عشق آمريکايي به خاورميانه بوي خون ميدهد
ارسال شده: چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵, ۶:۲۳ ب.ظ
تناقضات سياست خارجي آمريکا در خاورميانه پاياني ندارد و به رغم توصيههاي بيکر ـ هميلتون، بر دامنه تشنج در خاورميانه ميافزايد. دولت آمريکا، هماکنون در قبري که سياستهاي پيشينش را در عراق دفن کرده، به دنبال راهکارهاي جديد نظامي براي خروج از بحران عراق برآمده است. با آن که مقامات آمريکايي در اظهارات رسمي، برنامه حمله نظامي به سوريه و ايران را رد کردهاند، اما هيچ کدام احتمال آن را به عنوان آخرين راهحل نفي نکردهاند.
کميته بيکر ـ هميلتون پس از اعلام استراتژي نظامي بوش، در بيانيهاي به دليل آنچه بيتوجهي به توصيههايش عنوان کرده، از مواضع اعلام شده بوش انتقاد کرد. با آن که دمکراتهاي آمريکا به شدت از سياستهاي اخير بوش انتقاد کردهاند و اعلام هرگونه جنگ عليه سوريه و ايران را بدون مجوز کنگره اين کشور، مردود و اجرا ناشدني توصيف کردهاند، اما روبرت گيتس، وزير دفاع آمريکا، همچنان اصرار دارد که حمله نظامي عليه اين دو کشور به عنوان آخرين راهحلها، پيش پاي پنتاگون است. سرعت سفر غيرمنتظره رايس، وزير خارجه آمريکا، به خاورميانه پس از اعلام مواضع جديد بوش، به باور همه کارشناسان خاورميانه، تنها براي توجيه سياستهاي جديد دولت آمريکا عليه ايران و سوريه در راستاي سياستهاي آمريکا در عراق تدارک ديده شده است و وي نيز تأکيد کرده است که در سفر خود به خاورميانه، هيچ چيز جديدي براي تحرک روند صلح خاورميانه ندارد، اما وي در ديدار با مقامات مصر، رسما اعلام داشته است که جورج بوش همه راهها براي زدن شبکههاي ايراني و سوري در عراق را باز گذاشته است.
وي همچنين در اعلام موضعي عجيب که تنها بوي تحريک خشونت در خاورميانه ميدهد، اعلام ميدارد: هيچ يک از رؤساي کشورهاي عربي، از وي نخواستهاند که آمريکا به سوي گفتوگو با ايران برود و دقيقا با همين نگاه گستاخانه دولت آمريکاست که بوش توصيههاي بيکر ـ هميلتون براي گفتوگو با سوريه و ايران را به منزله ضعف سياستهاي آمريکا و بزرگ شدن دشمنان آمريکا توصيف ميکند و سياست برخورد جدي با ايران و سوريه را در سرلوحه برنامه خود قرار داده است.
پنتاگون که همچنان در دست بازهاي آمريکا، قيمت سنگيني را بر دوش مردم آمريکا تحميل و در آيندهاي نه چندان دور هزينهاي جبران نا شدني بر امنيت ملي آمريکا تحميل خواهد كرد، بر خلاف نظر عقلاي آمريکايي و در اقدامي جنگطلبانه، اعزام تيم دوم ناوهاي هواپيما بر آمريکا به منطقه خليج فارس و طرح استقرار موشکهاي پاتريوت را در کشورهاي عربي منطقه در دستور کار خود قرار داده است. مقامات پنتاگون تأکيد دارند که اعزام نيرو و امکانات جديد، تنها براي تحميل تصوير ترس و وحشت نيست، بلکه براي حمايت لجستيک از طرح جديد آمريکا در عراق است تا امکان ضربات هوايي و موشکي در هر زمان را فراهم كند. پياميکه اکنون جورج بوش به کشورهاي عربي منطقه ميفرستد، همان پيامي است که صدام حسين در آغاز جنگ عليه ايران به رؤساي کشورهاي عربي منطقه و به ويژه کشورهاي عضو شوراي همکاري خليج فارس ميفرستاد. بوش در همين چهارچوب به رؤساي عرب منطقه اعلام داشته است: شکست طرح آمريکا در عراق به منزله پيروزي و استمرار سياستهاي ايران در عراق و سپس انتقال آن به همه منطقه است و ناگفته پيداست که آمريکا براي برنامههاي آتي خود، همچنان به دنبال جنگ رواني گسترده است.
«برژينسکي»، مشاور امنيت ملي عهد کارتر، رئيسجمهور پيشين آمريکا، در حالي که تنها اعتراف به شکست طرحهاي پيشين در مواضع اخير جورج بوش را نقطه مثبتي در مواضع وي ارزيابي ميکند، تأکيد دارد که آمريکا از هم اکنون خود را به جنگهاي خياباني که بازنده اصلي آن ارتش آمريکا است، وارد ميکند. جورج بوش در چهارمين سال اشغال عراق، در حالي از مبارزه با تروريسم در خاورميانه سخن ميگويد که هنوز نتوانسته به رغم حضور نيروهاي ناتو در افغانستان، بر طالبان و القاعده پيروز شود و اگر سياستهاي منطقي و عقلايي ايران در چهارچوب حفظ مصالح ملي خود و کشور افغانستان نبود، اکنون هزاران جنازه سربازان آمريکايي و اروپايي بايد از افغانستان به سوي کشورشان تشييع ميشدند.
