صفحه 1 از 1

تاریخ و فرهنگ ایران زمین

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۴ ق.ظ
توسط Kingman_62
 تاریخ و فرهنگ ایران زمین  

ایران را از یاد نبریم

بر همین دامنه‌ی البرز ، در همین خاک ری ، چه روزهای غم‌آلود یا شادی‌آوری آغاز گردیده ، چه بیم و امیدها برانگیخته ! بهارهائی با کامروائی و سربلندی و سبزبختی فراز آمده و بهارهائی با ماتم و خاموشی و شرمساری ؛ لیکن همه‌ی این روزهای شاد و ناشاد بر ایران کهنسال گذشته است ، و ایران بر غم همه‌ی حادثات ، بر غم همه‌ی افتادن‌ها و برخاستن‌هایش هنوز زنده است .

من در قعر ضمیر خود احساسی دارم، چون گواهی گوارا و مبهمی که گاه به گاه بر دل من می‌گذرد ، و آن اینست که رسالت ایران به پایان نرسیده است ، و شکوه و خرّمی به او باز خواهد گشت . من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند ، کشوری نام‌آور و زیبا و سعادتمند گردد ، و آنگونه که در خور تمدّن و فرهنگ و سالخوردگی اوست ، نکته‌های بسیاری به جهان بیاموزد . این ادعا بی‌شک ، کسانی را به لبخند خواهد آورد ، گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده‌لوحانه می‌پندارند لیکن آنانکه ایران را می‌شناسند ، هیچ‌گاه از او امید برنخواهند گرفت .

ایران سرزمین شگفت‌آوری است . تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم‌نظیر است . بزرگ‌ترین مردان و پست‌ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده‌اند ، حوادثی که بر سر او آمده بدان گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است؛

فتح‌های درخشان داشته است و شکست‌های شرم‌آور ، مصیبت‌های بسیار و کامروائی‌های بسیار . گوئی روزگار همه‌ی بلاها و بازی‌های خود را بر ایران آزموده است . او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته . ایران، شاید سخت‌جان‌ترین کشورهای دنیاست . دوره‌هائی بوده است که با نیمه‌جانی زندگی کرده ، اما از نفس نیفتاده ، و چون بیمارانی که می‌خواهند نزدیکان خود را بیازمایند ، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند ، چشم‌گشوده است و زندگی را از سر گرفته .

برغم تلخ‌کامی‌ها ، ما حق داریم که به کشور خود بنازیم . کمر ما در زیربار تاریخ خم شده است ، ولی همین تاریخ به ما نیرو می‌دهد و ما را باز می‌دارد که از پای در نیفتیم . کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیده‌اند ، سزاوار سعادت نیستند . تراژدی همواره در شأن سرنوشت‌های بزرگ بوده است . ملت‌ها نیز چنین‌اند . آنچه ملتی را آبدیده و پخته و شایسته‌ی احترام می‌کند ، تنها پیروزی‌ها و یا گردنفرازی‌های او نیست . مصیبت‌ها و نامرادی‌های او نیز هست .

