جيم کري: دلقک غمگين و پرشور سينماى کمدى
ارسال شده: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۸:۰۷ ق.ظ
جيم کرى ، خُلوچلترين بازيگر نسل خود است. در خورشيد ابدى يک ذهن پاک ساختهٔ ميشل گندري،عنان رها مىکند. نامزد و خاطرات او را از دست مىدهد. دوباره آنها را بهدست مىآورد. باز از دست مىدهد ... آنچه مىخوانيد حرفهاى بازيگرى است که دست کمى از قهرمان آن فيلم ندارد: مردى پرشور، رک، حساس و مدام در پى بهدست آوردن يک عالمه چيز ...
کرى در همان ابتداى گفتگو مىگويد: ”بهندرت مصاحبه مىکنم.چون پى بردهام که گوشه و کنايههاى من روى کاغذ جواب نمىدهند و سوءتفاهماتى بهوجود مىآورند. وقتى آدمى مثل من، متلکانداز و خبيث باشد، مردم زود فکر مىکنند واقعاً به آنچه مىگويد اعتقاد دارد. اگر به تو بگويم من بزرگترين بازيگرى هستم که کرهٔ زمين به خود ديده، بلافاصله متوجه مىشوى که دارم پرت و پلا مىگويم. ولى خواننده، برداشت ديگرى دارد، مگر آنکه اين موضوع دقيقاً به او توضيح داده شود. کارى که هيچ کدام از روزنامهنگارها زحمت آن را به خودشان نمىدهند.“ وقتى جيم کرى با ميشل گُندرى کارگردان خورشيد ابدى ... ملاقات کرد، تازه از همسرش جدا شده و بنابراين آشفتهحال و پريشان بود: يعنى روحيهاى ايدهآل براى بازى کردن در خورشيد ابدى ... ولى مشکل اينجا بود که کرى قرار بود بلافاصله در بروس قدرتمند، يک کمدي، بازى کند و اين موضوع به قول کري، به شدت گندرى را نگران کرده بود: ”تو دارى در يک فيلم ديگر بازى مىکنى و اين فيلم، از کجا معلوم، شايد حالت را خوب کند!“ و درست هم مىگفت کرى حالش خوب شده بود و موقع فيلمبردارى خورشيد ابدى ... بايستى دوباره روى زخمهاى او نمک مىپاشيد.
***
جيم کرى با خورشيد ابدى ...، حتى بيش از نمايش ترومن، مرد روى ماه يا ماژستيک خطر کرده و به طيف و تنوع نقشهاى او افزوده و از قضا، براى ما ملموستر شده است: ”ژانر کمدى يا بهتر بگويم فيلمهاى ديوانهوارى که من معمولاً بازى مىکنم قلقها و ترفندهاى مخصوص خودشان را دارند. از بازى در آن فيلمها لذت مىبرم ولى در اينجا فرصت پيدا کردهام خودم باشم، نه آن تصويرى که خودم ابداع کردهام. با خورشيد ابدى يک ذهن پاک، مردم براى نخستينبار مىتوانند مرا همانطور که هستم، ببينند.“ با اين وجود، فيلمهاى ديگر کرى نيز مىشد گوشههائى از شخصيت خود را بازشناخت.
مثلاً يکى از خوانشهاى نمايش ترومن (پيتر وير، ۱۹۹۸) مىتواند استعارهاى ”ستارهاي“ به نام جيم کرى باشد که رسانهها هر حرکت او را تحت نظر دارند. خودش هم قبول دارد: ”درست است.در آن فيلم آنقدر استعاره وجود داشت که آدم سرگيجه مىگرفت.مثلاً وقتى ترومن به دريا مىزند، خودش را بهدست امواجى ناشناخته مىسپارد تا در نهايت به ديوارى بخورد و حقيقت را کشف کند. هيچکس نمىتواند حقيقت وجود خويش را دريابد مگر آنکه در ”ورطه“ شيرجه رود و با ترس و وحشت و فقدان سرشاخ شود“ در مورد بروس قدرتمند (تام شدياک، ۲۰۰۳) چه بايد گفت؟ در آنجا نيز با خبرنگارى آشنا شديم که محکوم شده به سرگرمکردن ديگران، حال آنکه دلش مىخواهد و او را جدى بگيرند؛ خب اين شخصيت شما را به ياد خودِ کرى نمىاندازد؟ ”چرا خودم هستم. غالباً با اين مشکل دست و پنجه نرم کردهام.