آمريکاييها از ديگر کشورها و بهتر از هر کسي ميدانند که ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي، هرگز به خشونتگرايي سلفيهاي عرب پناه نبرد و قاموس حمايت از جنبشهاي مقاومت ملي و اسلاميدر کشورهاي اسلامي و عربي را در چهارچوب قوانين بينالمللي و دفاع در برابر اشغالگران و متجاوزان به رسميت شناخت و هرگز به روش خشونت کور پناه نبرد و از همين روست اگر پرونده مقاومت اسلامي لبنان در قبال نيروهاي واکنش سريع آمريکا در لبنان را استثنا کنيم، ديگر هيچ جايي نشاني از عمليات خشونتطلبانه، آنچنان که نيروهاي القاعده در نقاط دنيا انجام ميدهند و يا دادهاند، ديده نميشود و همين خود، بهترين ملاک و ميزان است تا همه جهان بداند که ايران تحت هيچ شرايطي، نميتواند در پس عمليات خشونتطلبانه و ترور کور و جنايتکارانه قتل بيگناهان در کوچه و برزن عراق باشد، علاوه بر آن که هيچ سودي هم در اين کار ندارد. و البته اين به معني آن نيست که دست ايران در عراق يا افغانستان کوتاه است و آمريکا هر کاري که دلش ميخواهد ميتواند انجام دهد.
آمريکا نبايد فراموش کند که در يک دهه اشغال افغانستان در عهد اتحاد جماهير شوروي، ايران با تمام قوا از جنبش اسلامي افغانستان در برابر اشغالگران حمايت کرد و در اين راستا، ايران به طور دقيق و از نظر نظامي کاملا بر اوضاع افغانستان مسلط است و همين نقش ايران درباره عراق صدها برابر قدرتمندتر است و اگر قرار بود ايران در امور عراق دخالت ميکرد و نيروهاي آمريکايي را هدف قرار ميداد، الان به جاي سه هزار تلفات، بايد شاهد سي هزار تابوت بر دوش ارتش آمريکا ميبود. اتهامات واهي آمريکا بر ايران، بيش از آن که نشانه تناقضات و نقص اطلاعاتي اداره آمريکا باشد، نشانگر عزم تجاوزکارانه آمريکا و آغاز جنگ رواني براي سرکوبي اراده ملي ايران در حاکميت ملي و جلوگيري از استمرار قدرت منطقهاي ايران است که در نتيجه دو دهه سياست عقلايي ايران در منطقه و بينالملل و دستيابي به دستاوردهاي اقتصادي و تکنولوژي هستهاي به دست آمده است.
خندهدار است که تشکيلات امنيتي آمريکا، پس از چند دهه کار در دوران جنگ سرد در اروپا و پس از يک دهه کار اطلاعاتي فشرده در خاورميانه، اکنون دولت لبنان را به دستگيري ايرانيهاي فارس! در کوههاي لبنان، دولت محمود عباس را به دستگيري شيعيان ضد سني در نوار غزه و دولت عراق را به بازداشت نيروهاي امنيتي سپاه پاسداران در اربيل و بغداد که به کشتار آمريکاييها ميپردازند، تشويق ميکند! با آن که بارها از سوي دوست و دشمن گفته شده، باز هم بايد گفت، مگر ميشود دولتي که در عراق با حمايت سياسي ايران روي کار آمده و از همه گونه حمايتهاي ايران برخوردار است، آنگاه ايران خود مقدمات سقوط اين دولت را فراهم آورد؟ مگر آمريکاييها فراموش کردهاند که مراجع شيعي عراق چگونه حکم به تحريم جنگ بين مسلمان شيعه و سني عراق دادهاند؟ مگر فراموش کردهاند که آيتالله العظمي سيستاني تاکنون چگونه همه را گرد دولت مرکزي عراق و عبور از بحران امنيتي فراخوانده است، و مگر آمريکاييها نميدانند که ايران به شرط عدم دخالت امنيتي ارتش آمريکا در اوضاع امنيتي بغداد و واگذاري کامل برنامههاي امنيتي به دولت نوري المالکي، تا مرحله کمکهاي فراگير براي استقرار امنيتي عراق نيز پيش رفته است و مگر آنها نميدانند که مناطق شيعهنشين عراق (به جز در بغداد که نتيجه سياستهاي افراطي سلفيها و حضور اشغالگران است) شاهد نوعي آرامش قابل قبول است و آنها نيز به خوبي ميدانند که کدام يک از کشورهاي عربي همسايه عراق در جريانات طايفي عراق غوطهورند، اما تناقضات و جنگطلبي سياست خارجي آمريکا، مانع از اعتراف به آنها ميشود.
با اين همه، پشت پرده سياست اعزام بيش از بيست هزار نيروي جديد آمريکا به عراق چيست؟ به چه دليل همزمان، آمريکا نيروهاي خود در درياي مديترانه و خليج فارس را افزايش ميدهد و درصدد اجراي مانورهاي نظامي جديد در منطقه و خليج فارس برميآيد؟ آيا حتي اگر آمريکا تنها و تنها به فکر حل معماي امنيت بغداد باشد، آيا اعزام نيروهاي تازه نفس به عراق ضرورتي دارد؟
از آغاز حمله نظامي آمريکا به عراق و سقوط دولت صدام، بيشترين نيروي نظامي ارتش آمريکا در منظقه انبار در غرب عراق که با اردن، سوريه و سعودي هممرز است، مستقر بودهاند. اين منطقه بهترين مکان براي ورود نيروهاي عربستاني و اردني که در زمره نيروهاي القاعده به شمار ميروند، است؛ نيروهايي که يکي از عوامل اصلي نابساماني امنيتي و قتلعامهاي طايفي در عراق به شمار ميروند و از قضا، اردن و عربستان، مرکز اصلي و پناهگاه مناسبي براي اين نيروهاي افراطي است که بيهيچ شکي از چشم آمريکاييها پنهان نيست، اما حاضر به اعلام آن نيستند تا ايران را مرکز اتهامات قرار دهند.