از حاصل دوران‌های خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبائی و فرزانگی می‌آموزد . قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود از اندیشیدن و چاره جستن بازنایستاده . دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است . آن همه مردان غیرتمند ، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف ، آن همه سرهای ناآرام ، پرورده‌ی این آب و خاک‌اند و به تولّای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار می‌کنیم . چه موهبتی از این بزرگ‌تر که کسی بتواند فردوسی و خیام و حافظ و مولوی را به زبان خود آنان بخواند ؟ و برای آنکه بتوان آنان را تا مغز استخوان احساس کرد ، همان بس نیست که فارسی بیاموزند ، باید ایرانی بود . نباید بگذاریم که مشکل‌های گذرنده و نهیب‌های زمانه ، گذشته را از یاد ما ببرد . ما امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند آنیم که از شکوه و غنای تاریخی خود الهام بگیریم ، زیرا در آستانه‌ی تحولی هستیم . خوشبختانه ضربه‌هائی که بر سر ایران فرود آمده است ، هرگز بدانگونه نبوده که او را از گذشته‌ی خود جدا سازد . حمله‌ی تازیان ، شاهنشاهی ساسانی، را از هم فرو ریخت ، کاخ‌ها خراب شد و گنج‌ها بر باد رفت ، اما روح ایرانی مسخر نگردید . ایران طی قرن‌ها به دست فروانروایان غیر ایرانی اداره شده است ، ولی چه باک ؟ عرب و ترک و غز و مغول و تاتار چون میهمانانی بودند که چند صباحی بر سر سفره‌ی ایران نشستند ، آمدند و رفتند ، بی‌آنکه بتوانند ایران را با خود ببرند . در همان زمان‌هائی که پیکر ایران لخته‌لخته شده بود و هر پاره‌ی آن در سلطه‌ی حاکم خود یا بیگانه‌ای بود ، روح او پهناور و تجزیه‌ناپذیر مانده بود . ایران واقعی تا بدانجا گسترده می‌شد که تمدّن و فرهنگ و زبان او ، در زیر نگین داشت . ایران همواره استوارتر و ریشه‌دارتر از آن بوده است که به نژاد یا مسلک سلطان یا خان یا فاتحی اعتنا کند ، قلمرو ایران قلمرو فرهنگی بوده و تمدّن و زبان ، مرزهای او را مشخّص می‌داشته‌اند . تاریخ جاودانی هر ملتی، تاریخ تمدّن و فکر اوست ، مابقی ، وقایع گذرنده‌ای هستند که ارزش آنها سنجیده نمی‌شود مگر در کمکی که به بهبود زندگی و تأمین رفاه مردم زمان خود کرده‌اند . تاریخ واقعی ، تاریخ سیر بشریّت به سوی ارتقاء است . از این رو ، ما چون به گذشته‌ی خود نگاه می‌افکنیم ، چندان بدان کاری نداریم که در فلان عهد چه کسی بر ایران فرمان می‌رانده ، یا مرزبانان این سرزمین در کدام خط پاسداری می‌کرده‌اند . سیر معنوی قوم ایرانی و جنبش‌ها و کوشش‌های او برای ما مهمّ است . ما دوران اعتلای ایران را دورانی می‌دانیم که تمدن و فرهنگ به شکفتگی گرائیده ، و دوران انحطاط او را دورانی که تمدّن و فرهنگ دستخوش رکود و فساد گردیده است . بعنوان مثال عصر سامانی به مراتب درخشان‌تر از دوران نادرشاه افشار است ، و زیان خاندان صفوی برای ایران کمتر از سود آنان نیست .

اظهار نظرهای پراکنده ، گاهی غرض‌آلود و احیانآ نادرست درباره‌ی تاریخ ایران ، مردم کشور ما را در تقویم ارزش وقایع تاریخی گمراه کرده است .

در گفتگو با بسیاری از « روشنفکران » کنونی ، غالبآ با یکی از این دو عقیده‌ی متناقض نسبت به گذشته‌ی ایران روبرو می‌شویم:

گروهی همه‌ی فضایل قوم ایرانی را در همه‌ی دوران‌ها انکار می‌کنند ، شاید تجربه‌های تلخی که در عمر خود اندوخته‌اند ، آنان را در اتّخاذ این عقیده یاری کرده است . گروهی دیگر با تعصّب و غلو به سوابق تاریخی‌ای می‌نازند که چندان شایسته‌ی نازش نیست . این امر که خشایارشا بر دریا تازیانه زد ، یا شاپور کتف اعراب را سوراخ کرد ، یا نادر تا قلب هندوستان پیش رفت ، برای کودکان دبستان ، روایتی دلنشین می‌تواند باشد ، اما به خودی خود بر آن قوم ایرانی مایه‌ی مباهاتی نیست . اگر سره‌ها و ناسره‌ها تاریخ از هم جدا شده بو د، این عقیده‌ی ناروا در میان عده‌ای شیوع نمی‌یافت که برای هم‌آهنگی با دنیای جدید باید از گذشته‌ی خود ببریم و لای لای افتخارات پیشین را که ما را در خواب نگاه داشته از گوش به در کنیم . اگر منظور از افتخارات پیشین کشورگشائی‌ها و یا شقاوت‌های بعضی از امیران قدیم ایران است ، پس باید گفت که هیچ تاریخی در جهان درخشان‌تر از تاریخ قوم مغول نیست . اما اگر مقصود سرمایه‌های معنوی و فرهنگ ماست ، چون آنها را از دست بدهیم دیگر برای ما چه خواهد ماند ؟ آنگاه ما خواهیم ماند و سرزمینی ناآباد ، با مشتی مردم فقیر و رنجور که سرهائی دارند انباشته از اوهام و خرافات و دست‌هائی که تنها هنر آنها بیل‌زدن است .