بامزه بودن يک موهبت است. ولى فقط يکى از جنبههاى شخصيت يک آدم است. احتمالاً بهاستثناء احمق و احمقتر (پيتر فارلي، ۱۹۹۵)، همهٔ فيلمهاى من دو لايهٔ معنائى داشتهاند. ايس ونچورا، کارآگاه حيوانات (تام شدياک، ۱۹۹۵) هجوى بود دربارهٔ ”خود“ (ego)، حکايت آدمى که خيلى به خودش اطمينان دارد و فکر مىکند براى هر پرسشي، پاسخى دارد؛ که اين، روش خاصِ من براى خنديدن به ريش سينماى آمريکا و از خودراضىبودن او بود. ولى فکر نمىکنم خيلىها متوجه اين جنبهٔ فيلم شده باشند؛ خيلىها فيلم را ديده و فقط گفتهاند که فيلم ”خندهدار“ بوده است. پيتر سلرز زمانى گفته بود: ”ما دلقکها، زندگى غمانگيزى داريم“ و حالا کرى - اگر هم الزاماً آدم غمانگيزى بهنظر نمىرسد - کارى هم نمىکند که به سنت رايج ”کمدينهاى عصبي“ پايان داده شود.
به اعتراف خودش: ”مقادير زيادى خودم را تحليل کردهام، روى خودم فکر کردهام. بنىآدم سه لايه دارد: نقاب، درد و فرد واقعي.خود را به در و ديوار مىزنم و سعى مىکنم به لايهٔ آخرى چنگ بيندازم. ما احساساتمان نيستيم، دردمان نيستيم؛ ما تماشاگران اين درد هستيم. و همين را تعميم بدهيد به بشريت؛ در برخى جوامع، مثل جامعهٔ آفرو - آمريکن يا يهودي، آدمها خود را در درد و رنجشان مىيابند. آنها هويت خود را براساس اين درد و رنجها شکل دادهاند و رنج و محنت تبديل به هويت آنها شده. رنج و درد، واقعيتى است ولى واقعيتِ وجود آنها نيست. بايد خيلى حواس ما به اين مسئله باشد.“ جيم کرى همه نوع کتابى مىخواند: ”آثار مذهبي، معنوي، فلسفي، بوديستي، کاتوليک و ... ولى کسانى هستند که بين معنويت و ايدئولوژى تفاوتى قائل نيستند. خداوند هيچکس را تشويق به کشتن همنوع خود نمىکند، حالا به هر دليلى که باشد. هرگز حاضر نيستم اسلحه بهدست گيرم. به خاطر اعتقادم حاضر هستم بميرم، ولى به خاطر آن حاضر نيستم آدم بکشم.“ جيم کرى از خودش مىپرسد که نکند او را ديوانه تلقى کنند؟ ”مدام دارم به اطرافم نگاه مىکنم، گوش مىکنم. دست خودم نيست. گاهى از خود سؤال مىکنم و آدمى که در رستوران پشت سرم نشسته به من جواب مىدهد. در حالى که همان زمان داشته با زن خود صبحت مىکرده. حواسم به همه چيز است.دست خودم نيست: زندگى برايم جذاب است.“
