صفحه 1 از 2

سردار خيبر

ارسال شده: دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۴۸ ب.ظ
توسط moh-597
 سردار خيبر سرلشگر شهيد حاج محمد ابراهيم همت  

[External Link Removed for Guests]

شهر خالي است زعشاق بود كزطرفي
مردي از خويش برون آيد وكاري بكند؟


ودر شهر كه خالي ازعشاق بود ، مردي آمد كه شهر را ديوانه كرد . زمين راديوانه كرد . زمان را ديوانه كرد . اوكه آمد ازهرطرف عاشقي پيدا شد كه از خويش برون آمد وكاري كرد. اما اين همه عاشق كه به جان و عدد ، صدها حواري در جیب داشتند ، طُرفه حكايتي بودند كه كس به ديدن هم باور نتوانست كرد ، چه به‌شنيدن .
اين‌ها حكايت يكي از اين عاشقان است در روزگار ظهور روح خدا ؛ حكايت همت .
همه مي خواهند بمانند، حتي آن‌هايي كه با آمدن ورفتنشان فقط صفحه به صفحه های هستي اضافه مي‌كنند. زندگي هر كس تلاش او براي اين ماندگاري است .
قصه‌ي همت بعضي صفحاتش مثل قصه‌ي خيلي‌هاي ديگر است و بعضي‌هاش فقط مال خود او است. او هم قصه‌ي به دنيا آمدنش هر چه بودمثل همه‌ي ما، وقتي آمد گريست . بچگي كردتا بزرگ شود، تسبيح تربت‌ها خورد . مدرسه رفت ، حتي گاهي ازمعلمش كتك خورد و گاهي به دوستانش پس‌گردني زد، بعضي تابستان‌ها كار كرد. دوست داشت داروسازي بخواند، ولي در كنكور قبول نشد ، بعد دانشسرا رفت و معلمي كرد. او هم قهر وعشق هر دو را داشت . خنديد و خنداند زندگي كرد . هم راه شد ، رفت وگرياند . تنها چيزي كه او را در اين دوره ماندني كرد، راهي بود كه به دل‌ها باز كرد وعشقي كه آفريد . قصه‌اش ، قصه‌ي دوستي است كه همراه شد ، همسري است كه عشق ورزيد ، پدري است كه دل كَند . قصه‌ي زندگي او گاه صفحه‌هايي دارد كه به افسانه مي‌ماند اگربه آسمان راهي نداشته باشي .
بعد از نمازتسبيح تربت رااز جانمازش برداشت . بازهم خيسيِ دانه‌ها ، ابراهيم را لوداده بود. صداي مادر بلند شد « مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو ؟ تموم شد شد بچه ! » آقاجون خنده‌اش مي‌گرفت . ابراهيم خيلي ازش حساب مي‌برد ، ولي نزديك نصفي از تسبيح تربت آقاجون را هم خورده بود.
ابراهيم سرش با مداد وكاغذهایش گرم بود . اين كار رااز بازي كردن توي كوچه با بچه‌هاي محل بيش‌تر دوست داشت. باصداي مادر لب‌هاش را جمع كرد وگفت : « خب ، دوست‌‌دارم ديگه . »
مادر مي‌گفت : « آخه پاهات ازبين مي‌ره . توهم مثل بقيه كفش بپوش، بعد برودنبال دسته .» ابراهيم چشم‌هاي ميشيش را پايين مي‌انداخت‌ و مي‌گفت‌ : « مي‌خوام براي امام حسين سينه‌ بزنم . شما بامن كاري نداشته باشين . »
سرسجاده نشسته بود . ابراهيم تا مي‌فهميد نمازش تمام‌ شده ، مي آمد كنارش مي‌نشست و مي گفت : « مادر ! حالا نماز بگو ، منم بلد بشم . »
چهار زانو مي‌شد و دست‌هاي ابراهيم را دردستانش مي‌گرفت ، نگاه‌هاي ابراهيم به لب‌هایش خيره مي شد . كلام به كلام مي‌گفت واو تكرار مي‌كرد . يواش يواش، چشم‌ در چشم‌ هم،آيه به آيه مي‌خواندند، تا اين كه اوساكت مي شد وابراهيم ادامه مي داد.
با حبيب وخواهرم حرفش شده بود . كناري نشسته بود و هيچي نمي گفت .
- ابراهيم ! چي شده ؟
- هيچي . بعداً مي گم .
مي دانستم هيچ‌ وقت نمي گويد . بوسيدمش وبه حال خودش گذاشتمش . هر وقت با هر كدام ما دعواش مي شد، همين طوربود . چند دقيقه ساكت مي نشست يك گوشه . ولي خيلي طول نمي كشيد كه مي‌آمد و همان ابراهيم كوچولوي خودمان مي شد .
زودتر ازهرروز آمد خانه ؛ اخموودمق . مي گفت ديگربرنمي گردد سركار، به آن ميوه فروشي . آخر اوستا سرش داد زده بود . خم شد صورتش را بوسيد وآهسته صداش كرد . ابراهيم بيدار شد ، نشست. اوستاآمده بودهرطور شده ، ناراحتي آن روزراازدل اودر آورَد وبرش گرداند سر كار .
اوستا مي گفت : « صد بار اين بچه را امتحان كردم‌ ؛ پول زير شيشه‌ي ميز گذاشتم ، توي دخل دم دست گذاشتم . ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه . »
همه رفته بوديم مشهد وفقط ابراهيم و ولي‌الله مانده بودند خانه ابراهيم تابستانها كار مي كرد.
وقتي برگشتيم ، همه چيزمرتب بود؛ انگارنه انگارفقط دوتا پسرخانه داري كرده بودند . سن وسالي هم نداشتند . تازه پول تو جيبي‌هاشان وحقوقي كه ابراهيم ازكار تابستان جمع كرده بود روي هم گذاشته بودند ويك اجاق گاز بزرگ براي خانه خريده بودند .
سلام پدر ! پير مرد قد و بالاي ابراهيم را برانداز كرد . با لب خندي‌ كه چشم‌هاش را ريزتر مي كرد ، جواب سلامش راداد . دست‌هاي زبر كار كرده‌اش ، دست‌هاي او را محكم توي خودش گرفت . ابراهيم ‌هم ‌قد پيرمرد شد و هم ‌قدمش . تا زمينِ باباجون كلّي حرف براي گفتن داشتند. توي راه ، زن‌هاي ده وبچه هم سلام ابراهيم را جواب ميدادند . همه دوستش داشتند. پاچه هاي شلوارش را تا زير زانو ، آستين هاش را هم تا آرنج ؛ مثل بقيه‌ي كشاورزها نمي دانم مرزبندي زمين‌هارا ديده‌ايد يا نه . خيلي باريكند وراحت جابه جا ميشوند. آن موقع ابراهيم ده دوازده سالش بود . هر سال موقع كشت ودرو ميرفت سر زمين .
اگر يك سال مي گفت نمي توانم ، باباجون ميماند چه كار كند . موقع درو ، به گندم‌هاي لب مرزكه مي رسيديم ، ابراهيم مي رفت روي مرز مي استاد . دلش نمي خواست محصول زمين هاي كناري با محصول زمين باباجون قاطي شود .
سلام ! شمااومدين ؟
ابراهيم بود. سرش رااز بين گندم ها كه دسته دسته روي هم تل انبار شده بودند ، در آورده بود . من و باباجون هاج وواج مانده بوديم كه آن جا چه كار مي كند.
ديشب مانده بود سرزمين ؛ گندمها را چيده بوديم وبايد يك نفرميماند كه دزد به آنها نزند . ابراهيم گفت : « ديشب چند تا شغال اومده بوند . منم كه تنها بودم اومدم وسط گندم ها قايم شدم . » فكرش هم وحشتناك بود . بهش نزديك‌تر شدم « اگه مادر بفهمه چي مي‌گه ؟ دادا ! حالا نترسيدي ؟ » ابراهيم زير چشمي نگاهم كرد وبا غرور گفت : « نه دادا ، خدا بزرگه .»
درخت هلو بار داده بود . اگر آن هفده‌تا چوب كه قرص و محكم شاخه هاي آشفته‌ي آن را روي دست گرفته بودند نبود ، زيراين بار كمرش شكسته بود . سه كيلومتر بعد از شهرضا ، يك درخت هلو بود و ابراهيم خودش از آقاجون خواسته بود اين درخت را به او بسپارد . آقاجون هم قبول كرده بود .
ابراهيم سطل هارا نزديك درخت مي چيد ؛ هفده تاسطل بيست كيلويي . هلوها چيده مي شد . سطل ها پر مي شد و درخت هلو مثل بار كشي كه بارش را زمين گذاشته باشد تا خستگي در كند ، قد راست مي‌كرد .
آخرسرحسين آقا هر سطل را سه زار و ده شاهي خريد و همه‌اش روي هم شد شش هفت تومان . ابراهيم همه‌ي اين پول را گذاشت جلوي آقاجون . ولي او بر نداشت . گفت :« داشته باش پيش خودت . بالاخره تو هم زندگي داري . »
خيلي عصباني بود ، سرباز بود و مسئول آشپزخانه كرده بودنش . ماه رمضان آمده بود و اوگفته بود هركس بخواهد روزه بگيرد ، سحري بهش مي رساند . ولي يك هفته نشده ، خبر سحري دادن ها به گوش سرلشگر ناجي رسيده بود و اوهم سر ضرب خودش را رسانده بود و دستور داده بود همه‌ي سر باز‌ها به خط شوند وبعد ، يكي يك ليوان آب به خوردشان داده بود كه ،« سرباز ها را چه به روزه گرفتن ! » و حالا ابراهيم بعداز24 ساعت بازداشت، برگشته بود آشپزخانه . ابراهيم با چند نفر ديگر ، كف آشپزخانه را تميز شستند و با روغن موزاييك ها را برق انداختند ومنتظر شدند. براي اولين بار خدا خدا مي كردند سرلشگر ناجي سر برسد . ناجي در درگاهِ آشپزخانه ايستاد . نگاه مشكوكي به اطراف كرد ووارد شد . ولي اولين قدم را كه گذاشته بود ، تا ته آشپز خانه چنان كشيده شده بود كه كارش به بيمارستان كشيد . پاي سرلشگر شكسته بود ومي بايست چند صباحي توبيمارستان بماند . تا آخر ماه رمضان بچه‌‌ها با خيال راحت روزه گرفتند.
آمده بود دنبالم كه مرا ببرد خانه‌شان مي خواستند يك چاه بكنند . چرخ را برداشتيم و رفتيم . مدرسه ها تعطيل شده بود و پسر بچه ها توي خيابان ولو بودند. يكيشان فحش كشيده بود به دوستش ويكريز بد و بي‌راه مي‌گفت . يك‌دفعه‌ ديدم رنگ همت پريد. نمي‌دانم چي شنيد كه اصلاً دست‌پاچه شد . رفت طرف پسر بچه ويك‌ چك خواباند زير گوشش . تااو باشد ازاين حرف‌ها نزند.


ادامه دارد ...

