فيلسوفي كه هيچ نميدانست!
ارسال شده: سهشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵, ۷:۱۰ ب.ظ
افلاطون در رساله«ميهماني»، رسالهاي که نشاندهنده اولين آگاهي واقعي سقراط از وضعيت پارادوکسيکالش در ميان همنوعانش است، به تعريف واژه فيلسوف ميپردازد، در حالي که سيماي سقراط نقش سرنوشتسازي در تعريف اين واژه ايفا ميکند.
از اين رو اين نوشته توجه خود را نه روي سقراط تاريخي، که شناخت او بسيار سخت است، بلکه روي چهره اسطورهاي سقراط متمرکز ميکند؛ چهرهاي که توسط نسل اول شاگردان او مطرح شده است.
سقراط را غالباً با مسيح مقايسه کردهاند. اين کاملاً درست است که هر دوي آنهاعليرغم اينکه فعاليتشان محدود به زمان و مکان اندکي بوده است، ولي به لحاظ تاريخي تأثير زيادي داشتهاند.
همچنين شمار شاگردان آنها نيز بسيار اندک بوده است و هيچ يک از آن دو اثري مکتوب از خود بر جاي نگذاشتهاند، اما ميتوان از شاهدان عينياي نام برد که از زندگي آنها گزارش هايي دادهاند: محاورات سقراطي افلاطون و اناجيل مسيح. با اين وجود، براي ما بسيار مشکل است که از مسيح تاريخي يا سقراط تاريخي سخن بگوييم. پس از مرگ سقراط و مسيح، پيروان آنها به تأسيس مکاتبي همت گماشتند تا پيام و تفکر آنها را گسترش دهند.
البته مکاتبي که از سوي سقراطيان تأسيس و گسترش يافت، بسيار عميقتر و گستردهتر از چيزي بود که مسيحيت در ابتدا شاهد آن بود. اين امر، به نوعي بيانگر پيچيدگي تفکر سقراطي است.
همچنين انديشههاي سقراط در شکلگيري تفکر«آريستيپوس» بنيانگذار مکتب کورنايي نيز تأثيرگذار بوده است. آريستيپوس به دنبال راحتي و لذت بود و تأثير بسزايي بر فلسفه اپيکوري داشت.او همچنين الهامبخش اقليدس مگارايي نيز بود؛ کسي که شهرتش به خاطر جدلهايش بود. تنها يکي از شاگردان سقراط ،يعني افلاطون، فاتح تاريخ شد.
از آن رو که صورت ادبي ماندگاري به محاوراتش بخشيد و يا از اين جهت که مکتبي که او بنا نهاد، قرنها پابرجا ماند و از اين طريق توانست در حفظ محاوراتش و گسترش و يا شايد بدشکلکردن آموزههايش موفق گردد.
در هر صورت، بايد به خاطر داشته باشيم که ويژگي اصلي محاورات افلاطون- ارائه محاوراتي که در آنها سقراط هميشه در نقش يک پرسشگر ظاهر ميشود- به وسيله خود افلاطون ابداع نشده بود، بلکه اين محاورات، بيانگر گونهاي گفت و شنود سقراطي است که در ميان شاگردان سقراط بسيار رواج داشته است.
افلاطون در نوشتن محاورات، بر اين ادعا نيست که سخت درگير نوشتههايي باشد که صرفاً نشاندهند بحثهايي ميان نظريات متعارض و متفاوت است، بلکه او در محاورات، نظر و ايدهاي را ترجيح ميدهد که سقراط مدافع آن است. بدين سان ، كمي پس از مرگ سقراط، او چونان چهرهاي اسطورهاي مطرح گرديد و دقيقاً اين اسطورهسقراط است كه در تاريخ فلسفه، جاويدان و ماندگار مانده است.
افلاطون در رساله آپولوژي ، سخناني را مطرح ميكند كه سقراط قبل از مرگش در دادگاهي كه در آن محكوم به مرگ شد، بيان كرده بود. افلاطون ميگويد يكي از دوستان سقراط از معبد دلفي پرسيده بود كه آيا كسي داناتر از سقراط وجود دارد؟ معبد در پاسخ او گفت كه هيچكس داناتر از سقراط نيست.