استان انبار عراق، که نام آن از عهد ساسانيان و با معني فارسياش گرفته شده است، استان سيزدهم عراق و بزرگترين استان اين کشور با 32% از مجموع مساحت عراق ( 437072 کيلومتر مربع ) به شمار ميرود. فضاي خالي اين منطقه و اهميت استراتژيک آن به دليل هم مرزي با اردن، عربستان و سوريه، باعث شد تا ارتش آمريکا اين منطقه را به مهمترين پايگاه نظامياش مبدل کند و اين در حالي است که دسترسي نداشتن آسان به اين منطقه از سوي ايران در افق استراتژي استقرار نيروهاي آمريکايي نيز قرار داشته است.
اکنون بيش از 70% از نيروهاي آمريکايي در اين منطقه مستقرند که از قضا، مرکز اصلي نيروهاي بعثي و القاعده به شمار ميرود. بنا بر مستندات تاريخي، اين منطقه از دوران ساسانيان، دژي در برابر هجوم روميان تلقي ميشد و اکنون نيز در محاسبات نظامي، از همين جايگاه براي آمريکاييها براي هرگونه عمليات نظامي در خاورميانه تلقي ميشود. شهرهاي فلوجه، حديثه، قائم و رمادي که از مراکز اصلي عمليات نظامي و هدايت کننده جنگهاي طايفي و انفجارهاي خياباني در بغداد است، در اين منطقه قرار دارند و ابومصعب زرقاوي، اين منطقه را به دليل هم مرزي با اردن و عربستان، پايگاه اصلياش قرار داده بود و در همين منطقه نيز به دست نيروهاي آمريکايي کشته شد.
بنا بر اعلام نيروهاي آمريکايي و طرحهاي جديد بوش، قرار است نيروهاي جديد آمريکايي که بالغ بر بيست هزار نفرند، در همين منطقه استقرار يابند و اين در حالي است که اعزام نيروهاي جديد به عراق براي حفظ امنيت عراق، به هيچ وجه با شرايط کنوني بغداد و ميزان نيروهاي آمريکايي مستقر در عراق همخواني ندارد و به طور قطع، آمريکا با فکر و استراتژي ديگري در عراق و منطقه، نيروهاي جديد خود را اعزام خواهد كرد.
اين در حالي است که دولت عراق در اواخر سال گذشته ميلادي، بارها در خواست انتقال پرونده امنيتي عراق به نيروهاي وزارت کشور و ارتش عراق را کرده بود تا بدين طريق، راه ورود همکاري کشورهايي همچون ايران و سوريه به حل مشکل امنيتي عراق باز شود، اما دولت آمريکا به دلايل واهي اين امر را رد کرده بود. اگر آمريکا خواستار برطرف كردن مشکل امنيتي بغداد است، چه کسي شکي دارد که حضور نيروي 140 هزار نفري ارتش آمريکا در عراق، براي اين کار کافي است، در حالي که نيروهاي امنيتي و ارتش عراق را هم در کنار خود دارد؟ بزرگنمايي مشکل امنيتي عراق و عدم حل آن در حقيقت، معما و معادله چند مجهولي آمريکايي است که به دست خود آمريکاييها خلق شده است تا هر وقت که بخواهند از آن در عراق و منطقه بهرهبرداري کنند؛ کاري که هماکنون مشغول به آنند.
هنگامي که هادلي، مشاور امنيت ملي جورج بوش، تأکيد نمود که نيروهاي وابسته به ايران و سوريه تا عمق خاک اين کشورها مورد تعقيب قرار خواهند گرفت، بيش از پيش، نقاب از طرح توسعه دايره تشنج از عراق به کشورهاي ايران و سوريه، برداشته شد. اين اتهام واهي که نيروهاي ايراني به عراق ميآيند و پس از انجام عمليات دوباره به آن بازميگردند، آنقدر مسخره و خندهآور است که هيچ کارشناس امنيتي، چه در عراق و يا هر نقطه ديگري آن را تأييد نميکند. اگر بناي ايران بر مداخله در امور عراق باشد که اصلا لزومي ندارد، به اين نوع عمليات روي آورد؛ آن هم ايراني که تجربه هشت سال دفاع در جنگ با رژيم متجاوز صدام حسين در ايران و در داخل خاک عراق را در کارنامه خود دارد، علاوه بر اين که به هزار و يک دليل، آنقدر نيروهاي مؤمن به انقلاب اسلامي در عراق وجود دارند که به کمک ايران بيايند، اما ايران هرگز از اين عوامل جز براي استقرار امنيت و حاکميت دولت ملي در کشور عراق استفاده نکرد؛ دولتي که در قالب يک حکومت اکثريت و در چهارچوب مراجعه به افکار عمومي به صورت دمکراتيک در عراق تجلي يافته است.
