زندگانی حضرت امام محمد تقی جوادالأئمه (ع )
ارسال شده: سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۵۸ ق.ظ
امام نهم شيعيان حضرت جواد (ع ) در سال 195هجری در مدينه ولادت يافت .
نام نامي اش محمد معروف به جواد و تقی است .
القاب ديگری مانند : رضی و متقی نيز داشته ، ولی تقی از همه معروفتر
مي باشد .
مادر گرامي اش سبيکه يا خيزران است که اين دو نام در تاريخ زندگی آن
حضرت ثبت است .
امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود .
پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203ه
مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال يافت .
مأمون خليفه عباسی که همچون ساير خلفای بنی عباس از پيشرفت معنوی و
نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضايل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعی
کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد .
" از اينجا بود که مأمون نخستين کاری که کرد ، دختر خويش ام الفضل را به
ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد ، تا مراقبی دايمی و از درون خانه ، بر
امام گمارده باشد . رنجهای دايمی که امام جواد (ع ) از ناحيه اين مأمور خانگی
برده است ، در تاريخ معروف است " .
از روشهايی که مأمون در مورد حضرت رضا (ع ) به کار مي بست ، تشکيل
مجالس بحث و مناظره بود . مأمون و بعد معتصم عباسی مي خواستند از اين راه -
به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند . در مورد فرزندش حضرت
جواد (ع ) نيز چنين روشی را به کار بستند . به خصوص که در آغاز امامت هنوز
سنی از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود . مأمون نمي دانست که مقام ولايت و
امامت که موهبتی است الهی ، بستگی به کمی و زيادی سالهای عمر ندارد .
باری ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر
بود ، و در دوره ای که فرقه های مختلف اسلامی و غير اسلامی در ميدان رشد و نمو يافته
بودند و دانشمندان بزرگی در اين دوران ، زندگی مي کردند و علوم و فنون ساير
ملتها پيشرفت نموده و کتابهای زيادی به زبان عربی ترجمه و در دسترس قرار
گرفته بود ، با کمی سن وارد بحثهای علمی گرديد و با سرمايه خدايی امامت که از
سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانی مايه گرفته بود ، احکام اسلامی را مانند پدران
و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسياری
پاسخ گفت . برای نمونه ، يکی از مناظره های ( = احتجاجات ) حضرت امام محمد
تقی (ع ) را در زير نقل مي کنيم :
" عياشی در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ،
نقل مي کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی
برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد . گفتم : چه شده است که امروز
اين چنين ناراحتی ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا
جريانی پيش آمد که مايه شرمساری و خواری ما گرديد . گفتم : چگونه ؟ گفت :
سارقی را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدی کرده
بود . خليفه طريقه اجرای حد و قصاص را پرسيد . عده ای از فقها حاضر بودند ،
خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند ، و محمد بن علی الرضا را هم
خواست .
خليفه از ما پرسيد :
حد اسلامی چگونه بايد جاری شود ؟
من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد .
خليفه گفت : به چه دليل ؟
گفتم : به دليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و
در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم . بسياری از
فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند .
يک دسته از علماء گفتند : بايد دست را از مرفق بريد .
خليفه پرسيد : به چه دليل ؟
گفتند : به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است : ... و ايديکم الی
المرافق . و اين آيه نشان مي دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد .
دسته ديگر گفتند : دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين
اجزاء مي شود .
و چون بحث و اختلاف پيش آمد ، خليفه روی به حضرت ابوجعفر محمد بن علی
کرد و گفت :
يا اباجعفر ، شما در اين مسأله چه مي گوييد ؟
آن حضرت فرمود : علمای شما در اين باره سخن گفتند . من را از بيان مطلب
معذور بدار .
خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد .
حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند مي دهی پاسخ آن را مي گويم . اين
مطالبی که علمای اهل سنت درباره حد دزدی بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامی
آن است که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد .
خليفه پرسيد : چرا ؟
امام (ع ) فرمود : زيرا رسول الله (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت
عضو از بدن انجام شود : پيشانی ، دو کف دست ، دو سر زانو ، دو انگشت ابهام
پا ، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند برای سجده حق تعالی محلی
باقی نمي ماند ، و در قرآن کريم آمده است " و ان المساجد لله ... " سجده گاه ها
از آن خداست ، پس کسی نبايد آنها را ببرد .
معتصم از اين حکم الهی و منطقی بسيار مسرور شد ، و آن را تصديق کرد و امر
نمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند .
ذرقان مي گويد : ابن ابی دؤاد سخت پريشان شده بود ، که چرا نظر او در محضر
خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت :
يا اميرالمؤمنين ، آمده ام تو را نصيحتی کنم و اين نصحيت را به شکرانه
محبتی که نسبت به ما داری مي گويم . معتصم گفت : بگو .
ابن ابی دؤاد گفت : وقتی مجلسی از فقها و علما تشکيل مي دهی تا يک مسأله
يا مسائلی را در آنجا مطرح کنی ، همه بزرگان کشوری و لشکری حاضر هستند ، حتی
خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايی که در حضور تو مي شود
هستند ، و چون مي بينند که رأی علمای بزرگ تو در برابر رأی محمد بن علی الجواد
ارزشی ندارد ، کم کم مردم به آن حضرت توجه مي کنند و خلافت از خاندان تو به
خانواده آل علی منتقل مي گردد ، و پايه های قدرت و شوکت تو متزلزل مي گردد .
اين بدگويی و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد
برآمد اين مشعل نورانی و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد .
اين روش را - قبل از معتصم - مأمون نيز در مورد حضرت جوادالأئمه (ع )
به کار مي برد ، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، مأمون دوباره دست به تشکيل
مجالس مناظره زد و از جمله از يحيی بن اکثم که قاضی بزرگ دربار وی بود ،
خواست تا از امام (ع ) پرسشهايی کند ، شايد بتواند از اين راه به موقعيت
امام (ع ) ضربتی وارد کند . اما نشد ، و اما از همه اين مناظرات سربلند
درآمد .
روزی از آنجا که " يحيی بن اکثم " به اشاره مأمون مي خواست پرسشهای خود
را مطرح سازد مأمون نيز موافقت کرد ، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و
دانشمندان را در مجلس حاضر کرد . مأمون نسبت به حضرت امام محمد تقی (ع )
احترام بسيار کرد و آنگاه از يحيی خواست آنچه مي خواهد بپرسد . يحيی که پيرمردی
سالمند بود ، پس از اجازه مأمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مي فرمايی
مسأله ای از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود :
آنچه دلت مي خواهد بپرس .
يحيی بن اکثم پرسيد : اگر کسی در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند ؟
حضرت جواد (ع ) فرمود : آيا قاتل صيد محل بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا
جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا خطا ؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير ؟
اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانی را که کشته است
صيد تمام بوده يا بچه صيد ؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در
شب بوده يا روز ؟ احرام محرم برای عمره بوده يا احرام حج ؟
يحيی دچار حيرت عجيبی شد . نمي دانست چگونه جواب گويد . سر به زير
انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان به يکديگر نگاه مي کردند .
مأمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتی که بر مجلس حکمفرما بود ،
روی به بنی عباس و اطرافيان کرد و گفت :
- ديديد و ابوجعفر محمد بن علی الرضا را شناختيد ؟
سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد .
باری ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد .
امام جواد (ع ) در مدت 17سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام
پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته ای داشت که : هر يک خود قله ای بودند از
قله های فرهنگ و معارف اسلامی مانند :
ابن ابی عمير بغدادی ، ابوجعفر محمد بن سنان زاهری ، احمد بن ابی نصر
بزنطی کوفی ، ابوتمام حبيب اوس طائی - شاعر شيعی مشهور - ابوالحسن علی بن
مهزيار اهوازی و فضل بن شاذان نيشابوری که در قرن سوم هجری مي زيسته اند .
اينان نيز ( همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ) هر کدام به
گونه ای مورد تعقيب و گرفتاری بودند . فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون
کردند . عبدالله بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب
آن کتابها را - درباره توحيد و ... - به او گفتند قانع نشد و گفت مي خواهم
عقيده سياسی او را نيز بدانم .
ابوتمام شاعر نيز از اين امر بي بهره نبود ، اميرانی که خود اهل شعر و
ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود ، چنانکه در
تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند .
اگر کسی شعر او را برای آنان ، بدون اطلاع قبلی ، مي نوشت و آنان از شعر لذت
مي بردند و آن را مي پسنديدند ، همين که آگاه مي شدند که از ابوتمام است يعنی
شاعر شيعی معتقد به امام جواد (ع ) و مروج آن مرام ، دستور مي دادند که آن
نوشته را پاره کنند . ابن ابی عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در
زمان هارون و مأمون ، محنتهای بسيار ديد ، او را سالها زندانی کردند ،
تازيانه ها زدند . کتابهای او را که مأخذ عمده علم دين بود ، گرفتند و باعث
تلف شدن آن شدند و ... بدين سان دستگاه جبار عباسی با هواخواهان علم و فضيلت
رفتار مي کرد و چه ظالمانه !