سقراط از اين پاسخ معبد در شگفت مانده بود و شروع كرد به جستجو در ميان سياستمداران ، شاعران و صنعتگران و هنرمندان - كه بر طبق سنت يوناني ، آنها از حكمت و دانايي برخوردار بودند - تا دريابد كه آيا كسي داناتر از او هست يا نه. سقراط دريافت كه همه آنها خود را داناترين ميدانند. در حالي كه هيچ بهرهاي از دانايي و حكمت ندارند.
سقراط پي برد اينكه او داناترين مردم است، از آن روست كه فكر نميكند آنچه را نميداند ميداند. اين دقيقاً تعريفي است كه افلاطون در رساله مهماني از فيلسوف ارائه ميدهد.
فيلسوف هيچ نميداند ولي از نادانياش آگاه است .بنابراين رسالت سقراط ، بر اين شد كه مردم را از ناداني خود و نداشتن حكمت و معرفت آگاه سازد. سقراط براي به انجام رساندن اين مأموريتش، خود را در كسوت انساني كه هيچ نميداند آشكار كرد. او با تظاهر به جهل و با ژستي صميمي به طرح پرسش ميپرداخت تا دريابد كه آيا داناتر از او هم هست يا نه. ارسطو و سيسرون نيز به اين روشي كه سقراط در پيش گرفته بود تصريح كردهاند.
البته اين شيوه سقراط ، گونهاي حيلهگري و تجاهل نبود، بلكه نوعي مطايبه بود كه هدف سقراط از آن صرفاً آگاه كردن مردم از جهل و نادانيشان بود. او ميخواست به مردمي كه صرفاً بر اساس پيشداوريها و شناختِ روزمره خود رفتار ميكردند، نشان دهد كه شناخت آنها هيچ پايه و اساسي ندارد.
حتي سقراط ميخواست به كساني كه متقاعد شده بودند كه از معرفت برخوردارند، نشان دهد كه هيچ نميدانند. قبل از سقراط دو دسته بودند كه خود را صاحب معرفت ميدانستند؛ از يك سو كساني مانند پارمنيدس ، امپدوكلس و هراكليتوس بودند كه خود را صاحب حقيقي حكمت و حقيقت ميدانستند و از سويي ديگر سوفيستها كه مدعي بودند، ميتوانند شناخت و داناييشان را به همه علاقه مندان نشان دهند.
از نظر سقراط، معرفت، مجموعهاي از گزارهها و فرمولهايي نيست كه بتوان آن را تحرير يا بيان كرد و يا با آن داد و ستد كرد. وقتي سقراط ادعا ميكند كه فقط يك چيز را ميداند و آن اينكه او هيچ نميداند، تصور سنتي از معرفت را طرد ميكند.
تا آنجا كه محتواي نظريِ معرفت مورد نظر است، روش فلسفي سقراط، انتقال دادن معرفت نيست؛ يعني اينكه به پرسشهاي شاگردانش پاسخ دهد، بلكه روش او پرسش از آنهاست، چرا كه او چيزي براي بيان يا تعليم دادن به شاگردانش ندارد.
بازي طنزگونه سقراطي چنين است كه خود را به گونهاي نشان ميدهد كه هدفش فراگيري چيزي از مخاطبش است اما فيالواقع ميخواهد به او نشان دهد كه در آنچه كه با يكديگر بحث ميكنند، مخاطبش هيچ معرفتي ندارد و ادعاي او مبني بر اينكه چيزي ميداند، بياساس است.
اين شيوه انتقادي از معرفت، هرچند به نظر يكسره سلبي به نظر ميرسد ولي معنا و مفهومي مضاعف دارد. از يك سو نشان ميدهد كه معرفت و حقيقت به آساني قابل دسترسي نيست، بلكه بايد به وسيله خودِ فرد پديد آيد.
