صفحه 1 از 1

داغ دلم را تازه می کنی !

ارسال شده: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ
توسط susan
تو را به خدا

دیگر با آن چشمان به من نگاه نکن

داغ دلم را تازه می کنی

نمی خواهم دوباره پشیمان شوم ...



می دانی ؟!؟

بعد از تو ... هیچ وقت آنطور که می گفتم عاشق نشدم ...

تو رفتی بالا ...

بالای بالا ...

و من دل م را به همین ستاره های چشمک زن خوش کردم

دلخوش این بودم

که با شمارش این چراغک های بی مصرف

لحظه های بی تو بودن به پایان می رسد ؛

همه ی امیدم این بود که شبی

تو را از میان ستاره ها خواهم چید

...

آه نمی دانم

تو رفتی بالا ...

بالای بالا ...

برای به تو رسیدن

نمیگویم که راهی نداشتم ؛

ولی به خدا پایم گیر بود ...

تو هم که بدت نمی آمد ...

با پوزخند سردت

یکی یکی گناهانم را می شمردی .

آخ آخ آخ ... یادت می آید ؟

اوایل دستانت برای شمارش گناهانم کافی بود ...

ولی حالا

حتی اگر دست های مرا هم داشته باشی

می بینی که کم می آوری ...

نگفتم ... ؟

تقصیر خودت بود بی انصاف !

اگر تو خواسته بودی

من هم آنجا بودم

بالا ...

بالای بالا ...

اما می بینی که دیگر پایم گیر گیر است !

حالا همان بالا بمان ، منتظر وعده ی پوچ دیدار ...

که دیگر نه من

و نه آن نگاه عاشق و دلسوزم

خوش قول قرار توست ... !

نه

سعی نکن داغ دلم را تازه کنی ...

اینطوری به نگاهم خیره نشو ؛

من یکدندگی را از خودت آموخته ام عزیز

برگرد بالا ...

نه خودت نه من بدبخت را

بیش از این آزار نده

برگرد بالا ...

بالای بالا ...

susan :razz: