صفحه 1 از 1

شهيد چمران

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵, ۵:۴۸ ب.ظ
توسط کفير
تـولد:

دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.

تحصيـلات:

وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانيك فارغ‏التحصيل شد و يك‏سال به تدريس در دانشكدة‌ فني پرداخت.

وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات‏علمي در جمع معروف‏ترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريكا –بركلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.


فعـاليت‏هاي اجتماعي:

از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت‏الله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي‏كرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت‏نفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضت‏ملي ايران در كشمكش‏هاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت‏ترين مبارزه‏ها و مسئوليت‏هاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك‏ترين مأموريت‏ها را در سخت‏‏ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

در امريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين‏بار انجمن اسلامي دانشجويان امريكا را پايه‏ريزي كرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريكا به شمار مي‏رفت كه به دليل اين فعاليت‏ها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي‏شود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام‏خميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت‏ساز مي‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب مي‏كند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و هم‏فكر، رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريكي و جنگ‏هاي پارتيزاني را مي‏آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي‏شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده مي‏شود.

به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي‏گرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين مي‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي‏توان به راحتي با آن مقابله كرد و با تأسف تأكيد مي‏كند كه مات هنوز نمي‏دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه مي‏دهد كه در مصر نظرات خود را بيان كنند.

در لبنـان:

بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي‏كند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان مي‏شود تا چنين پايگاهي را تأسيس كند.

او به كمك امام موسي‏صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي نموده كه در ميان توطئه‏ها و دشمني‏هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده مي‏كند و علي‏گونه در معركه‏هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي‏رود و در طوفان‏هاي سهمناك سرنوشت، حسين‏وار به استقبال شهادت مي‏تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستم‏گران روزگار، صهيونيزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرايان «فالانژ»، به اهتزاز درمي‏آورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله‏هاي بلند كوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني‏ها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابان‏هاي داغ و بر دامنة كوه‏هاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:

دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز مي‏گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي‏گذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه‏هاي پاسداران انقلاب در سعدآباد مي‏كند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مي‏اندازد تا سريع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله كردستان را فيصله دهد تا اينكه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت مي‏گردد.

در كردستـان:

در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شكسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثريت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلندي‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزديك‏تر مي‏شد. باران گلوله مي‏باريد و مي‏رفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناك را با پيروزي به صبح اميد متصل كند و جان پاسداران باقي‏مانده را نجات دهد و شهر مصيبت‏زده را از سقوط حتمي برهاند.

آنگاه فرمان انقلابي امام‏خميني(ره) صادر شد. فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت،‌قدرت رهبري و برنامه‏ريزي دكتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عالي‏ترين مظاهر انقلابي و شكوهمندترين قهرماني‏ها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژيك كردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.

وزارت دفـاع:

دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي‏نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امام‏خميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.

در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي، به يك سلسله برنامه‏هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاك‏سازي ارتش و پياده كردن برنامه‏هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب و امنيت استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلـس:

دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش،‌ حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يكي از نيايش‏هاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي‏گويد: «خدايا، مردم آنقدر به من محبت كرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‏اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‏بينم كه نمي‏توانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»

وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.

در خوزستـان:

گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم‏كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين،‌ پيروزي‏ها و شكست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ايثارگري‏هاي آنان بودند، به گوشه‏اي از اين خدمات كه دكترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.

ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگ‏هاي نامنظم يكي از اين برنامه‏ها بود كه به كمك آن، جاده‏هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك متر در مدتي حدود يك‏ماه، آب كارون را به طرف تانك‏هاي دشمن روانه ساخت، به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقب‏نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.

يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي كه ابرقدرت‏ها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين‏بار نيروهايي بين دويست تا يك‏هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت‏ها مقاومت كنند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين‏بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانك‏هاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.

دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آيت‏الله خامنه‏اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين‏بار دست به يك حمله خطرناك و حماسه‏‏آفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و با نظمي نو و شيوه‏اي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي‏شتافت كه در محاصرة تانك‏هاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي‏رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك‏ها به او حمله كردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي‏رفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانك‏ها به سوي او تيراندازي مي‏كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي‏داد. در همين اثناء، هم‏رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك‏تنه به نبرد حسين‏گونه خود ادامه مي‏داد و به سوي دشمن حمله مي‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر كي‏شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي‏كشيد، چهرة ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر مي‏شد تا آنكه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرمي‏بخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهام‏بخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.

با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي مي‏داد.

خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديكي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي‏محابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دكتر چمران با همان كاميوني كه خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏هاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود كه در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر 92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏كبر را مطرح كرد.

آغاز حركت مجدد:

به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ‏هاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه‏هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي‏نگريست و مرتب طرح‏هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه‏هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي‏داد. كم‏كم زخم‏هاي پاي او التيام مي‏يافت و او ديگر نمي‏توانست سكون را تحمل كند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.

به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم دي‏ماه 59) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بي‏سابقه و انتحاري زد. او در حالي كه از درد جنگ به خود مي‏پيچيد و از ناراحتي مي‏خروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.

ديدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه مي‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از يكايك جبهه‏هاي نبرد در اهواز ديدن كرد.

پس از زخمي شدن، ‌اولين‏بار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي‏داد، او و همة رزمندگان را دعا مي‏كرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي‏داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج مي‏برد و تلاش مي‏كرد كه با ارائه پيشنهادات و برنامه‏هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد و اغلب اين حركت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏بركف ستاد نيز عملي مي‏ساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه‏هاي الله‏اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي‏ويكم ارديبهشت ماه سال شصت، با يك حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات الله‏اكبر گذاشت؛ درحالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي‏كرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپه‏هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي كه ديگران در هاله‏اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي‏نگريستند.

پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينكه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري جان بر كف ستاد جنگ‏هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح كردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعة پيروزي‏هاي ديگر به حساب آمد.

در سي‏ام خردادماه سال شصت، يعني يك‏ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، در جلسة فوق‏العاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت‏الله اشراقي شركت و از عدم تحرك وسكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود كه شهيدچمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم‏انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

به سوي قربانگاه:

در سحرگاه سي‏ويكم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي‏نگريستند. از در و ديوار، ‌از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناك بودند. شهيدچمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظة حركت وي، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حركت به جبهه است.»

همة‌ اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي‏كردند و با نگاه‏هاي اندوه‏بار تا آنجا كه چشم مي‏ديد و گوش مي‎‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت كرده بود و خدا مي‏داند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج‏ها، شنيدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنياوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينك او خود به قربانگاه مي‏رفت. سال‏ها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش‏هاي سخت محك مي‏زد و مي‏آزمود، او را هر چه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت‏الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين‏بار يكديگر را بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهره‏اي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي‏برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را دوست مي‏دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.

شهـادت:

سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديده‏بوسي كرد، به همة سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك‏ترين نقطه به دشمن، پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست، ديگر كسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده مي‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني‏هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه‏اي جانكاه بودند كه خمپاره‏ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره‏هاي صداميان، يكي از نمونه‏هاي كامل انساني كه ماية‌ مباهات خداوند است، يكي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان‏هاي علي‏گونه و يكي از ياران باوفاي امام‏خميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.

تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏هاي ديگر صورت و سينة دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند، شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملكوتي و متبسم و در عين‏حال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عميقاً سخن‏ها داشت، ولي ظاهراً ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگان نكرد. شايد در آن اوقات، همانطوري كه خود آرزو كرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت.

در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكترچمران ناميده شد، كمك‏هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس كه فقط جسم بي‏جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود، به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه»

از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.

امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشك‏آلود،‌ پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه «انالله و انّااليه راجعون.»

بلي، اين‏چنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين‏چنين در كربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسين‏گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين(ع) و شهداي كربلا محشور گرداند.