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ
توسط moh-597
توي راه‌پله نشسته بودوبه پهناي صورت اشك مي ريخت . ميگفت : « امروزتوي راه‌پيمايي، منو نشونه رفتن ، اشتباهي غضنفري رو زدن ». انگار چيزي به ذهنش رسيده باشد ، اشك هاش را پاك كرد و بلند شد « فكر كردن با كشتن مي‌تونن‌ جلوي ماروبگيرن». جلوآمد، دستم را فشرد و گفت : « حالا بهشون نشون مي ديم.» وازخانه زد بيرون.
ابراهيم استخاره كرده بود ؛ خوب آمده بود . همه را خبر كرديم . پاي مجسمه كسي نبود .
دورتا دورستونِ مجسمه لاستيك گذاشتيم كه اگر مأمور ها آمدند ، آتش بزنيم . ولي خبري نشد . آن روز مجسمه‌ي شاه را با هر زوري بود ، از جا كنديم و كشيديمش پايين .
دو ساعت بود پيچ را با پيچ‌گوشتي ، سفت نگه داشته بودم . موتور برق بايد روشن مي ماند كه مردم فيلم ببينند . نمي دانم چه اشكالي پيدا كرده بود . هي خاموش مي شد . من هم مأمور روشن نگه داشتنش بودم . هر چي گفتم « ابراهيم ! بذار اينو بديم تعمير ، بعد…» ، ميگفت : «نه!همين امروز بايد اين فيلم رو ببينن.» داشت موتور برق را مي گذاشت پشت ماشين . مي خواست برود يك ده ديگر. مي گفت جمعيت زيادي دارد. مي خواست آن جا فيلم نشان بدهد. رفتم جلو، دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و گفتم « دادا! الآن دو ساله داري توي دهات فيلم نشون مدي . تاحالا ديگه هرچي قراربودازانقلاب بدونن،فهميد‌ن.اگه راست ميگي بيا برو پاوه

اون موقع سه ماهي بود كه پاوه شلوغ شده بود . مكثي كرد و گفت : «امروز قول داده‌ام ، ولي باشه . فردا ميرم پاوه.»
عصرسي‌ام شهريور بود كه از شهرضا رفتيم تهران . ديروزهمت آمده بود شهرضا وچند تا تفنگ و نارنجك وخمپاره گرفته بود . اينها رااز گروهك ها توي در گيري‌ها گرفته بوديم .
مي خواست توي پاوه نمايشگاه بزند . بعدباهم رفتيم تهران كه ازآنجاهم يك چيزهايي بگيريم .
رفتيم نمازخانه ، دوبعدازظهر بود . ولي هنوز آقا از منبر پايين نيامده بود . جاي ديگر هم نداشتيم كه استراحت كنيم . همان جا نشستيم و رفتيم توي چرت . همه ريختيم بيرون ، صداي آژيرچرتمان راپاره كرده بود . فرماندهِ سپاه مي گفت عراق حمله كرده ، همت ديگه روپا بند نبود . مي گفت بايد زودتر خودمان را برسانيم پاوه .
نصفه شب رسيديم همدان . جايي براي خواب پيدا نكرديم . ديشب هم نخوابيده بوديم . كلافه بوديم . كرمانشاه وطاق بستان را رد كرديم . همه جا همين آش بود وهمين كاسه . آخر از خير خواب گذشتيم و يك‌سر رفتيم پاوه .
راديو روشن بود . امام صحبت مي كرد «…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…».
«…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…».چشمهايش بسته بود . دست هايش راكيپ هم بين زانوهاش گذاشته بود . داشت زير لب چيزهايي با خودش مي گفت .
«…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…». زل زده بود به روبه‌رو. اماانگار نمي ديد. مثل چوب خشك شده بود. «…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…». انگار درد داشت . دندان‌هايش را به هم مي‌ساييد . داشت خرد مي شد و مثل ديواره‌هاي كاريز كه مي ريزند فرو مي‌ريخت .
«…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…» . صداي نفس‌هاش نامنظم شده بود . عين مار گزيده‌ها به خودش مي‌پيچيد . اگر سوار ماشين نبود، يقين ميدويد و داد مي‌زد. «…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…». ده بار وشايد بيش‌تر به زبانش‌آمده بود . خدا مي داند چند بار درونش تكرار شده بود . مثل گلوله‌هاي سرب كه بين چهار ديوار تنگِ هم گير افتاده باشند، هي به ديوار بخورند وبر گردند تا آن قدر انرژي بگيرند كه راه فرار را پيدا كنند ، از دهانش بيرون مي‌پريد «…لا يكلف‌الله نفساً الّا وسعها…» .
اولين تظاهراتي بود كه راه انداخته بودند. منو رحمت الله هم بوديم . مي خواستيم شعار جمع را تغيير بدهيم . همه مي‌گفتند : « قانون اساسي اجرا بايد گردد »، ما دوتايي داد زديم « اين شاه آمريكايي اخراج بايد گردد » كه يك پس‌گردني محكم چسبيد پشت گردنمان ، روبر گردانديم همت بود . خنديد وبا تندي گفت : « هنوز زوده براي اين شعارا . اينا باشه براي بعد.»
مسيح ! يايه پس گردني بزن وقصاص كن ، يا ببخش !
خيلي وقت بود نديده بودمش . از وقتي جنگ شروع شده بود بيش‌تر مي‌رفت جبهه وكم‌تر به شهرضا سر مي زد . آرزو به دل مانده بودم كه يك دفعه درست وحسابي ببينمش . پريدم سفت بوسيدمش . دلم نمي‌آمد ولش كنم ، تازه گيرش‌آورده بودم . گفتم « قصاص‌شد.» بعد به بهانه اين كه يكبارديگرهم ببوسمش گفتم : « حالا يكي هم به جاي رحمت‌الله كه مفقود شده » . زل زده بود به همت ، باور نمي‌كرد اوفرمانده باشد.ازكومله‌ها بود و آمده بود ببينند چيزهايي كه درباره پاسدارها مي‌گويند راست است يا نه.
به تعارف همت نشست كنار او و پكي به قليان زد . هر كي شلوار كُردي مي پوشيد و قليان مي كشيد ، بين كُردها ارج وقرب داشت . همت هم هردورا داشت. ازوقتي آمده بود پاوه ، خيلي از كردها آمده بودند و با ما مانده بودند . ما نگران اين ارتباط ها بوديم . ولي او بهشان اعتماد مي‌كرد وآن‌ها دوستش داشتند. چند نفرشان خودرافدايي وپيش‌مرگ همت مي‌دانستند. هرجا مي رفت با هاش بودند.
دوتايي با حاج احمد (منظور حاج احمد متوسلیان ) روي كاغذهايي درشت نوشته بودند « الموت لامريكا». كاغذها را لوله كرده بودند توي دستشان وكناري ايستاده بودند . يكيشان مخ يكي از شُرطه‌ها را‍ كار گرفته بود. اون يكي دست گذاشته بود پشت شرطه ؛ مثلاً گرم گرفته بودند چند دقيقه بعد به هم اشاره كردند دست ازسرش برداشتند واوراهش راكشيد و رفت. سروصداي عرب‌ها مي‌آمد . ريخته بودند دور و بر شرطه‌ بي‌خبر از همه‌جا. بيچاره تازه فهميده بود چه رودستي خورده . پشتش برچسب « الموت لامريكا » زده بودند.
پادگان شلوغ بود . براي رفتن به لبنان اسم من را هم داده بودند. كسي را آنجا نمي‌شناختم . مثل بقيه رفتم چيزهايي را كه لازم بود بگيرم ، ولي بهم ندادند.
كناري نشسته بودم كه يك نفر آمد جلو.
چرا وسيله نگرفتي .
رفتم ، ندادند.
پاشو برو! بگو ابراهيم منو فرستاده .
رفتم . گفتم : « منو ابراهيم فرستاده . از اين چيزايي كه به بقيه داده‌ين، به منم بدين.»
گفت : « برو بابا »
گفتم : « چشم » ودوباره برگشتم سرِ جام نشستم.
بازم كه دستت خاليه .
آخه تحويل نمي‌گيرن .
اين دفعه بگو حاج ابراهيم همت منو فرستاده .
تااسم همت رو شنيد دويد ، هرچي لازم داشتم آورد . دهنم بازمانده بود . پرسيدم« مگه همت كيه؟»
گفت : « نمي‌شناسي؟ همت ، معاون حاج احمد متوسليان . فرمانده تيپ بيست وهفت .» ( بعدأ لشگر 27 محمد رسول الله شد ) اين بار از دور كه ديدمش شناختمش ، گفتم : « چرا نگفتيد چي كاره‌ايد؟» خنديد و گفت : «همين كه كارِت راه افتاده كافيه . حالا برو مثل بقيه آماده شو مي‌خوايم بريم.»
در را باز كردم .ابراهيم بود ، مدت‌ها بود نديده بودمش. هر وقت مي‌آمد شهرضا، به ما هم سرمي‌زد. خيلي خوشحال شدم . احوال‌پرسي كردم وگفتم : « امروز درِ رحمت باز شده . هم مهمون رسيده ، هم بارون مي‌باره.» يقه لباسش را بالا كشيد وگفت : « ولي اگه اين دو تا با هم برخورد كنند، مايه‌ي زحمتند .»
از بس ذوق‌زده شده بودم ، حواسم نبود تعارفش كنم تُو . زير باران نگهش داشته بودم .
به زحمت جاروراازدستش گرفتم . داشت محوطه راآب وجارو مي‌كرد . كارهر روز صبحش بود . ناراحت شد و گفت: « بذار خودم جاروكنم. اين جوري بديهاي درونم هم جارو مي‌شن.»
توي حياط بالا وپايين مي‌رفت. با خودش حرف مي‌زد. لبش را مي‌گزيد و اشك مي‌ريخت. صورتش خيس شده بود. مي‌نشست وهنوز چند ثانيه نگذشته، بلند مي‌شد و دوباره راه مي‌رفت . شايد اين‌طوري آرام‌تر مي‌شد. ساكت بود و مي‌ديدم مثل مرغ پركَنده مي‌رود و مي‌آيد. دو روز نشده بود كه مرد زندگيم شده بود. ديشب زنگ زده بودند كه عراقي‌ها حمله كرده‌اند. ابراهيم گفته بود زود خودش را ميرساند . ازاين طرف زنگ زده بود به راننده كه بيايد ببردش منطقه . اوهم رفته بود تشييع جنازه ؛ پدرش فوت كرده بود. چه‌قدرسرگردان شده بود. حالامنتظر بود راننده‌ ديگري بيايد واو را برساند به خط .
مثل فنر از جا كنده شد. هميشه جلو پاي بسيجي بلند مي‌شد و بعد انگار سال‌ها همديگر را نديده باشند ، مي‌پريدند بغل هم .
بسيجي دراز كشيده بود كف سنگرسرش را بالا آورده بود وبه پاهاي حاجي كه با دوربين اطراف را مي‌پاييد، تكيه داده بود و درد‌دل مي‌‌كرد. يك وقت ميديدي او را تنگ بين دست‌هاش گرفته. صورت به صورتش مي‌گذاشت و انگار زير گوش حاجي ورد بخواند، لب‌هاش مي‌جنبيد. حاجي بين اين دست‌ها چه‌قدر رام بود. تا مي‌ديدشان ، گل از گلش مي‌شكفت. مي‌دويد طرفشان آنها هم . حاجي براي بچه‌ها يا يك پدر بود ، يا يك پسر، يا يك برادر. بعد ازچند روزدوري، مثل اينكه گم‌شده‌ای را پيدا كرده باشند، دست مي‌كشيدند به سرودوش حاجي و او را بو مي‌كردند .
توي جبهه اين قدر به خدا مي‌رسي، مي‌آي خونه يه خورده مارو ببين، شوخي مي‌كردم. آخر هر وقت مي‌آمد، هنوز نرسيده با همان لباس‌ها مي‌ايستاد به نماز. ما هم مگر چه‌قدر پهلوي هم بوديم؟ نصف‌ شب مي‌رسيد. صبح هم نان و پنيربه دست، بندهاي پوتينش را نبسته، سوار ماشين مي‌شد كه برود . نگاهم كرد و گفت : « وقتي تو رو مي‌بينم ، احساس مي‌كنم بايد دو ركعت نماز شكر بخونم.»
از وقتي اين ظرف‌هاي تفلون را خريده بوديم ، چند بار گفته بود« يادت نره ! فقط قاشق چوبي بهش بزني.» ديگر داشت بهم برمي‌خورد. با دل‌خوري گفتم : « ابراهيم! تو كه اين‌قدر خسيس نبودي.» براي اين كه سوءتفاهم نشود، زود گفت : « نه ! آدم تا اون‌جا كه مي‌تونه، بايد همه‌چيز رو حفظ كنه . بايد طوري زندگي كنه كه كوچكترين گناهي نكنه.»
جلوي ماشين را گرفت. كسي را كه پشت فرمان نشسته بود خوب برانداز كرد. ازقيافه‌ي طرف پيدا بود او هم مثل خودش بسيجي است.
شما؟
منو نمي‌شناسي؟
نه. اجازه هم ندارم هر كسيرو راه بدم داخل.
باشه. منم همين‌جا مي‌مونم. بالأخره يكي پيدا مي‌شه ما رو بشناسه.
از دور ديدم كنار پادگان ، ماشيني پارك شده و يك‌نفر با لباس پلنگي تكيه داده به ديوار و سرپا نشسته. رفتم جلو.
اِ.حاجي! چرااين‌‌جا نشستي؟
هيچي. راهم ندادند تُو.
خيلي عجيب بود .
اين‌ چه حرفيه؟ خب مي‌گفتيد…
شرمنده شده بود. كمي هم هول كرده بود . آمد جلو و شروع كرد به بوسيدن صورت حاجي و عذرخواهي كردن كه او را نشناخته . حاجي هم بوسيدش و گفت : « نه. كار خوبي كردي . تو وظيفه‌ات رو انجام دادي.»
بدنش پُراز جوش‌هاي چركي شده بود . مجبور بودم چرك آن‌ها را خالي كنم . حاجي هم بايد چند روزاستراحت مي‌كرد تا كاملاً خوب شود . شروع كردم به توجيه كردنش كه نبايد حركت كني ، بايد بماني تا خوب شوي و كلّي دلايل پزشكي آوردن . او هم همين‌طور سرش را تكان مي‌داد ، خيالم راحت شد. فكر كردم توجيهش كرده‌ام.
حاجي كجاست؟
گفت بچه‌ها تنهان ، همين الآن بايد خودم رو برسونم پيششون .
ريخته بودند دور و برش و سر صورت و بازوهاش را مي‌بوسيدند . هر كار مي‌كردي، نمي‌توانستي حاجي رااز دستشان خلاص كني . انگار دخيل بسته باشند ، ول‌ كن نبودند . بارها شده بود؛ زير چشمش كبود شده بود ، حتي يك‌بار انگشتش شكسته بود .
سوار ماشين كه مي‌شد ، لپ‌هايش سرخ شده بود؛ اين‌قدر كه بچه‌ها لپ‌هاش را برداشته بودند براي تبرك ! بايد با فوت وفن برای سخنراني مي‌آورديم و مي‌برديمش.
خب، حالا قِصردررفت؟ يواشكي آوردنش؟ وقتي خواست بره چي؟
بين بچه‌ها نشسته بودم و مي‌شنيدم چي پچ‌پچ مي‌كنند. داشتند خطُ و نشان مي كشيدند. حاجي را يواشكي آورده بوديم و توي چادر قايمش كرده بوديم. بعد كه همه جمع شدند، حاجي براي سخنراني آمد. بچه‌ها خيلي دل‌خور شده بودند. سريع سوار ماشين كرديمش. تا چندصدمتر، ده بيست‌نفري به ماشين آويزان بودند. آخر مجبور شديم بايستيم و حاجي بيايد پايين.
يكي ازبچه‌ها مرا كشاند طرف سنگري كه سوراخ‌سوراخ شده بود ؛ پُر از تركش بود. رفتيم توي سنگر . انگارهمه‌ي دنيا را كوبيدند توي سر. جنازه‌ محمود شهبازي آن‌جا بود. مي رفت ومي آمد مي گفت :« محمود رو نديدين؟» مي گفتيم : « نه.» مي‌گفت: « قرار نبود بره جايي.» كسي جرأت نداشت بگويد چي شده. گذشته از دوستي و رفاقتي كه بينشان بود ، او بازوي حاجي بود. يك دفعه مثل اين كه چيزي به دلش برات شده باشد، رفت توي فكر.


