تاریخ و فرهنگ ایران زمین
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۴ ق.ظ
تاریخ و فرهنگ ایران زمین
ایران را از یاد نبریم
بر همین دامنهی البرز ، در همین خاک ری ، چه روزهای غمآلود یا شادیآوری آغاز گردیده ، چه بیم و امیدها برانگیخته ! بهارهائی با کامروائی و سربلندی و سبزبختی فراز آمده و بهارهائی با ماتم و خاموشی و شرمساری ؛ لیکن همهی این روزهای شاد و ناشاد بر ایران کهنسال گذشته است ، و ایران بر غم همهی حادثات ، بر غم همهی افتادنها و برخاستنهایش هنوز زنده است .
من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل من میگذرد ، و آن اینست که رسالت ایران به پایان نرسیده است ، و شکوه و خرّمی به او باز خواهد گشت . من یقین دارم که ایران میتواند قد راست کند ، کشوری نامآور و زیبا و سعادتمند گردد ، و آنگونه که در خور تمدّن و فرهنگ و سالخوردگی اوست ، نکتههای بسیاری به جهان بیاموزد . این ادعا بیشک ، کسانی را به لبخند خواهد آورد ، گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی سادهلوحانه میپندارند لیکن آنانکه ایران را میشناسند ، هیچگاه از او امید برنخواهند گرفت .
ایران سرزمین شگفتآوری است . تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کمنظیر است . بزرگترین مردان و پستترین مردان در این آب و خاک پرورده شدهاند ، حوادثی که بر سر او آمده بدان گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است؛
فتحهای درخشان داشته است و شکستهای شرمآور ، مصیبتهای بسیار و کامروائیهای بسیار . گوئی روزگار همهی بلاها و بازیهای خود را بر ایران آزموده است . او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته . ایران، شاید سختجانترین کشورهای دنیاست . دورههائی بوده است که با نیمهجانی زندگی کرده ، اما از نفس نیفتاده ، و چون بیمارانی که میخواهند نزدیکان خود را بیازمایند ، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند ، چشمگشوده است و زندگی را از سر گرفته .
برغم تلخکامیها ، ما حق داریم که به کشور خود بنازیم . کمر ما در زیربار تاریخ خم شده است ، ولی همین تاریخ به ما نیرو میدهد و ما را باز میدارد که از پای در نیفتیم . کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیدهاند ، سزاوار سعادت نیستند . تراژدی همواره در شأن سرنوشتهای بزرگ بوده است . ملتها نیز چنیناند . آنچه ملتی را آبدیده و پخته و شایستهی احترام میکند ، تنها پیروزیها و یا گردنفرازیهای او نیست . مصیبتها و نامرادیهای او نیز هست .
از حاصل دورانهای خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبائی و فرزانگی میآموزد . قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود از اندیشیدن و چاره جستن بازنایستاده . دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است . آن همه مردان غیرتمند ، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف ، آن همه سرهای ناآرام ، پروردهی این آب و خاکاند و به تولّای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار میکنیم . چه موهبتی از این بزرگتر که کسی بتواند فردوسی و خیام و حافظ و مولوی را به زبان خود آنان بخواند ؟ و برای آنکه بتوان آنان را تا مغز استخوان احساس کرد ، همان بس نیست که فارسی بیاموزند ، باید ایرانی بود . نباید بگذاریم که مشکلهای گذرنده و نهیبهای زمانه ، گذشته را از یاد ما ببرد . ما امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند آنیم که از شکوه و غنای تاریخی خود الهام بگیریم ، زیرا در آستانهی تحولی هستیم . خوشبختانه ضربههائی که بر سر ایران فرود آمده است ، هرگز بدانگونه نبوده که او را از گذشتهی خود جدا سازد . حملهی تازیان ، شاهنشاهی ساسانی، را از هم فرو ریخت ، کاخها خراب شد و گنجها بر باد رفت ، اما روح ایرانی مسخر نگردید . ایران طی قرنها به دست فروانروایان غیر ایرانی اداره شده است ، ولی چه باک ؟ عرب و ترک و غز و مغول و تاتار چون میهمانانی بودند که چند صباحی بر سر سفرهی ایران نشستند ، آمدند و رفتند ، بیآنکه بتوانند ایران را با خود ببرند . در همان زمانهائی که پیکر ایران لختهلخته شده بود و هر پارهی آن در سلطهی حاکم خود یا بیگانهای بود ، روح او پهناور و تجزیهناپذیر مانده بود . ایران واقعی تا بدانجا گسترده میشد که تمدّن و فرهنگ و زبان او ، در زیر نگین داشت . ایران همواره استوارتر و ریشهدارتر از آن بوده است که به نژاد یا مسلک سلطان یا خان یا فاتحی اعتنا کند ، قلمرو ایران قلمرو فرهنگی بوده و تمدّن و زبان ، مرزهای او را مشخّص میداشتهاند . تاریخ جاودانی هر ملتی، تاریخ تمدّن و فکر اوست ، مابقی ، وقایع گذرندهای هستند که ارزش آنها سنجیده نمیشود مگر در کمکی که به بهبود زندگی و تأمین رفاه مردم زمان خود کردهاند . تاریخ واقعی ، تاریخ سیر بشریّت به سوی ارتقاء است . از این رو ، ما چون به گذشتهی خود نگاه میافکنیم ، چندان بدان کاری نداریم که در فلان عهد چه کسی بر ایران فرمان میرانده ، یا مرزبانان این سرزمین در کدام خط پاسداری میکردهاند . سیر معنوی قوم ایرانی و جنبشها و کوششهای او برای ما مهمّ است . ما دوران اعتلای ایران را دورانی میدانیم که تمدن و فرهنگ به شکفتگی گرائیده ، و دوران انحطاط او را دورانی که تمدّن و فرهنگ دستخوش رکود و فساد گردیده است . بعنوان مثال عصر سامانی به مراتب درخشانتر از دوران نادرشاه افشار است ، و زیان خاندان صفوی برای ایران کمتر از سود آنان نیست .
اظهار نظرهای پراکنده ، گاهی غرضآلود و احیانآ نادرست دربارهی تاریخ ایران ، مردم کشور ما را در تقویم ارزش وقایع تاریخی گمراه کرده است .
در گفتگو با بسیاری از « روشنفکران » کنونی ، غالبآ با یکی از این دو عقیدهی متناقض نسبت به گذشتهی ایران روبرو میشویم:
گروهی همهی فضایل قوم ایرانی را در همهی دورانها انکار میکنند ، شاید تجربههای تلخی که در عمر خود اندوختهاند ، آنان را در اتّخاذ این عقیده یاری کرده است . گروهی دیگر با تعصّب و غلو به سوابق تاریخیای مینازند که چندان شایستهی نازش نیست . این امر که خشایارشا بر دریا تازیانه زد ، یا شاپور کتف اعراب را سوراخ کرد ، یا نادر تا قلب هندوستان پیش رفت ، برای کودکان دبستان ، روایتی دلنشین میتواند باشد ، اما به خودی خود بر آن قوم ایرانی مایهی مباهاتی نیست . اگر سرهها و ناسرهها تاریخ از هم جدا شده بو د، این عقیدهی ناروا در میان عدهای شیوع نمییافت که برای همآهنگی با دنیای جدید باید از گذشتهی خود ببریم و لای لای افتخارات پیشین را که ما را در خواب نگاه داشته از گوش به در کنیم . اگر منظور از افتخارات پیشین کشورگشائیها و یا شقاوتهای بعضی از امیران قدیم ایران است ، پس باید گفت که هیچ تاریخی در جهان درخشانتر از تاریخ قوم مغول نیست . اما اگر مقصود سرمایههای معنوی و فرهنگ ماست ، چون آنها را از دست بدهیم دیگر برای ما چه خواهد ماند ؟ آنگاه ما خواهیم ماند و سرزمینی ناآباد ، با مشتی مردم فقیر و رنجور که سرهائی دارند انباشته از اوهام و خرافات و دستهائی که تنها هنر آنها بیلزدن است .