اگر گمان بریم که کهنگی کشور ایران مانع می‌گردد که ما نو شویم و با نیازمندی‌های دنیای امروز هم‌آهنگی یابیم ، اشتباه بزرگی است . برعکس ، گذشته‌ی بارور کشور ما پایه‌ی محکمی است برای آنکه ستون‌های آینده بر آن قرار گیرد . ما هرچه در اقتباس تمدن و علم و فن جدید بیشتر بکوشیم ، بیشتر احتیاج خواهیم داشت که از گذشته خود مدد و نیرو بگیریم ، برای آنکه پایمان نلغزد ، برای آنکه خود را نبازیم و سرگردان نشویم ، برای آنکه در دنیای ماشینی و یکنواخت و سرد ، احساس غربت و دلزدگی و ملال نکنیم . از سوی دیگر ، ذخائر فکری و معنوی کشور ما ، کارنامه‌ی چند هزار ساله‌ی پدران ما و شرح مردانگی‌ها و کوشش‌ها و خطاها و شکست‌ها و توفیق‌های آنان ، ما را بر می‌انگیزد که ایران را بدانگونه که شایسته‌ی نام بلند او و مقتضای دنیای امروز است بسازیم . ایران سزاوار آنست که خوشبخت و سرفراز باشد ، و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد ، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد ، و در آموختن آنچه نمی‌داند غفلت نورزد .

ما فرزندان کنونی ایران موهبت آن را یافته‌ایم که در یکی از دوران‌های رستاخیز این کشور زندگی کنیم ، این امر هم موهبتی است و هم مسئولیتی گران بر شانه‌ی ما می‌نهد . نخستین نشانه‌ی توجّه به این مسئولیّت آنست که امیدوار بمانیم و صبور باشیم و این گفته‌ی تولستوی را از یاد نبریم:
« نیروئی بر تراز نیروی این دو جنگاور نیست : یکی زمان و دیگری شکیبائی ».

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۵ ق.ظ
توسط Kingman_62
جشن آبانگان

جشن آبانگان » جشنی است در گرامیداشت ستاره­ی روان ( سیاره ) درخشان « انهیته / آناهید ( زهره ) » و رود پهناور و خروشان « اردوی / آمو ( آمودریا ) » ، و بعدها ایزدبانوی بزرگ « آب »­ ها در ایران .

« اردوی سوره اَناهیتا » " Ardavi – Sura Anāhita " ایزد‌بانویی ایرانی بسیار برجسته­ای است كه نقش مهمی در آیین­های ایرانی دارد و پیشینه­ی ستایش و بزرگداشت این ایزد بانو در فرهنگ ایرانی به دوره­های پیش از زرتشتی در تاریخی ایران می­رسد .

بخش بزرگی در کتاب اوستا به نام « آبان یشت » ( یشت پنجم ) که یکی از باستانی­ترین یشتها می­باشد به این ایزد بانو اختصاص دارد ، در این یشت ، او زنی است جوان ، خوش اندام ، بلند بالا ، زیبا چهره ، با بازوان سپید و اندامی برازنده ، كمربند تنگ بر میان بسته ، به جواهر آراسته ، با طوقی زرین بر گردن ، گوشواری چهارگوش در گوش ، تاجی با سد ستاره­ی هشت گوش بر سر ، كفش­هایی درخشان در پا ، با بالاپوشی زرین و پرچینی از پوست سگ آبی . اَناهید گردونه­ای دارد با چهار اسب سفید ، اسب­های گردونه­ی او ، ابر ، باران، برف و تگرگ هستند .

او در بلندترین طبقه­ی آسمان جای گزیده است و بر كرانه­ی هر دریاچه­ای ، خانه­ای آراسته ، با سد پنجره­ی درخشان و هزار ستون خوش تراش دارد . او از فراز ابرهای آسمان ، به فرمان اهورامزدا ، باران و برف و تگرگ را فرو می­باراند .