مناجاتهاي شهيد چمران



. پرگشايم

. توکل و رضا

. مي خواستم شمع باشم

. در سرزمين کفر ، تو بودي

. دنيا

. تو مرا عشق کردي

. سه طلاقه

. آرامش غروب

. آفرينش دريا

. سوگند

. قرباني فرزند آدم

. شرف شيعه

. افزايش ظرفيت

. فقر مرا پروراند

. گذشت

. بي نياز

. مغموم

. خدايا ، فقط تو

. من آه صبحگاهم



پرگشايم



خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.



توکل و رضا

" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.

خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.

خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي."



مي خواستم شمع باشم



" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."



در سرزمين کفر ، تو بودي

" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."



دنيا

" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.



تو مرا عشق کردي



" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."



سه طلاقه

" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."



آرامش غروب



" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."



آفرينش دريا

" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."



سوگند



" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."



قرباني فرزند آدم

" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.

قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.

خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...

هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."



شرف شيعه



" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."



افزايش ظرفيت

" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."



فقر مرا پروراند

" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "



گذشت

" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."



بي نياز

" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.

خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.



مغموم

خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.



خدايا ، فقط تو

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."



من آه صبحگاهم

" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد




پيام حضرت امام ‏خميني

بمناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

انالله وانّااليه راجعون



شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تيرماه شصت

روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني



[External Link Removed for Guests]
تصویر

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]


[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۶, ۸:۲۸ ق.ظ
توسط moh-597
پاوه‌ سرخ‌

با هر دوز و كلك‌ بود از خانه‌ بيرون‌ زدم‌ و خودم‌ را به‌ خانة‌ مخفي‌اي‌ كه‌ هرچند يك‌بار براي‌ به‌دست‌ آوردن‌ اطلاعات‌ در آن‌ دور آقاي‌ «حسيني‌» معلم‌ كلاس‌ پنجم‌ جمع‌ مي‌شديم‌، رساندم‌. نماي‌ خانه‌ به‌ جز يك‌ در چوبي‌ زهوار دررفته‌ و بي‌رنگ‌ و رو، چيز ديگري‌ نداشت‌. رنگ‌ سفيد ديوارهاي‌ كاه‌گلي‌اش‌ همچنان‌ پريده‌ بود كه‌ دل‌ هر بيننده‌اي‌ را آشوب‌ مي‌كرد. به‌ پشت‌ در كه‌ رسيدم‌، با سرآستينم‌ پيشاني‌ بلند و پر از خطم‌ را كه‌ با عرقهاي‌ دانه‌درشتي‌ خيس‌ شده‌ بود، پاك‌ كردم‌ و نفس‌ عميقي‌ كشيدم‌ و طبق‌ قرار، دو مشت‌ كم‌جان‌ به‌ در كوبيدم‌. آقاي‌ حسيني‌ خودش‌ چفت‌ در را باز كرد و با لبخند هميشگي‌اش‌ تعارفم‌ كرد كه‌ داخل‌ شوم‌. همه‌ بچه‌ها آمده‌ بودند. اتاق‌ از بوي‌ عرق‌ تند پا و تن‌ آنها پر بود. آهسته‌ زير طاقچة‌ ترك‌برداشتة‌ بالاي‌ اتاق‌ نشستم‌ و با سر و چشم‌ جواب‌ سلام‌ بچه‌ها را دادم‌ و نيشخند كم‌رنگي‌ هم‌ حواله‌شان‌ كردم‌. به‌خاطر دوري‌ راه‌، هميشه‌ آخر از همه‌ مي‌رسيدم‌. آقاي‌ حسيني‌ استكان‌ چاي‌ داغ‌ را به‌ دستم‌ داد و سر جاي‌ هميشگي‌اش‌ كه‌ پايين‌ اتاق‌ درست‌ كنار در ورودي‌ بود، نشست‌.
با شيرمال‌ خوش‌مزه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از بچه‌ها به‌طرفم‌ دراز كرد، چاي‌ را يك‌نفس‌ بالا كشيدم‌ و با سر آستين‌ بلوزم‌ كه‌ از كهنگي‌ نخ‌نما شده‌ بود، لب‌ و لوچه‌ استخواني‌ام‌ را پاك‌ كردم‌ و چشم‌ دوختم‌ به‌ چشمان‌ سبز آقاي‌ حسيني‌ كه‌ داشت‌ با چند برگ‌ روزنامه‌ چروك‌ شده‌ و ورقهاي‌ دست‌نويس‌ ور مي‌رفت‌. از همان‌جا سعي‌ كردم‌ تيترهاي‌ درشت‌ يكي‌ از برگهاي‌ روزنامه‌ را بخوانم‌.
«درگيري‌ و آشوب‌ در كردستان‌»
با خواندن‌ اين‌ جمله‌ قلبم‌ فرو ريخت‌ و اضطرابي‌ وجودم‌ را در بر گرفت‌. چون‌ چند ماه‌ بيشتر نبود كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ پيروز شده‌ بود. با اين‌ پيروزي‌ مردم‌ فقير و دست‌تنگ‌ اميدوار شده‌ بودند. كه‌ هرچه‌ زودتر وضع‌ زندگي‌شان‌ بهتر شود و از فلاكتي‌ كه‌ در زمان‌ طاغوت‌ كشيده‌ بودند، راحت‌ شوند. ولي‌ اين‌ تيتر نشان‌ از وضع‌ بد و درگيريهاي‌ خونين‌ مي‌داد.
با آرنج‌، به‌ پهلوي‌ «كرم‌» زدم‌ و با ايما و اشاره‌ روزنامه‌ را كه‌ دست‌ آقاي‌ حسيني‌ بود، نشان‌ دادم‌، دهان‌ گشادش‌ را بيخ‌ گوشم‌ گذاشت‌ و آهسته‌ گفت‌: «جناب‌عالي‌ خواب‌ بوديد كه‌ خواندمشان‌. وضع‌ خيلي‌ خراب‌ است‌. اگر نيروي‌ دولتي‌ به‌ كمكمان‌ نيايد، واويلا است‌.»
با خيطي‌اي‌ كه‌ بالا آورده‌ بودم‌، آهسته‌ به‌ ديوار تكيه‌ دادم‌ و زل‌ زدم‌ به‌ سقف‌ حصيري‌ اتاق‌ كه‌ از كهنگي‌، ميان‌ سياهي‌ و زردي‌ پادرهوا مانده‌ بود. فكر اينكه‌ اين‌ خانه‌ها با يك‌ گلوله‌ يكهو هوار شوند رو سر خانواده‌ها، تنم‌ را لرزاند. چهار تا تير چوبي‌ و سقف‌ حصيري‌ كه‌ زمستانها آب‌باران‌ و برف‌ ازش‌ چكه‌ مي‌كرد، تاب‌ و توان‌ انفجار را نداشت‌. دلم‌ به‌ حال‌ خودم‌ و هم‌شهريهايم‌ سوخت‌. هرچه‌ فحش‌ بلد بودم‌، نثار دمكراتها كه‌ ادعاي‌ انسان‌دوستي‌ و يك‌رنگي‌ مي‌كردند و دم‌ از حمايت‌ از مستضعفان‌ مي‌زدند، كردم‌. حزبي‌ كه‌ خودش‌ را همه‌كاره‌ ملت‌ كُرد مي‌دانست‌ و با اين‌ حيله‌ هرروز به‌ خاك‌ سياه‌ مي‌نشاندشان‌.