کرى اتفاقاً جاهطلبى سادهاى در زندگى دارد: چيزى در اختيار مخاطب خود بگذارد که قبلاً نديده و به هر قيمتى از تکرار آنچه قبلاً انجام شده، پرهيز کند. ولى او را با يک کمالگرا اشتباه نگيريد: ”نمىدانم کمالگرا هستم يا خير. اين کلمه را خيلى اينجا و آنجا، آن هم بىخودي، بهکار مىبرند. مسئله بيشتر ”خود دست انداختن“ است. (مىخندد) خود را بينى و به خود بگوئي: ”نه، يه چيزى اونجا مىلنگه. تو خوب نيستي.“ دلم نمىخواهد سر فيلمبردارى کار به برداشتهاى زياد بکشد ولى فکر هم نمىکنم زياد خوب باشم. هربار به مانيتور نگاه مىکنم و به خودم مىگويم که حتماً راهى است از اين بهتر بازى کنم. اين را در نهايت پاى کمالگرائى مىگذارند ... شايد هم، تواضع؟! نمىدانم، شايد هم کمى از هر دو! (مىخندد) سال ۱۹۹۴: جيم کرى در ايس ونچورا، کارآگاه حيوانات، ماسک (چاک راسل، ۱۹۹۴) و احمق و احمقتر نقش اصلى را ايفا مىکند. سه نقش اصلى نخست زندگى حرفهاى او و سه فيلم پرفروش اول او؛ چون اين فيلمها فقط در خاک آمريکا ۳۲۰ ميليون دلار فروش مىکنند. مردم حتماً چيز خاصى در اين بازيگر ناشناس کشف کرده بودند که به سالن سينماها هجوم بردند: ”چند شب پيش، پس از ديدن خوانندهاى به نام گوين ديگراو - که نمىشناختم - داشتم دربارهٔ همين موضوع با تام کروز حرف مىزدم: گذشته از استعدادى آشکار، ”برقي“، چيزى از وجود اين آدم ساطع مىشود و به طرز غريبى بيننده را به طرف خود جذب مىکند. اين ”برق“ را همه دارند ولى آن را خاموش مىکنند يا خيلى ساده، مىترسد آن را آشکار کنند. اگر تماشاگران زحمت ديدن را ايس ونچورا را به خود هموار کردند، فکر مىکنم به اين خاطر بود که وجود چيزى غيرقابل پيشبينى را در نگاهم حس کردند.“
صحبت از ”نگاه ديوانهوار جيم کري“ شد، اتفاقاً بد نيست در اينجا مثالى از آن بياوريم: در قسمت ضميمهجات DVD بروس قدرمتند، ”اوتي“هاى صحنهاى گنجانده شده که طى آن، کري، بدون توصيهٔ خاصى از سوى کارگردان در يک آشپزخانه رها شده: به محض آنکه کلمهٔ ”اکشن“ به گوش مىرسد، درخشش همين نگاه خاص را در چشمان او مىبينم؛ نگاه خاص بچهاى که خود را آماده مىکند تا خانه را به هم بريزد. حدود ده دقيقهاى کرى با انواع و اقسام وسايل آشپزخانه، آنچنان بساطى راه مىاندازد که بينند از خنده رودهبر مىشود. خودش در اينباره مىگويد: ”اينگونه صحنههاى ديوانهوار، فقط بازى است و بس. عين همين خل و چل بازى را موقع همکارى با مريل استريپ در فيلم ماجراهاى ناگوار لمونى اسنيکت در وجود او کشف کردم. زنى را ديدم که با وجود سن و سالى هم که از او گذشته، چنان الم شنگه و شيطنتى سر صحنه به راه مىاندازد که انگار خودش بچهاى است و با عدهاى از بچههاى همسن و سال خود کنار دريا شنبازى مىکند. امکان ندارد استريپ بتواند دربارهٔ چند و چون کار خود به شما توضيح دهد؛ خودش هم اولين کسى است که به شما خواهد گفت که اصلاً نمىداند چکار مىکند. فقط دارد بازى مىکند و کيف مىکند.