ادامه دارد ...

ارسال شده: جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ق.ظ
توسط moh-597
دستي به ريش‌هاي بلند و كم‌پشتش كشيد و زمزمه كرد «انّا لله وانّا اليه راجعون ـ الحمدلله رب‌العالمين». هر وقت خبر شهادت فرمانده گرداني بهش مي‌رسيد، همين حال را داشت. بعد آرام مي‌شد. سرش را بالا مي‌گرفت و مي‌گفت : « حالا فلاني رو جاش بذارين.»
تابستان بود. چند نفري رفته بوديم باغ. يك ساعت بعد، موقع برگشتن ابراهيم آمد دنبالمان.
كيسه‌ي ميوه‌ها را گرفت پشت سرش.انجير و گلابي‌هايي كه بين راه خريده بود و شسته بود تعارف كرد. گفتم: « نه. اول شما بردارين. بقيه‌اش رو بدين عقب.»
توي صندلي ولو شد. روكردبه حسين آقا كه داشت رانندگي مي كردوگفت:« مي‌بيني، مي‌خواستم به خودمون بيش‌تر برسه . هميشه دست منو مي‌خونه.» و زد زير خنده .
بچه‌ها كسل بودند وبي‌حوصله. حاجي سر درگوش يكي برده بود و زير چشمي‌بقيه را مي‌پاييد. انگار شيطنتش گل كرده بود.
عراقي آمد تُو و حاجي پشت سرش . بچه‌ها دويدند دور آن‌ها. حاجي عراقي را سپرد به بچه‌ها و خودش رفت كنار. آن‌ها هم انگار دلشان‌ مي‌خواست عقده‌هاشان را سر يك‌نفر خالي كنند، ريختند سر عراقي و شروع كردند به مشت و لگد زدن به او. حاجي هم هيچي نمي‌گفت. فقط نگاه مي‌كرد. يكي رفت تفنگش راآورد و گذاشت كنار سر عراقي. عراقي رنگش پريد و زبان باز كرد كه «بابا، نكُشيد!من از خودتونم.» و شروع كرد تند‌تند، لباسهايي را كه كِش رفته بود كندن و غر زدن كه « حاجي جون، تو هم با اين نقشه‌هات. نزديك بود ما رو به كشتن بدي. حالا شبيه عراقي‌هاييم دليل نمي‌شه كه…» بچه‌ها مي‌خنديدند. حاجي هم مي‌خنديد .
بايد نيروها براي انتقال به تهران آماده مي‌شدند. همه مشغول بستن اثاثشان بودند كه خبر رسيد حاج‌همت آمده و مي‌خواهد بچه‌ها را ببيند . صداي صلوات وتكبير و قربان صدقه رفتن‌هاي بچه‌ها بلند بود.بعضي‌ها ريخته بودند سر و كول حاجي و مي‌بوسيدندش. بعد از دو تا عمليات و آن‌همه خستگي، اين خبر واقعاً مي‌چسبيد. حاجي‌ گفته بود براي ديدن امام وقت گرفته‌اند. بچه‌ها از ذوقشان نمي‌دانستند چه‌كار كنند. دلشان مي‌خواست‌ همان موقع راه بيفتند.
حاجي گفت: « خب. حالا كه مي‌بينم همه سر‌حالين ، حاضر شين كه امشب يه عمليات داريم. ان شاءالله فردا براي ديدار با امام مي‌ريم تهران.» حرفي نزده بودند، ولي انگار همان اشاره كافي بود. مي‌گفت :« وقتي مي‌خواستم دستش را ببوسم، به محاسنم دست كشيد.» اين را كه مي‌گفت، اشك مي‌دويد توي چشم‌هاش. از پيش امام آمده بود .
يك شال مشكي انداخته بود گردنش. هيچ‌وقت اين‌قدر زيبا نديده بودمش. چند روزي بود كه مهدي به دنيا آمده بود و او تازه خبر شده بود. شب از نيمه گذشته بود. آمد و كنارمان نشست. تا خود صبح با هم گفتيم و خنديديم. بچه را بغل گرفت و دو زانو كنار علاءالدين نشست. از مهدي چشم بر‌نمي‌داشت. توي گوشش اذان گفت شروع كرد به حرف زدن با او؛ انگار با يك مرد طرف بود. بعضي وقت‌ها چه‌قدر دل‌تنگ آن لحظه مي‌شوم.
فرمانده دست تكان داد. حاجي ازراننده خواست بايستد. از پنجره‌ي ماشين كه نيمه باز بود، سلام و احوال‌پرسي كردند. فرمانده به حاجي گفت: « اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.»
حالا براي چي اومده بودي اين‌جا؟
بسيجي به كفش‌هاش اشاره كرده و گفت :« اينا ديگه داغون شده . اومده بودم اگه بشه يه جفت كفش بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.»
حاجي دولّا شددرِداشبورد ماشين رابازكرد ويك جفت كفش درآورد «بپوش!ببين اندازه است؟»
كفش‌هاش را كند، و سريع كفش‌هايي را كه حاجي داده بود پوشيد « به! اندازه است.»
خودم اين كفش‌ها را براي حاجي خريده بودم ؛ از انديمشك . كفش‌هايي را كه به بسيجي‌ها مي‌دادند نمي‌پوشيد. همين امروز پنجاه جفت كفش از انبار گرفته بود. ولي راضي نشد يك جفت براي خودش بردارد.
حاجي لبخندي زد و گفت: « خب پات باشه.» بسيجي همين‌طور كه توي جيب‌هاش دنبال چيزي مي‌گشت گفت: « حالا پولش چه‌قدر مي‌شه؟» وحاجي خيلي آرام، انگار به چيزي فكر مي‌كرد گفت : « دعا كن به‌ جون صاحبش.»
ساعت يك و دو نصف شب بود . صداي شُرشُر آب مي‌آمد. توي تاريكي نفهميدم كي است. يكي پاي تانكر نشسته بود ويواش ، طوري كه كسي بيدار نشود، ظرف‌ها را مي‌شست. جلوتر رفتم. حاجي بود.
هنوز آفتاب نزده بود كه به دوكوهه رسيديم. بعضي بچه‌ها تازه رسيده بودند وكنار راه‌آهن داشتند نماز مي‌خواندند. حاجي تا اين صحنه را ديد، رنگش پريد و قدم‌هاش تند شد.
اين چه وضعشه؟ بچه‌ها بايد رو سنگ وكلوخ‌ها نماز بخونن؟ اقلاً يه حسينيه بزنين اين‌جا.
بودجه نيست، حاجي. حاجي ازكوره دررفت « اگه بودجه نيست، يه صندوق بزنين كه هركي از اين‌جا رد مي‌شه دوتومن توش بندازه. اين جوري بودجه تأمين مي‌شه.» آشفتگي حاجي را كه ديد ، با شرمندگي گفت: « ديگه چوب‌كاري نكنين. ان‌شاءالله درست مي‌شه.»
گوشه‌ي انبار يك كلنگ بود. حاجي بَرش داشت وگفت: « كلنگ اول رو مي‌زنم. اگه تا بيست روز ديگه پول جور نشد، صندوق رو به پا مي‌كنم.»
حاج احمد صداش كرد. سريع سيگار را انداخت و با پاش خاموش كرد و دويد طرفش.
شب عمليات، بچه‌ها كه دور و برش بودند، مي‌گفتند از هشت شب تا هشت صبح، دويست سيصد تايي كشيد! از خيلي سال پيش سيگاري بود. به‌ بهانه‌ي سينوزيت مي‌كشيد.
بگين كي سيگار مي‌كشه؟
با نگاهش همه را دور زد «از سيگاري‌ها كدومتون مي‌تونه ثابت كنه سيگار براي بدن ضرر نداره؟»
حاجي و اين حرف‌ها! تازگي‌ها حاجي را كمتر مي‌ديدم. ولي قبلاً بارها سيگار را لاي انگشتانش ديده بودم. حالا همين حاجي، آمده بود براي بچه‌ها صغرا كبرا مي‌چيد كه امام گفته چيزي كه براي بدن ضرز دارد حرام است ، پس سيگار هم…
مي‌گفتند شب عقدشان خانمش گفته مجاهد في سبيل الله سيگار نمي‌كشد. حاجي از همان‌جا كه سيگارش را تو جاسيگاري خاموش كرده بود ديگر لب به سيگار نزد.
هواپيماي عراقي ما را هدف گرفته بود. مي‌خواستم ماشين را نگه دارم كه برويم يك گوشه پناه بگيريم. حاجي بدون اينكه چهره‌اش تغييري كند گفت: « راهتو برو.»
حاجي مگه نمي‌بيني ؟ ما رو هدف گرفته .
زير لب خواند «لاحول ولا قوه الّا بالله.»
و دوباره گفت: « راهتو برو.»
سرتا پاش خاكي بود. چشم‌هاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش.
حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور. بعد نماز بخون.