ـ خوب‌ بچه‌ها چيزي‌ كه‌ امروز بايد به‌ اطلاعتان‌ برسانم‌ اين‌ است‌ كه‌ آشوبگران‌ دمكرات‌ و حزب‌ چپ‌، بعد از حمله‌ به‌ پادگانهاي‌ مهاباد، سنندج‌، مريوان‌، بانه‌، سردشت‌ و نقده‌ كه‌ با قتل‌ و غارت‌ و تجاوز به‌ دختران‌ جوان‌ همراه‌ بود، به‌ خواست‌ خدا و حمايت‌ ارتش‌ اروميه‌، پس‌ از چهار روز خون‌ريزي‌ و جنايت‌ شكست‌خورده‌اند و حالا قصد گرفتن‌ پاوه‌ را دارند و هرلحظه‌ امكان‌ سقوط‌ پاوه‌ توسط‌ اين‌ خون‌آشامان‌ وجود دارد. تنها چيزي‌ كه‌ در اين‌ وضع‌ از شماها مي‌خواهم‌، اين‌ است‌ كه‌ هرچه‌ زودتر خانواده‌هايتان‌ را به‌ جاهاي‌ امن‌ ببريد تا به‌ دست‌ اين‌ جنايتكارها كشته‌ نشوند.
شب‌ كه‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌، تمام‌ حرفهاي‌ معلممان‌ را براي‌ مادر و پدرم‌ مو به‌ مو تعريف‌ كردم‌. رگهاي‌ گردن‌ پدرم‌ از زور عصبانيت‌ باد كرده‌ بود و نزديك‌ بود بتركند. مادرم‌ تند و تند اشكهايش‌ را پاك‌ مي‌كرد و زيرلب‌ دعا مي‌خواند.
با اين‌ حال‌ پدرم‌ حاضر نشد شهر را ترك‌ كند. او حتي‌ به‌ التماسهاي‌ مادرم‌ و من‌ هم‌ توجه‌اي‌ نكرد. مي‌گفت‌ پاوه‌ وطن‌ من‌ است‌ و بايد از آن‌ حفاظت‌ كنم‌. عقب‌نشيني‌ و فرار كار بي‌دينان‌ و نامردان‌ است‌.
هوا از زور داغي‌ و خشكي‌، چشمها را تار مي‌كرد و گيجي‌ خفه‌اي‌ را تو مغز و روح‌ آدم‌ مي‌ريخت‌. من‌ و كرم‌ و چندتا از بچه‌هاي‌ ديگر، زير ساية‌ درختي‌ كه‌ از شدت‌ آفتاب‌ برگهايش‌ سياه‌ و خشك‌ شده‌ بودند نشسته‌ بوديم‌، كه‌ يك‌دفعه‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ محلة‌ پايين‌، نفس‌زنان‌ به‌ طرف‌ ما آمد و گفت‌: «عشاير باينگان‌» با يك‌عده‌ از مردم‌ شهر درگير شده‌ و زده‌اند همديگر را لت‌وپار كرده‌اند و اين‌طور كه‌ شنيدم‌، قصد حمله‌ به‌ شهر را دارند.»
با اين‌حرف‌ همه‌ ازجا كنده‌ شديم‌ و به‌ طرف‌ خانه‌هايمان‌ رفتيم‌ تا هرچه‌ زودتر براي‌ حفظ‌ جان‌ و ناموسمان‌ كاري‌ بكنيم‌. بيشتر مردم‌ تصميم‌ گرفتند كه‌ به‌ فرمانداري‌ شهر بروند. پدرم‌ هم‌ موافقت‌ كرد كه‌ خانوادة‌ ما نيز همراه‌ مردم‌ برود. جلوي‌ فرمانداري‌ مثل‌ مور و ملخ‌ آدم‌ ريخته‌ بود. به‌ ياد حرفهاي‌ آقاي‌ حسيني‌ در مورد روز قيامت‌ افتادم‌. مردم‌ از فرماندار مي‌خواستند كه‌ هرچه‌ زودتر ارتش‌ و سپاه‌ را براي‌ تأمين‌ امنيت‌ شهر به‌ خدمت‌ بگيرد و در همان‌جا دست‌ به‌ تحصن‌ زدند.
از طرفي‌ عده‌اي‌ از عشاير گول‌ خورده‌ و مسلح‌، به‌ تحريك‌ حزب‌ دموكرات‌ همة‌ راههاي‌ مشرف‌ به‌ شهر را بستند و در اختيار خود گرفتند. آنها حتي‌ چند كاميون‌ خواربار را كه‌ از كرمانشاه‌ به‌ پاوه‌ آمده‌ بود به‌ تصرف‌ خود درآوردند.
مردم‌ گرسنه‌ بودند و سرگردان‌، و ترس‌ از حمله‌ دموكراتها زن‌ و بچه‌ها را به‌ لرزه‌ انداخته‌ بود.
براي‌ جلوگيري‌ از آشوب‌ «سرهنگ‌ كريمي‌» فرمانده‌ هنگ‌ ژاندارمري‌ كرمانشاه‌ به‌ «قوري‌ قلعه‌» رفت‌ و خواستار حل‌ مشكل‌ از راه‌ مذاكره‌ شد. از طرف‌ ديگر «محمد سپهرپور» استاندار كرمانشاه‌ نيز كه‌ به‌ پاوه‌ آمده‌ بود، از مردم‌ خواست‌ كه‌ دست‌ از تحصن‌ بردارند.
ولي‌ هيچ‌كدام‌ از اين‌ فعاليتها و آمد و شدها، باعث‌ نشد حزب‌ دموكرات‌ و عواملش‌، دست‌ از محاصره‌ شهر بردارند.