دولت بوش، براي تحکيم سياست جديد خود در عراق، فرصتي شش ماهه در پيش دارد، زيرا پس از آن و با توجه به نزديکي انتخابات رياستجمهوري آمريکا، بايد راهي نو براي عبور از بحران عراق بيابد. در همين چهارچوب، دولت عراق، ايران و سوريه از هماکنون به عنوان متهمان رديف اول عوامل عدم استقرار امنيت شناخته شدهاند. دولت نوري المالکي از هماکنون در لبه تيز تهديد آمريکاست که اگر نتواند برنامه امنيتي بغداد را اجرا کند، حمايتهاي آمريکا را از دست ميدهد و در آستانه سقوط قرار ميگيرد، اما ايران و سوريه به شکل ديگري مورد عقاب قرار خواهند گرفت که همان حاکميت شمشير تجاوز نظامي بر بالاي سر اين دو کشور است که از قضا، تحولات نشان ميدهد که امکان وقوع حمله نظامي به سوريه، اکنون بيش از ايران، در سياستهاي نظامي آمريکاييها در عراق خودنمايي ميکند. دولت سوريه با آن که از نظر پاسخگويي به هرگونه تجاوزي از ابزار اعلام نشدهاي برخوردار است، از نظر استراتژيستهاي پنتاگون، قدرت پاسخگويي کمتري در مقايسه با ايران دارد. اکنون بخش اعظم نيروهاي نظامي آمريکايي در منطقه استان انبار عراق مستقرند و از سويي ديگر، ارتش اسرائيل در بلنديهاي جولان، که از نظر نظامي بر دمشق مسلط است، مستقرند و عملا ميتوانند برنامه حمله گاز انبري هم زمان با هرگونه حمله ارتش آمريکا به سوريه را طراحي و اجرا کنند.
اعزام نيروهاي تازه نفس (21500 نفري) آمريکا به عراق و برنامه استقرار آنان در استان انبار، بوي برنامهريزي براي تجاوز به خاک سوريه را ميدهد. و اين نوع برنامهريزي، دقيقا همان برنامه عملياتي بود که براي حمله به عراق از راه کويت انجام شد؛ کشوري که در اشغال نظامي آن توسط صدام حسين، به عنوان استان نوزدهم عراق از آن ياد کرده بود. استقرار ارتش آمريکا در استان انبار، امکان حمايت لجستيک و هوايي آن را براي هرگونه حملهاي به سوريه تسهيل و هر گونه پايگاه امدادي و ايجاد بيمارستانهاي صحرايي و استقرار زاغههاي مهمات براي يک جنگ طولاني را فراهم ميکند. آمريکا با اين برنامه، هم درصدد خلع سلاح ايران در همپيماني استراتژيک با سوريه است و هم درصدد پايان بخشيدن به بحران كنوني لبنان است.
پنتاگون از پيش اعلام کرده بود که پيروزي در عراق و يا حتي عقبنشيني از اين کشور، باز هم مرهون قدرت نظاميآمريکاست. در فرض احتمالي عقبنشيني آمريکا از عراق، پنتاگون در نظر دارد تا قواي نظامي استراتژيک ايران و سوريه را در يک حمله محتمل به نقطه صفر برساند و به تعبير سياست نظامي آمريکاييها، دو دولت ايران و سوريه را سوار بر ويلچر در منطقه ترک کند.
شايد، قدرت نظامي آمريکا و يکه تازي اش در غياب قدرتهاي ديگر، هر گونه آينده نگري و واقع گرايي در خاورميانه را از او سلب کرده است و از همين رو نمي تواند با نگاه متکبرانه اش، افق سياستهاي نظامي اش در خاورميانه را به درستي ارزيابي کند. کاري که بوش در دو سال آخر رياست جمهوري اش انجام ميدهد آنقدر انفجار آميز و پردامنه است که تا دو دهه هم توسط جانشينانش قابل جبران نخواهد بود. اگر پنتاگون دست به اقدام گستاخانه عليه ايران يا سوريه بزند، فقط يک ماه و يا کمتر از آن، مجبور خواهند شد تا به تکاپو افتد تا براي کنترل اوضاع در خاورميانه به اعزام بيش از يک ميليون نفر نيرو به منطقه اقدام کند و سيل جنازههاي سربازان آمريکايي به سوي کشورشان را جمع کنند. با حمله احتمالي آمريکا به سوريه يا ايران، بي هيچ ترديدي کل منطقه از افغانستان تا لبنان در درياي مديترانه به جهنمي براي نيروهاي آمريکايي مبدل خواهد شد.
