بازی سرنوشت ( وقتی ملکه الیزابت شرمنده شد )
ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ
ایرلند بهار 1848 میلادی :
سکوتی سنگین بر فضای دادگاه مستولی شده بود . دادگاه خالی از جمعیت بود و غیر از ماموران انتظامی , ناظران سلطنتی , متهمین و قضات شخص دیگری در انجا وجود نداشت . محاکمه مربوط به 9 نفر از رهبران اشوبگر ایرلندی می شد که طبق نظر اکثریت, می بایست به اعدام محکوم می شدند . قاضی بر تخت خود تکیه زد و گفت : اقایان " ریچارد گورمان – پاتریس داناهو – میشل ایرلند – جوهن میچل – چارلز دافی – تامس مک گی – موریس لاین – ترنز مکمانوز – تامس میژه ", شماها متهم به خیانت و اشوب علیه دولت بریتانیای کبیر هستید . قبل از اینکه دادگاه رای نهائی خود را صادر کند, ایا حرفی برای گفتن دارید.؟ روزی دلچسب و بهاری بود .
مردم بیرون سالن دادگاه صف کشیده و در انتظار پایان محاکمه بودند. از میان متهمان " تامس مک گی " به سمت سخنگوی جمع انتخاب شد و در حالیکه از پنجره نیمه باز دادگاه به مردم مینگریست, دفاع از جمع را اینچنین اغاز کرد : علیجناب, قاضی گرامی - موضوعی که اینک در این دادگاه مطرح میشود, نخستین جرم از سوی ما تلقی خواهد شد... ولی بدانید که اخرین جرم نخواهد بود.! " مک گی " میدانست که صدایش بگوش مردم بیرون سالن میرسد, بنابر این با صدای رساتر ادامه داد . ما از این دادگاه میخواهیم که این جرم را ساده تلقی نموده و نهایت تخفیف در مجازات را قائل شود... چراکه قول میدهیم برای بار دیگر برخوردی مناسبتر از حال داشته باشیم . مطمئن باشید بار دیگر حماقت بخرج نخواهیم داد تا دستگیر شویم .! موجی از هلهله و تقدیر بگوش میرسید . مردمی که بیرون از سالن ایستاده بودند, برای انها کف میزدند و از ته دل تشویقشان میکردند . این برخورد خشم درباریان و قاضی را بدنبال داشت – بنحوی که سریعا" حکم اعدام را صادر کردند . خبر فوق به سرعت در تمام دنیا انعکاس پیدا کرد و دیری نگذشت که بانگ طرفداری و تشکیل دادگاه مجدد – از چهار گوشه جهان بگوش میرسید . عده ای این دادگاه را به رسمیت نشناخته و در مورد رای صادره اعتراض نمودند, برخی نیز به انگلیسی بودن قاضی معترض گشته و اعلام کردند که عدالت بنحو احسن به مورد اجرا گذاشته نشده است .