از لاي‌ پنجرة‌ نيمه‌باز، سوز خشكي‌ از طرف‌ كوههاي‌ اطراف‌، تو اتاق‌ مي‌ريخت‌ و سر و صداي‌ زوزه‌ماندي‌ را در فضا پخش‌ مي‌كرد. من‌ لحاف‌ دست‌دوز مادرم‌ را تا زير گلويم‌ بالا كشيده‌ بودم‌ و به‌ آسمان‌ كه‌ از پشت‌ شيشه‌هاي‌ ترك‌ برداشته‌ و لك‌دار، سياه‌تر از هرشب‌ به‌نظر مي‌رسيد، خيره‌ شده‌ بودم‌. يكهو صداي‌ تير و گلوله‌ بود كه‌ زمين‌ و زمان‌ را به‌ لرزه‌ انداخت‌. پدرم‌ از جا كنده‌ شده‌ و همان‌طور كه‌ با زيرپوش‌ و زيرشلواري‌، به‌ طرف‌ كوچه‌ دويد و من‌ هم‌ به‌دنبالش‌. همه‌ مردم‌ به‌ كوچه‌ها و خيابانها ريخته‌ بودند و با وحشت‌، به‌ سر و صداهاي‌ اطراف‌ شهر گوش‌ مي‌دادند. وسط‌ كوچه‌ با كرم‌ روبه‌رو شدم‌ كه‌ صورتش‌ به‌ سفيدي‌ گچ‌ شده‌ بود و لبانش‌ بي‌اراده‌ مي‌لرزيد، عينهو خود من‌!
ـ خوب‌ اين‌ هم‌ نتيجة‌ دست‌ رو دست‌ گذاشتن‌! خدا كنه‌ از مركز يك‌نفر براي‌ نجات‌ مردم‌ بفرستند.
ـ اگه‌ قرار بود بفرستند، تا حالا فرستاده‌ بودند. بايد خودمان‌ دست‌ به‌ كار بشويم‌.
ـ با كدام‌ اسلحه‌ و كدام‌ فرمانده‌؟ انگار عقلت‌ پاره‌سنگ‌ برداشته‌. جلوي‌ اين‌ همه‌ تير و گلوله‌، فقط‌ كشته‌ مي‌شويم‌ و بس‌.
تا خود صبح‌ همان‌طور تو كوچه‌ مانديم‌ و نقشه‌ كشيديم‌. از اين‌ور و آن‌ور شنيديم‌ كه‌ پاسدارها به‌علت‌ حملات‌ شديد نيروهاي‌ دموكرات‌، به‌ وسط‌ شهر و خانه‌هاي‌ خودشان‌ عقب‌نشيني‌ كرده‌اند، ولي‌ همچنان‌ درحال‌ جنگيدن‌ هستند.
به‌ چشمان‌ مردم‌ كه‌ نگاه‌ مي‌انداختي‌، غمي‌ يأس‌آلود در نگاهشان‌ بود و ترس‌ از دموكرات‌ و جناياتش‌، فلجشان‌ كرده‌ بود.
من‌ و كرم‌ براي‌ پيدا كردن‌ آقامعلم‌، به‌ طرف‌ خانه‌اش‌ راه‌ افتاديم‌. آفتاب‌ تو كوچه‌هاي‌ خاكي‌ پهن‌ شده‌ بود و چشم‌ را مي‌زد. نرسيده‌ به‌ خانه‌ آقامعلم‌ او را قبراق‌ و سرحال‌، در حالي‌كه‌ تند و تند پايين‌ مي‌آمد، ديديم‌.
ـ خوب‌! اين‌طرفها؟!
قبل‌ از اينكه‌ كرم‌ دهان‌ گشادش‌ را باز كند و بوي‌ گند معده‌اش‌ را بيرون‌ بريزد، من‌ گفتم‌: «آمده‌ايم‌ شما را ببينيم‌ و راه‌حلي‌ براي‌ فرار از اين‌ وضع‌ پيدا كنيم‌.»
آقاي‌ حسيني‌ جلوتر آمد و با خنده‌ گفت‌: «خدا خودش‌ فرشته‌ نجاتمان‌ را فرستاده‌. چندساعت‌ پيش‌ از طريق‌ يكي‌ از دوستانم‌ شنيدم‌ به‌ آقاي‌ مصطفي‌ چمران‌ مأموريت‌ داده‌ شده‌ كه‌ هرچه‌ زودتر خود را به‌ پاوه‌ برساند. من‌ مي‌روم‌ به‌ پاسگاه‌ ژاندارمري‌ براي‌ پيشوازش‌. او مرد بسيار شجاع‌ و بزرگي‌ است‌.»
نگاهم‌ را به‌ صورت‌ كرم‌ كه‌ با دهان‌ باز به‌ حرفهاي‌ آقاي‌ حسيني‌ گوش‌ مي‌كرد انداختم‌ و بلند داد زدم‌:«تو چه‌كار مي‌كني‌؟تو هم‌ مي‌آيي‌ با آقا معلم‌ برويم‌؟»
پياده‌ به‌طرف‌ پاسگاه‌ راه‌ افتاديم‌. از اينكه‌ رفتنم‌ را به‌ خانواده‌ام‌ اطلاع‌ نداده‌ بودم‌، دلشوره‌ داشتم‌ و خودم‌ را سرزنش‌ مي‌كردم‌، ولي‌ از طرفي‌ ديدن‌ دكتر چمران‌ با آن‌ همه‌ تعريفي‌ كه‌ آقامعلم‌ از او كرده‌ بود، آرامش‌ خاصي‌ را تو وجودم‌ مي‌ريخت‌.
هلي‌كوپتر حامل‌ دكتر چمران‌ نزديكيهاي‌ ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر تو آسمان‌ پاوه‌ ظاهر شد. من‌ و كرم‌ از خوشحالي‌ هورا كشيديم‌ و براي‌ هلي‌كوپتر دست‌ تكان‌ داديم‌، ولي‌ در همين‌ لحظه‌، باران‌ گلوله‌ بود كه‌ به‌طرف‌ هلي‌كوپتر باريدن‌ گرفت‌.
با ترس‌ خودمان‌ را عقب‌ كشيديم‌ و همان‌طور به‌ هلي‌كوپتر كه‌ به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ حركت‌ مي‌كرد خيره‌ مانديم‌. بغضي‌ بيخ‌ گلويم‌ را گرفته‌ بود و داشت‌ خفه‌ام‌ مي‌كرد. براي‌ آنكه‌ جلوي‌ اشكم‌ را بگيرم‌، دندانهايم‌ را روي‌ لب‌ پاييني‌ام‌ فشار دادم‌. طوري‌ كه‌ خون‌ از تركهايش‌ سرازير شد.
هلي‌كوپتر با هر بدبختي‌اي‌ بود، در ميان‌ گرد و خاك‌، روي‌ باند فرودگاه‌ نزديك‌ پاسگاه‌ پايين‌ آمد، ولي‌ گلوله‌ها چند جايش‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ كردند و احتمال‌ انفجارش‌ وجود همة‌ ما را به‌ لرزه‌ انداخت‌.
پيشاني‌ پر چروك‌ آقاي‌ حسيني‌ خيس‌ عرق‌ بود و دندانهايش‌ به‌ هم‌ كوبيده‌ مي‌شد. او دكتر چمران‌ را از سالها قبل‌ مي‌شناخت‌ و دوست‌ نداشت‌ ايشان‌ را به‌ اين‌ راحتي‌ از دست‌ بدهد. وقتي‌ به‌ ياد جنگهاي‌ چريكي‌ دكتر چمران‌ كه‌ آقامعلم‌ برايمان‌ تعريفش‌ را كرده‌ بود افتادم‌، مطمئن‌ شدم‌ كه‌ ايشان‌ سالم‌ به‌ پاسگاه‌ خواهد رسيد. ولي‌ با اين‌حال‌، يك‌ لحظه‌ دست‌ از دعا كردن‌ برنمي‌داشتم‌. با بازشدن‌ در هلي‌كوپتر، دكتر چمران‌ كه‌ من‌ از نشانيهايي‌ كه‌ آقامعلم‌ داده‌ بود او را شناختم‌، به‌همراه‌ چند نفر ديگر سينه‌خيز خودشان‌ را به‌ پشت‌ ديوار شكسته‌اي‌ كه‌ در همان‌ نزديكيها بود رساندند. با ديدن‌ اين‌ صحنه‌، قلبم‌ از هيجان‌ مثل‌ بمب‌ به‌صدا درآمد. با كرم‌، پشت‌سرهم‌ كف‌ زديم‌ و هورا كشيديم‌.

