صفحه 1 از 2
بياد جانبازان شيميايي
ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ
توسط moh-597
مروري به دستيابي و بكارگيري سلاح شيميايي توسط عراق در جنگ تحميلي
تلاش عراق براي تهيه و توليد سلاحهاي شيميايي به موازات اقدام براي دستيابي به سلاح اتمي از دهه 1970 ميلادي آغاز شد. ولي پس از تجاوز عراق به ايران، در روند جنگ، ابتدا اين سلاحها توسط عراق با هدف دفاعي و به صورت محدود در سالهاي 59 تا 61 به كار گرفته شد ولي از سال 62 تا پايان جنگ توليد و استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي با هدف دفاعي ـ تهاجمي به نحو چشمگيري افزايش يافت. چنانكه حملات شيميايي عراق از 10 مورد حمله در سال آغاز جنگ به 45 مورد در سال 67 افزايش يافت. ،بيشترين حملات در هنگام عمليات كربلاي 5 و 8 در منطقه شرق بصره صورت گرفت ولي بيشترين مصدوم در عمليات والفجر 10 با بمباران حلبچه و اساسا پس از سال 66 بود. تعداد مصدومين از صفر در اواخر سال 59 آغاز و به 12 هزار نفر در سال 66 افزايش يافت. انواع گازها شامل خردل،اعصاب، سيانور،فسفري، خفه كننده و تهوعآور بود.نيمي از حملات با استفاده از عامل خردل صورت گرفت و ديگر حملات به گاز اعصاب و مابقي به گاز سيانور اختصاص داشت. گازها عموما توسط هواپيماهاي جنگي حمل و استفاده ميشود.دوسوم حملات با هواپيما بود و مابقي با خمپارهانداز و توپخانه انجام ميشد. هدف عراق از به كارگيري سلاحهاي شيميايي،جلوگيري از پيشروي ناگهاني قواي نظامي ايران در مواضع و استحكامات عراق و مهار پيامدهاي سياسي ـ استراتژيك آن بود.تاثيرات روحي ـ رواني سلاحهاي شيميايي و آثار كاربرد آن در ايجاد پراكندگي در نيروها و از ميان بردن قدرت مقاومت يا پيشروي آنها و اختلال در سازمان رزم،مورد توجه عراقيها بود. نظر به اينكه نقطه ثقل قدرت نظامي ايران در تهاجم به عراق شامل نيروهاي پياده و اجراي عمليات شبانه بود، لذا بدليل اينكه قادر به دفاع در برابر اين تاكتيكها نبودند براي جلوگيري از پيشروي نيروها و ايجاد پراكندگي در ميان آنها از سلاحهاي شيميايي استفاده ميكردند.خدير حمزه رئيس پيشين طرحهاي هستهاي عراق در مورد تاثير اين سلاح بر روي نيروهاي ايران ميگويد:"در جنگ طولاني عراق با ايران،روشن شد كه به وحشت انداختن نيروهاي ايران از طريق استفاده از سلاح شيميايي،به مراتب مؤثرتر از تمام توپخانه و بمباران هوايي بود كه ما ميتوانستيم بكار ببريم." به همين دليل وفيق سامرايي ميگويد: اگر كاربرد اين سلاحها نبود، اوضاع به ضرر ما شكل ميگرفت. تهيه و توليد سلاحهاي شيميايي و به كارگيري آن در جنگ چنانكه اشاره شد بر پايه تحولات نظامي و نگراني عراق از احتمال شكست نظامي، تغييرات قابل ملاحظهاي داشته است. در ادامه بحث ابتدا به تهيه و توليد و سپس بهكارگيري آن در مراحل مختلف جنگ اشاره خواهد شد. معرفي اجمالي عوامل شيميايي: آن دسته از مواد يا تركيبات شيميايي را كه در صورت انتشار مناسب و تاثير شيميايي منجر به مرگ، آسيب و ناتواني در انسان و حيوان و يا از بين رفتن گياه ميشوند، "عوامل شيميايي" مينامند. وسايل كاربرد اين مواد را "جنگ افزار" شيميايي ميگويند. عوامل شيميايي را با توجه به مشخصات و اثرات فيزيكي به چهار دسته عمده تقسيم ميكنند: ـ ناتوان كنندهها كه سبب كاهش توان رزمي نيروهاي مقابل شده، قدرت جنگيدن را از نيروها سلب ميكند. ـ عوامل زيان بخش كه موجب ايذاء دشمن شده و آنها را به ستوه در ميآوردو با ضايعات پوستي و اثرات دراز مدت به ويژه سرطان زا همراه است. ـ عوامل كشنده شامل اعصاب، خفه كننده سمي و خون ميباشد. گاز اعصاب سبب از كار افتادن نيروي محركه و مختل شدن سيستم اعصاب ميشود خفه كننده موجب خفگي و مرگ ميشود و خون، پس از جذب شدن در خون اثرات سمي خود را ظاهر ميكند. ـ عوامل ضد گياه كه روي درختان و گياهان اثر ميگذارد و آنها را خشك ميكند و از بارور شدن خاك و رويش گياهان جلوگيري ميكند. تهيه و توليد عوامل و جنگ افزار شيميايي عراقيها براي دستيابي به توان شيميايي اقدامات زير را انجام دادند: 1)برقراري مناسبات تجاري با كشورهاي غربي به منظور خريد فنآوري، مواد و تجهيزات مربوط به جنگ افزار شيميايي. 2) عقد قرارداد خريد تجهيزات فني گوناگون با شركتهاي توليد كننده وسايل شيميايي در آلمان غربي. 3) خريد تركيبات شيميايي مربوط به توليد عوامل اعصاب از كشورهاي غربي به ويژه آلمان و هند. 4) تاسيس كارخانههاي ساخت و توليد جنگ افزار شيميايي به ويژه در شهر سامرا. برنامه سلاحهاي كشتار جمعي عراق به گفته دكتر حسين شهرستاني از دانشمندان هستهاي عراق از سال 1980 (59) آغاز و در بخش شيميايي در سال 1982 (61) با كمك تعدادي از شركتهاي امريكايي با استفاده از گاز اعصاب و سارين توسعه يافت. ولي اقدام عراق براي كسب توانمندي BW (بيولوژيك) به نوشته دكتر گراهان پي يرسون از محققان ساخت عوامل جنگهاي بيولوژيك در دپارتمان صلح دانشگاه برادفورد انگليس، از سال 1974 ميلادي (53) آغاز شد و يكسال بعد در 1975 (54) عراق اجراي 78 پروژه تحقيق و توسعه را در مركز آل سلمان آغاز كرد. و در سال 1985 (64) قادر به توليد انبوه عوامل ميكروبي سياه زخم و سم بوتوليسم بود. جيمز ولسي رئيس سابق سازمان سيا معتقد است ميكروب سياه زخم در بسياري از آزمايشگاههاي امريكا قابل دسترسي بود و از سوي كشورهاي مختلف و از جمله عراق در سالهاي 80 توزيع شد. اقدام عراق براي دستيابي به تكنولوژي و ذخاير شيميايي متعاقب شكستهاي عراق و استفاده از جنگ شيميايي به عنوان يك راه حل ممكن براي مشكلات نظامياش آغاز شد. وفيق سامرايي ميگويد "بدنبال وارد آمدن تلفات سنگين به صفوف نيروهاي ما و احساس نياز به سلاح بازدارنده كه رهبران ايران را از تداوم جنگ باز دارد، انديشه دستيابي به سلاحهاي شيميايي، شكل گرفت. نظرات كارشناسي برخي از كشورها از جمله كارشناسان شيميايي شوروي (سابق) سبب گرديد عراق استفاده از سلاحها را مورد توجه قرار دهد. در سال 61 وزارت صنايع و پتروشيمي دولت عراق براي خريد 500 هزار كيلوگرم مواد شيميايي موسوم به تيئوديگليكون براي توليد عوامل غير اعصاب به شركتي در بلژيك سفارش داده شد. كشندگي گاز خردل 10 تا 100 بار كمتر از عوامل ساده اعصاب ميباشد، اما توليد و كاربرد و رها كردن آن در يك عمليات واقعي بسيار