نام نامي اش محمد معروف به جواد و تقی است .
القاب ديگری مانند : رضی و متقی نيز داشته ، ولی تقی از همه معروفتر
مي باشد .
مادر گرامي اش سبيکه يا خيزران است که اين دو نام در تاريخ زندگی آن
حضرت ثبت است .
امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود .
پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203ه
مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال يافت .
مأمون خليفه عباسی که همچون ساير خلفای بنی عباس از پيشرفت معنوی و
نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضايل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعی
کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد .
" از اينجا بود که مأمون نخستين کاری که کرد ، دختر خويش ام الفضل را به
ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد ، تا مراقبی دايمی و از درون خانه ، بر
امام گمارده باشد . رنجهای دايمی که امام جواد (ع ) از ناحيه اين مأمور خانگی
برده است ، در تاريخ معروف است " .
از روشهايی که مأمون در مورد حضرت رضا (ع ) به کار مي بست ، تشکيل
مجالس بحث و مناظره بود . مأمون و بعد معتصم عباسی مي خواستند از اين راه -
به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند . در مورد فرزندش حضرت
جواد (ع ) نيز چنين روشی را به کار بستند . به خصوص که در آغاز امامت هنوز
سنی از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود . مأمون نمي دانست که مقام ولايت و
امامت که موهبتی است الهی ، بستگی به کمی و زيادی سالهای عمر ندارد .
باری ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر
بود ، و در دوره ای که فرقه های مختلف اسلامی و غير اسلامی در ميدان رشد و نمو يافته
بودند و دانشمندان بزرگی در اين دوران ، زندگی مي کردند و علوم و فنون ساير
ملتها پيشرفت نموده و کتابهای زيادی به زبان عربی ترجمه و در دسترس قرار
گرفته بود ، با کمی سن وارد بحثهای علمی گرديد و با سرمايه خدايی امامت که از
سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانی مايه گرفته بود ، احکام اسلامی را مانند پدران
و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسياری
پاسخ گفت . برای نمونه ، يکی از مناظره های ( = احتجاجات ) حضرت امام محمد
تقی (ع ) را در زير نقل مي کنيم :
" عياشی در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ،
نقل مي کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی
برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد . گفتم : چه شده است که امروز
اين چنين ناراحتی ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا
جريانی پيش آمد که مايه شرمساری و خواری ما گرديد . گفتم : چگونه ؟ گفت :
سارقی را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدی کرده
بود . خليفه طريقه اجرای حد و قصاص را پرسيد . عده ای از فقها حاضر بودند ،
خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند ، و محمد بن علی الرضا را هم
خواست .
خليفه از ما پرسيد :
حد اسلامی چگونه بايد جاری شود ؟
من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد .
خليفه گفت : به چه دليل ؟
گفتم : به دليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و
در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم . بسياری از
فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند .
يک دسته از علماء گفتند : بايد دست را از مرفق بريد .
خليفه پرسيد : به چه دليل ؟
گفتند : به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است : ... و ايديکم الی
المرافق . و اين آيه نشان مي دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد .
دسته ديگر گفتند : دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين
اجزاء مي شود .
و چون بحث و اختلاف پيش آمد ، خليفه روی به حضرت ابوجعفر محمد بن علی
کرد و گفت :
يا اباجعفر ، شما در اين مسأله چه مي گوييد ؟
آن حضرت فرمود : علمای شما در اين باره سخن گفتند . من را از بيان مطلب
معذور بدار .
خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد .
حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند مي دهی پاسخ آن را مي گويم . اين
مطالبی که علمای اهل سنت درباره حد دزدی بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامی
آن است که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد .
خليفه پرسيد : چرا ؟
امام (ع ) فرمود : زيرا رسول الله (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت
عضو از بدن انجام شود : پيشانی ، دو کف دست ، دو سر زانو ، دو انگشت ابهام
پا ، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند برای سجده حق تعالی محلی
باقی نمي ماند ، و در قرآن کريم آمده است " و ان المساجد لله ... " سجده گاه ها
از آن خداست ، پس کسی نبايد آنها را ببرد .
معتصم از اين حکم الهی و منطقی بسيار مسرور شد ، و آن را تصديق کرد و امر
نمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند .
ذرقان مي گويد : ابن ابی دؤاد سخت پريشان شده بود ، که چرا نظر او در محضر
خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت :
يا اميرالمؤمنين ، آمده ام تو را نصيحتی کنم و اين نصحيت را به شکرانه
محبتی که نسبت به ما داری مي گويم . معتصم گفت : بگو .