ـ چتونه‌؟! مگر عقل‌ از سرتون‌ پريده‌؟
خجالت‌زده‌، دست‌ و پايمان‌ را جمع‌ كرديم‌ و خيره‌ شديم‌ به‌ ديوار شكسته‌. گلوله‌ها كه‌ به‌ ديوار مي‌خوردند، احساس‌ مي‌كردم‌ دارند تن‌ من‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كنند.
چند لحظه‌ بعد، دكتر چمران‌ و همراهانش‌ با حالت‌ زيگزاگ‌، خودشان‌ را به‌ پاسگاه‌ كه‌ دو برج‌ بلند و محكم‌ در دو گوشه‌ ساختمانش‌ بود و به‌ همة‌ منطقه‌ سيطره‌ داشت‌، رساندند.
حالا ما مانده‌ بوديم‌ كه‌ چگونه‌ خودمان‌ را به‌ آنجا برسانيم‌. از خوش‌شانسي‌ ما براي‌ چند دقيقه‌ تفنگها از صدا افتادند و سكوتي‌ ترسناك‌ فضا را در خود فشرد. ما از اين‌ وقت‌ استفاده‌ كرديم‌ و مثل‌ باد خودمان‌ را به‌ پاسگاه‌ كه‌ ديگر آن‌ نظم‌ سابق‌ را نداشت‌ رسانديم‌. جلوي‌ در ساختمان‌ نگهبان‌ جلومان‌ را گرفت‌، آقاي‌ حسيني‌ كارت‌ سپاهي‌اش‌ را از جيب‌ پيراهنش‌ بيرون‌ آورد و به‌ نگهبان‌ نشان‌ داد. نگهبان‌ نگاهي‌ به‌ سر و وضع‌ ما انداخت‌ و اجازه‌ ورود داد. از اينكه‌ نگهبان‌ را خيط‌ كرده‌ بوديم‌، مثل‌ بچه‌هاي‌ هفت‌ و هشت‌ ساله‌ به‌ خودمان‌ مي‌باليديم‌.
اتاق‌ ستوان‌ «يوسفي‌» فرماندة‌ پاسگاه‌، پر از نيروي‌ سپاهي‌ و ارتش‌ بود. من‌ و كرم‌ براي‌ اينكه‌ جلوي‌ دست‌ و پا را نگيريم‌ و بيرونمان‌ نكنند، گوشه‌اي‌ ايستاديم‌ و به‌ دكتر چمران‌ و بقيه‌ زل‌ زديم‌. چشمان‌ ستوان‌ يوسفي‌ از خوشحالي‌ پر از اشك‌ شوق‌ شده‌ بود و همه‌اش‌ دور و بر دكتر چمران‌ مي‌گشت‌. از اينكه‌ بقيه‌ اين‌قدر خودشان‌ را به‌ دكتر چمران‌ نزديك‌ مي‌ديدند، حسوديم‌ مي‌شد. چندبار به‌ سرم‌ زد بروم‌ جلو و سلامي‌ به‌ دكتر چمران‌ بكنم‌، ولي‌ ترس‌ از بيرون‌ انداختن‌، جلوام‌ را گرفت‌.
صداي‌ گلوله‌ و تير دوباره‌ فضا را پاره‌ پاره‌ كرد و در و پنجره‌ها را به‌صدا در آورد. چند دقيقه‌ بعد، به‌ درخواست‌ دكتر چمران‌، همه‌، به‌ جز چند نفر، عازم‌ خانة‌ پاسداران‌ پاوه‌، در وسط‌ شهر شديم‌. براي‌ رسيدن‌ به‌ آنجا بايد از ميان‌ دره‌اي‌ كه‌ يك‌طرفش‌ را درختان‌ سر به‌ آسمان‌ ساييده‌ پوشانده‌ بود مي‌گذشتيم‌. براي‌ اينكه‌ تو تيررس‌ دشمن‌ نباشيم‌، هم‌ به‌ تقليد از دكتر چمران‌، زيگزاگ‌ زير گلوله‌ باران‌ دشمن‌ مي‌دويديم‌. از اين‌ دويدنها وجود من‌ و كرم‌ پر از هيجان‌ و شادي‌ شده‌ بود. هرچند دقيقه‌ يك‌بار، در جاي‌ امني‌ مي‌ايستاديم‌ و از هواي‌ خنك‌ و سالم‌ دره‌ نفس‌ تازه‌ مي‌كرديم‌ و دوباره‌ به‌ راه‌ مي‌افتاديم‌. صورت‌ دكتر چمران‌ پر از خنده‌ و شادي‌ بود. حتي‌ يك‌ لحظه‌ اخم‌ را توي‌ چهره‌اش‌ نديدم‌. ولي‌ در اعماق‌ چشمانش‌، مي‌شد درد را ديد. بهش‌ خيره‌ شده‌ بودم‌ كه‌ نگاهش‌ يكهو تو صورتم‌ افتاد. لبخندي‌ زد و به‌ طرفم‌ آمد و دستي‌ به‌ سرم‌ كشيد. با اين‌ كار دكتر چمران‌، بدنم‌ داغ‌ شد و خون‌ يكهو تو صورتم‌ دويد. باورم‌ نمي‌شد مردي‌ با اين‌ همه‌ شجاعت‌ و بزرگي‌ و مقام‌، براي‌ پسر بچه‌اي‌ با سر و وضع‌ من‌ ارزش‌ قائل‌ شود.
در خانة‌ پاسداران‌ پاوه‌ محشري‌ به‌پا بود كه‌ حد نداشت‌. بيشتر زن‌ و مردهاي‌ كُرد، براي‌ فرار از دست‌ دموكراتها به‌ آنجا پناه‌ برده‌ بودند. هواي‌ داخل‌ خانه‌ بوي‌ مرگ‌ و ترس‌ و يأس‌ مي‌داد. غم‌ و درد تو تمام‌ چشمها ديده‌ مي‌شد و قلب‌ هر بيننده‌اي‌ را به‌ درد مي‌انداخت‌. گوشه‌اي‌ از اتاق‌، زنها دور زن‌ جواني‌ را گرفته‌ بودند و زار مي‌زدند. خم‌ شدم‌ و به‌ صورت‌ زن‌ نگاه‌ كردم‌، هيچ‌ خوني‌ را تو صورتش‌ نمي‌توانستي‌ ببيني‌. از پهلوي‌ راستش‌ خون‌ بيرون‌ مي‌زد و لباس‌ سفيدش‌ را كه‌ از پرستار بودنش‌ خبر مي‌داد، قرمز كرده‌ بود. برگشتم‌ و به‌ چشمان‌ دكتر چمران‌ نگاه‌ كردم‌ چشمانش‌ از زور اشك‌ به‌ كيسة‌ خوني‌ مي‌ماند كه‌ هرلحظه‌ احتمال‌ تركيدنش‌ بود.
وسط‌ حياط‌، پاسدار اصفهاني‌ كه‌ از سر و دماغش‌ خون‌ جاري‌ بود، با ديدن‌ دكتر چمران‌ كه‌ انگار مي‌شناختش‌، فرياد زد: «چرا كسي‌ به‌ فكر پاوه‌ نيست‌؟ اگر كمك‌ نرسد، هزار تكه‌اش‌ خواهند كرد؟ پس‌ اسلحه‌ و مهمات‌ كو؟»
دكتر چمران‌ او را بغل‌ كرد و بوسيد. چند لحظه‌ بعد مرد ساكت‌ به‌ بقيه‌ خيره‌ شد. از اطلاعاتي‌ كه‌ كرم‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، فهميدم‌ كه‌ از 60 پاسدار غيرمحلي‌، فقط‌ 16 نفر باقي‌ مانده‌اند كه‌ آنها هم‌ بيشترشان‌ مجروح‌ هستند.
يك‌ هفته‌ مقاومت‌، بي‌آبي‌ و بي‌برقي‌، هركسي‌ را از بين‌ مي‌برد. دموكراتها تمام‌ ارتفاعات‌ شهر را به‌ دست‌ گرفته‌ بودند. حتي‌ بيمارستان‌ شهر نيز در دست‌ آنها بود.
دكتر چمران‌ و چند نفر ديگر خود را به‌ طبقه‌ دوم‌ كه‌ پله‌هايش‌ در تيررس‌ مستقيم‌ دشمن‌ قرار داشت‌ رساندند تا با آقاي‌ «وصالي‌» فرماندة‌ پاسداران‌ پاوه‌، تشكيل‌ جلسه‌ بدهند.
من‌ و كرم‌ هم‌ گوشه‌اي‌ را پيدا كرديم‌ و منگ‌ و گيج‌، به‌ بقيه‌ زل‌ زديم‌. تا خود شب‌، خانة‌ پاسداران‌ با گلوله‌ كوبيده‌ شد. دشمن‌ هرلحظه‌ نزديك‌تر مي‌آمد از اينكه‌ خودم‌ را تو هچل‌ انداخته‌ بودم‌، ترس‌ برم‌ داشته‌ بود، ولي‌ چهرة‌ دكتر چمران‌ كه‌ داشت‌ با بيسيم‌ از كرمانشاه‌ كمك‌ مي‌خواست‌، دلم‌ را آرام‌ كرد.