اگر گمان بریم که کهنگی کشور ایران مانع میگردد که ما نو شویم و با نیازمندیهای دنیای امروز همآهنگی یابیم ، اشتباه بزرگی است . برعکس ، گذشتهی بارور کشور ما پایهی محکمی است برای آنکه ستونهای آینده بر آن قرار گیرد . ما هرچه در اقتباس تمدن و علم و فن جدید بیشتر بکوشیم ، بیشتر احتیاج خواهیم داشت که از گذشته خود مدد و نیرو بگیریم ، برای آنکه پایمان نلغزد ، برای آنکه خود را نبازیم و سرگردان نشویم ، برای آنکه در دنیای ماشینی و یکنواخت و سرد ، احساس غربت و دلزدگی و ملال نکنیم . از سوی دیگر ، ذخائر فکری و معنوی کشور ما ، کارنامهی چند هزار سالهی پدران ما و شرح مردانگیها و کوششها و خطاها و شکستها و توفیقهای آنان ، ما را بر میانگیزد که ایران را بدانگونه که شایستهی نام بلند او و مقتضای دنیای امروز است بسازیم . ایران سزاوار آنست که خوشبخت و سرفراز باشد ، و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد ، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد ، و در آموختن آنچه نمیداند غفلت نورزد .
ما فرزندان کنونی ایران موهبت آن را یافتهایم که در یکی از دورانهای رستاخیز این کشور زندگی کنیم ، این امر هم موهبتی است و هم مسئولیتی گران بر شانهی ما مینهد . نخستین نشانهی توجّه به این مسئولیّت آنست که امیدوار بمانیم و صبور باشیم و این گفتهی تولستوی را از یاد نبریم:
« نیروئی بر تراز نیروی این دو جنگاور نیست : یکی زمان و دیگری شکیبائی ».
ایران را از یاد نبریم
بر همین دامنهی البرز ، در همین خاک ری ، چه روزهای غمآلود یا شادیآوری آغاز گردیده ، چه بیم و امیدها برانگیخته ! بهارهائی با کامروائی و سربلندی و سبزبختی فراز آمده و بهارهائی با ماتم و خاموشی و شرمساری ؛ لیکن همهی این روزهای شاد و ناشاد بر ایران کهنسال گذشته است ، و ایران بر غم همهی حادثات ، بر غم همهی افتادنها و برخاستنهایش هنوز زنده است .
من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل من میگذرد ، و آن اینست که رسالت ایران به پایان نرسیده است ، و شکوه و خرّمی به او باز خواهد گشت . من یقین دارم که ایران میتواند قد راست کند ، کشوری نامآور و زیبا و سعادتمند گردد ، و آنگونه که در خور تمدّن و فرهنگ و سالخوردگی اوست ، نکتههای بسیاری به جهان بیاموزد . این ادعا بیشک ، کسانی را به لبخند خواهد آورد ، گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی سادهلوحانه میپندارند لیکن آنانکه ایران را میشناسند ، هیچگاه از او امید برنخواهند گرفت .
ایران سرزمین شگفتآوری است . تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کمنظیر است . بزرگترین مردان و پستترین مردان در این آب و خاک پرورده شدهاند ، حوادثی که بر سر او آمده بدان گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است؛
فتحهای درخشان داشته است و شکستهای شرمآور ، مصیبتهای بسیار و کامروائیهای بسیار . گوئی روزگار همهی بلاها و بازیهای خود را بر ایران آزموده است . او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته . ایران، شاید سختجانترین کشورهای دنیاست . دورههائی بوده است که با نیمهجانی زندگی کرده ، اما از نفس نیفتاده ، و چون بیمارانی که میخواهند نزدیکان خود را بیازمایند ، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند ، چشمگشوده است و زندگی را از سر گرفته .