آيا آمريکا در تحليل عمليات جديد نظامي خود، به عواقب توسعه بحران در خاورميانه به خوبي انديشيده است؟ آيا همان بهتر نبود تا دستگاه سياسي کاخ سفيد با درايت بيشتري به توصيههاي بيکر – هميلتون نگاه ميکرد؟ آمريکاييها بايد به خوبي بدانند که ديگر هزينه آرامش آنها در شهرها و خانههايشان را کشورهاي مستقل خاورميانه، پرداخت نخواهند کرد و هيچ کشوري از حق مصالح و امنيت ملي خود عبور نخواهد نمود. اگر ايران از امروز در صدد مقابله به مثل با نيروهاي سياسي و نظامي آمريکا در عراق بر آيد و در مقابل دستگيري ديپلماتهايش و يا حمله به کنسولگريش در اربيل همان اقدام را عليه آمريکا انجام دهد، هيچکس نمي تواند کشورمان را سرزنش کند. آيا آمريکا حاضر است همه بهاي جنگ طلبي اش را در منطقه از جيب شهروندانش و جان سربازانش پرداخت نمايد؟
کميته بيکر ـ هميلتون پس از اعلام استراتژي نظامي بوش، در بيانيهاي به دليل آنچه بيتوجهي به توصيههايش عنوان کرده، از مواضع اعلام شده بوش انتقاد کرد. با آن که دمکراتهاي آمريکا به شدت از سياستهاي اخير بوش انتقاد کردهاند و اعلام هرگونه جنگ عليه سوريه و ايران را بدون مجوز کنگره اين کشور، مردود و اجرا ناشدني توصيف کردهاند، اما روبرت گيتس، وزير دفاع آمريکا، همچنان اصرار دارد که حمله نظامي عليه اين دو کشور به عنوان آخرين راهحلها، پيش پاي پنتاگون است. سرعت سفر غيرمنتظره رايس، وزير خارجه آمريکا، به خاورميانه پس از اعلام مواضع جديد بوش، به باور همه کارشناسان خاورميانه، تنها براي توجيه سياستهاي جديد دولت آمريکا عليه ايران و سوريه در راستاي سياستهاي آمريکا در عراق تدارک ديده شده است و وي نيز تأکيد کرده است که در سفر خود به خاورميانه، هيچ چيز جديدي براي تحرک روند صلح خاورميانه ندارد، اما وي در ديدار با مقامات مصر، رسما اعلام داشته است که جورج بوش همه راهها براي زدن شبکههاي ايراني و سوري در عراق را باز گذاشته است.
وي همچنين در اعلام موضعي عجيب که تنها بوي تحريک خشونت در خاورميانه ميدهد، اعلام ميدارد: هيچ يک از رؤساي کشورهاي عربي، از وي نخواستهاند که آمريکا به سوي گفتوگو با ايران برود و دقيقا با همين نگاه گستاخانه دولت آمريکاست که بوش توصيههاي بيکر ـ هميلتون براي گفتوگو با سوريه و ايران را به منزله ضعف سياستهاي آمريکا و بزرگ شدن دشمنان آمريکا توصيف ميکند و سياست برخورد جدي با ايران و سوريه را در سرلوحه برنامه خود قرار داده است.
پنتاگون که همچنان در دست بازهاي آمريکا، قيمت سنگيني را بر دوش مردم آمريکا تحميل و در آيندهاي نه چندان دور هزينهاي جبران نا شدني بر امنيت ملي آمريکا تحميل خواهد كرد، بر خلاف نظر عقلاي آمريکايي و در اقدامي جنگطلبانه، اعزام تيم دوم ناوهاي هواپيما بر آمريکا به منطقه خليج فارس و طرح استقرار موشکهاي پاتريوت را در کشورهاي عربي منطقه در دستور کار خود قرار داده است. مقامات پنتاگون تأکيد دارند که اعزام نيرو و امکانات جديد، تنها براي تحميل تصوير ترس و وحشت نيست، بلکه براي حمايت لجستيک از طرح جديد آمريکا در عراق است تا امکان ضربات هوايي و موشکي در هر زمان را فراهم كند. پياميکه اکنون جورج بوش به کشورهاي عربي منطقه ميفرستد، همان پيامي است که صدام حسين در آغاز جنگ عليه ايران به رؤساي کشورهاي عربي منطقه و به ويژه کشورهاي عضو شوراي همکاري خليج فارس ميفرستاد. بوش در همين چهارچوب به رؤساي عرب منطقه اعلام داشته است: شکست طرح آمريکا در عراق به منزله پيروزي و استمرار سياستهاي ايران در عراق و سپس انتقال آن به همه منطقه است و ناگفته پيداست که آمريکا براي برنامههاي آتي خود، همچنان به دنبال جنگ رواني گسترده است.
«برژينسکي»، مشاور امنيت ملي عهد کارتر، رئيسجمهور پيشين آمريکا، در حالي که تنها اعتراف به شکست طرحهاي پيشين در مواضع اخير جورج بوش را نقطه مثبتي در مواضع وي ارزيابي ميکند، تأکيد دارد که آمريکا از هم اکنون خود را به جنگهاي خياباني که بازنده اصلي آن ارتش آمريکا است، وارد ميکند. جورج بوش در چهارمين سال اشغال عراق، در حالي از مبارزه با تروريسم در خاورميانه سخن ميگويد که هنوز نتوانسته به رغم حضور نيروهاي ناتو در افغانستان، بر طالبان و القاعده پيروز شود و اگر سياستهاي منطقي و عقلايي ايران در چهارچوب حفظ مصالح ملي خود و کشور افغانستان نبود، اکنون هزاران جنازه سربازان آمريکايي و اروپايي بايد از افغانستان به سوي کشورشان تشييع ميشدند.