ادامه دارد .....

ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۸:۴۳ ق.ظ
توسط moh-597
سر سجاده ايستادآستين‌هاش را پايين كشيد و گفت «من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم از دست نره». كنارش ايستادم حس كردم هر آن ممكن است بيفتد زمين. شايد اين‌جوري مي‌توانستم نگهش دارم.
حاجي، اين آخرين حرف ماست. به امام بگو همون‌طور كه به ما گفت عاشورايي بجنگيد، عاشورايي جنگيديم. سلام ما رو به امام برسون .
حاجي بي‌سيم را دست به دست كرد. دل توي دلش نبود. به التماس گفت: « شما رو به خدا بي‌سيم رو قطع نكنين، حرف بزنين!»
چند روز مي‌شد كه بچه‌ها توي كانال كميل گير كرده بودند؛ بدون آب و مهمات . چند بار منطقه دست به دست شده بود . خيلي‌ها زخمي وشهيد شده بودند. جبهه داشت از دست مي‌رفت. حاجي آرام و قرار نداشت. يك‌دفعه بي‌سيم را ول كرد وزد بيرون. راه مي‌رفت ومثل مجنون‌ها با خودش حرف مي‌زد.
نمي‌خواستم حاجي در اين شرايط برود جلو. ديگر عصباني شده بود. سرم داد زد « مگه نمي‌دوني حضرت علي درباره‌ فرمانده چي می گفتن؟ فرمانده بايد در قلب نبرد باشد، جايي كه جنگ نمايان است . حالا تو هي كاري كن كه من ديرتر برسم.»
كلاش را برداشت و پريد پشت موتور كه با اكبر زجاجي بروند خط . شايد راهي براي بچه‌ها پيدا كنند.
پيشانيش از زور درد چروك افتاده بود. چهره‌اش در هم مچاله شده بود. انگارهرآن جمع‌تر مي‌شد. بايد عقب‌‌نشيني مي‌كرديم وحاجي نگران بود كه فرصت عقب بردن شهدا را نداشته باشيم. بچه‌ها كه شهيد مي‌شدند، چهره‌ي حاجي برافروخته‌تر مي شد، ولي اين كه نتوانيم شهدا راعقب ببريم، براش خيلي دردناك بود. آن شب تاصبح خيلي به حاجي فشارآمد. سعي مي‌كرد با بچه‌ها شهدا را بكشند عقب. ولي لحظه‌ي آخر، عجيب بود. حاجي نمي‌توانست از جبهه جدا شود . همه را فرستاده بود عقب. اما خودش گوشه‌ كنار، دنبال بدن يكي از بچه‌ها مي‌گشت .
يك ليست چهارده نفره. شهداي شناسايي‌شده‌ي عمليات بعدي بودند. مي‌گفت ازشان معلوم است. از نفر اول گرفتم آمدم پايين «ابراهيم ، چرا جاي چهاردهمي خاليه؟» نگاهم كرد. انگار داشت التماس مي‌كرد. گفت :« اينو ديگه تو بايد دعا كني.»
بابايي، اگه پسر خوبي باشي امشب به دنيا مي‌آي. وگرنه، من همه‌ش توي منطقه نگرانم.
تا اين را گفت، حالم بد شد . دكمه‌هاي لباسش را يكي در ميان بست. مهدي را به يكي از همسايه‌ها سپرد و رفتيم بيمارستان. توي راه بيش‌تر از من بي‌تابي مي‌كرد.
مصطفي كه به دنيا آمد، شبانه از بيمارستان آمدم خانه. دلم نيامدحالا كه ابراهيم يك شب خانه است ، بيمارستان بمانم.
از اتاق آمد بيرون. آن‌قدر گريه كرده بود كه توي چشم‌هاش خون افتاده بود. كنارم نشست و گفت :« امشب خدا منو شرمنده كرد. وقتي حج رفته بودم، توي خونه‌ي خدا چند تا آرزو كردم. يكي اين كه در كشوري كه نفَس امام نيست نباشم؛ حتي براي يك لحظه. بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر. براي همين، هردوبارمي‌دونستم بچه‌مون چيه.مطمئن بودم خدا روي منو زمين نمي‌ندازه. بعدش خواستم نه اسير شم، نه جانباز؛ فقط وقتي از اولياءالله شدم، درجا شهيد شم.»
ارتفاعات را تازه پس گرفته بوديم. جاده هنوز دست آن‌ها بود. اون‌جور كه پيدا بود مي‌خواستند دوباره پاتك بزنند. حاجي آمد بالا. گفت:« من مي‌خوام امشب اين‌جا باشم.» قرار بود دوتا از گردان‌ها عمل كنند.مي‌گفت از همين‌جا هدايت ميكنم. هر چي مي‌گفتيم « حاجي جون! بيا برو پايين، از اون‌جا هم مي‌شه.» مي‌گفت :«نه!»
- حاجي، بچه‌ها مي‌گن مسئله‌أي پيش اومده. با بي‌ميلي بي‌سيم را گرفت « با اكبر مسئله رو حل كنين.»
- نه، نمي‌شه. خودتون بايد باشين.
بو برده بود نقشه است. فهميده بود بچه‌ها براي اين كه بكِشندش پايين اين كلك را سوار كرده‌اند. گفت:« من‌ پايين بيا نيستم. امشب همين بالا پيش بچه‌ها مي‌مونم. هر كاري مي‌خواين بكنين.» و بي‌سيم را خاموش كرد.
بچه‌ها نامه نوشته بودند به حاجي كه براي آمدن به دوكوهه از انديمشك ، مشكل دارند. ماشين‌ها سوارشان نمي‌كردند.
- بچه‌ها! اگر ديدين ماشيني داره خالي مي‌ره به طرف دوكوهه وشما روسوار نكرد، باسنگ بزنين شيشه‌هاشو خرد كنين. راننده هم هر حرفي داشت با من .
تا دوسه‌ي نصف شب هي وضو مي‌گرفت و مي‌آمد سراغ نقشه‌ها و به دقت وارسيشان مي‌كرد. يك‌وقت مي‌ديدي همان‌جا روي نقشه‌ها افتاده و خوابش برده .
خودش مي‌گفت: « من كيلومتري مي‌خوابم.» واقعاً همين‌طور بود. فقط وقتي راحت مي‌خوابيد كه توي جاده با ماشين مي‌رفتيم.
عمليات خيبر، وقتي كارضروري داشتند، رودست نگهش مي‌داشتند. تا رهاش مي‌كردند، بي‌هوش مي‌شد. اين‌قدر كه بي‌خوابي كشيده بود.
از شناسايي آمده بود. منطقه مثل موم توي دستش بود. با رگ و خون حسش مي‌كرد. دل مي‌بست و بعد مي‌شناختش. اصلاً به خاطر همين بود كه حتي وقتي بين بچه‌ها نبود، از پشت بي‌سيم جوري هدايتشان مي‌كرد كه انگار هست. انگارداشت آن‌جارا مي‌ديد. عشق حاجي به زمين‌ها بود كه لوشان مي‌داد، لخت و عور مي‌شدند جلو حاجي. دفترچه‌ يادداشتش راباز مي‌كرد. هرچي از شناسايي بهش مي‌رسيد، توي دفترچه‌اش مي‌نوشت، ريز به ريز. حالا داشت براي بقيه هم مي‌گفت. اين كار شب تا صبحش بود. صبح هم كه ساعت چهار، هنوز آفتاب نزده، مي‌رفتيم شناسايي تا نه شب. از نه شب به بعد تازه جلسات شروع مي‌شد. بعضي وقت‌ها صداي بچه‌ها در مي‌آمد. همه كه مثل حاجي اين‌قدر مقاوم نبودند.
گوني‌هاي نان خشك را چيده بوديم كنار انبار. حاجي وقتي فهميد خيلي عصباني شد. پريد به ما كه « ديگه چي؟ نون خشك معني نداره.» ازهمان موقع دستور داد تا اين گوني‌ها خالي نشده كسي حق ندارد نان بپزد وبدهد به بچه‌ها. تا مدت‌ها موقع ناهار و شام، گوني‌ها را خالي مي‌كرديم وسط سفره و نان‌هاي سالم‌تر را جدا مي‌كرديم و مي خورديم.
با كَرَم نشسته بوديم و كنارمان پُر از قوطي‌هاي كمپوت بود. همه‌شان را سوراخ كرده بوديم و فقط آبشان را خورده بوديم.
- مي‌شه با شما يه عكس انداخت ؟
حاجی بود با رضا چراغي. ما هم از خدامان بود. حاجي دوربين را از دور گردنش برداشت وداد كه يه عكس دسته‌جمعي از ما بيندازند ؛ من وكرم، حاجي و رضا چراغي. عكس را كه گرفتيم حاجي دستي به پشتم زد و همان‌طور كه بلند مي‌شد، گفت:« خسته نباشين. حالا چرا اين كمپوت رو اين‌جوري خوردين؟»
گفتم:« آخه نم‌شه جور ديگه خورد.»
خيلي جدّي گفت:« نمي‌شه، مجبور نيستين كه. حالا حالا‌ها كار داريم.» و يكي هم به پشت كرم زد و خنديد و رفت.
بسم الله را گفته نگفته شروع كردم به خوردن. حاجي داشت حرف مي‌زد و سبزي‌پلو را با تن‌ماهي قاطي مي‌كرد . هنوز قاشق اول را نخورده، روكرد به عباديان و پرسيد « عبادي! بچه‌ها شام چي داشتن؟»
- همينو.
- واقعاً؟ جون حاجي؟
- نگاهش را دزديد و گفت:«تُن روفردا ظهر مي‌ديم.»حاجي قاشق را برگرداند. غذا توي گلوم گير كرد.
- حاجي جون، به خدا فردا ظهر بهشون مي‌ديم.
حاجي همين‌طور كه كنار مي‌كشيد گفت:« به خدا منم فردا ظهر مي‌خورم.»
محكم و راست مي‌ايستاد و چشم از مُهر بر نمي داشت. بي اعتنا به آن همه سر وصدا، آرام و طولاني نماز مي‌خواند . توي قنوت ، دست‌هاش را از هم باز نگه مي‌داشت ؛ همان‌جور كه بين‌ دو نماز دعا مي‌كرد و بچه ها آمين مي‌گفتند.
چفيه‌اش راروي صورتش انداخته بود . توي تاريكي سنگر، بين بچه‌ها نشسته بود و دعا مي‌خواند. كم پيش مي‌آمدحاجي وقتي پيدا كند وتوي مراسم دعاي دسته‌جمعي شركت كند . پشت بي‌سيم مي‌خواستندش. دلمان نمي‌آمد از حال درش بياوريم. ولي مجبور بوديم.
زنگ زده بود كه نمي‌تواند بيايد دنبالم . بايد منطقه مي‌ماند . خيلي دلم تنگ شده بود. آن‌قدر اصرار كردم تا قبول كرد خودم بروم. من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام‌آباد.

