مناجات
ارسال شده: دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۰ ب.ظ
مناجاتهایی از شهید دکتر علی شریعتی
از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...
حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!
- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد
[External Link Removed for Guests]
خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص
[External Link Removed for Guests]
خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
][External Link Removed for Guests]
از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...
حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!
- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد
[External Link Removed for Guests]
خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص
[External Link Removed for Guests]
خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
][External Link Removed for Guests]