آمريکاييها از ديگر کشورها و بهتر از هر کسي ميدانند که ايران پس از پيروزي انقلاب اسلامي، هرگز به خشونتگرايي سلفيهاي عرب پناه نبرد و قاموس حمايت از جنبشهاي مقاومت ملي و اسلاميدر کشورهاي اسلامي و عربي را در چهارچوب قوانين بينالمللي و دفاع در برابر اشغالگران و متجاوزان به رسميت شناخت و هرگز به روش خشونت کور پناه نبرد و از همين روست اگر پرونده مقاومت اسلامي لبنان در قبال نيروهاي واکنش سريع آمريکا در لبنان را استثنا کنيم، ديگر هيچ جايي نشاني از عمليات خشونتطلبانه، آنچنان که نيروهاي القاعده در نقاط دنيا انجام ميدهند و يا دادهاند، ديده نميشود و همين خود، بهترين ملاک و ميزان است تا همه جهان بداند که ايران تحت هيچ شرايطي، نميتواند در پس عمليات خشونتطلبانه و ترور کور و جنايتکارانه قتل بيگناهان در کوچه و برزن عراق باشد، علاوه بر آن که هيچ سودي هم در اين کار ندارد. و البته اين به معني آن نيست که دست ايران در عراق يا افغانستان کوتاه است و آمريکا هر کاري که دلش ميخواهد ميتواند انجام دهد.
آمريکا نبايد فراموش کند که در يک دهه اشغال افغانستان در عهد اتحاد جماهير شوروي، ايران با تمام قوا از جنبش اسلامي افغانستان در برابر اشغالگران حمايت کرد و در اين راستا، ايران به طور دقيق و از نظر نظامي کاملا بر اوضاع افغانستان مسلط است و همين نقش ايران درباره عراق صدها برابر قدرتمندتر است و اگر قرار بود ايران در امور عراق دخالت ميکرد و نيروهاي آمريکايي را هدف قرار ميداد، الان به جاي سه هزار تلفات، بايد شاهد سي هزار تابوت بر دوش ارتش آمريکا ميبود. اتهامات واهي آمريکا بر ايران، بيش از آن که نشانه تناقضات و نقص اطلاعاتي اداره آمريکا باشد، نشانگر عزم تجاوزکارانه آمريکا و آغاز جنگ رواني براي سرکوبي اراده ملي ايران در حاکميت ملي و جلوگيري از استمرار قدرت منطقهاي ايران است که در نتيجه دو دهه سياست عقلايي ايران در منطقه و بينالملل و دستيابي به دستاوردهاي اقتصادي و تکنولوژي هستهاي به دست آمده است.
خندهدار است که تشکيلات امنيتي آمريکا، پس از چند دهه کار در دوران جنگ سرد در اروپا و پس از يک دهه کار اطلاعاتي فشرده در خاورميانه، اکنون دولت لبنان را به دستگيري ايرانيهاي فارس! در کوههاي لبنان، دولت محمود عباس را به دستگيري شيعيان ضد سني در نوار غزه و دولت عراق را به بازداشت نيروهاي امنيتي سپاه پاسداران در اربيل و بغداد که به کشتار آمريکاييها ميپردازند، تشويق ميکند! با آن که بارها از سوي دوست و دشمن گفته شده، باز هم بايد گفت، مگر ميشود دولتي که در عراق با حمايت سياسي ايران روي کار آمده و از همه گونه حمايتهاي ايران برخوردار است، آنگاه ايران خود مقدمات سقوط اين دولت را فراهم آورد؟ مگر آمريکاييها فراموش کردهاند که مراجع شيعي عراق چگونه حکم به تحريم جنگ بين مسلمان شيعه و سني عراق دادهاند؟ مگر فراموش کردهاند که آيتالله العظمي سيستاني تاکنون چگونه همه را گرد دولت مرکزي عراق و عبور از بحران امنيتي فراخوانده است، و مگر آمريکاييها نميدانند که ايران به شرط عدم دخالت امنيتي ارتش آمريکا در اوضاع امنيتي بغداد و واگذاري کامل برنامههاي امنيتي به دولت نوري المالکي، تا مرحله کمکهاي فراگير براي استقرار امنيتي عراق نيز پيش رفته است و مگر آنها نميدانند که مناطق شيعهنشين عراق (به جز در بغداد که نتيجه سياستهاي افراطي سلفيها و حضور اشغالگران است) شاهد نوعي آرامش قابل قبول است و آنها نيز به خوبي ميدانند که کدام يک از کشورهاي عربي همسايه عراق در جريانات طايفي عراق غوطهورند، اما تناقضات و جنگطلبي سياست خارجي آمريکا، مانع از اعتراف به آنها ميشود.
با اين همه، پشت پرده سياست اعزام بيش از بيست هزار نيروي جديد آمريکا به عراق چيست؟ به چه دليل همزمان، آمريکا نيروهاي خود در درياي مديترانه و خليج فارس را افزايش ميدهد و درصدد اجراي مانورهاي نظامي جديد در منطقه و خليج فارس برميآيد؟ آيا حتي اگر آمريکا تنها و تنها به فکر حل معماي امنيت بغداد باشد، آيا اعزام نيروهاي تازه نفس به عراق ضرورتي دارد؟
از آغاز حمله نظامي آمريکا به عراق و سقوط دولت صدام، بيشترين نيروي نظامي ارتش آمريکا در منظقه انبار در غرب عراق که با اردن، سوريه و سعودي هممرز است، مستقر بودهاند. اين منطقه بهترين مکان براي ورود نيروهاي عربستاني و اردني که در زمره نيروهاي القاعده به شمار ميروند، است؛ نيروهايي که يکي از عوامل اصلي نابساماني امنيتي و قتلعامهاي طايفي در عراق به شمار ميروند و از قضا، اردن و عربستان، مرکز اصلي و پناهگاه مناسبي براي اين نيروهاي افراطي است که بيهيچ شکي از چشم آمريکاييها پنهان نيست، اما حاضر به اعلام آن نيستند تا ايران را مرکز اتهامات قرار دهند.