آسان است. مجروحين گاز خردل به مقدار زيادي خدمات و پشتيباني نياز خواهند داشت قرار گرفتن در معرض گاز خردل براي يك مدت كوتاهي ميتواند سبب كوري يا بروز تاولهاي 4 تا 6 هفتهاي شود. بنابراين از نظر عراق گاز خردل در مقابله با نيروهاي پياده ايران كه اغلب مدت طولاني در مناطق آلوده در حالت ايستا ميماندند و از امكانات پزشكي پشت جبهه نسبتا محدودي برخوردار بودند، برتري قابل توجهي را نصيب عراق ميكرد. عراق تا اواخر سال 64 حدود 10 تن از انواع گازها را در ماه توليد ميكرد. كه در اواخر سال 1365 اين ظرفيت توليد به بيش از 50 تن در ماه افزايش يافت و در پايان سال 67 عراق ميتوانست بيش از 70 تن گاز خردل و 6 تن از هر يك از گازهاي تابون و سارين توليد كند. توانمندي عراق در توليد گازهاي شيميايي با مشاركت و حمايت بسياري از شركتهاي امريكايي و اروپايي و ساير كشورها صورت گرفت. پس از تجاوز عراق به كويت و افزايش تنش ميان آمريكا و عراق تحقيقاتي كه انجام شد و گزارشي كه عراق به سازمان ملل ارسال شد برابر يك گزارش عراق از 150 شركت آلماني، امريكايي و انگليسي تجهيزات نظامي دريافت ميكرد كه آلمان با 27 شركت خصوصي و دولتي بيشترين سهم را در برنامه اتمي عراق داشت و امريكا با 24 شركت و انگليس با 11 شركت فعال مشاركت داشتند. روزنامه الكترونيكي القبس از قول كارشناسان و گزارش ارسالي از عراق آمار ديگري را ارائه كرده است. برابر اين گزارش 92 شركت آلماني، عراق را به سلاحهاي هستهاي مجهز كردند و در راس تامين كنندگان 22 شركت امريكايي، 23 شركت انگليسي، 21 شركت فرانسوي، 18 شركت اتريشي، 11 شركت بلژيكي، 15 شركت ايتاليايي، 13 شركت سوئيسي، 7 شركت اسپانيايي، 3 شركت ژاپني، 4 شركت هندي، 5 شركت كرهاي و 3 شركت چيني و تعدادي از شركتهاي آرژانتيني، برزيلي، مصري، اردني و 40 شركت روسي و اوكرايني در ليست فروشندگان سلاحهاي شيميايي و هستهاي به عراق قرار دارند. در مورد شركتها و كشورهايي كه عراق را در ساخت سلاح شيميايي كمك كردند راديو امريكا با اشاره به گزارش سازمان خبرهاي دفاعي خاورميانه در پاريس به رقم دويست شركت در 21 كشور جهان اشاره ميكند و به نقل از رئيس مركز وزينتال در پاريس در مورد اين گزارش ميگويد: در گزارش از 207 شركت نام برده ميشود كه 86 شركت آلماني هستند. گزارش مورد بحث همچنين از 18 شركت امريكايي كه دولت صدام از تجهيزات و فرآوردههاي آنها براي مقاصد نظامي استفاده كرده است نام ميبرد. بهكارگيري در جنگ افزايش توانمندي عراق در تهيه و توليد عوامل جنگ افزار شيميايي همراه با نگراني از شكست و طولاني شدن جنگ سبب گرديد پس از عمليات والفجر يك براي نخستين بار عراق از طريق راديو صوت الجماهير در يكي از برنامههاي خود تهديد به استفاده از سلاحهاي شيميايي را طرح كند. در اين برنامه گفته شد ما كساني را كه به خود اجازه ميدهند به مرزهاي ما نزديك شوند، نابود خواهيم ساخت، ما داروي نابودي آنان را در اختيار داريم و از آن عليه هرگونه حشراتي كه قصد تجاوز به خاك مقدس ما را دارند، استفاده خواهيم كرد. براي نخستين بار عراق به شكل جديدتري در مقايسه با گذشته با استفاده از هواپيما و توپخانه از سلاحهاي شيميايي در عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران استفاده كرد. يك خلبان اسير در اعترافات خود تصريح كرد كه با هواپيماي سوخو 22، بمبهاي شيميايي را حمل و در منطقه حاج عمران فرو ريخته است. در عمليات خيبر در جزاير مجنون در سال 62 عراق به نحو برجسته و متفاوتي با گذشته از عوامل شيميايي با استفاده از هواپيما و توپخانه در چهارده مورد به طور گسترده استفاده كرد. در اين عمليات دو هزار و هفتصد نفر مجروح شدند. عراق در عمليات بدر در سال 63 علاوه بر گاز اعصاب و تاولزا از سيانور و خون نيز استفاده كرد. عراق در اين عمليات جادهها، عقبهها، قرارگاهها، اورژانسها، اسكله را مورد حمله قرار داد. هشام فخري فرمانده سپاه سوم عراق پس از عمليات بدر طي مصاحبهاي گفت كشورش حق استفاده از سلاح شيميايي را براي خود محفوظ نگه ميدارد. راديو بغداد نيز اعلام كرد. «در برابر اصرار ايران بر ادامه جنگ، عراق مجاز خواهد بود با هر اسلحه خطرناك و سوزانندهاي از خود دفاع كند.» نحوه استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي در عمليات خيبر و بدر در سالهاي 1362 و 1363 نشان ميداد عراق به صورت فزآيندهاي گروههاي جنگ شيميايي خود را در قالب نيروي نخبه درآورده است و تدريجاً وسايل هدفگيري و پرتاب را با پيش بيني “الگوهاي باد” بهبود بخشيد كه آثار آن در سالهاي بعد بويژه در حلبچه آشكار شد. عراق در اين مرحله، علاوه بر گاز خردل از گازهاي اعصاب استفاده كرد كه تأثير عمدهاي بر افزايش تلفات ايران داشت. همچنين عراق با افزايش توليد گازهاي سازين و تابون، در عمليات فاو در سال 1365 به نحو گستردهاي از اين گازهاي استفاده كرد. مجامع بينالمللي و قدرتهاي بزرگ در استفاده گسترده عراق از سلاحهاي شيميايي سكوت اختيار كردند و تنها در 30 مارس 1984 ميلادي (10 فروردين 1363) اولين واكنش را شوراي امنيت از خود نشان داد ولي عراق به آن بيتوجهي كرد. پس از عمليات خيبر ـ كه سوم اسفند 1362 آغاز شد ـ سخنگوي وزارت خارجه امريكا اعلام كرد عراق در جنگ از گاز سمي استفاده كرده است. در پي آن نيز امريكاي ها در مارس 1984 ميلادي (اسفند 62) به كار گيري سلاح شيميايي را محكوم كردند. واكنش امريكا در برابر عراق در حالي صورت ميگرفت كه امريكا بدليل نگراني از شكست عراق در جنگ و شكست امريكا در خاورميانه بدنبال برقراري ارتباط با عراق بود. به همين دليل جاناتان هوو، از اداره سياسي ـ نظامي وزارتخارجه در نامهاي مورخ 1 نوامبر 1983 خطاب به جرج شولتز نوشت: عراق به صورت روزمره از سلاح شيميايي استفاده ميكند و براي حفظ اعتبار سياستمان در خصوص سلاحهاي شيميايي بايد به اين مسئله اشاره كنيم. ولي براي كاخ سفيد اهميت صدام در مقابله با ايران بيش از اينها بود. لذا در فرمان رياست جمهوري شماره 114 مورخ 26 نوامبر همان سال به امضاء ريگان، اشارهاي به اين مسئله نشد. در نتيجه پس از واكنش امريكا در محكوم كردن استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي، بلافاصله رامسفلد در سفر دوم خود به عراق در فروردين سال 63 مايل بود