ادامه دارد ....

ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۲۸ ق.ظ
توسط moh-597
كف آشپزخانه تميز شده بود. همه‌ ميوه‌هاي فصل توي يخچال بود؛ توي ظرف‌هاي ملامين چيده بودشان. كباب هم آماده بود روي اجاق. بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود، با يك نامه.
وقتي مي‌آمد خانه، من ديگر حق نداشتم كار كنم. بچه را عوض مي‌كرد. شير براش درست مي‌كرد. سفره را مي‌انداخت و جمع مي‌كرد. پا به پاي من مي‌نشست لباس‌ها را مي‌شست،پهن مي‌كرد، خشك مي‌كرد و جمع مي‌كرد . آن‌قدر محبت به پاي زندگي مي‌ريخت كه هميشه بهش مي‌گفتم:« درسته كم مي‌آي خونه، ولي من تا محبت‌هاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارم.» نگاهم مي‌كرد و مي‌گفت:« تو بيش‌تر از اينا به گردن من حق داري.» يك‌بار هم گفت:« من زودتر ازجنگ تموم مي‌شم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون مي دادم تموم اين روزها رو چه‌طور جبران مي‌كنم.»
همه كارهاش روحساب بود. وقتي پاوه بوديم ، مسئول روابط عمومي بود.هر روز صبح محوطه را آب و جارو مي‌كرد. اذان مي‌گفت و تا ما نماز بخوانيم، صبحانه حاضر بود. كم‌تر پيش مي‌آمد كسي توي اين كارها از او سبقت بگيرد.
خيلي هم خوش‌سليقه بود. يك‌بار يك فرشي داشتيم كه حاشيه‌ي يك‌طرفش سفيد بود. انداخته بودم روي موكتمان. ابراهيم وقتي آمد خانه گفت:« آخه عزيز من! يه زن وقتي مي‌خواد دكور خونه روعوض كنه، با مردش صحبت مي‌كنه. اگه از شوهرش بپرسه اينو چه جوري بندازم، اونم مي‌گه اين‌جوري.» و فرش را چرخاند، طوري كه حاشيه‌ي سفيدش افتاد بالاي اتاق.
رفته بود سركمدش وباوسايلش ورمي‌رفت. هر وقت ازدستم ناراحت مي‌شد اين كار را مي‌كرد، يا جانماز پهن مي‌كرد و سر جانمازش مي‌نشست. رفته بودم سر دفتر يادداشتش ونامه‌هايي را كه بچه‌ها براش نوشته بودند خوانده بودم. به قول خودش اسرارش فاش شده بود. حالا از دستم ناراحت بود. كنارم نشست و گفت:« فكرنكن من اين‌قدر بالياقتم . تومنوهمون‌جوري ببين كه توي زندگي‌ مشتركمون هستم.» توي خودش جمع شد؛ انگار باري روي دوشش باشد . بعد گفت:« من يه گناه بزرگي به درگاه خدا كرده‌م كه بايد با محبت اينا عذاب بكشم».
بين نماز ظهر وعصر حرف زد . قراربود فعلاً خودش بماند وبقيه رابفرستدخط . توجيه‌هاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع كرد دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي يكي از ساختمان‌هاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم.
پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچه‌ها بهونه مي‌گرفت كه «بايد حاجي رو ببينم. يه كاري دارم باهاش.»
مي‌گفتيم:« به ما بگو كارتو، ما انجام بديم.»
مي‌گفت:«نه. نمي‌شه. دلم آروم نمي‌شه. خودم بايد ببينمش.»
به احترام موهاي سفيدش گفتيم:«بفرما! حاجي توي اون اتاقه.»
حاجي را بغل گرفته بود گونه‌هاش را مي‌بوسيد. بعد انگاربخواهددل ما رابسوزاند، برگشت گفت:«اين كارو مي‌گفتم. حالا شما چه جوري مي‌خواستين به جاي من انجامش بدين؟»
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك‌ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خطّ نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم، ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت، ماه مي‌رفت پشت ابرهاوقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند ، بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت:« متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد، صداي گريه‌ فرمانده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.
مي‌دوني چي ديدم؟ من جدايي مون رو ديدم.
زدم به شوخي كه تو مثل سوسول‌ها حرف مي‌زني. برگشت گفت:«نه. تو تاريخ بخون. خدا نخواسته اونايي كه خيلي به هم دلبسته‌ن، زياد كنار هم بمونن.»
از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه « اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.» گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن‌طرف فكر نمي‌كرد من با اين سن وسالم ، چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم،پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟
چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي.
كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم ، رد شدم و جوري كه بشنود گفتم:« نمرديم و توي اين برّ وبيابون بابا هم پيدا كرديم.»
باز گفت:« وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.» چشمت روز بد نبيند. فرماندهمان بود؛ همت. گفتم:« شما ازچيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.»
دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده ، كريمي چشم غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل، كه از آن طرف ماشيني آمد وكريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم، حالا نخند كي بخند. يك چيزي مي‌‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم.
كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت:« زورت به بچه رسيده بود؟»
- نه به خدا، مي‌خواستم ترسش بريزه.
- حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارِت داريم.
كف آشپزخانه تميز شده بود. همه‌ ميوه‌هاي فصل توي يخچال بود؛ توي ظرف‌هاي ملامين چيده بودشان. كباب هم آماده بود روي اجاق. بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود، با يك نامه.
وقتي مي‌آمد خانه، من ديگر حق نداشتم كار كنم. بچه را عوض مي‌كرد. شير براش درست مي‌كرد. سفره را مي‌انداخت و جمع مي‌كرد. پا به پاي من مي‌نشست لباس‌ها را مي‌شست،پهن مي‌كرد، خشك مي‌كرد و جمع مي‌كرد . آن‌قدر محبت به پاي زندگي مي‌ريخت كه هميشه بهش مي‌گفتم:« درسته كم مي‌آي خونه، ولي من تا محبت‌هاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارم.» نگاهم مي‌كرد و مي‌گفت:« تو بيش‌تر از اينا به گردن من حق داري.» يك‌بار هم گفت:« من زودتر ازجنگ تموم مي‌شم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون مي دادم تموم اين روزها رو چه‌طور جبران مي‌كنم.»
همه كارهاش روحساب بود. وقتي پاوه بوديم ، مسئول روابط عمومي بود.هر روز صبح محوطه را آب و جارو مي‌كرد. اذان مي‌گفت و تا ما نماز بخوانيم، صبحانه حاضر بود. كم‌تر پيش مي‌آمد كسي توي اين كارها از او سبقت بگيرد.
خيلي هم خوش‌سليقه بود. يك‌بار يك فرشي داشتيم كه حاشيه‌ي يك‌طرفش سفيد بود. انداخته بودم روي موكتمان. ابراهيم وقتي آمد خانه گفت:« آخه عزيز من! يه زن وقتي مي‌خواد دكور خونه روعوض كنه، با مردش صحبت مي‌كنه. اگه از شوهرش بپرسه اينو چه جوري بندازم، اونم مي‌گه اين‌جوري.» و فرش را چرخاند، طوري كه حاشيه‌ي سفيدش افتاد بالاي اتاق.
رفته بود سركمدش وباوسايلش ورمي‌رفت. هر وقت ازدستم ناراحت مي‌شد اين كار را مي‌كرد، يا جانماز پهن مي‌كرد و سر جانمازش مي‌نشست. رفته بودم سر دفتر يادداشتش ونامه‌هايي را كه بچه‌ها براش نوشته بودند خوانده بودم. به قول خودش اسرارش فاش شده بود. حالا از دستم ناراحت بود. كنارم نشست و گفت:« فكرنكن من اين‌قدر بالياقتم . تومنوهمون‌جوري ببين كه توي زندگي‌ مشتركمون هستم.» توي خودش جمع شد؛ انگار باري روي دوشش باشد . بعد گفت:« من يه گناه بزرگي به درگاه خدا كرده‌م كه بايد با محبت اينا عذاب بكشم».
بين نماز ظهر وعصر حرف زد . قراربود فعلاً خودش بماند وبقيه رابفرستدخط . توجيه‌هاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع كرد دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي يكي از ساختمان‌هاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم.
پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچه‌ها بهونه مي‌گرفت كه «بايد حاجي رو ببينم. يه كاري دارم باهاش.»
مي‌گفتيم:« به ما بگو كارتو، ما انجام بديم.»
مي‌گفت:«نه. نمي‌شه. دلم آروم نمي‌شه. خودم بايد ببينمش.»
به احترام موهاي سفيدش گفتيم:«بفرما! حاجي توي اون اتاقه.»
حاجي را بغل گرفته بود گونه‌هاش را مي‌بوسيد. بعد انگاربخواهددل ما رابسوزاند، برگشت گفت:«اين كارو مي‌گفتم. حالا شما چه جوري مي‌خواستين به جاي من انجامش بدين؟»
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك‌ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خطّ نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم، ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت، ماه مي‌رفت پشت ابرهاوقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند ، بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت:« متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد، صداي گريه‌ فرمانده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.
مي‌دوني چي ديدم؟ من جدايي مون رو ديدم.
زدم به شوخي كه تو مثل سوسول‌ها حرف مي‌زني. برگشت گفت:«نه. تو تاريخ بخون. خدا نخواسته اونايي كه خيلي به هم دلبسته‌ن، زياد كنار هم بمونن.»
از دست كريمي، زير لب غرولند مي‌كردم كه « اگر مردي خودت برو. فقط بلده دستور بده.» گفته بود بايد موتورها را از روي پل شناور ببرم آن‌طرف فكر نمي‌كرد من با اين سن وسالم ، چه‌طور اين‌ها را از پل رد كنم؛ آن هم پل شناور. وقتي روي موتور مي‌نشستم،پام به زور به زمين مي‌رسيد. چه جوري خودم را نگه مي‌داشتم؟
چي شده پسرم؟ بيا ببينم چي مي‌گي.
كلاه اوركتش روي صورتش سايه انداخته بود. نفهميدم كيه. كفري بودم ، رد شدم و جوري كه بشنود گفتم:« نمرديم و توي اين برّ وبيابون بابا هم پيدا كرديم.»
باز گفت:« وايسا جوون. بيا ببينم چي شده.» چشمت روز بد نبيند. فرماندهمان بود؛ همت. گفتم:« شما ازچيزي ناراحت نباشيد من از چيزي دل‌خور نيستم. ترا به خدا ببخشيد.»
دستم را گرفت و مرا كنارش نشاند. من هم براش گفتم چي شده ، كريمي چشم غره‌اي به من رفت و به دستور حاجي سوار موتور شد و زد به پل، كه از آن طرف ماشيني آمد وكريمي تعادلش به هم خورد و افتاد توي آب. حالا مگر خنده‌ حاجي بند مي‌آمد؟ من هم كه جولان پيدا كرده بودم، حالا نخند كي بخند. يك چيزي مي‌‌دانستم كه زير بار نمي‌رفتم.
كريمي ايستاده بود جلوي ما و آب از هفت ستونش مي‌ريخت. حاجي گفت:« زورت به بچه رسيده بود؟»
- نه به خدا، مي‌خواستم ترسش بريزه.
- حالا برو لباست رو عوض كن تا سرما نخوردي. خيلي كارِت داريم.