معابد آناهیتا معمولا در كنار رودها برپا می­شده و زیارتگاه­هایی كه امروزه با اسامی دختر و بی بی مشهور هستند و معمولا در كنار آن­ها آبی جاری است، می­توانند بقایای معابد آناهیتا باشند . برخی حتی سفره­های نذری با نام بی بی (همچون بی بی سه شنبه) را بازمانده­ی آیین­های مربوط به آناهیتا می­دانند .

آناهیتا همتای ایرانی « آفرودیت » ، الهه­ی عشق و زیبایی در یونان و « ایشتر » ، الهه­ی بابلی ، به شمار می­رود .

واژه­ی « آب » که جمع آن « آبان » است در اوستا و پهلوی « آپ » و در سانسکریت « آپه » Apa و در فارسی هخامنشی « آپی » می­باشد .

این آخشیج ( عنصر ) همانند آخشیج­های اصلی دیگر چون آتش و خاک و هوا در آیین­های ایرانیان باستان مقدس است و آلودن آن گناهی بس بزرگ است . برای هریک از چهار آخشیج امشاسپندی ( فرشته ) ویژه نامگذاری شده است . به گواهی اوستا و نامه­های دینی پهلوی ، ایرانیان آخشیج­های چهارگانه را که پایه­ی نخستین زندگی است ، می­ستودند .

در جشن آبانگان ، پارسیان به ویژه زنان در کنار دریا یا رودخانه­ها ، فرشته­ی آب را نیایش می­کنند . ایرانیان کهن آب را پاک ( مقدس ) می­شمردند و هیچ­گاه آن­ را آلوده نمی­کردند و آبی را که اوصاف سه­گانه­اش ( رنگ - بو - مزه ) دگرگون می­شد برای آشامیدن و شستشو به­کار نمی­بردند .


« هرودوت » می­آورد : «... ایرانیان در میان آب ادرار نمی­کنند ، آب دهان و بینی در آن نمی­اندازند و در آن دست و روی نمی­شویند ...»

« استرابون » جغرافیدان یونانی نیز می­آورد «... ایرانیان در آب روان ، خود را شستشو نمی­دهند و در آن لاشه ، مردار و آن ­چه که نا پاک است نمی­اندازند ...»

«... آبان روز دهم آبان ماه است و آن را عید می­دانند که به جهت همراه بودن دو نام ، آبانگان می­گویند . در این روز " زو ( Zoo ) " پسر طهماسپ از سلسله­ی پیشدادیان به شاهی رسید ، مردم را به کندن قنات­ها و نهرها و بازسازی آن­ها فرمان داد ، در این روز به کشورهای هفت­گانه خبر رسید که فریدون ، بیوراسب (ضحاک - آژی دهاک) را اسیر کرده ، خود به پادشاهی رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگی خود را دارا شوند...»

در روایت دیگرى آمده است كه پس از هشت سال خشكسالى در ماه آبان باران آغاز به باریدن كرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد . زرتشتیان نیز در این روز همانند سایر جشن­ها به آدریان­ها ( آتشكده­ها ) مى­روند و پس از آن براى گرامیداشت مقام فرشته­ی آب­ها ، به كنار جوى­ها و نهرها و قنات­ها رفته و با خواندن اوستاى آبزور ( بخشى از اوستا كه به آب و آبان تعلق دارد ) كه توسط موبد خوانده مى­شود ، اهورامزدا را ستایش كرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را كرده و پس از آن به شادى مى­پردازند .

جالب این­جاست كه مى­گویند اگر در این روز باران ببارد ، آبانگان به مردان تعلق گرفته و مردان تن و جان خویش را به آب مى­سپارند و اگر بارانى نبارد ، آبانگان زنان است و زنان آب تنى مى­كنند

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۶ ق.ظ
توسط Kingman_62
کاربرد بناهای تخت‌جمشيد

تصویر

تخت‌جمشيد در دل استان فارس، يعني ميهن هخامنشيان، بنا شده است.