به صدام توضيح بدهد كه اين موضعگيري ارتباطي با تلاش براي گسترش مناسبات دو كشور، ندارد. آرميتاژ بعدها در همين زمينه ميگويد: انگيزه اصلي واشنگتن به برقراري رابطه با عراق و نگراني از پيروزي ايران در جنگ با عراق سبب گرديد دولت امريكا واكنش درخور توجهي نشان ندهد. در چارچوب همين ملاحظه، برابر سند محرمانهاي روزنامه شرق الاوسط به نقل از آن در گزارش خود مينويسد: رضايت پنهاني امريكاييها از استفاده عراق از سلاحهاي شيميايي كاملا واضح و مشهود است و آن همسو با منافع امريكا ذكر شده است. همچنين صدام به استفاده از اين سلاح تحريك و تشويق شده است. دولت انگليس نيز با وجود درخواست ايران براي محكوم كردن كاربرد سلاحهاي شيميايي توسط عراق، هيچ واكنش نشان نداد و اين اتهام را رد كرد و يك نماينده مجلس گفت: ما انزجار خود را از بكارگيري سلاحهاي شيميايي به هر دو طرف متخاصم اعلام كردهايم! "يك مقام وزارت خارجه انگليس نيز اعلام كرد دولت انگليس مقررات صادرات مواد شيميايي به ايران و عراق را سختتر كرد." بهكارگيري سلاحهاي شيميايي به صورت تدريجي علاوه بر اينكه يك عنصر جديدي را وارد معادلات نظامي كرد، تاثيرات قابل ملاحظهاي بر روند جنگ و نتايج عملياتها داشت، برابر گزارش جمهوري اسلامي به كنفرانس خلع سلاح تعداد حملات شيميايي عراق از ديماه سال 1359 تا اسفند 1366 جمعا 242 مورد بود كه قربانيان آن 44 هزار نفر ذكر شده است. همچنين برابر گزارشي كه بغداد در پاسخ مانس بليكس رئيس بازرسان تسليحاتي درباره 6 هزار بمب شيميايي مندرج در يك سند، مداركي را نشان داده است كه در جنگ عليه ايران به كار برده است. در مجموع كاربرد سلاح شيميايي تاثير عمدهاي از لحاظ تلفات و ضايعات و تضعيف روحيه نظاميان و مردم ايران بر جنگ، گذاشت. كردزمن در مورد درسهاي استفاده از سلاحهاي شيميايي در جنگ مينويسد: وقتي نيروهاي نظامي احساس كنند، بيدفاع هستند، ممكن است با تحمل تلفات محدود از مقاومت دست كشيده و فرار كنند. مردمي كه از حملات شيميايي در هراسند، ممكن است به راحتي از حمايت از جنگ دست بردارند. خوانندگان گرامي جهت اطلاع بيشتر از اين موضوع ميتوانند به جلد چهارم كتاب نقد و بررسي جنگ ايران و عراق « روند پايان جنگ » از انتشارات مركز مطالعات و تحقيقات جنگ مراجعه كنند.
[External Link Removed for Guests]
به نقل از روابط عمومي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه
تهيه از : مهدي گيوكي
بياد جانبازان شيميايي
ارسال شده: شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط moh-597
«شقايق در مه»
نویسنده: اصغر استاد حسن معمار
مرد دست برسينه، به نردههاي سبز بيمارستان تكيه داد. صورتش بيرنگ شده بود و چشمهايش پس نشسته بود.
ـ انگار باز به سراغم آمده!
چند سرفه پياپي كرد و بر عصاي لرزانش خيره شد. زن به موقع، قبل از سقوط عصا، دست به زير بازوي او برد. مرد به سوي زن خم شد و سرش را بالا آورد. زنش يكپارچه سياه پوش بود. مرد در نگاه او خنديد. دستش را از سينه برداشت و آرام نفس كشيد.
ـ بهتر شدم! شكر!
به صداي ضرب آهنگي كه از دور دست به گوش ميرسيد، مرد قامت خود را راست كرد. شلوار تا نيمه تا خوردهاش، در نسيم تاب ميخورد و عصاي فلزياش، در زير طنين صداها، بر زمين ضربه ميزد. زن ردِ نگاه او را پي گرفت.
گروهي بسيجي، با پيشاني بند سبز «يا حسين(ع)»، با كوبش پاهايشان بر زمين، در پس نردههاي پادگان ولي عصر(عج) ديده ميشدند.
فريادشان بلند و رسا بود:
ـ انا فتحنا لك فتحاً مبينا....
به صورت زن خونی تازه دويد. بيني اش تير كشيده و دستي كه چادر را در زير گلويش، محكم نگه داشته بود، شروع به لرزيدن كرد.
ـ برويم!
ـ پس نوبت دكترچي؟
ـ فراموشش كن. بايد مطالبم را به دفتر نشر برسانم.
و با دست اشاره كرد كه راه بيفتد. زن با نگاه به سوختگي دستهاي مرد، هنوز مردد بود.
ـ پس دردت؟!
ـ صداي پايشان را نشنيدي؟ مصمم، رو به صراط مستقيم!
ـ ديشب تا صبح، لحظهاي چشمهايم روي هم بند نشد. هي رفتي. هي آمدي. نشستي. بلند شدي. ذكر گفتي. دراز كشيدي.
ـ بي خود خودت را عذاب دادي.
ـ بي خود! بگو ببينم توی يك اتاق شش متري، كه چهار تا رختخواب هم ميانش پهنه، تو جاي من؛ ميتواني آرام دراز بكشي و نشنوي كه ... حالا ميگويي: برويم! به همين سادگي! دوباره شب...
ـ اصلاً اشتباه كردم گفتم: نوبت دكتر بگير، خوب شد. همين را ميخواستي؟
ـ درد خودت است و خودت، صلاح كارت را بهتر ميداني.
زن از صبوري درد لاعلاج مردش، دردل به او تحسين گفت. ولي به رويش نياورد.
مرد ميله كنار در اتوبوس را گرفت و به سختي خود را بالا كشيد. جواني كه به موهاي كوتاه رو به بالايش، روغن زده بود و كنار در، جا خوش كرده بود نيم نگاهي به او انداخت. مرد عصا را بر زمين محكم كرد. صداي جوان برخاست:
ـ چه خبرته عمو؟ يواش تر؟ مدنيتت كجا رفته؟
ـ معذرت ميخواهم آقا! اصلاً متوجه نشدم.
ـ همين! فقط معذرت خشك و خالي!
مرد ميانسالي كه چشماني درشت و كلاه شاپو بر سرداشت. كلاهش را از سر برداشت و با پشت دست، سيبلهاي پرپشتش را از روي لبهايش كنار زد و گفت:
«آقا جون! بي زحمت يه تف هم بنداز رو صورت اخويمون، تا همچين قضيه، خشك خشك هم نباشه!»
رگهاي گردن مرد، چون ريسمان، برجسته شد. مرد كلاهي، سرش را به زير انداخت و نگاهش در عصا گره خورد.
مرد جلو رفت. روي اولين صندلي كنار در، جوان ديگري، به خواب رفته بود. مرد نتوانست از چهره او، دل بركند. دو نيمه صورتش، با هم همخواني نداشت. خالهاي سياه، سايه زخمي قديمي و جراحتي كه انگار ساعتي پيش به وجود آمده، در نيمه راست چهرهاش ديده ميشد. اما در نيمه ديگر، همه چيز به قاعده و زيبا بود. طبيعي و چشمگير!
موهاي تيرهاش از زير كلاه بافتني بيرون زده بود و سرش روي شانه پيرمردي كه به بيرون نگاه ميكرد، قرار گرفته بود. پيرمرد خود را با تكانهاي جوان هماهنگ ميكرد.
كنار ايستگاه بعدي كه اتوبوس ايستاد، پيرمرد سرش را به داخل چرخاند و سومين صلوات را براي سلامتي جانبازان از جماعت طلب كرد.
همه صلوات فرستادند.
پيرمرد نگاهش را روي عصاي مرد ثابت نگهداشت. سرش را بالا آورد و كوشيد با اشاره به او بفهماند كه اگر ميتوانست، بلند ميشد تا او بنشيند. ولي با اين وضعيت ـ اشاره به جوان ـ اين امكان فعلاً برايش فراهم نيست. مرد لبخند زد و برتنها پايش تكيه كرد.