برغم تلخکامیها ، ما حق داریم که به کشور خود بنازیم . کمر ما در زیربار تاریخ خم شده است ، ولی همین تاریخ به ما نیرو میدهد و ما را باز میدارد که از پای در نیفتیم . کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیدهاند ، سزاوار سعادت نیستند . تراژدی همواره در شأن سرنوشتهای بزرگ بوده است . ملتها نیز چنیناند . آنچه ملتی را آبدیده و پخته و شایستهی احترام میکند ، تنها پیروزیها و یا گردنفرازیهای او نیست . مصیبتها و نامرادیهای او نیز هست .
از حاصل دورانهای خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبائی و فرزانگی میآموزد . قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود از اندیشیدن و چاره جستن بازنایستاده . دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است . آن همه مردان غیرتمند ، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف ، آن همه سرهای ناآرام ، پروردهی این آب و خاکاند و به تولّای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار میکنیم . چه موهبتی از این بزرگتر که کسی بتواند فردوسی و خیام و حافظ و مولوی را به زبان خود آنان بخواند ؟ و برای آنکه بتوان آنان را تا مغز استخوان احساس کرد ، همان بس نیست که فارسی بیاموزند ، باید ایرانی بود . نباید بگذاریم که مشکلهای گذرنده و نهیبهای زمانه ، گذشته را از یاد ما ببرد . ما امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند آنیم که از شکوه و غنای تاریخی خود الهام بگیریم ، زیرا در آستانهی تحولی هستیم . خوشبختانه ضربههائی که بر سر ایران فرود آمده است ، هرگز بدانگونه نبوده که او را از گذشتهی خود جدا سازد . حملهی تازیان ، شاهنشاهی ساسانی، را از هم فرو ریخت ، کاخها خراب شد و گنجها بر باد رفت ، اما روح ایرانی مسخر نگردید . ایران طی قرنها به دست فروانروایان غیر ایرانی اداره شده است ، ولی چه باک ؟ عرب و ترک و غز و مغول و تاتار چون میهمانانی بودند که چند صباحی بر سر سفرهی ایران نشستند ، آمدند و رفتند ، بیآنکه بتوانند ایران را با خود ببرند . در همان زمانهائی که پیکر ایران لختهلخته شده بود و هر پارهی آن در سلطهی حاکم خود یا بیگانهای بود ، روح او پهناور و تجزیهناپذیر مانده بود . ایران واقعی تا بدانجا گسترده میشد که تمدّن و فرهنگ و زبان او ، در زیر نگین داشت . ایران همواره استوارتر و ریشهدارتر از آن بوده است که به نژاد یا مسلک سلطان یا خان یا فاتحی اعتنا کند ، قلمرو ایران قلمرو فرهنگی بوده و تمدّن و زبان ، مرزهای او را مشخّص میداشتهاند . تاریخ جاودانی هر ملتی، تاریخ تمدّن و فکر اوست ، مابقی ، وقایع گذرندهای هستند که ارزش آنها سنجیده نمیشود مگر در کمکی که به بهبود زندگی و تأمین رفاه مردم زمان خود کردهاند . تاریخ واقعی ، تاریخ سیر بشریّت به سوی ارتقاء است . از این رو ، ما چون به گذشتهی خود نگاه میافکنیم ، چندان بدان کاری نداریم که در فلان عهد چه کسی بر ایران فرمان میرانده ، یا مرزبانان این سرزمین در کدام خط پاسداری میکردهاند . سیر معنوی قوم ایرانی و جنبشها و کوششهای او برای ما مهمّ است . ما دوران اعتلای ایران را دورانی میدانیم که تمدن و فرهنگ به شکفتگی گرائیده ، و دوران انحطاط او را دورانی که تمدّن و فرهنگ دستخوش رکود و فساد گردیده است . بعنوان مثال عصر سامانی به مراتب درخشانتر از دوران نادرشاه افشار است ، و زیان خاندان صفوی برای ایران کمتر از سود آنان نیست .