داريوش بزرگ در حدود 518 ق.م. صخره بزرگي را در حدود شمال غرب كوه مهر (= كوه رحمت) برگزيد تا كوشك شاهانه‌اي بر روي آن بنا نهد، وي و پسرش خشيارشا، و پسرزاده‌اش اردشير يكم، بناهاي با شكوه تخت‌جمشيد را بر آن‌جا بنا كردند.

بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه هدف داريوش بزرگ از ساختن اين كوشك در سرزمين فارس، ساختن يك پايتخت اداري و سياسي نبوده، زيرا كه اين مكان از مركز دولت دور بوده، بلكه مي‌خواسته است مركزي براي تشريقات ايراني درست كند.

ارنست هرتسفلد Ernst Herzfeld كه در سالهاي 1930 در تخت‌جمشيد حفاري مي‌كرد، گفته است: «چنان مي‌نمايد كه تخت‌جمشيد جايي بوده است كه به علت‌هاي تاريخي و علايقي ريشه‌دار در زادگاه دودمان هخامنشي ساخته شده و نگهباني گشته و تنها در مواقع برگزاري مراسم و تشريفاتي خاص از آن استفاده مي‌شده است»

بسياري از محققان معتقدند كه تخت‌جمشيد تنها براي برگزاري جشن نوروز، كه هم عيدي شاهي و هم جشني ديني و هم آييني ملي بود، به كار مي‌رفت.

استاد و. لنتس W. Lentz استدلال كرده است كه داريوش بزرگ جايگاه و جهات اين كوشك را بر طبق محاسبات نجومي ساخته است و محور تابش خورشيد به هنگام دميدن، در روزهاي معيني از سال با محورهاي عرضي و طولي تخت‌جمشيد رابطه مي‌يابد.

از سوي ديگر كارل نيلندر Carl Nylander معتقد است كه شواهدي براي برگزاري جشن نوروز در تخت‌جمشيد در دست نيست و كالمير Peter Calmeyer نقوش تخت‌جمشيد و متون يوناني را مقايسه كرده و به همان نتيجه رسيده است.

عده‌اي هم با توجه به اسناد ديواني و كاربرد برخي از بناها (مثلاً حرمسرا ) و وسعت كاخ‌ها وهزينه گزافي كه بر سر ساخت آن‌ها به كار رفته است، تخت‌جمشيد را مركزي سياسي و ادراي و بازرگاني مي‌دانند كه تناسبي با آيين‌هاي مذهبي نداشته است.

اما حقيقت آن است كه اسناد ديواني، هزينه‌هاي كارگري و سازندگي و نقش‌تراشي و نيز رفت‌و‌آمدهاي پيك‌ها و مأموران دولتي در تخت‌جمشيد همه به زماني تعلق دارند كه داريوش و خشيارشا و اردشير آن‌جا را بنا مي‌كرده‌اند يعني فعاليت ساختماني در آنجا زياد بوده است.

وجود جشن نوروز در زمان هخامنشي هم از شواهدي ثابت مي‌شود (مثلاً وجود جشن مهرگان، زيرا كه در نوروز درست آغاز سال و در مهرگان درست ميانه سال را جشن مي‌گرفته‌اند، ايجاد تقويم اوستايي، كه شامل جشن‌ها منجمله نوروز مي‌بوده‌ ـ در دوره هخامنشي و نيز وجود دعاي مخصوص زرتشتي بسيار كهن براي نوروز، كه با اعتقادات هخامنشيان پيوند ناگسستني دارد).

از سوي ديگر در زمان ساساني نيز با آن‌‌‌كه استخر‌ـ جانشين پارسه‌ـ محل اصلي ساسانيان و جايگاه مذهبي و برگزاري آيين‌هاي دولتي (مثلاً تاجگذاري) بود، هيچ ‌گونه مركزيت سياسي نداشت. با اين دلايل جشن ، ما هنوز نظريه آييني‌ بودن تخت‌جمشيد را مرجح مي‌دانيم .