ميله نگهدارندهاي كه مرد، دستش را بر آن محكم كرده بود، سرد و سياه بود. مرد، به دنبال رنگ اوليه آن ميگشت، كه با تكان شديدي كه اتوبوس پيدا كرد، قدمي به جلو پرتاب شد و به همان سرعت، به عقب بازگشت. عصا از دستش رها شد. عرق سردي بر پيشانياش نقش بست و دوباره سرفه به سراغش آمد.
جوان كه با تكان اتوبوس، چشم گشوده بود، خم شد از ميان جمعيت، عصا را برداشت و زير دستهاي مرد محكم كرد. مرد به دستهاي او خيره شد.
انگشتان ثابتي داشت.
زن، از انتهاي اتوبوس، مدام سرك ميكشيد و با ديدن مرد كه قامتش، يك سر و گردن بالاتر از بقيه، به خوبي نمايان بود، از نو تبسمي ميكرد و بر جايش آرام ميگرفت.
اتوبوس مقابل سفارت انگليس مجبور به توقف شد. خودروي بنز سياه رنگي از پهلوي با اتوبوس برخورد كرده بود. مرد با ديدن پرچم سفارت، سرفههايش شديدتر شد. زن زودتر از اتوبوس پايين آمد. و مرد را صدا كرد:
ـ اين چند قدم را تا دفتر نشر پياده ميرويم. راهي نيست.
راننده بنز با حالتي غير طبيعي، كنار خودرواش ايستاده بود. مرد از پشت شماره خودرو را ديد. پلاك سياسي داشت.
ـ بيگانگان كثيف!
زن و مرد پشت به سفارت، از خيابان گذشتند.
ـ حالا كدام طرف؟
ـ صراط مستقيم! مغضوبين و ضالين كه پشت سرما هستند.
زن به شنيدن اين كلمات عادت داشت. بارها ديده بود كه مرد در نماز، اين آيه را چندين بار تكرار ميكند: «اهدانا الصراط المستقيم»
ـ ميتواني از روي اين ميلهها رد شوي؟ يا برويم جلوتر از روي پل برگ آهني بگذريم؟
ـ تو چي، فكر ميكني ميتوانم؟
صورت زن، با لبهاي پرخون و عينكي ظريف كه چشمان سياه و ناآرامش را قاب كرده بود، در نگاه مرد، به شعله آتشي تبديل شد كه سرماي موذي پاييزي را به عقب ميراند.
ـ ميرويم بالاتر. عجلهاي كه نداريم!
مرد ايستاد. نفسش به سختي بالا ميآمد. اسپري(اسپري: وسيلهاي كه براي مرطوب كردن ريه مجروحان شيميايي به كار ميرود). را در دهان گذاشت. نفس عميقي كشيد و لبخند زد.
راه هزار بار رفته، اين بار براي مرد، به معبري ناشناخته تبديل شده بود. بوتيكهاي لباسهاي خارجي. عتيقه فروشيها و دلالها كه فريادشان خيابان را پُر كرده بود: «مارك، دلار!»
زنهاي مانتويي عصبي بودند و مردهاي جوان با كيفهايي در دست، از ميان جماعتف راه خود را ميگشودند. دستفروشها دور از چشم مامورين «سد معبر» با فراغ خاطر داد ميزدند.
زن از اين آشوب و تلاطم چشمهاي مرد، پريشان شده بود. از زير چادر، دست مرد را كشيد.
ـ بيا برويم!
و چنان لبهايش را روي هم فشرد كه لحظهاي پنداشت، خنكي خون لبها را ميمكد.
ـ يك دفعه چي شد؟
جواني با موهاي بلند، كنار باغچه خيابان، بساط پهن كرده بود. مرد پيش رفت و نگاه كرد. در بساط او، در ميان جنسهاي خارجي، چيزهاي آشنايي ديد:
پوتين سربازي، چاقو. فانسقه.
دست مرد، تنه كدر درخت را در پنجه گرفت. مورچه سياهي از زير انگشتانش سر بيرون آورد. لحظهاي ايستاد و بعد دوباره به راهش ادامه داد...
... ميان روز، در سنگري كه خود كنده بود و گونيهايش را كه يك اندازه بودند و از مقر ويران شده عراقيها بيرون كشيده بود، مانده بود و به صداهايي كه از دور ميآمد، گوش سپرده بود.
خط دو نگهبان بيشتر نداشت. او و جليل. كه به علت مجروحيت، براي عمليات انتخاب نشده بودند. حالا جليل هم نبود. رفته بود تا آب و ناني تهيه كند.
مرد صداي خفيفي را شنيد. سرش را برگرداند. غباري از گوني نزديكش بلند شد و جلوي ديدش را سد كرد. از سنگر بيرون پريد. و لولهاي از خاك در دشت ميپيچيد و پيش ميآمد. از خاكريز سرازير شد.
جيپ جليل، كنار سنگر ايستاده بود. جليل تنها نبود. مردي كنارش ايستاده بود، كه با چفيه، صورتش را پوشانده بود. جليل او را به داخل سنگر دعوت كرد.
در داخل سنگر، جليل با ديدن پيرمرد، لبخند خاك آلودي زد و او را كه حالا ديگر، چهره سپيدش مشخص شده بود، به مرد نشان داد.
ـ پدر محمد رضاست!
مرد از جا برخاست و سر و صورت پيرمرد را كه چشماني سياه، بيني كوتاه و پيشاني پرچروك بلندي داشت،غرق بوسه كرد.
ـ عموجان! گفتند: شما دو تا با هم همسنگر بوديد. رفيق بوديد...
اشك، ميان گرد و غبار صورت جليل، راه ميگشود و ميگذشت.
ـ با جليل سهتايي، از همان اول!
ـ خدا حفظتان كند! ببينم، از پسرم، يادگاري باقي نمانده؟ نميدانيد با چه مصيبتي خودم را به اينجا رساندم. مادر و خواهرش چشم براه هستند.
مرد سرش را بالا آورد. و به دور تا دور سنگر، نگاهي انداخت. گويي براي اولين بار بود كه آن را ميديد: در لابلاي شكاف گونيها، كتاب، فانوس، دوربين اسقاطي جليل و قطار فشنگ، به چشم ميخورد. تبسم، چهرهاش را شكفته ساخت. از جا برخاست و به گوشه سنگر رفت. در زير پتو، بقچه گره زدهاي بود. آن را گشود. يك دست لباس نو، با فانسقهاي غنيمتي، در درون آن، با دقت چيده شده بود.
پيرمرد از شادي، حال خود رانفهميد. لباسها را چون شيئي مقدس گرفت و به سر و صورتش كشيد.
جليل كمك كرد، تا فانسقه بر كمر پيرمرد، محكم بايستد. لباسها را هم با همان دقت، دوباره در بقچه چيد و به دست پيرمرد داد. او با خوشحالي، آن را در آغوش كشيد.
مرد به انگشتانش نگاه كرد كه مورچهها روي آن رژه ميرفتند. دستش را از تنه درخت جدا كرد و مورچهها را در باغچه، به زمين گذاشت. به عقب برگشت. زنش بدون پلك زدن و در زير نگاه نامحرمان تنها به او چشم دوخته بود.
ـ ميخواهي...
مرد سوزشي را در صورت احساس كرد. انگار تركش دوباره نيمه چپ صورت را مثل تيغ، از زير گونه ميدريد و پيش ميرفت. از كنار چشم ميگذشت. ابرو را ميشكافت و با كمي انحراف به راست، راه خود را به سوي موها ميگشود.
مرد شانهاي بالا انداخت و عصايش را محكم بر زمين كوفت.
ـ برويم!
زن به راه افتاد. چادرش، خاك كنار بساط جوان را آشفته كرد.
زن و مرد به چهار راه رسيدند.
فريادهايي آشنا در گوش مرد طنين انداز شد:
ـ اي نوكر صهيونيست، خون خواهي حلبچه، اساس فرياد ماست!