موضوع بدجوری بغرنج شده بود – بگونه ای که "ملکه الیزابت "– پادشاه انگلستان, صلاح دید جهت خواباندن این اعتراضات رای دادگاه را تغییر دهد . لحظه حساسی بود, حکایت 9 مرد ازادیخواه ایرلندی دهان به دهان در نزد همه نقل می شد . برای انکه در افکار جهانی تغییری داده شود . ملکه الیزابت دستور داد تا بجای اعدام ان نه جوان خبیث, انها را به کشور استرالیا که در ان روزگار سرزمین مردمان وحشی بود تبعید کنند . استرالیا برای برای این جوانان جای بدی نبود . " جوهن میچل " پس از اتمام دوره محکومیتش به ایالات متحده رفت و در انجا به سیاستمداری معروف تبدیل شد . او بقدری در مردم انجا نفوذ پیدا کرد که چندی بعد, پسرش به عنوان فرماندار شهر " نیویورک " منتخب شد .. " تامس مک گی " به عضویت مجلس کانادا درامد – " ترز مکمانوز " و " پاتریس داناهو " در طی جنگهای داخلی امریکا مدال شجاعت کسب کردند و به سمت فرماندهی عالی در امدند . " تامس میژه " شهردار شهر " مونتانا " گردید و " ریچارد گورمان " نیز به سمت استاندار ایالت " نیوفوندلند " منصوب گشت . تا اینجا با سرگذشت 6 تن از محکومان ایرلندی اشنا شدیم – بد نیست که اینک به حکایت سه نفر دیگر بپردازیم : ان سه مرد جوان ایرلندی در کشور استرالیا به شغل زراعت پرداختند . علاوه بر کشاورزی " میشل ابرلند " و " موریس لاین " در زمینه های حقوقی نیز فعالیت نموده و پس از چندی پرونده قاضی انگلیسی را که انها را به اعدام محکوم کرده بود را به جریان انداخته و او را متهم ساختند . چندین سال پس از تبعید و اتمام دوران محکومیت, " موریس لاین " سمت ریاست دادستان کل استرالیا را اخذ نمود و تا روزی که زنده بود از مساعی و همفکری های " میشل ایرلند " سود می جست . چیزی که در این ماجرا ملکه انگلستان را بیشتر از پیش ازار می داد, موضوع " چارلز دافی " بود . در سال 1871 میلادی " چارلز دافی " به سمت ریاست جمهوری استرالیا انتخاب شد و این تلخ ترین لحظه برای ملکه انگلستان بود... چراکه وی می دید " چارلز دافی " محکوم بیست وسه ساله قبل – اینک برای خود صاحب قدرتی شده است... انهم قدرتی بسیار خطرناک .! پس از به قدرت رسیدن " چارلز دافی " ملکه الیزابت شخصا" از او پوزش خواست و هنگامیکه از سرگذشت هشت نفر دیگر مطلع شد – به ظاهر هم که شده خود را خوشنود نشان داد . انسان نمیداند نام اینگونه حوادث را چه باید گذاشت . دست تقدیر ؟ سرنوشت .؟ یا بازی روزگار؟
منبع:Jalal.Sayadey@Gmail.com
سکوتی سنگین بر فضای دادگاه مستولی شده بود . دادگاه خالی از جمعیت بود و غیر از ماموران انتظامی , ناظران سلطنتی , متهمین و قضات شخص دیگری در انجا وجود نداشت . محاکمه مربوط به 9 نفر از رهبران اشوبگر ایرلندی می شد که طبق نظر اکثریت, می بایست به اعدام محکوم می شدند . قاضی بر تخت خود تکیه زد و گفت : اقایان " ریچارد گورمان – پاتریس داناهو – میشل ایرلند – جوهن میچل – چارلز دافی – تامس مک گی – موریس لاین – ترنز مکمانوز – تامس میژه ", شماها متهم به خیانت و اشوب علیه دولت بریتانیای کبیر هستید . قبل از اینکه دادگاه رای نهائی خود را صادر کند, ایا حرفی برای گفتن دارید.؟ روزی دلچسب و بهاری بود .
مردم بیرون سالن دادگاه صف کشیده و در انتظار پایان محاکمه بودند. از میان متهمان " تامس مک گی " به سمت سخنگوی جمع انتخاب شد و در حالیکه از پنجره نیمه باز دادگاه به مردم مینگریست, دفاع از جمع را اینچنین اغاز کرد : علیجناب, قاضی گرامی - موضوعی که اینک در این دادگاه مطرح میشود, نخستین جرم از سوی ما تلقی خواهد شد... ولی بدانید که اخرین جرم نخواهد بود.! " مک گی " میدانست که صدایش بگوش مردم بیرون سالن میرسد, بنابر این با صدای رساتر ادامه داد . ما از این دادگاه میخواهیم که این جرم را ساده تلقی نموده و نهایت تخفیف در مجازات را قائل شود... چراکه قول میدهیم برای بار دیگر برخوردی مناسبتر از حال داشته باشیم . مطمئن باشید بار دیگر حماقت بخرج نخواهیم داد تا دستگیر شویم .! موجی از هلهله و تقدیر بگوش میرسید . مردمی که بیرون از سالن ایستاده بودند, برای انها کف میزدند و از ته دل تشویقشان میکردند . این برخورد خشم درباریان و قاضی را بدنبال داشت – بنحوی که سریعا" حکم اعدام را صادر کردند . خبر فوق به سرعت در تمام دنیا انعکاس پیدا کرد و دیری نگذشت که بانگ طرفداری و تشکیل دادگاه مجدد – از چهار گوشه جهان بگوش میرسید . عده ای این دادگاه را به رسمیت نشناخته و در مورد رای صادره اعتراض نمودند, برخی نیز به انگلیسی بودن قاضی معترض گشته و اعلام کردند که عدالت بنحو احسن به مورد اجرا گذاشته نشده است .