خيلى از آدمها قادر نيستند کودکى را که در وجودشان نهفته، بازيابند ولى چون تو مىتواني، از تو بدشان مىآيد.“ وقتى به او مىگوئيم که با ديدن يکى از صحنههاى احمق و احمقتر اشک از چشمان ما جارى شده، به هيجان مىآيد: ”وقتى کسى چنين حرفى را به شما بزند، يعنى بازى را بردهايد. من اين حرفه را دقيقاً به خاطر همين صحنهها ادامه مىدهم. در مدت ۸ سالى که در لسآنجلس روى صحنه ”کامدى استور“ برنامه اجراء کردم. شبهاى خود را به اين فکر مىگذراندم که خدايا چه چيزى مىتوانم به مخاطبم ارائه دهم که نياز داشته باشد. چه خدمتى مىتوانم به او بکنم؟ دوره، دورهٔ ريگان (رئيسجمهور) بود و ناگهان بهنظرم رسيد: مخاطب به کسى نياز دارد که همهچيز و همهکس را به سخره بگيرد. و بنابراين تبديل به چنين آدمى شدم.“ ولى خب آيا يک کمدى خوب بايد شوکه کند، بيننده را معذب کند؟ جواب مىدهد: ”يک کمدى خوب بايد حقيقت را بگويد. يک پروژه را وقتى انتخاب مىکنم که در فيلمنامهٔ آن چيزى پيدا کنم که دلم مىخواهد به بيان آورم که با حس و حال روحى آن لحظه از زندگى من هماهنگى دارد. وقتى فيلمنامهٔ بروس قدرتمند به دستم رسيد، درست زمانى بود که با مشکل بزرگى در زندگى زناشوئى خود مواجه شده بودم. من هم مثل قهرمان اين فيلم به بيرون خانه مىرفتم و هوار مىکشيدم: ”خدايا چه کار بايد بکنم؟ آيا واقعاً لياقت آن را ندارم که عشقى در اين دنيا بيابم؟“
از او مىپرسم که گاهى احساس تنهائى نمىکند؟: ”چرا اگر خودم نباشم، در يک اتاق پر از آدم هم احساس تنهائى مىکنم. فقط يک راه به خوشبختى منجر مىشود و من دنبال آن هستم تا آن را پيدا کنم. حالا اين راه، ۱۰ سنت براى من به ارمغان مىآورد يا ۱۰ ميليون دلار، فرقى نمىکند. اسم مرا گذاشتهاند ”مرد ۲۰ ميليوندلاري“، چون نخستين بازيگرى بودم که چنين دستمزدى را براى فيلمى گرفته. ولى چنين آدمي، من نيستم. يک بانکدار نيستم که ضمناً بلد باشد کمدى بازى کند.“
از جامعهٔ آمريکا از او مىپرسم: ”در جامعهٔ آمريکا عجيب است که آدمها مىترسند به اشتباهات خود اعتراف کنند. هيچکس قبول نمىکند که خطا کرده، در اين شهر، ليندا، دستيار من، يکى از تنها کسانى است که يکروزه آمده و به من گفته: ”رئيس، اشتباه کردم. خطا کردم.“جواب او را دادم: ”مهم نيست. براى هميشه مىتوانى با من کار کني.“ اين دنيا پر از آدمهائى است که فکر مىکنند اذعان کردن به خطاهاى خود، آنها را ضايع مىکند. امروزه وقتى تنيسبازي، ضربهاش را خطا مىزند، طورى رفتار مىکند که انگار زندگى خود را خراب کرده است.“ (مىخندد) در پايان نمىشد اين سؤال را که دست از سرمان برنمىداشت با او در ميان نگذاشت: با در نظر داشتن اين مسئله که از گفتگو با خبرنگارها خوشش نمىآيد، پس چرا حاضر شده با ما حرف بزند؟ ”خودم مىخواستم اين مصاحبه صورت گيرد. اين کار را به خاطر ميشل گُندرى انجام داديم. و به خاطر اين فيلم (خورشيد ابدى ...) که عاشق آن هستم. اميدوارم سينماروها در ديدن آن ترديد نکنند ... آن