ـ جانباز شيميايي، قرباني جنايت آلمان است.
و صداي رساي جانبازي كه مرد او را به خوبي ميشناخت:
امير مسعود شايسته!
ـ جمعي از جانبازان شيميايي ايران به عنوان سندهاي زنده جنگ و قربانيان جنايت شيميايي جهان، امروز در برابر سفارت آلمان تجمع نمودهاند تا افكار عمومي جهانيان را بار ديگر متوجه ابعاد مختلف اين جنايت جنگي نموده و خواستههاي قانوني خود را مطرح نمايند...
مرد كمي جلوتر رفت. در مقابل سفارت نيروهاي انتظامي صف كشيده بودند و در آن سوي خيابان، جانبازان شيميايي با ماسكهاي سپيد بر صورت مشتها را گره كرده بودند.
ـ نقش آلمان در صدور مواد شيميايي جنگي به عراق، آن چنان گسترده و سنگين است كه هيچ مركز قضايي جهاني ترديدي در آن نداشته، قدرت انكار آن را ندارد...
زن به تصوير بزرگ يك مجروح شيميايي كه به درختهاي مقابل سفارت آويزان شده بود نگاه كرد.
مردي در زير آن تصوير، روي تخت دراز كشيده بود و ماسك اكسيژن بر صورت داشت.
زن به دنبال مردش به هر سو نگاه كرد. او را در ميان مرداني ديد كه مشتهايشان را بالا آوردهاند.
دوربين خبرنگاران متوجه زني شد كه با دعوت مجري به پشت تريبون آمد. زن او را ميشناخت. خانم وهاب زاده بود. امدادگر چهار عمليات؛ با وقار در پوششي برتر، با ماسك شيميايي بر صورت.
با صداي خش دار ناشي از شيميايي با صلابت شروع به حرف زدن كرد: «جان كلام ما جانبازان شيميايي كلام مقام معظم رهبري است كه فرمودند: آلمانها چيزي را در ماجراي خيمه شب بازي در دادگاه ميكونوس باختهاند كه به آساني به دست نخواهد آمد و آن از دست رفتن اعتماد ملت و دولت ايران نسبت به صداقت آلمان است».
پایان
ارسال شده: دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۰۳ ب.ظ
توسط moh-597
لحظه جدایی من
نویسنده: داوود امیریان
دبستان دختران نرگس روی تپه سرسبز و کم ارتفاع قرار داشت؛ در روستای شاندرمن در نزدیکی شهر صومعهسرا. سقف مدرسه شیروانی بود و دیوارها بیشتر از بلوک سیمانی درست شده بود. یک در سبز رنگ بزرگ هم داشت. یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و هنوز معلم جدید بچههای کلاس پنجم نیامده بود. آن روز دخترها در کلاس با هم میگفتند و میخندیدند و هرچه مبصر سعی میکرد آنها را ساکت کند، نمیتوانست. در کلاس باز شد و خانم ناظم به همراه یک خانم جوان وارد کلاس شد.
مبصر که هول کرده بود «برپا» گفت. دخترها سریع رفتند سرجایشان و ایستادند. خانم مدیر اخم کوتاهی کرد و گفت:
- بنشینید.
بعد به خانم جوان اشاره کرد و ادامه داد:
- از امروز خانم گلستانی معلم شما هستند. نشنوم که ایشان را اذیت کرده باشیدها. خانم گلستانی بفرمایید.
خانم مدیر رفت. بچهها نشستند و با کنجکاوی به خانم گلستانی خیره شدند. خانم گلستانی خندهرو بود. مقنعه سورمهای و مانتوی سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستکش نخی و سفیدی داشت. در روزهای بعد که دخترها کم کم با خانم گلستانی آشناتر شدند، فهمیدند اسم او پروانه است و اهل گیلان نیست. چون به زبان گیلکی آشنایی نداشت و هر وقت آنها با هم گیلکی حرف میزدند، خانم گلستانی روی تخته سیاه میزد و خنده خنده میگفت:
- بچهها، فارسی حرف بزنید تا من هم متوجه بشوم.
اما در مواقعی بچهها از سر شیطنت، گیلکی حرف میزدند و میخندیدند و خانم گلستانی هم به خنده میافتاد. خانم گلستانی خیلی خوب درس میداد و بعضی وقتها با تعریف کردن قصهها و افسانههای شیرین نمیگذاشت آنها خسته شوند. اما بعضی از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستانی به سرفه میافتاد؛ سرفههای خشک و شدید. آن وقت با عجله از داخل کیف کوچکش- که روی جارختی بود- قوطی فلزی کوچکی را که دهانهاش کج بود، در میآورد و دهانهاش را در دهان میکرد و شاسی سبزش را فشار میداد و نفسهای عمیق میکشید. چند لحظه روی صندلیاش مینشست و بعد کم کم حالش بهتر میشد و به بچهها که با ترس و حیرت نگاهش میکردند لبخند میزد و درس را ادامه میداد. سرفههای خانم گلستانی باعث شد که بچهها شایعه درست کنند و در زنگ تفریح و بیرون مدرسه و یا وقتی یکدیگر را در شالیزار یا نزدیک رودخانه میدیدند دربارهاش صحبت کنند.
مریم میگفت:
- نکند خانم گلستانی سل داشته باشد؟
هانیه پرسیده بود:
- سل دیگر چیست؟
- من هم خوب نمیدانم. اما مادرم میگوید سل یک بیماری مسری است که سینه آدم را خراب میکند و باعث میشود از دهان خون بیاید.
- اما تا به حال که از دهان خانم گلستانی خون نیامده است!
لیلا میگفت:
- شاید علت دستکش پوشیدنش این است که دستاش سوخته و خجالت میکشد. آخر عموی من هم چند سال پیش وقتی خانهشان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستکش به دست میکند.
یکبار وقتی مبصر داشت تخته سیاه را پاک میکرد و ذرات گج در فضای کلاس موج برمیداشت، خانم گلستانی دوباره به سرفه افتاد
روز بعد خانم گلستانی یک وایت برد به کلاس آورد و جای تخته سیاه آویخت و گفت:
- بچهها اگر موافق باشید از امروز نوشتنیها را روی این وایت برد مینویسیم.
چشم همه از خوشحالی برق زد. حالا آنها با ماژیکهای قرمز و آبی و سبز روی زمینه سفید وایت برد کلمات تازه یا جمع و تفریق مینوشتند. آنها به بچههای کلاسهای دیگر فخر میفروختند که ما وایت برد داریم و شما ندارید. دلتان بسوزد!
دو روز به رسیدن عید مانده بود. آن روز بچههای کلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روی وایت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگی خود چه میدانید؟
کلاس ساکت بود. فقط صدای حرکت خودکار روی برگههای سفید میآمد. خانم گلستانی پنجره را باز کرده بود و به بیرون نگاه میکرد. رودخانه با صدای شرشر آبش از پای تپه در جریان بود. در کنار رودخانه مرغابیها با صدای بلند شنا میکردند و زمین را میکاویدند. آن سوی رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهای وحشی در لابهلای درختها دیده میشد. نور آفتاب آخر زمستان روی شاخ و برگ درختها افتاده بود. یک گوساله در کنار مادرش جست و خیز میکرد و با شیطنت سرش را به شکم مادرش میمالید. مریم اولین نفر بود که برگهاش را بالا گرفت و گفت: بعد هانیه و لیلا و شادی هم برگههایشان را به خانم گلستانی دادند؛ و چند دقیقه بعد، همه برگههایشان را تحویل داده بودند.
خانم گلستانی دفترچههای «پیک شادی» را بین همهشان پخش کرد و گفت:
- خب دختران خوبم، انشاء الله عید خوبی داشته باشید. یادتان باشد درسهای تان را مرور کنید و پیک شادی تان را با خط خوب و با حوصله بنویسید. سلام مرا به خانواده تان هم برسانید!
هانیه گفت:
- شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانید!
یکهو خانم گلستانی ایستاد. بعد لبخند زد و گفت:
- باشد. میرسانم!