از اين روست كه سقراط در ثئايتتوس خودش را در گفتگو با مرد ، چونان قابلهاي نشان مي دهد. او هيچ نميداند و هيچ چيزي تعليم نميدهد، بلكه فقط پرسشگري ميكند و اين پرسشها و استنطاقهاي سقراط است كه به مخاطبانش كمك ميكند تا به حقيقتشان هستي ببخشند.
اين امر نشان ميدهد كه معرفت را بايد در درون خودِ نفس جستجو كرد و اين به عهده خود فرد است كه به معرفت دست يازد. افلاطون از منظر خودش به گونهاي اسطورهاي اين ايده را چنين بيان ميكند كه تمامي معرفت، خاطره رؤيتي است كه نفس انسان در نشئه پيشين خود داشته است. بنابراين، وظيفه ما يادگيريِ چگونگيِ به خاطرآوردن و تذكار است.
از سوي ديگر، ديدگاه سقراط كاملاً متفاوت است. پرسشهايي كه سقراط مطرح ميكند، مخاطب را به دانستن چيزي سوق نميدهند و نيز چنين نيست كه اين پرسشها با نتايجي خاتمه يابد كه بتوان آنها را در قالب گزارشهايي در خصوص موضوع معيني شكل داد، بلكه پرسشهاي او از آن روست كه مخاطب، به پوچي و بيهودگي معرفتش واقف گردد؛يعني سقراط مخاطبانش را به درون خودشان و آگاهي از وجدانشان فرا ميخواند.
به عبارت ديگر، مخاطب سقراط با عبور از معرفت به درون خود، پرسش را از نفس خودش آغاز ميکند. در گفتگوي سقراطي، پرسش حقيقي بيشتر درباره کسي است که سخن ميگويد تا آنچه که دربارهاش سخن گفته ميشود.
سقراط به مانند خرمگسي، با پرسشهايش مخاطب خود را به ستوه ميآورد تا آنها مجبور شوند به نفس و درون خودشان توجه کنند و به مراقبت از آن همت گمارند: اي مرد با آنکه اهل آتن هستي؛ يعني شهري که به دانش و نيرو مشهورترين شهر جهان است، چگونه شرم نداري از اينکه شب و روز در انديشه سيم و زر و شهرت و جاه باشي ولي در راه دانش و حقيقت و بهتر ساختن روح خود گام برنداري؟
بنابراين مسأله اين نيست که معرفت ظاهري و صوري خود را مورد پرسش قرار دهيم، بلکه مسأله اين است که ذاتِ آگاهي خودمان و ارزشهايي را که هدايتگر زندگيمان هستند، مورد سؤال قرار دهيم. مخاطب سقراط، در واپسين تحليل و بررسي، پس از گفتگو و بحثهايي که با سقراط رد و بدل کرده است، به تناقضات دروني ايدههايش واقف ميگردد. او در خودش شک ميکند و به مانند سقراط درمييابد که هيچ نميداند و هر آنچه پيش از اين گمان ميکرده که ميداند، فيالواقع، هيچ معرفت ارزندهاي نبودهاست.
بدينسان آنچه از اهميت بالايي برخوردار است و مورد نظر واقعي سقراط است، اين نيست که چه ميدانيم، بلکه اين است که چگونه عمل ميکنيم و در چه طريقي گام برميداريم: من به هيچ وجه، به آنچه که اکثر مردم به آن توجه دارند، علاقه اي ندارم؛ چيزهايي مانند امور پولي و مالي، پرداختن و رسيدگي به دارايي هر چه بيشتر، کسب مناصب و پستهاي مهم، موفقيتهاي حاصل از سخنرانيهاي خطابي در ميان تودههاي مردم و در قضاوتها و ائتلافها و جناحهاي سياسي.
من هيچگاه اين راهها را در پيش نگرفتهام، بلکه آنچه براي من انجام دادنش اهميت دارد اين است که شما را متقاعد کنم که بيش از آنکه به داراييتان توجه کنيد، به خودتان و چيستيتان توجه کنيد؛ باشد که شما خود را تا آن اندازه که ممکن است کامل و معقول سازيد.