استان انبار عراق، که نام آن از عهد ساسانيان و با معني فارسياش گرفته شده است، استان سيزدهم عراق و بزرگترين استان اين کشور با 32% از مجموع مساحت عراق ( 437072 کيلومتر مربع ) به شمار ميرود. فضاي خالي اين منطقه و اهميت استراتژيک آن به دليل هم مرزي با اردن، عربستان و سوريه، باعث شد تا ارتش آمريکا اين منطقه را به مهمترين پايگاه نظامياش مبدل کند و اين در حالي است که دسترسي نداشتن آسان به اين منطقه از سوي ايران در افق استراتژي استقرار نيروهاي آمريکايي نيز قرار داشته است.
اکنون بيش از 70% از نيروهاي آمريکايي در اين منطقه مستقرند که از قضا، مرکز اصلي نيروهاي بعثي و القاعده به شمار ميرود. بنا بر مستندات تاريخي، اين منطقه از دوران ساسانيان، دژي در برابر هجوم روميان تلقي ميشد و اکنون نيز در محاسبات نظامي، از همين جايگاه براي آمريکاييها براي هرگونه عمليات نظامي در خاورميانه تلقي ميشود. شهرهاي فلوجه، حديثه، قائم و رمادي که از مراکز اصلي عمليات نظامي و هدايت کننده جنگهاي طايفي و انفجارهاي خياباني در بغداد است، در اين منطقه قرار دارند و ابومصعب زرقاوي، اين منطقه را به دليل هم مرزي با اردن و عربستان، پايگاه اصلياش قرار داده بود و در همين منطقه نيز به دست نيروهاي آمريکايي کشته شد.
بنا بر اعلام نيروهاي آمريکايي و طرحهاي جديد بوش، قرار است نيروهاي جديد آمريکايي که بالغ بر بيست هزار نفرند، در همين منطقه استقرار يابند و اين در حالي است که اعزام نيروهاي جديد به عراق براي حفظ امنيت عراق، به هيچ وجه با شرايط کنوني بغداد و ميزان نيروهاي آمريکايي مستقر در عراق همخواني ندارد و به طور قطع، آمريکا با فکر و استراتژي ديگري در عراق و منطقه، نيروهاي جديد خود را اعزام خواهد كرد.
اين در حالي است که دولت عراق در اواخر سال گذشته ميلادي، بارها در خواست انتقال پرونده امنيتي عراق به نيروهاي وزارت کشور و ارتش عراق را کرده بود تا بدين طريق، راه ورود همکاري کشورهايي همچون ايران و سوريه به حل مشکل امنيتي عراق باز شود، اما دولت آمريکا به دلايل واهي اين امر را رد کرده بود. اگر آمريکا خواستار برطرف كردن مشکل امنيتي بغداد است، چه کسي شکي دارد که حضور نيروي 140 هزار نفري ارتش آمريکا در عراق، براي اين کار کافي است، در حالي که نيروهاي امنيتي و ارتش عراق را هم در کنار خود دارد؟ بزرگنمايي مشکل امنيتي عراق و عدم حل آن در حقيقت، معما و معادله چند مجهولي آمريکايي است که به دست خود آمريکاييها خلق شده است تا هر وقت که بخواهند از آن در عراق و منطقه بهرهبرداري کنند؛ کاري که هماکنون مشغول به آنند.
هنگامي که هادلي، مشاور امنيت ملي جورج بوش، تأکيد نمود که نيروهاي وابسته به ايران و سوريه تا عمق خاک اين کشورها مورد تعقيب قرار خواهند گرفت، بيش از پيش، نقاب از طرح توسعه دايره تشنج از عراق به کشورهاي ايران و سوريه، برداشته شد. اين اتهام واهي که نيروهاي ايراني به عراق ميآيند و پس از انجام عمليات دوباره به آن بازميگردند، آنقدر مسخره و خندهآور است که هيچ کارشناس امنيتي، چه در عراق و يا هر نقطه ديگري آن را تأييد نميکند. اگر بناي ايران بر مداخله در امور عراق باشد که اصلا لزومي ندارد، به اين نوع عمليات روي آورد؛ آن هم ايراني که تجربه هشت سال دفاع در جنگ با رژيم متجاوز صدام حسين در ايران و در داخل خاک عراق را در کارنامه خود دارد، علاوه بر اين که به هزار و يک دليل، آنقدر نيروهاي مؤمن به انقلاب اسلامي در عراق وجود دارند که به کمک ايران بيايند، اما ايران هرگز از اين عوامل جز براي استقرار امنيت و حاکميت دولت ملي در کشور عراق استفاده نکرد؛ دولتي که در قالب يک حکومت اکثريت و در چهارچوب مراجعه به افکار عمومي به صورت دمکراتيک در عراق تجلي يافته است.