ادامه دارد ....

ارسال شده: سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۵۱ ق.ظ
توسط moh-597
از جيبش كاغذي در آورد و داد دستم و گفت «بيا اين زيارت عاشورا رو بخون، با هم حال كنيم.» چشمم خيلي ضعيف بود، عينكم هم‌راهم نبود و نمي‌توانستم اين‌جوري بخوانم. حس وحالش هم نبود. گفتم «حاجي بيا خودت بخون و گريه كن. من هزار تا كار دارم.» وقتي بلند شدم بروم، حال عجيبي داشت. زيارت را مي‌خواند و اشك مي‌ريخت.
كار به توهين و بد و بي‌راه گفتن كشيده بود. حاجي خون‌سرد نشسته بود و بحث مي‌كرد. ديگر نمي‌توانستم تحمل كنم. نيم‌خيز شدم كه وراميني دستم را كشيد و مجبورم كرد بنشينم. خودمان بوديم توي چادر و حاجي كه توي خودش بود. داشتم فكر مي‌كردم الآن است كه دستور اخراج آن‌ها را از لشگر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بيرون. دو ركعت نمازخواند.
آمد كنارمان نشست وكارهاي لشگررا پيش كشيد. مثل اين كه هيچ اتفاقي نيفتاده بود.
گفتم:« بايد اين كار انجام شه. نيروها رو وارد كن.» باطرح عمليات خيبر موافق نبود . مي‌دانستم دلايل كافي براي مخالفت با طرح دارد. با همه‌اين‌ها فقط نگاهي كرد وسرش را پايين انداخت. هميشه كارمان به بحث مي‌كشيد، ولي اين‌بار خيلي راحت قبول كرد. بي چون و چرا دستور را گرفت و رفت.
دست كرد توي جيبش وچيزي به فقيري كه گوشه‌سرسرا نشسته بود داد. سرپا نشست. بندهاي پوتينش را محكم كرده و گره زد. ساكش را برداشت؛ مثل روزي كه مي‌خواست برود حج. اززيرقرآن ردشد، بوسيدش و بر پيشانيش گذاشت. بين دست‌هاي مادر جا گرفت و خداحافظي كرد. آقاجون چشم به چشم ابراهيم شد؛ همان چشم‌ها كه از روز اول، هر روز صبح آقاجون را مي‌كشيد كنار گهواره. انگار مثل سوره‌ي قدر براش آمد داشته باشد. هم ديگر را بوسيدند و ابراهيم رفت طرف ماشين. مادر آب پاشيد پشت پاي او. ابراهيم برگشت، دستش را بالا آورد و دوباره خداحافظي كرد. رو كه برگرداند، دل مادر ريخت و آيه‌‌الكرسي را كه براش خوانده بود، به طرفش فوت كرد.
به رخت‌خواب‌ها تكيه داده بود. دستش را روي زانوش كه توي سينه‌اش كشيده بود، دراز كرده بود ودانه‌هاي تسبيحش تند تند روي هم مي‌افتاد. منتظر ماشين بود، دير كرده بود.
مهدي دور و برش مي‌پلكيد. هميشه با ابراهيم غريبي مي‌ كرد، ولي آن روز بازيش گرفته بود. ابراهيم هم اصلاً محل نمي‌گذاشت. هميشه وقتي مي‌آمد مثل پروانه دور ما مي‌چرخيد، ولي اين‌بار انگار آمده بود كه برود. خودش مي‌گفت:« روزي كه من مسئله‌ محبت شما را با خودم حل كنم، آن روز، روز رفتن من است.»
عصباني شدم و گفتم:« تو خيلي بي‌عاطفه‌اي. از ديشب تا حالا معلوم نيست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تكان نمي‌خورد. برگشتم توي صورتش. از اشك خيس شده بود.
بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر ازپاش بود، با حوصله بست. مهدي را روي دستش نشاند و همين‌طور كه ازپله‌ها پايين مي‌رفتيم گفت:« بابايي! توروزبه روزداري تپل‌تر مي‌شي. فكر نمي‌كني مادرت چه‌طور مي‌خواد بزرگت كنه؟» وسفت بوسيدش.
چند دقيقه‌ای مي‌شد كه رفته بود. ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود. دويدم طرف در كه صداي ماشين سرِ جا ميخ‌كوبم كرد. نمي‌خواستم باور كنم. بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم «اون‌قدر نماز مي‌خونم و دعا مي‌كنم كه دوباره برگردي.»
شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد. درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود. هرچي مي‌گفتيم:« حاجي! شما برگردين عقب يا حدّاقل برين توي سنگر.» مگر راضي مي‌شد؟ ازآن طرف، شلوغي منطقه بودوازاين طرف، دل‌نگراني ما براي حاجي.
دور تا دورش حلقه زده بودند. اين‌جوري يك سنگر درست كرده بودند، براي او. حالا خيال همه راحت‌تر بود. وقتي فهميد بچه‌ها براي حفظ اوچه نقشه‌اي كشيده‌اند، بالأخره تسليم شد،چند مترآن‌طرف‌تر، چندتا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها.
روز سوم عمليات بود. حاجي هي مي‌رفت خط و بر مي‌گشت. آن روز، نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر، يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند. مسئله‌ي دومِ حاج‌‌ آقاتمام نشده، حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد.


ادامه دارد ....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۴۰ ق.ظ
توسط moh-597
سرُم به دستشبود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد ؛ خبر مي‌گرفت و راهنمايي مي‌كرد . اين‌جا هم ول كن نبود .68
به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش كه با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم. داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. باآن قيافه‌ي عبوس من واوضاع واحوال، فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت:« چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. توهم مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.» و راهش را گرفت و رفت.
چنگ زد توي خاك‌ها و گفت:« اين آخرين عملياتيه كه من دارم مي‌جنگم.»
اصلاً همتِ چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود. هميشه مي‌گفت:« دوست دارم بمونم و اون‌قدر درد بكشم كه همه‌ي گناهام پاك بشه.» مي‌گفت:« دلم مي‌خواد زياد عمر كنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.» ولي اين روزها از بچه‌ها خجالت مي‌كشيد. مي‌گفتک« نمي‌تونم
جنازه‌هاشونو ببينم.»
ماندن براش سخت شده بود.
گفتم:« اين چه حرفيه حاجي؟ قبلاً هركي اين حرف‌ها رومي‌زدمي‌گفتي نگو. حالا خودت داري مي‌گي.»
انگار دردش گرفته باشد، مشتش را محكم‌تر كرد و گفت:« نه. من مطمئنم.»
طلائيه بوديم. دمدم‌هاي صبح، بچه‌هايي كه رفته بودند جلو، مجبور شده بودند عقب‌نشيني كنند. زمين و زمان مي‌لرزيد. اصلاً حس مي‌كردي توي اين دنيا نيستي، اين‌قدر كه شدت آتش زياد بود.
بي‌سيم به دست، بالاي خاك‌ريز ايستاده بود. داشت با فرمانده گردان صحبت مي‌كرد. مي‌خواست برگشتِ بچه‌ها با كمترين تلفات باشد. ما اون‌طرف خاك‌ريز پناه گرفته بوديم. با هر صدا دلم هرّي مي‌ريخت پايين. مي‌گفتم الآن موج حاجي را مي‌گيرد. خودم را انداختم روي حاجي و با هم غلت خورديم تا پايين خاك‌ريز. نفسش بند آمده بود، ولي چيزي نگفت. آرام بلند شد و دوباره رفت سر كارش.
براي سركشي به بچه‌ها آمد توي سنگر. مي‌دانستم چند روز است چيزي نخورده. آن‌قدر ضعيف شده بود كه وقتي كنار سنگر مي‌ايستاد، پاهاش مي‌لرزيد. وقتي داشت مي‌رفت، گفتم «حاجي جون! بيا يه چيزي بخور.» بي‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنيا رو روي من بسته. من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.» واز سنگر رفت بيرون.
آقا مرتضي! يه نفر رو بفرست خط، ببينيم چه خبره.
هر كس مي‌رفت، ديگه برنمي‌گشت. همان سه‌راهي كه الآن مي‌گويند سه‌راهي همت. خيلي كم مي‌شد بچه‌ها بروند و سالم بر گردند.
آقا مرتضي سرش را پايين انداخت و گفت:« ديگه كسي رو ندارم بفرستم، شرمنده.»
حاجي بلند شد وگفت:« مثل اين كه خدا طلبيده.» وباميرافضلي سوارموتورشدندكه بروند خط.
عراق داشت جلو مي‌آمد. زجاجي شهيد شده بود وكريمي توي خط بود. بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را مي‌زدند لب هور، جايي كه جنازه افتاده بود، و از همان استفاده مي‌كردند.
روي يك تكه از پل‌هايي كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌هاي بچه‌ها دستش بود. با دست آب را كنار مي‌زد و مي‌رفت جلو؛ وسط آب ، زير آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. قمقمه‌ها را يكي پر كرد وبرگشت .
از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. جثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود كي است. صورتش رفته بود قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجي آن‌جا هم نبود. يكي از بچه‌ها من را كشيد طرف خودش و يواشكي گفت:« ازحاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده.»
نه! امكان نداشت. خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك‌دفعه برق از چشمم پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريديم پشت موتور كه راه آمده را برگرديم.
جنازه نبود. ولي ردّ خونِ تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتند:«برويد معراج! شايد نشاني پيدا كرديد.»
بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز كردم؛ عرق‌گير قهوه‌أي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم.
هواسنگين بود. هيچ‌كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها وبسيجي‌ها دنبال او. حيفم آمد دوكوهه براي بار آخر، حاجي را نبيند. ساختمان‌ها قد كشيده بودند به احترام او. وقتي برمي‌گشتيم،هرچه دورتر مي‌شديم، مي‌ديديم كوتاه‌تر مي‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمي‌آورند.