دانستن اين نکته مهم است که سقراط نه بوسيله استنطاقها و سؤال و جوابهايش براي رسيدن به چنين هدفي اقدام ميکند، بلکه به وسيله شيوه بودنش، شيوه زيستنش و با صرف بودنش به اين مهم ميپردازد.
نويسنده : حسن احمديزاده
منبع : همشهري آنلاين
از اين رو اين نوشته توجه خود را نه روي سقراط تاريخي، که شناخت او بسيار سخت است، بلکه روي چهره اسطورهاي سقراط متمرکز ميکند؛ چهرهاي که توسط نسل اول شاگردان او مطرح شده است.
سقراط را غالباً با مسيح مقايسه کردهاند. اين کاملاً درست است که هر دوي آنهاعليرغم اينکه فعاليتشان محدود به زمان و مکان اندکي بوده است، ولي به لحاظ تاريخي تأثير زيادي داشتهاند.
همچنين شمار شاگردان آنها نيز بسيار اندک بوده است و هيچ يک از آن دو اثري مکتوب از خود بر جاي نگذاشتهاند، اما ميتوان از شاهدان عينياي نام برد که از زندگي آنها گزارش هايي دادهاند: محاورات سقراطي افلاطون و اناجيل مسيح. با اين وجود، براي ما بسيار مشکل است که از مسيح تاريخي يا سقراط تاريخي سخن بگوييم. پس از مرگ سقراط و مسيح، پيروان آنها به تأسيس مکاتبي همت گماشتند تا پيام و تفکر آنها را گسترش دهند.
البته مکاتبي که از سوي سقراطيان تأسيس و گسترش يافت، بسيار عميقتر و گستردهتر از چيزي بود که مسيحيت در ابتدا شاهد آن بود. اين امر، به نوعي بيانگر پيچيدگي تفکر سقراطي است.
همچنين انديشههاي سقراط در شکلگيري تفکر«آريستيپوس» بنيانگذار مکتب کورنايي نيز تأثيرگذار بوده است. آريستيپوس به دنبال راحتي و لذت بود و تأثير بسزايي بر فلسفه اپيکوري داشت.او همچنين الهامبخش اقليدس مگارايي نيز بود؛ کسي که شهرتش به خاطر جدلهايش بود. تنها يکي از شاگردان سقراط ،يعني افلاطون، فاتح تاريخ شد.
از آن رو که صورت ادبي ماندگاري به محاوراتش بخشيد و يا از اين جهت که مکتبي که او بنا نهاد، قرنها پابرجا ماند و از اين طريق توانست در حفظ محاوراتش و گسترش و يا شايد بدشکلکردن آموزههايش موفق گردد.
در هر صورت، بايد به خاطر داشته باشيم که ويژگي اصلي محاورات افلاطون- ارائه محاوراتي که در آنها سقراط هميشه در نقش يک پرسشگر ظاهر ميشود- به وسيله خود افلاطون ابداع نشده بود، بلکه اين محاورات، بيانگر گونهاي گفت و شنود سقراطي است که در ميان شاگردان سقراط بسيار رواج داشته است.
افلاطون در نوشتن محاورات، بر اين ادعا نيست که سخت درگير نوشتههايي باشد که صرفاً نشاندهند بحثهايي ميان نظريات متعارض و متفاوت است، بلکه او در محاورات، نظر و ايدهاي را ترجيح ميدهد که سقراط مدافع آن است. بدين سان ، كمي پس از مرگ سقراط، او چونان چهرهاي اسطورهاي مطرح گرديد و دقيقاً اين اسطورهسقراط است كه در تاريخ فلسفه، جاويدان و ماندگار مانده است.
افلاطون در رساله آپولوژي ، سخناني را مطرح ميكند كه سقراط قبل از مرگش در دادگاهي كه در آن محكوم به مرگ شد، بيان كرده بود. افلاطون ميگويد يكي از دوستان سقراط از معبد دلفي پرسيده بود كه آيا كسي داناتر از سقراط وجود دارد؟ معبد در پاسخ او گفت كه هيچكس داناتر از سقراط نيست.
