به ياد مهرداد اوستا
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۹:۳۱ ق.ظ
اوستا، شاعري بود از نسل شهريار و سايه و بزرگان ديگر. از نسل مشفق و ديگراني که تا هنوز سايهشان بر سر ما هست. خودش بود. شبيه خودش. آزادمرد بود و صميمي و باگذشت. آراسته به علوم فراوان قديم و جديد.
او را بديل خاقاني هم ميگفتند در روزگاري که يلان قصيدهسرا بودند و در ميان آن همه قلهي غزل نيز، غزل اوستا رواني و شادابي و از همه مهمتر استحکام زباني خاص خود را داشت. شعرش با فخامت بود؛ اما صميميت هم داشت و مايههايي از تفکر و انديشه شرقي را نيز يدک ميکشيد. اوستا معلم هم بود. تواضع، ذاتي شخصيت او بود و دست و دلبازترين شاعري بود که ميشناختمش. آن روزها که جوانک شاعري بودم، به تفنن؛ روزي اين مصرع موزون بر زبانم گذشت که: انگشتر عقيق اوستايي... و همين کافي بود که استاد انگشترش را بيرون آورد و به من تحفه کند و من هم شاگرد نسبتاً بدي نبودم که آن هديه را نپذيرفتم.
همين که غريبهاي حتي از او توصيهنامه ميخواست و او دل هيچکس را نميشکست (حتي براي کساني که واسطه آشناييشان با استاد يک سلام و عليک خشک و خالي بود) و به فلان رئيس و مدير کل نامه مينوشت، براي ما که از شاگردان کوچک استاد به حساب ميآمديم؛ جاي حيرت و سوال داشت.
بعد فهميديم که شاعر يعني مهرداد اوستا. کسي که هيچ دلي را نميشکست کافي بود 2 هزار تومان در جيبش باشد و رانندهاي او را در مسيري مثلاً به اندازه ميدان ارگ تا بهجتآباد جابجا کند. نميگفت آقا کرايه من چقدر ميشود. 2 هزار تومان را ميداد و از راننده هم تشکر ميکرد و راننده ميماند که اين بنده خدا يا عقلش پاره سنگ ميبرد و يا پسر قارون است. اما مهرداد اوستا فقط مهرداد اوستا بود.
مردي که با همين بزرگواري در روزگاري که همکاري با شاعران انقلاب از طرف بعضي جوجه روشنفکران گناه کبيره به حساب ميآمد. مردانه به ميدان آمد و زير پر و بال شاعران جوانتري مثل سيدحسن حسيني و قيصر و سهيل و جوانترهايي مثل من و کاکايي و ... را گرفت. آن هم بدون هيچ توقعي و وقتي هم رفت، آخرين پولهاي جيبش را شايد ساعتي قبل از رفتنش داده بود به آخرين راننده خوششانس شاعري که دل هيچ شاعر جواني را نميشکست.
آخرين سالهاي حيات استاد بود و سعادت يار من شده بود و با استاد در اروميه بودم. ميهمان شب شعري. از آن سالها تقريباً 15 سال ميگذرد و در همان يکي دو روزي که در محضر استاد بودم بسياري از روحيات زيبا و ارزنده اين بزرگمرد را از نزديک شاهد بودم. روزي از استاد خواستم که زيباترين بيتي را که شنيده يا خوانده برايم بگويد و استاد اين بيت را خواند. از اميرخسرو در نعت پيامبر بزرگ رحمت که:
چنان بر هم زدي هنگامهي صحراي محشر را
که طومار شفاعت در کف پيغمبران گم شد
همان شب اين غزل را استقبال کردم و براي استاد خواندم که طبق معمول تشويق کردند و بعد هم صحبتمان ادامه پيدا کرد بر سر تشويقهاي استاد که سوبسيدش بالا بود و به انواع و اقسام شاعران آسيبپذير هم تعلق ميگرفت و مثل مولانا که دل هيچ شاعري را نميشکست، استاد هم دل ما را نشکست. هنوز هم وقتي خلوتي دست ميدهد و با استاد مشفق و ساعد و سهيل و عبدالملکيان و جبار و دوستان ديگر به ياد اوستا ميافتيم از ته دل ميگوييم خدا رحمتت کند استاد! و خدا را شکر ميکنيم که استادان خوبي داشتيم و اوستا يکي از آن بزرگان بود که افتخار درک حضورش را داشتيم. الان هم که به من تلفن زدند که وقت کم است و شاگرد استاد است و چيزکي بنويس بياختيار دستم به قلم رفت و اين چند کلام را منباب اداي وظيفه نوشتم و همين حالا استاد آمده است با يک تاکسي دربست روبروي جايي که من ايستادهام و من دارم ميروم به دستبوسي استاد و ميگويم کجا بودي اين همه سال استاد!