صبح‌ با صداي‌ تير و گلوله‌ هلي‌كوپتر، كمك‌ هم‌ رسيد. براي‌ اينكه‌ هلي‌كوپتر بتواند در جاي‌ امني‌ بنشيند، همراه‌ دكتر چمران‌ با سنگهايي‌ كه‌ از اطراف‌ جمع‌ كرده‌ بوديم‌ حرف‌ H را نوشتيم‌ و با گچ‌ پررنگش‌ كرديم‌. بعد از چند ساعت‌، هلي‌كوپتر روي‌ پشت‌بام‌ نشست‌. زود مهمات‌ را خالي‌ و مجروحها را سوار كرديم‌. هلي‌كوپتر دوم‌ هم‌ ساعت‌ چهار بعدازظهر رسيد. آن‌ نيز فقط‌ مهمات‌ و آذوقه‌ آورده‌ بود، در حالي‌كه‌ ما به‌ نيروي‌ كمكي‌ احتياج‌ داشتيم‌. از اين‌همه‌ بي‌توجهي‌ مركز فرماندهي‌ دكتر چمران‌ عصباني‌ شده‌ بود و زير لب‌، تند و تند چيزهايي‌ مي‌گفت‌ كه‌ من‌ هيچ‌كدامشان‌ را نمي‌شنيديم‌. از بخت‌ بد و اضطراب‌ خلبان‌، موقع‌ اوج‌ گرفتن‌، پروانة‌ هلي‌كوپتر به‌ تپه‌ برخورد كرد و باعث‌ سقوطش‌ شد. از ترس‌ به‌ ديوار چسبيده‌ بودم‌ و هلي‌كوپتر را كه‌ مثل‌ فنر به‌ زمين‌ مي‌خورد و بلند مي‌شد، نگاه‌ مي‌كردم‌. دكتر چمران‌ به‌ اطراف‌ مي‌دويد و مردم‌ را كنار مي‌زد. در اين‌ بين‌، تكه‌ پروانة‌ خرد شده‌اي‌، كاسة‌ سر يكي‌ از پاسداران‌ را پراند. در عرض‌ چند ثانيه‌، خون‌ زمين‌ خاكي‌ را قرمز كرد. تمام‌ تنم‌ مي‌لرزيد. سرانجام‌ هلي‌كوپتر، درست‌ در كنار انبار مهمات‌، به‌ تپه‌اي‌ خورده‌ و درجا آرام‌ گرفت‌ و جسد نيمه‌جان‌ دو خلبان‌ از آن‌ به‌ بيرون‌ آويزان‌ شد. نفسها در سينه‌ حبس‌ شده‌ و چشمها از حدقه‌ بيرون‌ زده‌ بود. همه‌ ديوانه‌ شده‌ بودند و شيون‌ مي‌كردند. حتي‌ دكتر چمران‌ بغض‌آلود و لرزان‌، به‌ مردم‌ و هلي‌كوپتر نگاه‌ مي‌كرد، ولي‌ يك‌دفعه‌ بر سر كساني‌ كه‌ تسلطشان‌ را از دست‌ داده‌ بودند فرياد زد و گفت‌: «حالا موقع‌ اين‌ كارها نيست‌. همگي‌ به‌ خدا توكل‌ كنيد و آماده‌ شويد تا جلوي‌ دشمن‌ بايستيم‌.»
آقامعلم‌ زير بغل‌ من‌ و كرم‌ را گرفت‌ و گفت‌: «هرچي‌ دكتر چمران‌ دستور مي‌دهد گوش‌ كنيد!»
زود اشكهايم‌ را با سرآستين‌ پيراهنم‌ پاك‌ كردم‌ و سيخ‌ ايستادم‌.
با دستور دكتر چمران‌ به‌ طرف‌ مهمات‌ كه‌ هر لحظه‌ احتمال‌ انفجارش‌ مي‌رفت‌ دويديم‌ و با خود دكتر، صندوقها را از اطراف‌ هلي‌كوپتر كنار كشيديم‌. بعد اجساد را به‌ داخل‌ بهداري‌ برديم‌ و كنار هم‌ خوابانديم‌. باور كردني‌ نبود. همه‌ اين‌ آدمها تا چند ساعت‌ پيش‌ نفس‌ مي‌كشيدند. دكتر چمران‌ چنان‌ آهسته‌ شهدا را كنار هم‌ مي‌گذاشت‌ كه‌ انگار عزيزترين‌ كسانش‌ بودند. چهرة‌ شهدا و تن‌ بي‌جانشان‌، از هم‌ دريده‌ شده‌ بود و قلبم‌ را مي‌فشرد. چند ساعت‌ بعد، فشار و سختي‌ و گلوله‌ باران‌ دشمن‌ باعث‌ شد كه‌ عده‌اي‌ اعتراض‌ كنند و از دكتر بخواهند هرچه‌ زودتر آنها را از اين‌ معركه‌ نجات‌ دهد. دكتر براي‌ اينكه‌ جلوي‌ آشوب‌ را بگيرد، به‌ فرماندة‌ سپاهيان‌ يعني‌ اصغر وصالي‌ دستور داد كه‌ نيرويهاي‌ خودش‌ را به‌ خانة‌ پاسداران‌ برگرداند و تا دستور بعدي‌ منتظر بماند.
رگبار گلوله‌ مثل‌ حشرات‌ بالا و پايين‌ مي‌پريدند و در و ديوار و جانها را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كردند. روي‌ آسفالت‌ پاسگاه‌ ژاندارمري‌، خطهاي‌ ريز و درشت‌ خون‌ خشكيده‌، دلها را آشوب‌ مي‌كرد و قلبها را مي‌فشرد. به‌ دستور دكتر، ستوان‌ يوسفي‌ فرماندة‌ پاسگاه‌ در انبار اسلحه‌ و مهمات‌ را باز كرد و بين‌ جوانان‌ اسلحه‌ و مهمات‌ تقسيم‌ نمود. خود دكتر هم‌ 15 نارنجك‌ دستي‌ را دور كمربندش‌ بست‌. من‌ و كرم‌ هم‌ اسلحه‌ گرفته‌ بوديم‌ و مثل‌ نديده‌ها، زل‌زده‌ بوديم‌ به‌ سوراخ‌ لوله‌اش‌.
ـ فكر مي‌كني‌ اين‌ اسلحه‌ چند تا از دموكراتها را نفله‌ كند؟
كرم‌ گفت‌: «مانده‌ به‌ صاحبش‌ كه‌ چقدر جربزه‌ داشته‌ باشد!»
دكتر، جواني‌ كوتاه‌قد و نحيف‌ را به‌ عنوان‌ فرماندة‌ پاسگاه‌ گذاشت‌ و خودش‌ به‌ همراه‌ ديگران‌ از سنگرها بازديد كرد. ناگهان‌ صداي‌ فرياد سربازي‌ از برج‌ غربي‌ شنيده‌ شد كه‌ مي‌گفت‌: «چند نفر كرد در حال‌ پيشروي‌ به‌ طرف‌ پاسگاه‌ هستند.»

دكتر با شنيدن‌ اين‌ حرف‌، به‌طرف‌ برج‌ دويد، من‌ و كرم‌ هم‌ كه‌ انگار مي‌ترسيديم‌ از قافله‌ عقب‌ بمانيم‌، هول‌ و دستپاچه‌ به‌دنبالش‌.
چندنفر در حالي‌كه‌ پرچم‌ سفيدي‌ را بالاي‌ سرشان‌ گرفته‌ بودند، به‌طرف‌ پاسگاه‌ مي‌آمدند. با اشارة‌ دكتر شليك‌ گلوله‌ها خفه‌ شد.
من‌ با قنداق‌ تفنگم‌ به‌ پهلوي‌ كرم‌ زدم‌ و گفتم‌: «شايد آمده‌اند صلح‌ كنند. پرچمشان‌ را نگاه‌ كن‌، سفيد است‌.»
كرم‌ چشمانش‌ را تنگ‌ كرد و گفت‌: «باورم‌ نمي‌شود.»
دكتر، آقاي‌ حسيني‌ را براي‌ مذاكره‌، به‌ بيرون‌ از پاسگاه‌ فرستاد. با آنكه‌ پرچم‌ سفيد را مي‌ديدم‌، دلشوره‌ وجودم‌ را آزار مي‌داد. هرلحظه‌ منتظر حادثه‌اي‌ بودم‌. حرف‌ كرم‌ هم‌ اين‌ دلشوره‌ را صدچندان‌ كرده‌ بود. براي‌ اينكه‌ از اين‌ دلشوره‌ خلاص‌ شوم‌، به‌ كانالي‌ كه‌ نزديك‌ كارخانه‌ برق‌ قرار داشت‌ خيره‌ شدم‌. يكهو كردهاي‌ پرچم‌ به‌ دست‌ با يك‌ حركت‌ برق‌آسا، تو كانال‌ پريدند و گلوله‌هايشان‌ را مثل‌ تگرگ‌ به‌طرف‌ پاسگاه‌ و آقامعلم‌ باراندند و همان‌جا سنگر گرفتند.
مي‌خواستم‌ فرياد بكشم‌، ولي‌ نفس‌ تو سينه‌ام‌ نيمه‌كاره‌ حبس‌ شده‌ بود و بيرون‌ نمي‌آمد. برگشتم‌ به‌ دكتر نگاه‌ كردم‌. پردة‌ اشك‌ نمي‌گذاشت‌ درست‌ نگاهش‌ كنم‌. چهرة‌ دكتر خيلي‌ تغيير نكرده‌ بود. انگار انتظار چنين‌ چيزي‌ را داشت‌.
از همه‌طرف‌ در محاصره‌ بوديم‌. آسمان‌ هم‌ كم‌كم‌ لك‌ برداشته‌ بود و رو به‌ سياهي‌ مي‌رفت‌. پاسدارها در خانة‌ پاسداران‌ منتظر بودند و ما هنوز درگير بوديم‌. دكتر چمران‌ آخرين‌ نصيحتها را به‌ فرماندة‌ جديد كرد و زير باران‌ گلوله‌ كه‌ صداي‌ پوتينها و كفشها را خفه‌ مي‌كرد، به‌طرف‌ خانة‌ پاسداران‌ راه‌ افتاد و من‌ و كرم‌ هم‌ سايه‌ به‌ سايه‌اش‌. يكي‌ از افراد با تير سرگرداني‌ كه‌ دنبال‌ كسي‌ مي‌گشت‌، به‌ زمين‌ غلتيد. هيچ‌كاري‌ از دستمان‌ ساخته‌ نبود. بايد به‌ راهمان‌ ادامه‌ مي‌داديم‌. شب‌ پر بود از آواز تيرهاي‌ مرگ‌.