هم از ترس آنکه چيزى از آن سردرنياوردند. نه تنها راحت مىشود آن را رازگشائى کرد بلکه مىتوان دو روزى دربارهاش حرف زد! اين فيلم يک تجربهٔ منحصر به فرد است. و اما در مورد فرانسوىها ... از آنجا که در تورنتو (کانادا) بزرگ شدهام، خودم هم تا اندازهاى فرانسوى هستم. فرانسوىها، ضمناً،استاد آشپزى دنيا هستند. مىدانم که فرانسه و آمريکا در حال حاضر رابطهٔ خوبى ندارند ولى اين احمقانه است: نمىتوان از کسى فقط به اين خاطر که با عقيدهٔ شما موافق نيست، متنفر بود. بهعلاوه، فکر نمىکنم فرانسوىها نيز از آمريکائى بدشان بيايد. آنها از بوش بدشان مىآيد، از فاشيسم متنفر هستند. همين.“ (مجله دنياى تصوير)

کرى در همان ابتداى گفتگو مىگويد: ”بهندرت مصاحبه مىکنم.چون پى بردهام که گوشه و کنايههاى من روى کاغذ جواب نمىدهند و سوءتفاهماتى بهوجود مىآورند. وقتى آدمى مثل من، متلکانداز و خبيث باشد، مردم زود فکر مىکنند واقعاً به آنچه مىگويد اعتقاد دارد. اگر به تو بگويم من بزرگترين بازيگرى هستم که کرهٔ زمين به خود ديده، بلافاصله متوجه مىشوى که دارم پرت و پلا مىگويم. ولى خواننده، برداشت ديگرى دارد، مگر آنکه اين موضوع دقيقاً به او توضيح داده شود. کارى که هيچ کدام از روزنامهنگارها زحمت آن را به خودشان نمىدهند.“ وقتى جيم کرى با ميشل گُندرى کارگردان خورشيد ابدى ... ملاقات کرد، تازه از همسرش جدا شده و بنابراين آشفتهحال و پريشان بود: يعنى روحيهاى ايدهآل براى بازى کردن در خورشيد ابدى ... ولى مشکل اينجا بود که کرى قرار بود بلافاصله در بروس قدرتمند، يک کمدي، بازى کند و اين موضوع به قول کري، به شدت گندرى را نگران کرده بود: ”تو دارى در يک فيلم ديگر بازى مىکنى و اين فيلم، از کجا معلوم، شايد حالت را خوب کند!“ و درست هم مىگفت کرى حالش خوب شده بود و موقع فيلمبردارى خورشيد ابدى ... بايستى دوباره روى زخمهاى او نمک مىپاشيد.
***
جيم کرى با خورشيد ابدى ...، حتى بيش از نمايش ترومن، مرد روى ماه يا ماژستيک خطر کرده و به طيف و تنوع نقشهاى او افزوده و از قضا، براى ما ملموستر شده است: ”ژانر کمدى يا بهتر بگويم فيلمهاى ديوانهوارى که من معمولاً بازى مىکنم قلقها و ترفندهاى مخصوص خودشان را دارند. از بازى در آن فيلمها لذت مىبرم ولى در اينجا فرصت پيدا کردهام خودم باشم، نه آن تصويرى که خودم ابداع کردهام. با خورشيد ابدى يک ذهن پاک، مردم براى نخستينبار مىتوانند مرا همانطور که هستم، ببينند.“ با اين وجود، فيلمهاى ديگر کرى نيز مىشد گوشههائى از شخصيت خود را بازشناخت.
مثلاً يکى از خوانشهاى نمايش ترومن (پيتر وير، ۱۹۹۸) مىتواند استعارهاى ”ستارهاي“ به نام جيم کرى باشد که رسانهها هر حرکت او را تحت نظر دارند. خودش هم قبول دارد: ”درست است.در آن فيلم آنقدر استعاره وجود داشت که آدم سرگيجه مىگرفت.مثلاً وقتى ترومن به دريا مىزند، خودش را بهدست امواجى ناشناخته مىسپارد تا در نهايت به ديوارى بخورد و حقيقت را کشف کند. هيچکس نمىتواند حقيقت وجود خويش را دريابد مگر آنکه در ”ورطه“ شيرجه رود و با ترس و وحشت و فقدان سرشاخ شود“ در مورد بروس قدرتمند (تام شدياک، ۲۰۰۳) چه بايد گفت؟ در آنجا نيز با خبرنگارى آشنا شديم که محکوم شده به سرگرمکردن ديگران، حال آنکه دلش مىخواهد و او را جدى بگيرند؛ خب اين شخصيت شما را به ياد خودِ کرى نمىاندازد؟ ”چرا خودم هستم. غالباً با اين مشکل دست و پنجه نرم کردهام.