روح تمام شهداء شاد
پايان

ارسال شده: شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۵, ۹:۰۱ ق.ظ
توسط mostafaa
تصویر

تصویر

توضیح اینکه کودکی که در عکس بالا شهید همت بغل کرده فرزند شهید حاج عباس ورامینی ( مسئول ستاد لشکر 27 محمد رسول الله و از دانشجویان پیرو خط امام ) هست .

/

تصویر

تصویر

سمت راست : شهید مهدی باکری -فرمانده ی لشگر 31 عاشورا . سمت چپ هم که مشخص هست ! شهید همت ...

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط Mr.Amirhessam
خدا شهد شيرين شهادت در راه دين و وطن را نصيب ما هم بكند.
براي شادي روح شهدا صلوات

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۴۳ ب.ظ
توسط mostafaa
عملیات خیبر به روایت سعید مهتدی

عمده نيرو هاي رزمنده لشكر 27 محمد رسول الله (ص) طي عمليات خيبر، در محور " طلائيه " مستقر شده بودند. از رده هاي بالا ، دستور دادند يكي دو گردان لشكر 27 را به جزيره جنوبي مجنون بفرستيم. چند روز بعد از اينكه گردان هاي " مالك اشتر " و " حبيب بن مظاهر " به جزيره جنوبي اعزام شدند، قرار شد براي بررسي موقعيت نيروها، در معيت " حاج همت "، فرمانده لشكر 27، برويم آنجا. با رسيدن به جزيره جنوبي، ابتدا رفتيم پيش بچه هاي دو گردان مالك و حبيب.

بچه بسيجي ها به محض مشاهده حاجي، از خوشحالي كم مانده بود بال در آورند. فوج فوج به سمت او هجوم بردند و دست و صورتش را مي‌بوسيدند. با هزار مكافات توانستيم آنها را كمي آرام كنيم تا حاجي بتواند برايشان صحبت كند. حاج همت مثل هميشه با آن شور و دلربايي اش قدري براي بسيجي ها حرف زد، از دستاورد هاي عمليات گفت و اينكه چرا بايستي بچه ها سختي ها را تحمل كنند. خيلي مختصر و مفيد آنها را توجيه كرد. با كلماتي كه فقط مختص خودش بود و خوب مي‌دانست چطور و در كدام لحظه مي‌تواند با گفتن شان، حساس ترين تار شعور و عواطف رزمنده ها را مرتعش كند و آن ها را به هيجان بياورد.

با يك لحن محكم و پر صلابت گفت:

" برادران رزمنده، بسيجيان با ايمان! درود به اين چهره هاي غبار گرفته‌تان، درود به اراده و شرف شما دريادلان، جنگ سخت است، سختي دارد، شهادت دارد، زخمي شدن و قطعي دست و پا دارد، اسير شدن دارد، مفقودالاثر شدن دارد، اين‌ها را همه ما مي‌دانيم. اما اي عزيزان؛ ما نبايد گول ظاهر اين چيز ها را بخوريم، نبايستي فراموش كنيم با چه هدفي توي اين راه قدم گذاشه ايم. ما براي جهاد در راه خدا و اطاعت از اوامر امام مان به جبهه آمديم. تا وقتي نيت‌مان خالص باشد، هر قدمي كه در اين راه برداريم، اجر اين قدم در پيش خدا محفوظ مي‌ماند. امام عزيزمان دستور داده اند جزاير را بايستي حفظ كنيم. ما ديگر چاره اي نداريم، مگر اينكه به يكي از اين دو شق تن بدهيم ؛ يا اينكه از خودمان ضعف نشان بدهيم، پرچم سفيد ذلت و تسليم به دست بگيريم و كاري كنيم كه حرف امام‌مان بر زمين بماند، و يا اينكه تا آخرين نفس، مردانه بمانيم و بجنگيم و شهيد بشويم و با عزت از اين امتحان سخت بيرون بياييم. حالا، بسيجي ها! شما به من بگوييد، چه كنيم؟ تسليم شويم يا تا آخرين نفس بجنگيم؟!"

خدا گواه است تا حرف همت به اينجا رسيد، بسيجي ها شيون كنان فرياد زدند : " مي‌جنگيم، مي‌ميريم، سازش نمي‌پذيريم "!

بعد هم دسته جمعي هجوم بردند به سمت حاجي و شروع كردند با چشم هايي گريان، بوسيدن سر و صورت همت. با چه مصيبتي توانستيم حاجي را از آنجا خارج كنيم، بماند. بعد با هم راهي شديم تا برويم به قرارگاه موقت عملياتي؛ جايي كه محل تجمع فرماندهان لشكر هاي عمل كننده سپاه در جزيره بود. محل اين قرارگاه، شبيه به آلونك هايي بود كه در باغ ها مي‌سازند. اتاقك هايي خشت و گلي و كوچك، كه هيچ استحكامي نداشتند و بچه های سپاه، از سر ناچاري آنجا را بعنوان قرارگاه موقت عملياتي انتخاب كرده بودند. چون تازه وارد جزاير مجنون شده بوديم، هنوز از دل مرداب ها، جاده تداركاتي احداث نشده بود تا بشود ماشين آلات سنگين مهندسي رزمي را به اين دست آب بياوريم و يك قرارگاه مستحكم ومناسب براي استقرار فرماندهان در آنجا بسازيم.

اين آلونك هاي خشت و گلي هم از قبل در آنجا قرار داشت. نيرو هاي دشمن كه حتي خوابش را هم نمي ديدند كه ما يك روز به عمق جزاير مجنون دسترسي پيدا كنيم، آن‌ها را ساخته بودند و حالا، بچه هاي ما داشتند از سر اجبار، از اين آلونك ها به عنوان سنگر فرماندهي خط مقدم استفاده مي‌كردند.

موقعي كه با " همت " به قرارگاه موصوف رسيديم، فرماندهان بقيه لشكر ها هم در آنجا حضور داشتند. به محض ورود، حاجي خيلي گرم و خودماني با همه حضار سلام و عليك و ديده بوسي كرد و بعد رفت پيش برادرمان " احمد كاظمي "؛ فرمانده لشكر 8 نجف، كنار يكي از آلونك ها نشست و با همان لحن شيرين خودش گفت : " خب احمد، نظرت چيه؟ اينجا چي كم داريم؟ فكر مي‌كني اگه بخواهيم اين بعثي هاي شاخ شكسته‌رو از باقي مونده جزيره جنوبي بيندازيم بيرون، چقدر نيرو لازم داريم ؟! "

حاجي همين‌طور پر انرژي و خندان، مشغول صحبت با احمد كاظمي بود و حضار؛ ناباور و متحير، به او خيره شده بودند. چنان با روحيه بالايي داشت با كاظمي صحبت مي‌كرد كه هركس از حال و روز ما خبر نداشت، خيال مي‌كرد "حاج همت" هيچي نباشد، 15 گردان رزمنده تازه نفس حاضر و قبراق براي ادامه عمليات در اختيار دارد.

اين در حالي بود كه من خوب مي‌دانستم عمده نيروهاي رزمنده لشكر 27 در منطقه طلائيه به شدت با دشمن درگير بودند و در آن موقعيت وخيم، حاجي بجز همان دوگرداني كه چند روز قبل به جزيره جنوبي فرستاده بود، حتي يك نيروي قادر به رزم در اختيار نداشت. تازه، گردان هايي را هم كه در طلائيه به كار گرفته بوديم، همگي ضربه خورده بودند و براي بازسازي اين گردان ها و رساندن‌شان به سطح استاندارد رزمي سابق و انتقال‌شان به جزيره براي ادامه عمليات، به زمان زيادي نياز داشتيم. در حالي كه مي‌دانستيم از بابت وقت، به سختي در تنگنا قرارداريم. با اين همه، حاج همت خيلي قرص و قوي داشت با كاظمي حرف مي‌زد. يادش بخير، شهيد عزيزمان " مهدي زين الدين " فرمانده لشكر 17 علي بن ابي‌طالب(ع) كه كنار من نشسته بود، با يك لبخند قشنگي داشت به حاج همت نگاه مي‌كرد.وقتي زير گوشي، قضيه نداشتن نيروي خودمان را به او گفتم، با تبسم به بنده گفت : " خدا به همت خير بده، با وجود اينكه عمده نيروهاش تو طلائيه درگيرند و دستش خاليه، ولي باز هم به فكر ماست و اومده ببينه به چه طريقي مي‌تونه دشمن رو از اين منطقه بيرون كنه! ".

در همين موقع بيسيم زدند - از رده هاي بالا – احمد كاظمي گوشي را برداشت. مي‌خواستند بدانند وضعيت از چه قرار است. كاظمي، همان طور كه گوشي بيسيم دستش بود، و يك نگاه اميدواري به حاج همت داشت، در جواب با لبخند گفت : " وضعيت ما خوبه، همين كه همت با ماست، مشكلي نداريم! ".

... در هنگامه اي كه رزمنده هاي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در بخش مركزي جزيره جنوبي مجنون موضع گرفته بودند، دشمن با تمام توان توپخانه سنگين و كاتيوشا و خمپاره اش، اين جزيره را يكپارچه و بي وقفه مي‌كوبيد. طبق برآوردي كه رده هاي بالا انجام داده بودند، فقط ظرف سه شبانه روز، دشمن بيشتر از يك ميليون و سيصد و پنجاه هزار گلوله توپ و خمپاره و كاتيوشا روي سر نيرو هاي ايراني ريخته بود. حتي يك لحظه نبود كه جزيره آرام باشد. تكه به تكه خاك جزيره از زمين و آسمان كوبيده مي‌شد و بچه رزمنده ها، شديد ترين فشار ها را آنجا تحمل مي‌كردند. در گيرو دار بيرون زدن دشمن از جزيره و تلاش براي حفظ آن بوديم كه گلوله اي كنارم منفجر شد و از ناحيه جلو و عقب سر، تركش خوردم. طوري كه مجبور شدم سرم را باندپيچي كنم.

با اينكه اثر زخم و خون در بالاي پيشاني‌ام مشخص بود، ولي خوشبختانه وضعيت جسمي‌ام به شكلي بود كه سر پا بودم و مي‌توانستم به كارم ادامه بدهم. بچه ها توي خط مستقر بودند. لازم بود براي ارائه گزارش آخرين وضعيت نيرو ها بروم پيش حاج همت، تا با او در باره روال كار آينده خط پدافندي خودمان مشورت كنم و بدانم قرار است مراحل بعدي عمليات را از كجا ادامه بدهيم.

