت پیوست.
به نقل از سرهنگ خلبان هوانیروز غلامرضا علیزاده نیلی از کتاب رقص دلفین ها
منبع: [External Link Removed for Guests]

قهرمان

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵, ۷:۰۸ ق.ظ
توسط بسيجي
ناگفته های جنگ بسیار است و هنوز قهرمانانش ناشناخته مانده اند.
شاید با تمام تلاشی که نویسندگان جنگ در این راه متحمل می شوند نتوانند به معرفی تک تک این چهره های دلاور بپردازند.اما آنچه را من احساس می کنم این است که در طول 12 ساعت مصاحبه ای که انجام دادم می بایست حداقل به یکی از این شخصیت ها موفق و ناشناس اشاره ای می کردم گرچه در بیان این مهم ناتوانم اما آب دریا را به قدر قطره ای باید چشید.
یکی از خلبانان رشید و دلاور هوانیروز ستوانیار خلبان عبدالله نجفی(سرهنگ دوم خلبان عبدالله نجفی که پس از 8 سال جنگ در سال 1373 بنا به درخواست شخصی اش به افتخار بازنشستگی نائل آمد)بود که از نظر طراحی عملیات حضور مستمر در خطوط مقدم آتش رهبری تیمهای عملیاتی شجاعت و دلاوری یکی از شاخص ترین چهره های ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.بارها و بارها شاهد بودم وی تنها با توپ بالگردش به جان یک گردان سربازان عراقی می افتاد و بدون ترس و وحشت از اینکه مورد هدف قرار گیرد آنان را تار و مار می کرد.
ایشان با اینکه خلبان بالگرد ضد تانک(بالگرد تاو)بود با وجود داشتن راکت و موشک به هیچ عنوان تمایلی به جنگ از راه دور نداشت و همیشه می گفت((جانی که قرار است در خیابان و بیابان از کف انسان برود چه بهتر که در میدان رزم تقدیم صاحبش بشود پس چرا برای نگهداری اش باید این قدر از دشمن ترسید باید به قلبش زد آن وقت خواهی فهمید که معامله ی رو در رو با خدا چه کیفی دارد.))
تصویر
هیچ کس نمی داند اما من و او می دانیم و خداوند که تنها خلبانی که در جنگ تحمیلی توانست با بالگرد هواپیما میراژ را سرنگون سازد کسی جزء او نبود اما ایشان آن قدر شرم حیاء داشتند و دارند که در طول جنگ تحمیلی تمام افتخارات را به دیگران واگذار کرده و هیچ گاه برای کسی از آنچه انجام داده بودند چیزی تعریف نمی کرد.
در عملیات فتح المبین موقع اجرای آتش مورد هدف قرار گرفت و چرخ بالش غرق آتش شد.خودش بعد از پایان عملیات برایم تعریف کرد که:
-روی سنگر عراقیها بودم هر کدام سرشان را از سنگر بیرون می آوردند یک گلوله خرجشان می کردم آخر دیگر تانک و خودرویی وجود نداشت که به راکت و موشک ببندم اما سنگرهای زیادی باقی مانده بود که می بایست به حساب آنها می رسیدم دلم نمی آمد برای یک سنگر یک فروند موشک یا راکت حرام کنم این بود که مثل گذشته با توپ بالگرد شروع به کار کردم همین طور که مشغول بودم مرا زدند و بالگردم آتش گرفت چاره ای جزء فرود اضطراری نداشتم نمی توانستم وسیله را پشت خط آتش دشمن برسانم مجبور شدم پرنده را جلو خاکریز عراقیها زمین بگذارم وقتی پیاده شدم دیدم عراقیها درون سنگر دستهایشان را بالا گرفته و تسلیم شده اند خنده ام گرفت و با زبان فارسی سرشان فریاد کشیدم((بدبختها بالگردم آتش گرفته من هم اسلحه ندارم اسیر بهتر از این دیده بودید؟!))نمی دانم پیچاره ها تو حرفهای من چه چیزی شنیدند که پا به فرار گذاشتند بالگرد نجات هم روی زمین نشست و سوار آن شده از خط آتش بیرون آمدم از زمین جدا نشده بالگردم روی زمین منفجر شد و کوهی آتش به هوا رفت.
ایشان را وقتی از میدان آتش بیرون آوردند صورتش کاملا از حرارت سرخ شده بود کوچکترین ناراحتی را از خود نشان نداد و هنوز از بالگرد نجات پیاده نشده پرسید((کدام بالگرد کبری آماده ماموریت است.))و بدون اینکه استراحتی بکند سوار بر یکی از آنها شد و مجددا به خط آتش بازگشت.