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۷ ق.ظ
توسط Kingman_62
پاسارگاد

پاسارگاد يا دشت مرغاب جلگه مرتفعي است در شمال غربي استان فارس كه در دامنه تپه ها و كوه هاي منشعب از جبال زاگرس واقع شده است . شكل آن به مستطيلي مي ماند كه در شمال 12-10 كياومتر عرض دارد و در شرق و غرب حدود 25 كيلومتر طول دارد و قسمت پاييني آن (در واقع در جنوب غرب ) نوك تيز مي شود . و به تنگي منتهي مي گردد كه 12 كيلومتر طول و 200 تا500 متر عرض دارد و « تنگ بلاغي » خوانده مي شود و پاسارگاد را از كوتاهترين راه به جلگه سيوند مي رساند .

دشت مرغاب يا جلگه پاسارگاد را رودخانه پلوار سيراب مي كند . بخاطر همين رودخانه پلوار ، جلگه پاسارگاد هميشه بارور و نشيمنگاه اقوام بوده است .

محوطه باستانی پاسارگاد در 138 كيلومتري شيراز ، در فاصله سه كيلومتري جاده آسفالته شيراز به آباده قرار دارد . دشتي كه پاسارگاد در آن واقع شده ، همانطور که اشاره شد ، به نام دشت مرغاب ناميده مي شود و مساحتي تقريباً 20*15 كيلومتر و ارتفاعی حدود 1200 متر از سطح دريا دارد .

پاسارگاد را راهي شاهي به تخت جمشيد و شوش پيوند داده ، هرتسفلد و ديگران آثار اين راه را در جلگه مرغاب يافته اند كه از شمال وارد مي شده و از مغرب تل تخت مي گذشته و به كنار آرامگاه كورش مي آمده و سپس يكراست به تنگ بلاغي مي رسيده . بعدها اين راه به طرف شرق كشانده شده است ، به گونه اي كه جادة شاهي اصفهان - شيراز از سمت شمال ، از دو سه كيلومتري مشرق رودخانة پلوار به جنوب و جنوب شرقي سرازير مي شده و در جنوب شرقي به تنگ بلاغي مي رسيده است . از ميان اين راه ، جاده اي عمومي به دهكده مادر سليمان يا مرغاب مي رسد كه اكنون به روستای به نام پاسارگاد معروف است و پس از گذر از پلي فلزي ( تازه احداث ) ، يكراست به سوي آرامگاه كوروش مي رود تا از آن جا به شمال و شرق پيچيده و آثار ديگر را دور زند.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۷ ق.ظ
توسط Kingman_62
نام و وجه تسميه پاسارگاد

نزديك به دويست سال از اثبات مشهد مادر سليمان به عنوان آرامگاه كوروش و دشت مرغاب به عنوان پاسارگاد قديم مي گذرد و در اين مدت نيز درباره صورت و معني « پاسارگاد » سخنان بسياري عنوان شده است . نخستين كسي كه اظهار نظر كرده است هرودوت مي باشد او می گويد كه « پاسارگادي » نام مهمترين طايفه و عشيره پارسيان بوده است و هخامنشيان از اين طايفه برخواسته اند .

نخستين كسي كه نام پايتخت كوروش را ياد كرده ، كتزياس پزشك يوناني داريوش دوم و اردشير دوم هخامنشي است كه در ايران مي زيست و لابد به اين نام آشنايي كامل داشته است . وي نوشته است كه كوروش در « نزديك پاسارگاد » بر آخرين پادشاه ماد پيروزي يافت .

پس از او آريستبولوس ، از ياران اسكندر مقدوني ، مي گويد كه اين سردار « گنج پاسرگاد » را تاراج كرد . استرابو جغرافيا نویس و مورخ قرن اول ميلادي و همچنين نيكلائوس دمشقي و پليانوس از پاسارگاد نام برده اند ، پليني مي گويد : « رودخانه اي است به نام سيتپ.گانوس كه اگر بر آن هفت روز كشتي برانند به شهر پاسارگاد مي رسند . پلوتارخوس ، كنتوس ، كوريتوس و استفانوس بيزانسي كه در قرن يازده و دوازده ميلادي مي زيسته از پاسارگاد نام برده اند .

چنانچه مي بينيم يك دسته از روايات باستاني نام شهر را « پاسارگاد » دانسته و دسته ديگر آن را با « پارس ، پرس » ارتباط داده اند تا جائيكه به عنوان نمونه ويليام اوزلي كه در 1810 تا1812 به همراه نماينده بريتانيا در ايران بود در سفر نامه خود تخت جمشيد و پاسارگاد را يكي مي داند و مي گويد كلمه « پرسه پليس » را به نادرست ياد كرده اند و آن « پارسه گرد » بوده يعني « نشيمنگاه پارسيان » .

