صفحه 1 از 1

درد دل

ارسال شده: جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ
توسط NIRVANA
يه روزی من فکر ميکردم خيلی تنهام تنها خسته هيچی هيچکس بهونه من واسه زندگی نميشد تا يه فرشته با من دوست شد خيلی چيزها رو به من ياد داداز محبت خوبی وفاداری کمک همه چيزو به من ياد داد بدون اينکه حتی خودش بدونه ولی بعد يک دفعه رفت دلم گرفت وقتی رفت تا يه مدت گيج مبهم بودم فکر ميکردم همه زندگيم اونه اون نباشه زندگی منم نابود ميشه بخاطرش جنگيدم فرياد زدم گذشتم امااون ديگه رفته بود شايد واسه همه ادما اتفاق بيفته يه بار يه نفر که اصلا انتظارشو نداری مياد خيلی اروم در خونه قلبتو ميزنه مياد تو ديگه هيچ وقت بيرون نميره تصورش مشکله بعضی ها ميگن شکست توی عشقه اما چه شکستی وقتی من عشق خدا رو بدست ميارم عشق من الان کنارم نيست اما يادش خيلی چيزها رو به من ياد داده انقدر که حالا هر لحظه که ميگذره بيشتر از هميشه عاشقم اما عشق الانم عشق به خداست که همه جا با منه اين برای من خيلی ارزش داره حالا اگه اين عشق نداشته باشم ميميرم

اينها حرفهای دلمه به يکی از دوستام گفته بودم راز زندگيتو به کسی نگو اينها راز بزرگ زنديگيه منه پس خوب حفظش کنيد اگه دوستای واقعی هستيد :)

نقل از ...... :D