سقراط از اين پاسخ معبد در شگفت مانده بود و شروع كرد به جستجو در ميان سياستمداران ، شاعران و صنعتگران و هنرمندان - كه بر طبق سنت يوناني ، آنها از حكمت و دانايي برخوردار بودند - تا دريابد كه آيا كسي داناتر از او هست يا نه. سقراط دريافت كه همه آنها خود را داناترين ميدانند. در حالي كه هيچ بهرهاي از دانايي و حكمت ندارند.
سقراط پي برد اينكه او داناترين مردم است، از آن روست كه فكر نميكند آنچه را نميداند ميداند. اين دقيقاً تعريفي است كه افلاطون در رساله مهماني از فيلسوف ارائه ميدهد.
فيلسوف هيچ نميداند ولي از نادانياش آگاه است .بنابراين رسالت سقراط ، بر اين شد كه مردم را از ناداني خود و نداشتن حكمت و معرفت آگاه سازد. سقراط براي به انجام رساندن اين مأموريتش، خود را در كسوت انساني كه هيچ نميداند آشكار كرد. او با تظاهر به جهل و با ژستي صميمي به طرح پرسش ميپرداخت تا دريابد كه آيا داناتر از او هم هست يا نه. ارسطو و سيسرون نيز به اين روشي كه سقراط در پيش گرفته بود تصريح كردهاند.
البته اين شيوه سقراط ، گونهاي حيلهگري و تجاهل نبود، بلكه نوعي مطايبه بود كه هدف سقراط از آن صرفاً آگاه كردن مردم از جهل و نادانيشان بود. او ميخواست به مردمي كه صرفاً بر اساس پيشداوريها و شناختِ روزمره خود رفتار ميكردند، نشان دهد كه شناخت آنها هيچ پايه و اساسي ندارد.
حتي سقراط ميخواست به كساني كه متقاعد شده بودند كه از معرفت برخوردارند، نشان دهد كه هيچ نميدانند. قبل از سقراط دو دسته بودند كه خود را صاحب معرفت ميدانستند؛ از يك سو كساني مانند پارمنيدس ، امپدوكلس و هراكليتوس بودند كه خود را صاحب حقيقي حكمت و حقيقت ميدانستند و از سويي ديگر سوفيستها كه مدعي بودند، ميتوانند شناخت و داناييشان را به همه علاقه مندان نشان دهند.
از نظر سقراط، معرفت، مجموعهاي از گزارهها و فرمولهايي نيست كه بتوان آن را تحرير يا بيان كرد و يا با آن داد و ستد كرد. وقتي سقراط ادعا ميكند كه فقط يك چيز را ميداند و آن اينكه او هيچ نميداند، تصور سنتي از معرفت را طرد ميكند.
تا آنجا كه محتواي نظريِ معرفت مورد نظر است، روش فلسفي سقراط، انتقال دادن معرفت نيست؛ يعني اينكه به پرسشهاي شاگردانش پاسخ دهد، بلكه روش او پرسش از آنهاست، چرا كه او چيزي براي بيان يا تعليم دادن به شاگردانش ندارد.
بازي طنزگونه سقراطي چنين است كه خود را به گونهاي نشان ميدهد كه هدفش فراگيري چيزي از مخاطبش است اما فيالواقع ميخواهد به او نشان دهد كه در آنچه كه با يكديگر بحث ميكنند، مخاطبش هيچ معرفتي ندارد و ادعاي او مبني بر اينكه چيزي ميداند، بياساس است.
اين شيوه انتقادي از معرفت، هرچند به نظر يكسره سلبي به نظر ميرسد ولي معنا و مفهومي مضاعف دارد. از يك سو نشان ميدهد كه معرفت و حقيقت به آساني قابل دسترسي نيست، بلكه بايد به وسيله خودِ فرد پديد آيد.
از اين روست كه سقراط در ثئايتتوس خودش را در گفتگو با مرد ، چونان قابلهاي نشان مي دهد. او هيچ نميداند و هيچ چيزي تعليم نميدهد، بلكه فقط پرسشگري ميكند و اين پرسشها و استنطاقهاي سقراط است كه به مخاطبانش كمك ميكند تا به حقيقتشان هستي ببخشند.