در بررسي نوشته هاي صاحب نظران بطور كلي مي توان اينگونه نتيجه گرفت كه:

- نام اصلي شهر پاسارگاد چيزي شبيه « پُسُر گَد » بوده و رابطه اي ميان اين نام و« پارس » نيست .

- نام پاسارگاد از اسم قبيله شاهي پارسيان يعني قبيله « پاسارگاد » گرفته شده كه « گران گرزان » ( پُسُر يا پُزَر يا پُچُرُ به معني گران و سنگين و گَرُ يا گدا به معني گرز مي باشد) معني مي داده است .

- و نيز نوشته اند كه پاسارگاد در اصل پس از كادرش يعني پشت كوه اركادر بوده است . كوه اركادر را داريوش كبير ضمن نبشته هاي ميخي خود در بيستون ( بند 11 از ستون اول ) ذكر كرده است .

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۵:۱۸ ق.ظ
توسط Kingman_62
آرامگاه كوروش


معماري آرامگاه

اولين بنايي كه در بدو ورود به محوطه تاريخي حفاظت شده پاسارگاد با آن مواجه مي شويم بنايي موسوم به آرامگاه كوروش كبير ميباشد ، اين بنا ساخته شده از قطعات سنگهاي بزرگ سفيد آهكي است كه روي هم قرار داده شده اند و صفه آرامگاه را كه متشكل از شش رديف پلكان مرتفع است و همچون هرم خودنمايي مي كند را ايجاد مي كنند.

از شش طبقه صفه ارتفاع طبقه زيرين 65/1، طبقه دوم و سوم هركدام 05/1 متر و ارتفاع سه طبقه ديگر هركدام 5/57 سانتي متر مي باشد. مساحت اولين طبقه صفه 35/13 * 30/12 متر مي باشد، در حالي كه مساحت طبقه ششم كه اتاق آرامگاه بر روي آن قرار دارد 40/6 * 35/5 متر مي باشد.

قطعات سنگها را با بست هاي آهني دم چلچله اي ( خاص هنر هخامنشي ) وصل كرده اند و از هيچ گونه ملاتي جهت اتصال سنگها به هم استفاده نكرده اند .

در حال حاضر ارتفاع آرامگاه از سطح زمين 10/11 متر مي باشد.

اندازه اتاق آرامگاه 11/3×17/2 متر و بلنداي آن 5/327 سانتي متر مي باشد.

اين اتاق در گذشته ، درسنگي داشته است . ضخامت ديوارهاي اين اتاق 50/1 متر مي باشد .

" هرتسفلد "براي نخستين مرتبه متوجه مي شود كه اتاق داراي دو در بوده و سوراخ هاي پاشنه درها مشخص است .

قسمت شيب دار بالاي اتاق كه دو قسمت مي شود داراي 75/4 متر طول و 85 سانتي متر ارتفاع است.

در سال 1349 ه.ش. توسط استروناخ براي نخستين بار يك دايره برجسته در روي سنگ بالاي در اتاق آرامگاه كوروش ديده شد كه قسمت بالاي آن از بين رفته ، استرو ناخ آن را نمادی از اهورامزدا مي داند .


اسامی آرامگاه

اين آرامگاه ، حداقل هزار سال به نام هاي مسجد مادر سليمان(ع) ، مشهد مادر سليمان(ع) ، گور مادر سليمان(ع) ، گور سليمان(ع) ، مشهد ام النبي(ع) ، مقبره سليمان(ع) و مشهد مرغاب ناميده مي شده است. چند نام نخستين ، در ارتباط با حضرت سليمان(ع) مي باشد و مشهد مرغاب به دليل دشت مرغاب كه بناي آرامگاه در آن قرار دارد، اطلاق شده است. آقاي سامي در مورد علت اشتهار پاسارگاد به مشهد مادر سليمان و مشهد ام النبي مي گويد: پاسارگاد را عوام و ساكنين دهات مجاور مشهد مادر سليمان و قبر مادر سليمان و مشهد ام النبي و مشهد مرغاب مي نامند و اين نام هائيست كه پس از اسلام باين مكان داده اند . اينك عقيده و نوشته پاره ای از مورخين متأخر را در وجه تسميه اين بنا به مشهد ام النبي عيناً نقل مي نمايد: صاحب فارس نامه ناصري (مرحوم حاج ميراز حسن فسائي) ضمن توصيف اين محل در صفحه 301 مي نويسد : « مشهد محل شهادت و قبر انبياء و اولياء و بزرگزادگان دين را گويند و چون اين بلوك را مشهد ام النبي گفتند و چون عجم حضرت سليمان (ع) و جمشيد را يكنفر دانسته اند آنرا مشهد مادر سليمان نيز گفته اند. . . »