دولت بوش، براي تحکيم سياست جديد خود در عراق، فرصتي شش ماهه در پيش دارد، زيرا پس از آن و با توجه به نزديکي انتخابات رياستجمهوري آمريکا، بايد راهي نو براي عبور از بحران عراق بيابد. در همين چهارچوب، دولت عراق، ايران و سوريه از هماکنون به عنوان متهمان رديف اول عوامل عدم استقرار امنيت شناخته شدهاند. دولت نوري المالکي از هماکنون در لبه تيز تهديد آمريکاست که اگر نتواند برنامه امنيتي بغداد را اجرا کند، حمايتهاي آمريکا را از دست ميدهد و در آستانه سقوط قرار ميگيرد، اما ايران و سوريه به شکل ديگري مورد عقاب قرار خواهند گرفت که همان حاکميت شمشير تجاوز نظامي بر بالاي سر اين دو کشور است که از قضا، تحولات نشان ميدهد که امکان وقوع حمله نظامي به سوريه، اکنون بيش از ايران، در سياستهاي نظامي آمريکاييها در عراق خودنمايي ميکند. دولت سوريه با آن که از نظر پاسخگويي به هرگونه تجاوزي از ابزار اعلام نشدهاي برخوردار است، از نظر استراتژيستهاي پنتاگون، قدرت پاسخگويي کمتري در مقايسه با ايران دارد. اکنون بخش اعظم نيروهاي نظامي آمريکايي در منطقه استان انبار عراق مستقرند و از سويي ديگر، ارتش اسرائيل در بلنديهاي جولان، که از نظر نظامي بر دمشق مسلط است، مستقرند و عملا ميتوانند برنامه حمله گاز انبري هم زمان با هرگونه حمله ارتش آمريکا به سوريه را طراحي و اجرا کنند.
اعزام نيروهاي تازه نفس (21500 نفري) آمريکا به عراق و برنامه استقرار آنان در استان انبار، بوي برنامهريزي براي تجاوز به خاک سوريه را ميدهد. و اين نوع برنامهريزي، دقيقا همان برنامه عملياتي بود که براي حمله به عراق از راه کويت انجام شد؛ کشوري که در اشغال نظامي آن توسط صدام حسين، به عنوان استان نوزدهم عراق از آن ياد کرده بود. استقرار ارتش آمريکا در استان انبار، امکان حمايت لجستيک و هوايي آن را براي هرگونه حملهاي به سوريه تسهيل و هر گونه پايگاه امدادي و ايجاد بيمارستانهاي صحرايي و استقرار زاغههاي مهمات براي يک جنگ طولاني را فراهم ميکند. آمريکا با اين برنامه، هم درصدد خلع سلاح ايران در همپيماني استراتژيک با سوريه است و هم درصدد پايان بخشيدن به بحران كنوني لبنان است.
پنتاگون از پيش اعلام کرده بود که پيروزي در عراق و يا حتي عقبنشيني از اين کشور، باز هم مرهون قدرت نظاميآمريکاست. در فرض احتمالي عقبنشيني آمريکا از عراق، پنتاگون در نظر دارد تا قواي نظامي استراتژيک ايران و سوريه را در يک حمله محتمل به نقطه صفر برساند و به تعبير سياست نظامي آمريکاييها، دو دولت ايران و سوريه را سوار بر ويلچر در منطقه ترک کند.
شايد، قدرت نظامي آمريکا و يکه تازي اش در غياب قدرتهاي ديگر، هر گونه آينده نگري و واقع گرايي در خاورميانه را از او سلب کرده است و از همين رو نمي تواند با نگاه متکبرانه اش، افق سياستهاي نظامي اش در خاورميانه را به درستي ارزيابي کند. کاري که بوش در دو سال آخر رياست جمهوري اش انجام ميدهد آنقدر انفجار آميز و پردامنه است که تا دو دهه هم توسط جانشينانش قابل جبران نخواهد بود. اگر پنتاگون دست به اقدام گستاخانه عليه ايران يا سوريه بزند، فقط يک ماه و يا کمتر از آن، مجبور خواهند شد تا به تکاپو افتد تا براي کنترل اوضاع در خاورميانه به اعزام بيش از يک ميليون نفر نيرو به منطقه اقدام کند و سيل جنازههاي سربازان آمريکايي به سوي کشورشان را جمع کنند. با حمله احتمالي آمريکا به سوريه يا ايران، بي هيچ ترديدي کل منطقه از افغانستان تا لبنان در درياي مديترانه به جهنمي براي نيروهاي آمريکايي مبدل خواهد شد.
آيا آمريکا در تحليل عمليات جديد نظامي خود، به عواقب توسعه بحران در خاورميانه به خوبي انديشيده است؟ آيا همان بهتر نبود تا دستگاه سياسي کاخ سفيد با درايت بيشتري به توصيههاي بيکر – هميلتون نگاه ميکرد؟ آمريکاييها بايد به خوبي بدانند که ديگر هزينه آرامش آنها در شهرها و خانههايشان را کشورهاي مستقل خاورميانه، پرداخت نخواهند کرد و هيچ کشوري از حق مصالح و امنيت ملي خود عبور نخواهد نمود. اگر ايران از امروز در صدد مقابله به مثل با نيروهاي سياسي و نظامي آمريکا در عراق بر آيد و در مقابل دستگيري ديپلماتهايش و يا حمله به کنسولگريش در اربيل همان اقدام را عليه آمريکا انجام دهد، هيچکس نمي تواند کشورمان را سرزنش کند. آيا آمريکا حاضر است همه بهاي جنگ طلبي اش را در منطقه از جيب شهروندانش و جان سربازانش پرداخت نمايد؟