عليرضاقزوه.
او را بديل خاقاني هم ميگفتند در روزگاري که يلان قصيدهسرا بودند و در ميان آن همه قلهي غزل نيز، غزل اوستا رواني و شادابي و از همه مهمتر استحکام زباني خاص خود را داشت. شعرش با فخامت بود؛ اما صميميت هم داشت و مايههايي از تفکر و انديشه شرقي را نيز يدک ميکشيد. اوستا معلم هم بود. تواضع، ذاتي شخصيت او بود و دست و دلبازترين شاعري بود که ميشناختمش. آن روزها که جوانک شاعري بودم، به تفنن؛ روزي اين مصرع موزون بر زبانم گذشت که: انگشتر عقيق اوستايي... و همين کافي بود که استاد انگشترش را بيرون آورد و به من تحفه کند و من هم شاگرد نسبتاً بدي نبودم که آن هديه را نپذيرفتم.
همين که غريبهاي حتي از او توصيهنامه ميخواست و او دل هيچکس را نميشکست (حتي براي کساني که واسطه آشناييشان با استاد يک سلام و عليک خشک و خالي بود) و به فلان رئيس و مدير کل نامه مينوشت، براي ما که از شاگردان کوچک استاد به حساب ميآمديم؛ جاي حيرت و سوال داشت.
بعد فهميديم که شاعر يعني مهرداد اوستا. کسي که هيچ دلي را نميشکست کافي بود 2 هزار تومان در جيبش باشد و رانندهاي او را در مسيري مثلاً به اندازه ميدان ارگ تا بهجتآباد جابجا کند. نميگفت آقا کرايه من چقدر ميشود. 2 هزار تومان را ميداد و از راننده هم تشکر ميکرد و راننده ميماند که اين بنده خدا يا عقلش پاره سنگ ميبرد و يا پسر قارون است. اما مهرداد اوستا فقط مهرداد اوستا بود.
مردي که با همين بزرگواري در روزگاري که همکاري با شاعران انقلاب از طرف بعضي جوجه روشنفکران گناه کبيره به حساب ميآمد. مردانه به ميدان آمد و زير پر و بال شاعران جوانتري مثل سيدحسن حسيني و قيصر و سهيل و جوانترهايي مثل من و کاکايي و ... را گرفت. آن هم بدون هيچ توقعي و وقتي هم رفت، آخرين پولهاي جيبش را شايد ساعتي قبل از رفتنش داده بود به آخرين راننده خوششانس شاعري که دل هيچ شاعر جواني را نميشکست.
آخرين سالهاي حيات استاد بود و سعادت يار من شده بود و با استاد در اروميه بودم. ميهمان شب شعري. از آن سالها تقريباً 15 سال ميگذرد و در همان يکي دو روزي که در محضر استاد بودم بسياري از روحيات زيبا و ارزنده اين بزرگمرد را از نزديک شاهد بودم. روزي از استاد خواستم که زيباترين بيتي را که شنيده يا خوانده برايم بگويد و استاد اين بيت را خواند. از اميرخسرو در نعت پيامبر بزرگ رحمت که:
چنان بر هم زدي هنگامهي صحراي محشر را
که طومار شفاعت در کف پيغمبران گم شد
همان شب اين غزل را استقبال کردم و براي استاد خواندم که طبق معمول تشويق کردند و بعد هم صحبتمان ادامه پيدا کرد بر سر تشويقهاي استاد که سوبسيدش بالا بود و به انواع و اقسام شاعران آسيبپذير هم تعلق ميگرفت و مثل مولانا که دل هيچ شاعري را نميشکست، استاد هم دل ما را نشکست. هنوز هم وقتي خلوتي دست ميدهد و با استاد مشفق و ساعد و سهيل و عبدالملکيان و جبار و دوستان ديگر به ياد اوستا ميافتيم از ته دل ميگوييم خدا رحمتت کند استاد! و خدا را شکر ميکنيم که استادان خوبي داشتيم و اوستا يکي از آن بزرگان بود که افتخار درک حضورش را داشتيم. الان هم که به من تلفن زدند که وقت کم است و شاگرد استاد است و چيزکي بنويس بياختيار دستم به قلم رفت و اين چند کلام را منباب اداي وظيفه نوشتم و همين حالا استاد آمده است با يک تاکسي دربست روبروي جايي که من ايستادهام و من دارم ميروم به دستبوسي استاد و ميگويم کجا بودي اين همه سال استاد!
عليرضاقزوه.