فراموش نمي‌كنم، به محض اينكه حاج همت مرا ديد، مجال صحبت به من نداد و با اشاره به باندپيچي سرم، خيلي نگران پرسيد : " سرت چي شده سعيد ؟! "

گفتم : " چيزي نشده حاجي، فقط يه خراش كوچيك برداشته، واسه اين اونو با باند بستم تا روش خاك نشينه و چرك نكنه، چيز مهمي نيست ".

خيلي ناراحت شد و گفت : " نگو چيزي نيست! ... مواظب خودت باش تا آسيبي بهت نرسه ".

گفتم : " اين چه حرفيه حاجي ؟ خودت بارها گفتي ما اصل‌مان بر شهادته ". با اخم گفت : " حالا حرف خودم رو بهم مي‌گي؟!... بله، اصل بر شهادته، اما تا لحظه شهادت، مكلف‌ايم حفظ جان خودمون رو جدي بگيريم! ".

من كه انتظار شنيدن چنين صحبتي را از او نداشتم، ديگر چيزي نگفتم. خيلي فشرده گزارش‌ام را دادم، با هم مشورت كرديم و دوباره روانه خط شدم.توي راه تمام فكر و ذكرم معطوف به حرف هاي حاج همت بود.با خودم مي‌گفتم، حرف هاي حاجي بي حكمت نيست، درست است كه از زمين و هوا دشمن دارد جزيره را مي‌كوبد و در هر گوشه جزيره شهيدي به خاك افتاده و تعداد بچه هاي مجروح ما هم كم نيست، ولي در اين وضعيت دشوار جنگ، كه امكان جايگزيني حتي يك كادر عملياتي وجود ندارد، آن قدر بحث ضرورت " حفظ جان تا لحظه شهادت " براي همت جدي شده كه با وجود سر نترسي كه دارد و خودش مدام زير آتش شديد دشمن رفت و آمد مي‌كند، به من گوشزد مي‌كند مواظب خودم باشم، تا آسيبي نبينم و بتوانم در ميدان جهاد سر پا باشم، تا بهتر با دشمن مقابله كنم.
... روز هفدهم اسفند، در اوج درگيري ما با دشمن در جزيره مجنون، حوالي بعد از ظهر بود كه ديدم مي‌گويند بي سيم تو را مي‌خواهد. گوشي را كه به دستم گرفتم، صداي حاج همت را شنيدم كه گفت : " سعيد، در قسمت شرقي جزيره جنوبي، از طرف اين شاخ شكسته ها، دارند بچه هاي ما را اذيت مي‌كنند... من به عقب مي‌رم تا براي كمك به اين بچه ها، از بقيه لشكر ها قدري نيرو جور كنم و بيارم جلو ".

گفتم : " مفهوم شد حاجي، اجازه مي‌دي من هم با شما بيام؟ ".

گفت : " نه عزيزم، شما چون نسبت به موقعيت منطقه توجيه هستي، همين جا باش تا خط رو تحويل بچه هاي لشكر امام حسين(ع) بدي و كمك‌شان كني. هر وقت كارت تموم شد، بيا به همون سنگر... – منظور حاجي از اصطلاح "همون سنگر"، قرارگاه تاكتيكي حاج قاسم سليماني بود- ... بعد بيا اونجا؛ من هم غروب ميام همون جا، تا با هم صحبت كنيم ".

گفتم : " باشه مفهوم شد، تمام ".

برگشتم پيش بچه هايمان در خط و كنارشان ماندم. دشمن كه وحشت از دست دادن جزاير خواب از چشم هايش ربوده بود، حتي براي يك لحظه، دست از گلوله باران جزاير بر نمي‌داشت. ما هم در داخل سنگر ها و كانال هاي نفررويي كه به تازگي حفر شده بود، پناه گرفته بوديم و از خطمان دفاع مي‌كرديم. چند ساعتي گذشت. از طريق بي سيم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسيدم : حاجي آمده يا نه ؟!

گفتند : " نه، هنوز برنگشته! ".

مدتي بعد، از نو تماس گرفتم و سراغش را گرفتم. جواب دادند : " نه خبري نيست! " ديگر دلشوره رهايم نكرد. طاقت نياوردم. خط را سپردم دست تعدادي از بچه ها، آمدم كمي عقب‌تر و با يك جيپ 106 كه عازم عقب بود، راهي شدم به سمت سنگري كه محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر كه شدم، ديدم حاجي نيست. از برادرمان حاج "قاسم سليماني"؛ فرمانده لشكر 41 ثارالله پرسيدم حاج همت كجاست؟

ايشان گفت : "‌ رفته قرارگاه لشكر 27 و هنوز برنگشته ".

قرارگاه تاكتيكي ما در ضلع شرقي جزيره بود. گفتم : " ولي حاجي به من گفته بود برمي‌گرده اينجا، چون با من كار داره ".

حاج قاسم گفت : " هنوز كه نيومده، ولي مرا هم نگران كردي، الان يه وسيله به شما مي‌دم، برو به قرارگاه تاكتيكي لشكرتون، احتمال داره اينجا نياد ".

با يكي از پيك هاي فرمانده لشكر ثارالله، سوار بر يك موتور تريل، رفتم سمت قرارگاه تاكتيكي لشكر 27 در ضلع شرقي جزيره. آنجا كه رسيديم، ]شهيد[ حاج عباس كريمي را ديدم.

به او گفتم : " عباس، حاج همت اينجا بوده انگار، ولي اصلا برنگشته پيش حاج قاسم ".

عباس با تعجب گفت : " معلومه چي مي‌گي؟! حاجي اصلا اينجا نيومده برادر من! " اين را كه گفت، دفعتا سراپاي بدنم به لرزه افتاد و بي اختيار سست شدم. فهميدم قطعا بايستي بين راه براي همت اتفاقي افتاده باشد.

عباس ادامه داد : " ... حاجي اينجا نيومده، ولي با قرارگاه مركزي كه تماس گرفتم، گفتند حاجي اونجا نيست و شما هم ديگه در بخش مركزي جزيره مسئوليتي نداريد، گفتند گردان لشكرتان همونجا باشه، ما خودمون لشكر امام حسين(ع) رو مي‌فرستيم بياد اونجا و خط رو از گردان شما تحويل بگيره ".

عباس كه حرفش تمام شد، خودم گوشي بي سيم را برداشتم، با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم : " پس لا اقل بگذاريد ما بريم گردان رو عوض كنيم و برگرديم به اينجا ".

از آن سر خط جواب دادند : " نه، شما از اين طرف نريد. شما از منطقه شرقي جزيره تكان نخوريد و به آن طرف نريد ".

يك حس باطني به من مي‌گفت حتما خبري شده و مركز نمي‌خواهد كه ما بفهميم. روي پيشاني ام عرق سردي نشسته بود. همين طور كه گوشي بي سيم توي دستم بود، نشستم زمين و گفتم : " بسيار خوب، حالا حاج همت كجاست؟ ".

جواب آمد : " فرماندهي جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب ".

رو كردم به شهيد كريمي و گفتم : " عباس، بهت گفته باشم؛ يا حاجي شهيد شده، يا به احتمال خيلي ضعيف، زخمي شده ".

او گفت : " روي چه حسابي اين حرف رو مي‌زني تو؟! " گفتم : "‌اگه حاجي مي‌خواست بره اون دست آب، لشكر رو كه همين جوري بدون مسئوليت رها نمي‌كرد، حتما يا با تو در اينجا، يا با من در خط تماس مي‌گرفت و سر بسته خبر مي‌داد كه مي‌خواد به اون طرف آب بره ".

عباس هم نگران بود. منتها چون بي سيم چي ها كنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بيشتر از اين درباره دل نگراني‌مان جلوي آنها صحبت كنيم.آخر اگر اين خبر شايع مي‌شد كه حاجي شهيد شده، بر روحيه بچه هاي لشكر تاثير منفي و ناگواري به جا مي‌گذاشت.چون او به شدت مورد علاقه بسيجي ها بود و براي آن‌ها، باور كردن نبودن همت خيلي، خيلي دشوار به نظر مي‌رسيد.

چشم كه بر هم زديم، غروب شد و دقايقي بعد، روز كوتاه زمستاني هفدهم اسفند، جاي‌اش را با شبي به سياهي دوزخ عوض كرد. آن شب، حتي يك لحظه هم از ياد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعي مي‌شد. خصوصا آن لحظه اي كه از طلائيه به جزيره جنوبي آمديم، آن سخنراني زيبا و بي تكلف حاجي براي بچه هاي بسيجي لشكر، بيرون كشيدن او از چنگ بسيجي ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشكر هاي سپاه و شلوغ بازي هاي رايج حاجي، رجزخواني هاي روح بخش او، بگو بخندش با احمد كاظمي لبخند هاي زين الدين در واكنش به شيرين زباني هاي حاجي و بعد، آن پاسخ سرشار از روحيه احمد كاظمي به رده هاي بالا، پاي بي سيم و در حالي كه نيم نگاهي به حاجي داشت و گفته بود : " همين كه همت با ماست، مشكلي نداريم! ".

شب وحشتناكي بر من گذشت. به هر مشقتي كه بود، صبر كرديم تا صبح. ديگر برايمان يقين حاصل شد كه حتما براي او اتفاقي افتاده. بعد از نماز صبح عباس كريمي گفت : " سعيد، تو همين جا بمون، من ميرم يه سر قرارگاه نجف، ببينم موضوع از چه قراره! ".

رفت و اصلا نفهميدم چقدر گذشت، كه برگشت؛ با چشم هايي مثل دو كاسه خون، خيس از اشك. عباس، عباس هميشگي نبود. به زحمت لب بازكرد و گفت : " همت و يك نفر ديگر، سوار بر موتور، سمت "پد" مي‌رفتند كه تانك بعثي آن ها را هدف تير مستقيم قرار داد و شهيد شدند ".

در حالي كه كنار آمدن با اين باور كه ديگر او را نمي‌بينم، برايم محال به نظر مي‌رسد، كم كم دستخوش دلهره ديگري شدم؛ اين واقعه را چطور مي‌بايست براي بچه رزمنده هاي لشكر مطرح مي‌كردم؟! طوري كه خبرش، روحيه لطيف آن‌ها را تضعيف نكند.


... هنوز هم باور نبودن همت برايم سخت است، بدجوري ما را چشم براه خودش گذاشت، ... و رفت.

منبع : نشریه یاد ماندگار شماره ششم

ماخذ : hemmat.blogfa.com

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۵۲ ب.ظ
توسط mostafaa
خواهشا یکی از مدیرا زحمت وصل کردن پستهای مربوط به عملیات خیبر رو بکشه . چون خودم از دیشب هر چی سعی کردم همشو با هم پست کنم نشد . آخر هم به این نتیجه رسیدم که نشدنیه ! واسه همین تکه تکه فرستادم .

اگه زحمتشو کشیدین این پست هم پاک کنید .

ممنون .

ارسال شده: چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۸ ق.ظ
توسط moh-597
mostafaa, جان

پستهايي كه خواسته بوديد ادغام شد . منتظر ارسال مطالب ديگر شما در بخش شهداء هستم

موفق باشيد