اظهار نظرهای پراکنده ، گاهی غرضآلود و احیانآ نادرست دربارهی تاریخ ایران ، مردم کشور ما را در تقویم ارزش وقایع تاریخی گمراه کرده است .
در گفتگو با بسیاری از « روشنفکران » کنونی ، غالبآ با یکی از این دو عقیدهی متناقض نسبت به گذشتهی ایران روبرو میشویم:
گروهی همهی فضایل قوم ایرانی را در همهی دورانها انکار میکنند ، شاید تجربههای تلخی که در عمر خود اندوختهاند ، آنان را در اتّخاذ این عقیده یاری کرده است . گروهی دیگر با تعصّب و غلو به سوابق تاریخیای مینازند که چندان شایستهی نازش نیست . این امر که خشایارشا بر دریا تازیانه زد ، یا شاپور کتف اعراب را سوراخ کرد ، یا نادر تا قلب هندوستان پیش رفت ، برای کودکان دبستان ، روایتی دلنشین میتواند باشد ، اما به خودی خود بر آن قوم ایرانی مایهی مباهاتی نیست . اگر سرهها و ناسرهها تاریخ از هم جدا شده بو د، این عقیدهی ناروا در میان عدهای شیوع نمییافت که برای همآهنگی با دنیای جدید باید از گذشتهی خود ببریم و لای لای افتخارات پیشین را که ما را در خواب نگاه داشته از گوش به در کنیم . اگر منظور از افتخارات پیشین کشورگشائیها و یا شقاوتهای بعضی از امیران قدیم ایران است ، پس باید گفت که هیچ تاریخی در جهان درخشانتر از تاریخ قوم مغول نیست . اما اگر مقصود سرمایههای معنوی و فرهنگ ماست ، چون آنها را از دست بدهیم دیگر برای ما چه خواهد ماند ؟ آنگاه ما خواهیم ماند و سرزمینی ناآباد ، با مشتی مردم فقیر و رنجور که سرهائی دارند انباشته از اوهام و خرافات و دستهائی که تنها هنر آنها بیلزدن است .
اگر گمان بریم که کهنگی کشور ایران مانع میگردد که ما نو شویم و با نیازمندیهای دنیای امروز همآهنگی یابیم ، اشتباه بزرگی است . برعکس ، گذشتهی بارور کشور ما پایهی محکمی است برای آنکه ستونهای آینده بر آن قرار گیرد . ما هرچه در اقتباس تمدن و علم و فن جدید بیشتر بکوشیم ، بیشتر احتیاج خواهیم داشت که از گذشته خود مدد و نیرو بگیریم ، برای آنکه پایمان نلغزد ، برای آنکه خود را نبازیم و سرگردان نشویم ، برای آنکه در دنیای ماشینی و یکنواخت و سرد ، احساس غربت و دلزدگی و ملال نکنیم . از سوی دیگر ، ذخائر فکری و معنوی کشور ما ، کارنامهی چند هزار سالهی پدران ما و شرح مردانگیها و کوششها و خطاها و شکستها و توفیقهای آنان ، ما را بر میانگیزد که ایران را بدانگونه که شایستهی نام بلند او و مقتضای دنیای امروز است بسازیم . ایران سزاوار آنست که خوشبخت و سرفراز باشد ، و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد ، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد ، و در آموختن آنچه نمیداند غفلت نورزد .
ما فرزندان کنونی ایران موهبت آن را یافتهایم که در یکی از دورانهای رستاخیز این کشور زندگی کنیم ، این امر هم موهبتی است و هم مسئولیتی گران بر شانهی ما مینهد . نخستین نشانهی توجّه به این مسئولیّت آنست که امیدوار بمانیم و صبور باشیم و این گفتهی تولستوی را از یاد نبریم:
« نیروئی بر تراز نیروی این دو جنگاور نیست : یکی زمان و دیگری شکیبائی ».