ابن ابی دؤاد گفت : وقتی مجلسی از فقها و علما تشکيل مي دهی تا يک مسأله
يا مسائلی را در آنجا مطرح کنی ، همه بزرگان کشوری و لشکری حاضر هستند ، حتی
خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايی که در حضور تو مي شود
هستند ، و چون مي بينند که رأی علمای بزرگ تو در برابر رأی محمد بن علی الجواد
ارزشی ندارد ، کم کم مردم به آن حضرت توجه مي کنند و خلافت از خاندان تو به
خانواده آل علی منتقل مي گردد ، و پايه های قدرت و شوکت تو متزلزل مي گردد .
اين بدگويی و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد
برآمد اين مشعل نورانی و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد .
اين روش را - قبل از معتصم - مأمون نيز در مورد حضرت جوادالأئمه (ع )
به کار مي برد ، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، مأمون دوباره دست به تشکيل
مجالس مناظره زد و از جمله از يحيی بن اکثم که قاضی بزرگ دربار وی بود ،
خواست تا از امام (ع ) پرسشهايی کند ، شايد بتواند از اين راه به موقعيت
امام (ع ) ضربتی وارد کند . اما نشد ، و اما از همه اين مناظرات سربلند
درآمد .
روزی از آنجا که " يحيی بن اکثم " به اشاره مأمون مي خواست پرسشهای خود
را مطرح سازد مأمون نيز موافقت کرد ، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و
دانشمندان را در مجلس حاضر کرد . مأمون نسبت به حضرت امام محمد تقی (ع )
احترام بسيار کرد و آنگاه از يحيی خواست آنچه مي خواهد بپرسد . يحيی که پيرمردی
سالمند بود ، پس از اجازه مأمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مي فرمايی
مسأله ای از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود :
آنچه دلت مي خواهد بپرس .
يحيی بن اکثم پرسيد : اگر کسی در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند ؟
حضرت جواد (ع ) فرمود : آيا قاتل صيد محل بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا
جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا خطا ؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير ؟
اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانی را که کشته است
صيد تمام بوده يا بچه صيد ؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در
شب بوده يا روز ؟ احرام محرم برای عمره بوده يا احرام حج ؟
يحيی دچار حيرت عجيبی شد . نمي دانست چگونه جواب گويد . سر به زير
انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان به يکديگر نگاه مي کردند .
مأمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتی که بر مجلس حکمفرما بود ،
روی به بنی عباس و اطرافيان کرد و گفت :
- ديديد و ابوجعفر محمد بن علی الرضا را شناختيد ؟
سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد .
باری ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد .
امام جواد (ع ) در مدت 17سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام
پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته ای داشت که : هر يک خود قله ای بودند از
قله های فرهنگ و معارف اسلامی مانند :
ابن ابی عمير بغدادی ، ابوجعفر محمد بن سنان زاهری ، احمد بن ابی نصر
بزنطی کوفی ، ابوتمام حبيب اوس طائی - شاعر شيعی مشهور - ابوالحسن علی بن
مهزيار اهوازی و فضل بن شاذان نيشابوری که در قرن سوم هجری مي زيسته اند .
اينان نيز ( همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ) هر کدام به
گونه ای مورد تعقيب و گرفتاری بودند . فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون
کردند . عبدالله بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب
آن کتابها را - درباره توحيد و ... - به او گفتند قانع نشد و گفت مي خواهم
عقيده سياسی او را نيز بدانم .
ابوتمام شاعر نيز از اين امر بي بهره نبود ، اميرانی که خود اهل شعر و
ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود ، چنانکه در
تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند .
اگر کسی شعر او را برای آنان ، بدون اطلاع قبلی ، مي نوشت و آنان از شعر لذت
مي بردند و آن را مي پسنديدند ، همين که آگاه مي شدند که از ابوتمام است يعنی
شاعر شيعی معتقد به امام جواد (ع ) و مروج آن مرام ، دستور مي دادند که آن
نوشته را پاره کنند . ابن ابی عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در
زمان هارون و مأمون ، محنتهای بسيار ديد ، او را سالها زندانی کردند ،
تازيانه ها زدند . کتابهای او را که مأخذ عمده علم دين بود ، گرفتند و باعث
تلف شدن آن شدند و ... بدين سان دستگاه جبار عباسی با هواخواهان علم و فضيلت
رفتار مي کرد و چه ظالمانه !