مرحوم فرصت الدوله شيرازي صاحب آثار عجم ذيل نقشه قبر كوروش در صفحه 230 مي نويسد : « يكي از مورخين مي گويد چون برخي جمشيد را سليمان ميدانند شايد مادرش در آنجا مدفون باشد لهذا باين اسم خوانده شده اما در يكي از تواريخ اروپا مرقومست كه سليمان ابي جعفر برادر هارون الرشيد شهر پسارگيدي را تحويل داشته وقتي از جانب خليفه بحكومت آنجا رفته ، مادرش كه همراه بوده در آن سرزمين درگذشته و بخاك مدفون آمده از آنوقت معروف به قبر مادر سليمان گرديده و بطول زمان گمان نموده اند سليمان نبي است پس مشهد ام النبي نيز گفته اند و الله اعلم . اين بلوك از شهرهاي بزرگ ايران و اولين بناست كه نهاده شده . . . »

ابن بلخي با آنكه بيشتر از شهرها و نقاط پارس را در فارس نامه خود ذكر كرده است از پاسارگاد فقط در يكجا آنهم ضمن مرغزاران (مرغزاركالان) نام مي برد و آن چنين است : «مرغزاركالان نزديك گور مادر سليمانست . طول آن چهار فرسنگ اما عرض ندارد مگر اندكي و گور مادر سليمان از سنگ كرده اند ، خانه چهارسو هيچكس در آن خانه نتواند نگريدن ، گويند كه طلسمي ساخته اند كه هر كه در آن خانه نگرد كور شود ، اما كسي را نديده ام كه اين آزمايش كند . حمدالله مستوفي نيز در نزهه القلوب فقط در يكجا آنهم ضمن توصيف مرغزارن از مشهد مادر سليمان نام مي برد كه اقتباس از فارس نامه بلخي است ، وي مي نويسد : مرغزاركلان بجوار گور مادر سليمان(ع) طولش چهار فرسنگ اما عرض كمتر دارد و قبر مادر سليمان از سنگ كرده اند خانه چهارسوست . . . صفحه 180»

ولي علي سامي معتقد است كه مردمان بعد از اسلام بسياري از ساختمان هاي مهم و عظيم سنگي كه ساختن آنرا از عهده بشر خارج مي دانسته اند و از زمان ساختمان و باني آن نيز اطلاعي نداشتند بحضرت سليمان پيغمبر نسبت داده اند باين تصور که چون ديوان در بند حضرت سليمان بوده اند براي او كاخهاي عظيم سنگي را كه حمل آن از دست بشر خارجست ساخته اند کما اينكه در همين پاسارگاد بناي مرتفعي سنگي روي تپه را بنام تخت سليمان مي نامند و آثار سنگي مشرق شيراز را بهيمن نام مي خوانند و در آذربايجان نيز خرابه قصر اشكانيان را به تخت سليمان ناميده اند و در نتيجه بناي مقبره سنگي كوروش به قبر مادر سليمان يا مشهد ام البني كه مقصود از نبي همان سليمانيست معروف شده و شايد از همين گفته و اشتهار تصور ديولافوا سرچشمه گرفته باشد كه مقبره كوروش را از آن كاساندان (ماندانه ) مادر كوروش دانسته است بهر حال همين معروفيت و اشتهار سبب گرديد كه پايتخت و آرامگاه كوروش كبير شاهنشاه عظيم الشأن پارسي از انهدام بدست عربها مصون بماند و نژاد ايراني امروز بتواند آنها را مايه فخر و مباهات خود قرار دهد.