بامزه بودن يک موهبت است. ولى فقط يکى از جنبههاى شخصيت يک آدم است. احتمالاً بهاستثناء احمق و احمقتر (پيتر فارلي، ۱۹۹۵)، همهٔ فيلمهاى من دو لايهٔ معنائى داشتهاند. ايس ونچورا، کارآگاه حيوانات (تام شدياک، ۱۹۹۵) هجوى بود دربارهٔ ”خود“ (ego)، حکايت آدمى که خيلى به خودش اطمينان دارد و فکر مىکند براى هر پرسشي، پاسخى دارد؛ که اين، روش خاصِ من براى خنديدن به ريش سينماى آمريکا و از خودراضىبودن او بود. ولى فکر نمىکنم خيلىها متوجه اين جنبهٔ فيلم شده باشند؛ خيلىها فيلم را ديده و فقط گفتهاند که فيلم ”خندهدار“ بوده است. پيتر سلرز زمانى گفته بود: ”ما دلقکها، زندگى غمانگيزى داريم“ و حالا کرى - اگر هم الزاماً آدم غمانگيزى بهنظر نمىرسد - کارى هم نمىکند که به سنت رايج ”کمدينهاى عصبي“ پايان داده شود.
به اعتراف خودش: ”مقادير زيادى خودم را تحليل کردهام، روى خودم فکر کردهام. بنىآدم سه لايه دارد: نقاب، درد و فرد واقعي.خود را به در و ديوار مىزنم و سعى مىکنم به لايهٔ آخرى چنگ بيندازم. ما احساساتمان نيستيم، دردمان نيستيم؛ ما تماشاگران اين درد هستيم. و همين را تعميم بدهيد به بشريت؛ در برخى جوامع، مثل جامعهٔ آفرو - آمريکن يا يهودي، آدمها خود را در درد و رنجشان مىيابند. آنها هويت خود را براساس اين درد و رنجها شکل دادهاند و رنج و محنت تبديل به هويت آنها شده. رنج و درد، واقعيتى است ولى واقعيتِ وجود آنها نيست. بايد خيلى حواس ما به اين مسئله باشد.“ جيم کرى همه نوع کتابى مىخواند: ”آثار مذهبي، معنوي، فلسفي، بوديستي، کاتوليک و ... ولى کسانى هستند که بين معنويت و ايدئولوژى تفاوتى قائل نيستند. خداوند هيچکس را تشويق به کشتن همنوع خود نمىکند، حالا به هر دليلى که باشد. هرگز حاضر نيستم اسلحه بهدست گيرم. به خاطر اعتقادم حاضر هستم بميرم، ولى به خاطر آن حاضر نيستم آدم بکشم.“ جيم کرى از خودش مىپرسد که نکند او را ديوانه تلقى کنند؟ ”مدام دارم به اطرافم نگاه مىکنم، گوش مىکنم. دست خودم نيست. گاهى از خود سؤال مىکنم و آدمى که در رستوران پشت سرم نشسته به من جواب مىدهد. در حالى که همان زمان داشته با زن خود صبحت مىکرده. حواسم به همه چيز است.دست خودم نيست: زندگى برايم جذاب است.“