اما همه متوجه شدند که رنگ خانم گلستانی پریده است. مریم دست بلند کرد و پرسید:
- خانم اجازه، شما اهل کجایید؟
خانم گلستانی روی صندلی اش نشست و گفت:
- من اهل سردشت هستم.
لیلا با تعجب پرسید:
- سردشت؟
- بله سردشت.
و بچهها شروع کردند به پرسیدن:
- خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر دارید؟
- خانم، شما بچه دارید؟
- خانم، سردشت هم مثل اینجا سرسبز است؟
- خانم، سردشت در کجاست؟
- خانم ...
خانم گلستانی با تبسم ایستاد و گفت:
- شما در انشای تان از محل زندگی خود نوشتید؛ دوست دارید من هم از سردشت برای تان بگویم؟
همه یکصدا گفتند:
- بله!
خانم گلستانی به طرف نقشه بزرگ ایران که روی دیوار سمت راست وایت برد نصب شده بود رفت. انگشت روی استان آذربایجان غربی گذاشت و گفت:
- سردشت درست در انتهای آذربایجان غربی قرار دارد.
بعد انگشتش شروع به حرکت کرد:
- سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ایران و عراق میرسد. دوست دارید قصه سردشت را تعریف کنم؟
دوباره همه با خوشحالی گفتند:
- بله!
- خب پس خوب گوش کنید! مردم سردشت اعتقاد دارند که سردشت زادگاه زرتشت پیامبر است؛ چون در زبان کردی نام این پیامبر ایرانی زرادشتره تلفظ می شود. سردشت پیش از آمدن اسلام به ایران، یک قلعه و دژ مستحکم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ویرانههای برج و دیوار این قلعه در سردشت دیده میشود. سردشت در جای بلندی قرار دارد. کوچهها و خیابانهایش سرازیری و سربالایی است. کوههای مرتفع و بلندی اطراف سردشت را فراگرفته که تا ارتفاعات مرزی ایران و عراق می رسد. جنگل های زیبایی این کوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بیشتر درختهایش بلوط و انگور و انجیل و انار و گیلاس و سیب است. اکثر مردم سردشت کشاورزند و در مزارع و باغها کار می کنند. البته دامپروری هم می کنند. در جنگل های سردشت حیواناتی مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگانی چون شاهین و باز و عقاب زندگی می کنند.
خسته که نشدید؟!
- نخیر!
- وقتی انقلاب پیروز شد، من خیلی کوچک بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنیدم که قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهای دیگر هیچ توجهی نمی شد. اما پس از انقلاب، نیروهای جهاد سازندگی آمدند و به روستاها برق کشیدند. راهها را آسفالت کردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب که شکست خورده بودند، به اسم حمایت از مردم کرد، به سردشت و شهرهای دیگر استان آذربایجان غربی و کردستان هجوم آوردند. آنها می خواستند این دو استان را از ایران جدا کنند. به زور، مردم بی دفاع را مجبور کردند تا با آنها همکاری کنند و دسترنج ناچیزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله کرد و سربازها را شهید و آنجا را غارت کرد. هرکس که با ضد انقلاب همکاری نمی کرد، کشته می شد. مزارع و باغ های زیادی در آتش آنها از بین رفت و مردم بی دفاع زیادی شهید شدند. نیروهای جهاد سازندگی و معلم ها و دکترهایی را که برای خدمت آمده بودند اسیر و اعدام می کردند.
آنها پدرم را که کشاورز بود تهدید کردند که اگر با آنها همکاری نکند، او را می کشند و مزرعه و خانه مان را آتش می زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - که محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دکترها بود - نگهبانی بدهد.
خانم گلستانی به بچه ها نگاه کرد. همه ساکت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستانی آه کشید. شادی دست بلند کرد و پرسید:
- خانم اجازه، بعد چی شد؟
- یک شب افراد دشمن در خانه مان را شکستند و ریختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت کتک زدند. ما نمی دانستیم چه شده است. من ترسیده بودم و جیغ می کشیدم. عمویم که همسایه مان بود سر رسید. به آنها التماس کرد که ما را نکشند! عمویم هر چه پول و طلای مادر و زن عمویم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بیرون کردند و خانه مان را آتش زدند. عمویم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من کم کم فهمیدم که پدرم به دست دشمن شهید شده است.
خانم گلستانی ساکت شد. هانیه و لیلا آرام آرام گریه میکردند. مریم لبانش را گاز می گرفت تا گریه نکند. نسترن با صدای بغض کرده پرسید:
- خانم اجازه، چرا پدر شما را شهید کردند؟
خانم گلستانی کنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد.
- وقتی پدرم قصد داشته یک معلم زندانی را فراری بدهد، توسط ضد انقلاب دستگیر و به همراه آن معلم تیرباران می شود. مدتی گذشت، تا اینکه 52 جوان پاسدار که برای آزادی سردشت از جاده بانه به سوی سردشت می آمدند در کمین ضد انقلاب افتاده و همگی شهید شدند. اسم سردشت در تمام ایران پیچید. در بیشتر شهرهای ایران و به خصوص در اصفهان عزاداری شد. امام خمینی که آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد که باید سردشت و شهرهای دیگر کردستان و آذربایجان غربی از دست ضدانقلاب آزاد شود.
شهید چمران که آن زمان وزیر دفاع بود به همراه رزمندگانی که از شهرهای مختلف داوطلب شده بودند حمله کردند و نبرد سختی آغاز شد. سرانجام شهید چمران سردشت را آزاد کردند. آن روز مردم سردشت جشن پیروزی گرفتند و در خیابان ها شیرینی و نقل پخش کردند. با اینکه خیلی ها توسط دشمن شهید و خانه و مزارع زیادی سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند که ضدانقلاب شکست خورده است. ولی دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتی عراق به ایران حمله کرد، شهر من زیر آتش شدید توپخانه و بمباران هوایی هواپیماهای عراقی قرار گرفت. من کم کم بزرگ شدم. به کلاس اول رفتم و قبول شدم و به کلاسهای بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهیدم کشاورزی می کردند و ما زیر آتش دشمن به زندگی خود ادامه می دادیم، تا اینکه هفتم تیر ماه سال 1366 فرا رسید؛ درست 15 سال پیش.
چهره خانم گلستانی پر از درد شد. همه متوجه این موضوع شدند. همه ساکت به او نگاه می کردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقی افتاده که باعث شده خانم گلستانی این قدر از به یاد آوردنش ناراحت و غصه دار شود.
خانم گلستانی از جیب مانتواش دستمال کوچکی درآورد. پشت به بچه ها کرد و شانه هایش آرام لرزید. شادی و مریم و هانیه و چند نفر دیگر هم بی صدا شروع به گریستن کردند. خانم گلستانی برگشت و صدای غمگینش در کلاس پیچید:
- فصل بهار را پشت سر گذاشته بودیم. هوا هنوز خنک بود. من و مادرم برای خرید به بازار کوچک شهرمان رفته بودیم. عصر بود. مادرم برایم یک جفت کفش تابستانی زیبا خرید. خیلی وقت بود که آن کفش را پشت ویترین آن مغازه نشان کرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 کلاس چهارم را قبول شوم، آن را برایم می خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطی کفش زیر بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و می خواستیم سبزی و میوه بخریم و به خانه برگردیم. من دم در میوه فروشی کنار جعبه های میوه ایستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سیب های سرخ و سفید رسیده ای که در جعبه ها چیده شده بود نگاه می کردم که ناگهان صدای غرش هواپیمای جنگی آسمان شهر را پر کرد.