موضوع بدجوری بغرنج شده بود – بگونه ای که "ملکه الیزابت "– پادشاه انگلستان, صلاح دید جهت خواباندن این اعتراضات رای دادگاه را تغییر دهد . لحظه حساسی بود, حکایت 9 مرد ازادیخواه ایرلندی دهان به دهان در نزد همه نقل می شد . برای انکه در افکار جهانی تغییری داده شود . ملکه الیزابت دستور داد تا بجای اعدام ان نه جوان خبیث, انها را به کشور استرالیا که در ان روزگار سرزمین مردمان وحشی بود تبعید کنند . استرالیا برای برای این جوانان جای بدی نبود . " جوهن میچل " پس از اتمام دوره محکومیتش به ایالات متحده رفت و در انجا به سیاستمداری معروف تبدیل شد . او بقدری در مردم انجا نفوذ پیدا کرد که چندی بعد, پسرش به عنوان فرماندار شهر " نیویورک " منتخب شد .. " تامس مک گی " به عضویت مجلس کانادا درامد – " ترز مکمانوز " و " پاتریس داناهو " در طی جنگهای داخلی امریکا مدال شجاعت کسب کردند و به سمت فرماندهی عالی در امدند . " تامس میژه " شهردار شهر " مونتانا " گردید و " ریچارد گورمان " نیز به سمت استاندار ایالت " نیوفوندلند " منصوب گشت . تا اینجا با سرگذشت 6 تن از محکومان ایرلندی اشنا شدیم – بد نیست که اینک به حکایت سه نفر دیگر بپردازیم : ان سه مرد جوان ایرلندی در کشور استرالیا به شغل زراعت پرداختند . علاوه بر کشاورزی " میشل ابرلند " و " موریس لاین " در زمینه های حقوقی نیز فعالیت نموده و پس از چندی پرونده قاضی انگلیسی را که انها را به اعدام محکوم کرده بود را به جریان انداخته و او را متهم ساختند . چندین سال پس از تبعید و اتمام دوران محکومیت, " موریس لاین " سمت ریاست دادستان کل استرالیا را اخذ نمود و تا روزی که زنده بود از مساعی و همفکری های " میشل ایرلند " سود می جست . چیزی که در این ماجرا ملکه انگلستان را بیشتر از پیش ازار می داد, موضوع " چارلز دافی " بود . در سال 1871 میلادی " چارلز دافی " به سمت ریاست جمهوری استرالیا انتخاب شد و این تلخ ترین لحظه برای ملکه انگلستان بود... چراکه وی می دید " چارلز دافی " محکوم بیست وسه ساله قبل – اینک برای خود صاحب قدرتی شده است... انهم قدرتی بسیار خطرناک .! پس از به قدرت رسیدن " چارلز دافی " ملکه الیزابت شخصا" از او پوزش خواست و هنگامیکه از سرگذشت هشت نفر دیگر مطلع شد – به ظاهر هم که شده خود را خوشنود نشان داد . انسان نمیداند نام اینگونه حوادث را چه باید گذاشت . دست تقدیر ؟ سرنوشت .؟ یا بازی روزگار؟
منبع:Jalal.Sayadey@Gmail.com