کرى اتفاقاً جاهطلبى سادهاى در زندگى دارد: چيزى در اختيار مخاطب خود بگذارد که قبلاً نديده و به هر قيمتى از تکرار آنچه قبلاً انجام شده، پرهيز کند. ولى او را با يک کمالگرا اشتباه نگيريد: ”نمىدانم کمالگرا هستم يا خير. اين کلمه را خيلى اينجا و آنجا، آن هم بىخودي، بهکار مىبرند. مسئله بيشتر ”خود دست انداختن“ است. (مىخندد) خود را بينى و به خود بگوئي: ”نه، يه چيزى اونجا مىلنگه. تو خوب نيستي.“ دلم نمىخواهد سر فيلمبردارى کار به برداشتهاى زياد بکشد ولى فکر هم نمىکنم زياد خوب باشم. هربار به مانيتور نگاه مىکنم و به خودم مىگويم که حتماً راهى است از اين بهتر بازى کنم. اين را در نهايت پاى کمالگرائى مىگذارند ... شايد هم، تواضع؟! نمىدانم، شايد هم کمى از هر دو! (مىخندد) سال ۱۹۹۴: جيم کرى در ايس ونچورا، کارآگاه حيوانات، ماسک (چاک راسل، ۱۹۹۴) و احمق و احمقتر نقش اصلى را ايفا مىکند. سه نقش اصلى نخست زندگى حرفهاى او و سه فيلم پرفروش اول او؛ چون اين فيلمها فقط در خاک آمريکا ۳۲۰ ميليون دلار فروش مىکنند. مردم حتماً چيز خاصى در اين بازيگر ناشناس کشف کرده بودند که به سالن سينماها هجوم بردند: ”چند شب پيش، پس از ديدن خوانندهاى به نام گوين ديگراو - که نمىشناختم - داشتم دربارهٔ همين موضوع با تام کروز حرف مىزدم: گذشته از استعدادى آشکار، ”برقي“، چيزى از وجود اين آدم ساطع مىشود و به طرز غريبى بيننده را به طرف خود جذب مىکند. اين ”برق“ را همه دارند ولى آن را خاموش مىکنند يا خيلى ساده، مىترسد آن را آشکار کنند. اگر تماشاگران زحمت ديدن را ايس ونچورا را به خود هموار کردند، فکر مىکنم به اين خاطر بود که وجود چيزى غيرقابل پيشبينى را در نگاهم حس کردند.“
صحبت از ”نگاه ديوانهوار جيم کري“ شد، اتفاقاً بد نيست در اينجا مثالى از آن بياوريم: در قسمت ضميمهجات DVD بروس قدرمتند، ”اوتي“هاى صحنهاى گنجانده شده که طى آن، کري، بدون توصيهٔ خاصى از سوى کارگردان در يک آشپزخانه رها شده: به محض آنکه کلمهٔ ”اکشن“ به گوش مىرسد، درخشش همين نگاه خاص را در چشمان او مىبينم؛ نگاه خاص بچهاى که خود را آماده مىکند تا خانه را به هم بريزد. حدود ده دقيقهاى کرى با انواع و اقسام وسايل آشپزخانه، آنچنان بساطى راه مىاندازد که بينند از خنده رودهبر مىشود. خودش در اينباره مىگويد: ”اينگونه صحنههاى ديوانهوار، فقط بازى است و بس. عين همين خل و چل بازى را موقع همکارى با مريل استريپ در فيلم ماجراهاى ناگوار لمونى اسنيکت در وجود او کشف کردم. زنى را ديدم که با وجود سن و سالى هم که از او گذشته، چنان الم شنگه و شيطنتى سر صحنه به راه مىاندازد که انگار خودش بچهاى است و با عدهاى از بچههاى همسن و سال خود کنار دريا شنبازى مىکند. امکان ندارد استريپ بتواند دربارهٔ چند و چون کار خود به شما توضيح دهد؛ خودش هم اولين کسى است که به شما خواهد گفت که اصلاً نمىداند چکار مىکند. فقط دارد بازى مىکند و کيف مىکند.