مردم سراسیمه و وحشتزده از مغازه ها بیرون دویدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دویدیم. البته ما به بمباران عادت کرده بودیم، اما باز می ترسیدیم. ناگهان صدای شیرجه هواپیماها به گوشم رسید و صدای چند انفجار در شهر پیچید. افتادم زمین. مادرم برگشت و مرا زیر بازوی خود پناه داد. خیلی ترسیده بودم. جیغ می کشیدم. یک لحظه سر بلند کردم و به آسمان نگاه کردم تا شاید هواپیماها را ببینم. برای یک لحظه چند نقطه نورانی مثل جرقه های آتش را دیدم که به سرعت از بالا به پایین می آیند. بوی تندی مثل سیر و لاشه گندیده در مشامم پیچید. چشمم به یک توده شیری رنگ افتاد. انگار که مه بود. آن توده شیری، آرام آرام به طرفمان آمد. کناره هایش که بر زمین می نشست مثل رشته های تیز و سیخ مانندی بود که در آخر مثل قطراتی بلوری به زمین می افتاد و مثل حباب می ترکید. یکهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش کرد. انگار روی بدنم آب جوش ریختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اینکه آتش به ریهام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن کرد و افتادم به سرفه کردن. کم کم همه جا تاریک شد. مادرم از رویم غل خورد و افتاد کنار. نگاهش کردیم و دیدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختی نفس می کشد. یک مرد جوان مرا بغل کرد و دوید. هر چه زور زدم مادرم را صدا کنم نتوانستم. مردم در خیابان می دویدند و جیغ می کشیدند. چند نفر را دیدم تلو تلو خوران
می دوند و بعد بر زمین می افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت کردم؛ تاولهای کوچک و صورتی رنگی در حال روییدن از دستانم بود.
ناگهان خانم گلستانی به سرفه افتاد. خیلی شدید و خشک سرفه می کرد. بچه ها وحشتزده نمی دانستند چه کنند. لیلا گریه کنان گفت
- من می روم آب بیاورم.
مریم و شادی و هانیه جلو رفتند و به خانم گلستانی کمک کردند روی صندلی بنشیند. خانم گلستانی سرفه کنان به کیفش اشاره کرد. نسترن کیف را آورد. دست سپید پوش و لرزان خانم گلستانی داخل کیف شد و با قوطی فلزی کوچک اکسیژن بیرون آمد. به دهان نزدیکش کرد و نفس های عمیق کشید. صدای فس فس قوطی در کلاس می پیچید. لیلا با لیوان آب آمد. مریم گفت:
- خانم اجازه، برویم خانم مدیر را صدا کنیم؟
خانم گلستانی آب را کم کم نوشید و با تکان دادن سر اشاره کرد که حالش بهتر می شود. بعد به بچه ها اشاره کرد که سر جایشان برگردند. بچه ها با صورت خیس اشک، به خانم گلستانی خیره ماندند. خانم گلستانی سعی کرد لبخند بزند و گفت:
- ناراحتتان کردم... دیگر باقی اش را تعریف نمی کنم.
اما بچه ها اصرار کردند که ادامه ماجرا را بشنوند.
خانم گلستانی کنار پنجره رفت. دید که گوساله از پستان مادرش شیر می خورد و دم تکان می دهد. دید که گاو مادر دارد گوساله اش را لیس می زند.
- آن مرد مرا به درمانگاه رساند. کارکنان آنجا هول کرده بودند. تازه فهمیدم که شهر من بمباران شیمیایی شده است. لحظه به لحظه بینایی ام را از دست می دادم. به سختی نفس می کشیدم. چند ساعت بعد، من و تعدادی دیگر از مجروحان را که بیشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس کردند. چند ساعت بعد به تبریز رسیدیم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفونی کردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ریختند و من توانستم با کمک دستگاه اکسیژن نفس بکشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فامیلم بی اطلاع بودم. کم کم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزدیک ببیند. تا این که عمویم به سراغم آمد. بغلم کرد. هر دو گریه کردیم. عمویم سالم بود؛ چون در آن روز برای کاری به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت که حال آنها خوب است و به زودی به دیدنم می آیند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو کسی به دیدنم نیامد. با هواپیما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمویم به دیدنم می آمد. می گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمی تواند به تهران بیاید، ولی در اولین فرصت می آید. روز به روز حالم بدتر می شد. فقط با کمک دستگاه اکسیژن می توانستم نفس بکشم. در بیمارستان هر روز آب تاول های دست و صورتم را با سرنگ می کشیدند و من خیلی درد می کشیدم. اما درد تنهایی بیشتر از همه چیز بود.
دو هفته بعد فهمیدم قرار است من و عده ای دیگر از مجروحان شیمیایی را به خارج کشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم.
می خواستم مادرم هم با من بیاید. عمو قرار شد با من بیاید. سرانجام ما را سوار هواپیما کردند و به سویس بردند. در آنجا آزمایشات زیادی روی من و مجروحان دیگر شد و به خوبی از من مراقبت می شد. اگر عمو نبود از تنهایی دق می کردم. برای دیگران یا نامه می آمد یا افراد فامیل شان تلفن می کردند، اما برای من نه نامه ای آمد و نه تلفنی شد.
لحظه شماری می کردم تا زودتر به ایران بازگردم و مادرم را ببینم. یک ماه بعد حالم بهتر شد. وقتی هواپیما در فرودگاه تهران بر زمین نشست، فکر کردم الان مادر و برادرانم به استقبالم می آیند. اما...اما اشتباه می کردم. دکترها به عمویم گفته بودند که برای حفظ سلامتی من باید در یک جای سرسبز و مرطوب مثل شمال ایران زندگی کنم. من و عمو به شمال آمدیم.
هانیه دست بلند کرد و با گریه پرسید:
- خانم اجازه، پس مادرتان...
و گریه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستانی اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زنان گفت:
- فقط من و عمو از فامیل زنده ماندیم. همه پیش پدر شهیدم رفته بودند.
خانم مدیر صدای گریه شنید. صدا از یکی از کلاسها می آمد. از دفترش بیرون آمد و دنبال صدا رفت. به کلاس پنجم رسید. دید که خانم گلستانی ایستاده و بچه ها او را حلقه کرده و گریه می کنند.
صدای رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باریدن گرفت.
منبع: لحظه جدایی من، نوشته: داوود امیریان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر، صفحه: 1 الی 27 چاپ اول، 1381
پایان
ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۰۶ ب.ظ
توسط moh-597
عراق به بیانیه ما مبنی بر مخالفت با استفاده از سلاح شیمیایی هیچ وقت پاسخ نداد.
در نشستی که در محل انجمن حمایت از قربانیان سلاح شیمیایی با حضور جمعی از پزشکان عضو سازمان پزشکان سوئدی طرفدار صلح در تهران، تعدادی از جانبازان شیمیایی و برخی از خانوادههای شهدا برگزار شد، «پروفسور یوستا آرتورسون» از خاطراتی گفت که برای همه حاضران در نشست تازگی داشت.
پروفسور آرتورسون گفت: در 27 فوریه سال 1984 پنج نفر از رزمندگان ایرانی که در جنگ با عراق دچار مصدومیت شده بودند در شبی تاریک و سرد به فرودگاه آرلاندو سوئد رسیدند.
هیچ کدام به زبان ما حرف نمیزدند و ما نمیدانستیم که از کجا آمدهاند و چه بر سرشان آمده است؟ فقط پمادهایی به پوستشان مالیده شده و دیگر هیچ اقدامی انجام نگرفته بود. تاولهای زیادی روی پوست سربازان جوان دیده میشد که ما را به شدت متاثر کرد.
مترجمی در آنجا حضور نداشت. بنابراین من نقشهای آوردم و خواستم جایی را که آنها از آنجا آمدهاند با دست نشان دهند و آنها دست روی ایران گذاشتند.
سربازان خونریزی زیادی داشتند و بعضی تمام بدنشان سوخته بود. دو تن از آنها 17 ساله، دو تن دیگر 23 ساله و یکی از سربازان 21 ساله بودند. سه نفر آنها به خاطر استنشاق گاز خردل آسیب ریوی هم دیده بودند که هر سه در بیمارستان شهید شدند.
با ورود پنج بیمار به بیمارستان، ما به سرعت اقدامت درمانی را آغاز کردیم. از اکسیژن، پماد و دیگر داروهای لازم استفاده کردیم.
به تغذیه آنها رسیدگی کردیم و یکی از آنها را دیالیز نمودیم و در ICU قراردادیم. مغز استخوان آنها آسیب دیده و سلولهای خونیشان کم شده بود. در دو نفری که زنده ماندند، به تدریج مغز استخوان ترمیم شد.