زير سايه‌ ديوار خانه‌ پاسداران‌ روي‌ زمين‌ پهن‌ شده‌ بودم‌ و در ذهن‌ درب‌ و داغانم‌، چهرة‌ آقامعلم‌ و لحظه‌ شهادتش‌ را به‌ تصوير مي‌كشيدم‌ كه‌ كرم‌ هول‌ و دستپاچه‌ پيدايش‌ شد. با اولين‌ نگاه‌ به‌ چهره‌ درهم‌ رفته‌اش‌، فهميدم‌ كه‌ حامل‌ خبر بدي‌ است‌.
ـ شنيدي‌؟
ـ چي‌رو شنيدم‌؟ مگر خبري‌ شده‌؟
كرم‌ آب‌دهان‌ خشك‌شده‌اش‌ را به‌ زور قورت‌ داد و اسلحه‌اش‌ را لاي‌ پاهايش‌ گذاشت‌ و آهسته‌ طوري‌ كه‌ كم‌مانده‌ بود از اين‌همه‌ حوصله‌اش‌ فرياد بكشم‌، گفت‌: «مي‌گن‌ ريختن‌ تو بيمارستان‌ پاوه‌ و هرچي‌ زخمي‌ پاسدار و غيرپاسدار بوده‌ به‌ تير بسته‌اند. حتي‌ بعضيها را سر بريده‌اند؛ درست‌ مثل‌ گوسفند.»
چشمانم‌ از وحشت‌ نزديك‌ بود بيرون‌ بزنند. سرم‌ به‌ دوران‌ افتاده‌ بود و قلبم‌ مثل‌ طبل‌ پاره‌اي‌ كوبيده‌ مي‌شد. نگاهم‌ را به‌ آسمان‌ دوختم‌. دايرة‌ بزرگي‌ از كبوترها، كه‌ انگار به‌ سر و صداي‌ گلوله‌ توپ‌ و رگبار مسلسل‌ عادت‌ كرده‌ بودند، بالاي‌ سر خانة‌ پاسداران‌ مي‌چرخيدند. براي‌ لحظه‌اي‌ از خدا خواستم‌ كاش‌ من‌ هم‌ يكي‌ از آنها بودم‌.
دور تا دور ديوار خانة‌ پاسداران‌ را كيسه‌هاي‌ شني‌ چيده‌ بودند. گلوله‌ها تو جان‌ كيسه‌هاي‌ شني‌ فرو مي‌رفتند و خفه‌ مي‌شدند. من‌ و كرم‌ اسلحه‌ به‌ دست‌ روي‌ پشت‌بام‌ پشت‌ كيسه‌ها، درازكش‌، جواب‌ بعضي‌ از گلوله‌ها را مي‌داديم‌. در خيابان‌ و كوچه‌هاي‌ شهر، مردم‌ وحشت‌زده‌ به‌ هر طرف‌ مي‌دويدند. با صداي‌ دو بمب‌ پي‌درپي‌ خانه‌اي‌ كه‌ تا چند لحظه‌ پيش‌ جلو روي‌ ما بود، به‌ تلي‌ از خاك‌ تبديل‌ شد و شعله‌هاي‌ سرخ‌ و آبي‌ به‌ آسمان‌ رفت‌. صداي‌ شيون‌ و زاري‌ زنها و بچه‌ها، از ميان‌ گلوله‌ تير و خمپاره‌، دل‌ آدم‌ را ريش‌ريش‌ مي‌كرد. به‌ ياد داستاني‌ كه‌ معلممان‌ در مورد حملة‌ مغول‌ تعريف‌ كرده‌ بود افتادم‌.
دموكراتها و چپيها با سلاحهاي‌ پيشرفته‌ و مدرن‌، همان‌ بلا و شايد بدترش‌ را بر سر مردم‌ بي‌دفاع‌ مي‌آوردند. صداي‌ دكتر چمران‌ كه‌ داشت‌ با يكي‌ از پاسدارها صحبت‌ مي‌كرد، توجه‌ام‌ را جلب‌ كرد. سر و صورتش‌ خاك‌آلود بود و رگهاي‌ گردنش‌ به‌ بزرگي‌ انگشت‌ دست‌ بالا آمده‌ بودند. مي‌شد فهميد در وجودش‌ چه‌ مي‌گذرد. كاغذي‌ را روي‌ زمين‌ پهن‌ كرده‌ بود و داشت‌ نقاطي‌ را به‌ پاسدار نشان‌ مي‌داد. صدايش‌ خفه‌ بود. شايد از صداي‌ شيون‌ زنها و بچه‌ها بغضش‌ گرفته‌ بود. آخر دكتر خيلي‌ دل‌رحم‌ و مهربان‌ بود. براي‌ لحظه‌اي‌ صداي‌ تير و گلوله‌ خفه‌ شد و سكوت‌ ترسناكي‌ تمام‌ شهر و آسمانش‌ را در خود فشرد. ناگهان‌ خرخر بلندگويي‌، آن‌ سكوت‌ وهم‌آور را شكست‌: «هركس‌ وفاداري‌ خود را به‌ حزب‌ دموكرات‌ اعلام‌ كند، در امن‌ و امان‌ است‌، ما فقط‌ آمده‌ايم‌ كه‌ پاسداران‌ و دكتر چمران‌ را سرببريم‌!»
دكتر براي‌ اينكه‌ روحيه‌ بچه‌ها را بالا ببرد. خنديد و گفت‌: «زياد به‌ حرفهايشان‌ اهميت‌ ندهيد. اگر خدا بخواهد و تا صبح‌ دوام‌ بياوريم‌، كارشان‌ را يكسره‌ مي‌كنيم‌.»