اين امر نشان ميدهد كه معرفت را بايد در درون خودِ نفس جستجو كرد و اين به عهده خود فرد است كه به معرفت دست يازد. افلاطون از منظر خودش به گونهاي اسطورهاي اين ايده را چنين بيان ميكند كه تمامي معرفت، خاطره رؤيتي است كه نفس انسان در نشئه پيشين خود داشته است. بنابراين، وظيفه ما يادگيريِ چگونگيِ به خاطرآوردن و تذكار است.
از سوي ديگر، ديدگاه سقراط كاملاً متفاوت است. پرسشهايي كه سقراط مطرح ميكند، مخاطب را به دانستن چيزي سوق نميدهند و نيز چنين نيست كه اين پرسشها با نتايجي خاتمه يابد كه بتوان آنها را در قالب گزارشهايي در خصوص موضوع معيني شكل داد، بلكه پرسشهاي او از آن روست كه مخاطب، به پوچي و بيهودگي معرفتش واقف گردد؛يعني سقراط مخاطبانش را به درون خودشان و آگاهي از وجدانشان فرا ميخواند.
به عبارت ديگر، مخاطب سقراط با عبور از معرفت به درون خود، پرسش را از نفس خودش آغاز ميکند. در گفتگوي سقراطي، پرسش حقيقي بيشتر درباره کسي است که سخن ميگويد تا آنچه که دربارهاش سخن گفته ميشود.
سقراط به مانند خرمگسي، با پرسشهايش مخاطب خود را به ستوه ميآورد تا آنها مجبور شوند به نفس و درون خودشان توجه کنند و به مراقبت از آن همت گمارند: اي مرد با آنکه اهل آتن هستي؛ يعني شهري که به دانش و نيرو مشهورترين شهر جهان است، چگونه شرم نداري از اينکه شب و روز در انديشه سيم و زر و شهرت و جاه باشي ولي در راه دانش و حقيقت و بهتر ساختن روح خود گام برنداري؟
بنابراين مسأله اين نيست که معرفت ظاهري و صوري خود را مورد پرسش قرار دهيم، بلکه مسأله اين است که ذاتِ آگاهي خودمان و ارزشهايي را که هدايتگر زندگيمان هستند، مورد سؤال قرار دهيم. مخاطب سقراط، در واپسين تحليل و بررسي، پس از گفتگو و بحثهايي که با سقراط رد و بدل کرده است، به تناقضات دروني ايدههايش واقف ميگردد. او در خودش شک ميکند و به مانند سقراط درمييابد که هيچ نميداند و هر آنچه پيش از اين گمان ميکرده که ميداند، فيالواقع، هيچ معرفت ارزندهاي نبودهاست.
بدينسان آنچه از اهميت بالايي برخوردار است و مورد نظر واقعي سقراط است، اين نيست که چه ميدانيم، بلکه اين است که چگونه عمل ميکنيم و در چه طريقي گام برميداريم: من به هيچ وجه، به آنچه که اکثر مردم به آن توجه دارند، علاقه اي ندارم؛ چيزهايي مانند امور پولي و مالي، پرداختن و رسيدگي به دارايي هر چه بيشتر، کسب مناصب و پستهاي مهم، موفقيتهاي حاصل از سخنرانيهاي خطابي در ميان تودههاي مردم و در قضاوتها و ائتلافها و جناحهاي سياسي.
من هيچگاه اين راهها را در پيش نگرفتهام، بلکه آنچه براي من انجام دادنش اهميت دارد اين است که شما را متقاعد کنم که بيش از آنکه به داراييتان توجه کنيد، به خودتان و چيستيتان توجه کنيد؛ باشد که شما خود را تا آن اندازه که ممکن است کامل و معقول سازيد.
دانستن اين نکته مهم است که سقراط نه بوسيله استنطاقها و سؤال و جوابهايش براي رسيدن به چنين هدفي اقدام ميکند، بلکه به وسيله شيوه بودنش، شيوه زيستنش و با صرف بودنش به اين مهم ميپردازد.
نويسنده : حسن احمديزاده
منبع : همشهري آنلاين