خيلى از آدمها قادر نيستند کودکى را که در وجودشان نهفته، بازيابند ولى چون تو مىتواني، از تو بدشان مىآيد.“ وقتى به او مىگوئيم که با ديدن يکى از صحنههاى احمق و احمقتر اشک از چشمان ما جارى شده، به هيجان مىآيد: ”وقتى کسى چنين حرفى را به شما بزند، يعنى بازى را بردهايد. من اين حرفه را دقيقاً به خاطر همين صحنهها ادامه مىدهم. در مدت ۸ سالى که در لسآنجلس روى صحنه ”کامدى استور“ برنامه اجراء کردم. شبهاى خود را به اين فکر مىگذراندم که خدايا چه چيزى مىتوانم به مخاطبم ارائه دهم که نياز داشته باشد. چه خدمتى مىتوانم به او بکنم؟ دوره، دورهٔ ريگان (رئيسجمهور) بود و ناگهان بهنظرم رسيد: مخاطب به کسى نياز دارد که همهچيز و همهکس را به سخره بگيرد. و بنابراين تبديل به چنين آدمى شدم.“ ولى خب آيا يک کمدى خوب بايد شوکه کند، بيننده را معذب کند؟ جواب مىدهد: ”يک کمدى خوب بايد حقيقت را بگويد. يک پروژه را وقتى انتخاب مىکنم که در فيلمنامهٔ آن چيزى پيدا کنم که دلم مىخواهد به بيان آورم که با حس و حال روحى آن لحظه از زندگى من هماهنگى دارد. وقتى فيلمنامهٔ بروس قدرتمند به دستم رسيد، درست زمانى بود که با مشکل بزرگى در زندگى زناشوئى خود مواجه شده بودم. من هم مثل قهرمان اين فيلم به بيرون خانه مىرفتم و هوار مىکشيدم: ”خدايا چه کار بايد بکنم؟ آيا واقعاً لياقت آن را ندارم که عشقى در اين دنيا بيابم؟“
از او مىپرسم که گاهى احساس تنهائى نمىکند؟: ”چرا اگر خودم نباشم، در يک اتاق پر از آدم هم احساس تنهائى مىکنم. فقط يک راه به خوشبختى منجر مىشود و من دنبال آن هستم تا آن را پيدا کنم. حالا اين راه، ۱۰ سنت براى من به ارمغان مىآورد يا ۱۰ ميليون دلار، فرقى نمىکند. اسم مرا گذاشتهاند ”مرد ۲۰ ميليوندلاري“، چون نخستين بازيگرى بودم که چنين دستمزدى را براى فيلمى گرفته. ولى چنين آدمي، من نيستم. يک بانکدار نيستم که ضمناً بلد باشد کمدى بازى کند.“
از جامعهٔ آمريکا از او مىپرسم: ”در جامعهٔ آمريکا عجيب است که آدمها مىترسند به اشتباهات خود اعتراف کنند. هيچکس قبول نمىکند که خطا کرده، در اين شهر، ليندا، دستيار من، يکى از تنها کسانى است که يکروزه آمده و به من گفته: ”رئيس، اشتباه کردم. خطا کردم.“جواب او را دادم: ”مهم نيست. براى هميشه مىتوانى با من کار کني.“ اين دنيا پر از آدمهائى است که فکر مىکنند اذعان کردن به خطاهاى خود، آنها را ضايع مىکند. امروزه وقتى تنيسبازي، ضربهاش را خطا مىزند، طورى رفتار مىکند که انگار زندگى خود را خراب کرده است.“ (مىخندد) در پايان نمىشد اين سؤال را که دست از سرمان برنمىداشت با او در ميان نگذاشت: با در نظر داشتن اين مسئله که از گفتگو با خبرنگارها خوشش نمىآيد، پس چرا حاضر شده با ما حرف بزند؟ ”خودم مىخواستم اين مصاحبه صورت گيرد. اين کار را به خاطر ميشل گُندرى انجام داديم. و به خاطر اين فيلم (خورشيد ابدى ...) که عاشق آن هستم. اميدوارم سينماروها در ديدن آن ترديد نکنند ... آن
هم از ترس آنکه چيزى از آن سردرنياوردند. نه تنها راحت مىشود آن را رازگشائى کرد بلکه مىتوان دو روزى دربارهاش حرف زد! اين فيلم يک تجربهٔ منحصر به فرد است. و اما در مورد فرانسوىها ... از آنجا که در تورنتو (کانادا) بزرگ شدهام، خودم هم تا اندازهاى فرانسوى هستم. فرانسوىها، ضمناً،استاد آشپزى دنيا هستند. مىدانم که فرانسه و آمريکا در حال حاضر رابطهٔ خوبى ندارند ولى اين احمقانه است: نمىتوان از کسى فقط به اين خاطر که با عقيدهٔ شما موافق نيست، متنفر بود. بهعلاوه، فکر نمىکنم فرانسوىها نيز از آمريکائى بدشان بيايد. آنها از بوش بدشان مىآيد، از فاشيسم متنفر هستند. همين.“ (مجله دنياى تصوير)