اين‌ كلمات‌ با قدرت‌ از گلوي‌ خشك‌ شده‌ دكتر بيرون‌ مي‌ريخت‌ و وجود ما را گرم‌ مي‌كرد، نگاهي‌ به‌ آسمان‌ انداختم‌. پر از ستاره‌ بود. از ته‌ دل‌ از خدا خواستم‌ اين‌ يك‌ شب‌ را به‌ اندازة‌ يك‌ پلك‌زدن‌ كوتاه‌ كند و خورشيد را جاي‌ ماه‌ و ستاره‌ها بنشاند. يك‌ چشمم‌ به‌ آسمان‌ بود و يك‌ چشمم‌ به‌ ياغيهايي‌ كه‌ هرلحظه‌ به‌ خانة‌پاسداران‌ نزديك‌ مي‌شدند. دكتر هر لحظه‌ كنار يك‌ عده‌ مي‌رفت‌ و دستوراتي‌ را صادر مي‌كرد. خيلي‌وقتها هم‌ پشت‌ كيسه‌ها سنگر مي‌گرفت‌ و مهاجمين‌ را به‌ رگبار مي‌بست‌. صداي‌ غرش‌ دور ولي‌ نافذ موتور هواپيمايي‌ شنيده‌ شد. دكتر سر به‌ آسمان‌ بلند كرد و در حالي‌كه‌ لبخند مي‌زد، خدا را شكر كرد. دو هواپيماي‌ فانتوم‌ خودي‌ بودند كه‌ براي‌ كمك‌ آمده‌ بودند. هنوز نگاهم‌ تو آسمان‌ به‌ همراه‌ نور تند فانتومها مي‌چرخيد كه‌ دو بمب‌ پي‌ در پي‌ با صداي‌ مهيبي‌ منفجر شدند. همراه‌ دكتر كه‌ پر از هيجان‌ شده‌ بود، فرياد الله‌اكبر سرداديم‌.
شب‌ هولناكي‌ بود. تير و گلوله‌ چادر ضخيم‌ شب‌ را سوراخ‌ سوراخ‌ مي‌كرد و به‌ جان‌ و دل‌ مردم‌ و پاسداران‌ مي‌نشست‌. بوي‌ خون‌ مثل‌ بوي‌ دود غليظي‌ هوا را كه‌ با نسيم‌ خنكي‌ جابه‌جا مي‌شد، پر كرده‌ بود. كرم‌ در حالي‌كه‌ تفنگش‌ را لاي‌ دست‌ و پاهايش‌ گذاشته‌ بود، به‌ خواب‌ رفته‌ بود. دكتر در خانه‌ پاسداران‌ مي‌چرخيد و هركسي‌ را كه‌ از زور خستگي‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بود با پتو و يا ملحفه‌ و حتي‌ اوركتش‌ مي‌پوشاند و به‌ جايش‌، به‌ سمت‌ دشمن‌ كه‌ صدايشان‌ را به‌ راحتي‌ مي‌شد شنيد، شليك‌ مي‌كرد. چشمان‌ من‌ هم‌ از زور خواب‌ و خستگي‌ كج‌ و معوج‌ شده‌ بودند، ولي‌ جلو خواب‌ را گرفته‌ بودم‌. مي‌خواستم‌ تمام‌ حالات‌ مردانه‌ و روحاني‌ دكتر را در ذهنم‌ ضبط‌ كنم‌.
در ميان‌ هياهوي‌ ياغياني‌ كه‌ فضا را پر كرده‌ بودند، صداي‌ اللّه‌اكبر توجه‌ام‌ را جلب‌ كرد و دكتر كه‌ پشت‌ تيرباري‌ نشسته‌ بود و از پس‌ سپيدي‌ صبح‌، غارتگران‌ را به‌ عقب‌ مي‌راند، فرياد كشيد: «اين‌ صداي‌ اللّه‌اكبر براي‌ چيست‌؟»
گوش‌ تيز كردم‌. يكي‌ از پاسداران‌ فرياد زد: «امام‌ خميني‌ فرماندهي‌ كل‌ قوا را به‌ دست‌ گرفته‌ و به‌ ارتش‌ دستور داده‌ در عرض‌ 24 ساعت‌ ضدانقلابيون‌ را قلع‌ و قمع‌ كنند و پاوه‌ را آزاد سازند.»
با شنيدن‌ اين‌ حرف‌، دكتر نفس‌ عميقي‌ كشيد و در همان‌ حال‌ به‌ سجده‌ رفت‌. اشك‌ در چشمانم‌ حلقه‌ بسته‌ بود و بغضي‌ بيخ‌ گلويم‌ را گرفته‌ بود. لحظه‌اي‌ به‌ شهر كه‌ در سپيدي‌ صبح‌ در ميان‌ دود و آتش‌ محاصره‌ شده‌ بود، خيره‌ شدم‌ و بعد از زور هيجان‌، بالاي‌ سر كرم‌ كه‌ هنوز در خواب‌ بود رفتم‌ و فرياد كشيدم‌: «پاشو كه‌ كمك‌ و نيروي‌ تازه‌نفس‌ در راه‌ است‌.»
هنوز چند ساعتي‌ از فرمان‌ امام‌ خميني‌ نگذشته‌ بود كه‌ ضدانقلابيون‌ آهسته‌ آهسته‌ و تك‌تك‌، پا به‌ فرار گذاشتند. نيروهاي‌ تازه‌نفس‌ هم‌ كاميون‌ و هواپيما از كرمانشاه‌ به‌ طرف‌ پاوه‌ در حركت‌ بودند. بعضيها حتي‌ با پاي‌ پياده‌ و بدون‌ اسلحه‌ براي‌ كمك‌ آمده‌ بودند. پيرمردي‌ دست‌ در گردن‌ دكتر چمران‌ انداخته‌ بود و التماس‌ مي‌كرد كه‌ او را به‌ خط‌ مقدم‌ بفرستند. او مي‌گفت‌ من‌ براي‌ شهادت‌ در ركاب‌ شما آماده‌ام‌.
باوركردني‌ نبود. با يك‌ فرمان‌، اين‌ همه‌ نيروي‌ تازه‌نفس‌ كه‌ پر از موج‌ احساسات‌ و هيجان‌ بودند، به‌ شهر ما كه‌ شايد تا چند روز پيش‌ حتي‌ اسمش‌ را هم‌ كسي‌ نمي‌دانست‌ آمده‌ بودند و پشت‌ سر دكتر، با ضدانقلابيون‌ و دموكراتها جنگ‌ مي‌كردند. جنگي‌ كه‌ نظيرش‌ را نديده‌ بودم‌. من‌ و كرم‌ هم‌، سايه‌ به‌ سايه‌ دكتر مي‌جنگيديم‌ و جلو مي‌رفتيم‌. در عرض‌ چند ساعت‌ گروه‌ پنج‌ نفري‌ پاسداران‌ به‌ فرماندهي‌ اصغر وصالي‌، با چند نفر از كردها، بزرگ‌ترين‌ پايگاه‌ دشمن‌ را كه‌ همان‌ بلندترين‌ كوه‌ شهر به‌ حساب‌ مي‌آمد، به‌ تصرف‌ خود درآوردند و شهر از هجوم‌ توپ‌ و گلوله‌ و آر.پي‌.جي‌ خلاص‌ شد و نفس‌ راحتي‌ كشيد.
حواسم‌ به‌ مردم‌ و فرار ضدانقلابيون‌ بود كه‌ فشار دستي‌ را روي‌ شانه‌ام‌ احساس‌ كردم‌. برگشتم‌ و چهرة‌ خندان‌ دكتر را كه‌ از عرق‌ برق‌ مي‌زد، جلو رويم‌ ديدم‌. از خجالت‌ نفس‌ تو سينه‌ام‌ بند آمده‌ بود و مانده‌ بودم‌ چه‌ بگويم‌ كه‌ دكتر گفت‌: «من‌ و مردم‌ ايران‌ به‌ شما نوجوانها افتخار مي‌كنيم‌.»
با سرآستين‌ بلوزم‌ اشكهايم‌ را پاك‌ كردم‌ و به‌ پوتينهاي‌ خوني‌ و گرد و خاكي‌ دكتر خيره‌ ماندم‌، لكه‌هاي‌ خون‌، خون‌ شهدايي‌ بود كه‌ دكتر به‌ آغوششان‌ كشيده‌ بود و كنار ديوار خانه‌ پاسداران‌ گذاشته‌ بودشان‌.

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۴۲ ق.ظ
توسط Reza 313
فیلمی از شهید چمران ... :D ( در این فیلم ایشان در مورد سختی ها و مصائبی که به ایشان و نیروهایشان در راه آزادسازی مناطق غرب کشور وارد شده صحبت میکنند )
روحش شاد ... :razz:

[External Link Removed for Guests]

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۶, ۲:۴۱ ب.ظ
توسط Reza 313
امروز بیست و ششمین سالگرد شهادت این مجاهد خستگی ناپذیر راه حق هست ...روحش شاد ... :razz:

تصویر

تصویر

تصویر

تصویر

تصویر