سه نفری که جان باختند دچار قطع فعالیت مغز استخوان، ریه، کبد و کلیه شدند و بعد از مدتی تمام سیستم بدنی آنها از کار افتاده و عفونت در تمام بدنشان گسترش یافت. نمونههایی از این بیماران گرفتیم و به بیمارستانی در بلژیک فرستادیم تا بفهمیم چه اتفاقی برای این پنج نفر افتاده است؟
نتیجهای که حاصل شد به ما فهماند بدون شک گاز خردل، سیاناید و دیگر مواد شیمیایی باعث بروز این مشکلات شده است. در حالیکه غربیها میگفتند بر اثر حادثهای در یک کارخانه این مواد پراکنده شده است و هیچ سلاح شیمیایی در کار نبوده است.
ما خیلی متاثر شدیم با ده نفر از اساتید دانشگاه بیانیهای صادر کرده و به عراق فرستادیم و مخالفت خود را با استفاده از اینگونه سلاحها اعلام کردیم و خواستار توقف استفاده از آنها شدیم ولی هیچ وقت پاسخی دریافت نکردیم.
ارسال شده: سهشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۵۵ ب.ظ
توسط moh-597
اولین بمب شیمیایی
جزیره مجنون که آزاد شد، من هم جزو اکیپهای جمع آوری غنائم و تجهيزات، به آنجا اعزام شدم. یکی از روزهای آخر ماموريت، در حالي كه یک کانتینر12 متری را بُکسل کرده بودم به پشت خودوري تویوتا و داشتم برمیگشتم به طرف مقر، وسطهای راه دیدم جلوی ماشین یک چیزهایی است درست مثل حباب روی سطح آب.
حدس زدم هواپیماهای دشمن آمدهاند و من متوجه نشدهام و حالا دارند با تیربار به طرفم شلیک میکنند.
زدم روی ترمز و پریدم پایین. تا پیاده شدم هواپیماها، اطرافم را بمباران کردند. سریع رفتم زیر تویوتا تا حداقل سنگری داشته باشم. بمب ها صدای چندانی نداشتند وقت منفجر شدن به یکباره نفسم تنگ شد. پیش خودم گفتم؛ حتماً از گاز باروت است.
بمباران که تمام شد آمدم بیرون. هنوز نفسم تنگ بود. بی توجه نشستم پشت فرمان و به مقر رفتم.
میخواستم کانتینر را جا به جا بکنم که هواپیماها دوباره آمدند. به قدری سریع که حتی فرصت نکردم از ماشین پیاده شوم. بمباران کردند. یک بمب درست افتاد روی صندلی گریدری که نزدیکم بود.
دوباره احساس نفس تنگی کردم، این بار شدیدتر از بار اول. تا آن زمان عراق آن صورت از بمب شیمیایی استفاده نکرده بود و به همین خاطر هیچکدام از این سلاح اطلاع كاملي نداشتیم.
هر چه زمان بیشتر میگذشت حالم بدتر میشد. شب حالم به قدری خراب بود که بچهها منتقلم کردند به بیمارستان.
و اينگونه بود كه سرفه و خلط هاي شيميايي رفيق راه زندگي ما شد.
پایان
منبع: جاده پیروزی (مجموعه خاطرات جهادگران جهاد سازندگی شهرستان دامغان در دفاع مقدس)، ناشر: مرکز حفظ و نشر آثار دفاع مقدس - وزارت جهاد سازندگی، چاپ اول: خرداد 1374. صفحه 80
راوی: سید محمد رضا تقوی
ارسال شده: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۰۰ ب.ظ
توسط moh-597
مروری بر استفاده عراق از سلاح شیمیایی در عملیات بدر؛
تنها در یک حمله شیمیایی عراق بیش از 500 نفر مجروح بر جای ماند
دشمن بعثی در سالهای دفاع مقدس بارها از سلاح شیمیایی به طور وسیع در مقابل رزمندگان اسلام و در راستای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی خود در برابر آنها، استفاده کرد، مقاله حاضر گزارش بهداری کل سپاه در خصوص پدافند شیمیایی ـ میکروبی در عملیات بدر و تاریخچه مختصر از استفاده دشمن از این سلاح در جنگ اشاره دارد.
نحوه دستیابی به سلاح:
از حدود سال ١٣٥٥، رژیم عراق با جمعآوری برخی از استادان دانشگاه و صرف بودجه لازم به جمعآوری اطلاعات درباره سلاح شیمیایی ـ میکروبی و رادیواکتیو پرداخت و در هر سه زمینه موفقیت هایی را بدست آورد. مسلماً تأمین سلاح شیمیایی عراق تا حد زیادی به خارج وابسته است اما نمیتوان این را انکار کرد که این کشور از توانایی تولید بسیاری از انواع این سلاحها که پیچیدگی خاصی ندارند برخوردار است. چند سال پیش برخی از مجاهدین عراقی نقل کردند که نیروهای عراقی از طریق کویت شبانه، محمولههای سلاح شیمیایی را تحویل میگیرند محمولههایی که در میان آنها ماسکهای ضدگاز نیز دیده میشود.
هر چند توسل عراق به سلاح شیمیایی به طور محدود از زمان آزادسازی خرمشهر بوده است اما میتوان کاربرد گسترده آن را پس پیروزیهای بزرگ ایران و شکست نیروهای عراقی به ترتیب در عملیاتهای والفجر٢، والفجر٤، خیبر و بدر دانست.
در عملیات والفجر٢، عراق در دو مرحله در بمبارانهای هوایی خود در اطراف پادگان حاج عمران از گاز خردل استفاده کرد که در نتیجه آن حدود ١٠٠ نفر به شدت مجروح شدند. افرادی را که ما در تهران معاینه کردیم همگی بهبود یافتند. در عملیات والفجر٣، عراق از گاز شیمیایی استفاده نکرد و بر عکس در عملیات والفجر٤، به طور وسیعی مجدداً گاز خردل را علیه نیروهای ما به کار برد که بدین ترتیب، حدود بیست تن شهید شدند. عراق هم زمان با این عملیات در بسیاری از شهرها و روستاها نیز از گلولههای توپ و بمبهای شیمیایی استفاده و تعدادی از مردم غیر نظامی را شهید و مجروح کرد.
در عملیات خیبر نیز، همانند عملیاتهای گذشته چند روز پس از تصرف جزیره و پیشروی نیروها بمبارانهای وسیع شیمیایی آغاز شد این بمبارانها نخست در منطقه پشتیبانی (شط علی) صورت گرفت و سپس به تدریج تمام جزیره را در بر گرفت. این در حالی بود که توپخانه شیمیایی دشمن نیز به شدت کار میکرد برای نمونه تنها در یکی از این روزها بیش از صد بمب خردل پرتاب شد که هر یک از آنها حاوی بیش از چهل لیتر مایع خردل بود که پس از انفجار، بخار میشد و چند کیلومتر را آلوده میکرد.
از تاریخ 7/١٢/62 تا 27/١٢/62عراق همچنان گاز خردل را علیه نیروهای ما به کار میگرفت. در ٢ اسفند ماه سال ١٣٦٢ رژیم بغداد برای نخستین بار در تاریخ جنگهای دنیا از گاز اعصاب استفاده کرد.
این گاز در جنگ اول جهانی هنوز کشف نشده بود و در جنگ دوم نیز آلمانها پس از تهیه این گاز از به کار گیری آن خودداری کردند، در مجموع عراق سه حمله هوایی برای به کارگیری عامل اعصاب در روزهای ٢٧ و ٣٠ اسفند ماه سال ١٣٦٢ در منطقه جفیر، پاسگاه شهید برزگر و جزیره انجام داد. دستاورد استفاده از این عامل برای عراق بسیار عالی بود زیرا از آغاز عملیات تا آن تاریخ با آن همه بمب و گلوله توپ حاوی عامل خردل کلاً ما در حدود ١٥٠٠ نفر مجروح داشتیم در حالی که با مصرف مقداری کمی از گاز اعصاب حدود ٨٥٠ نفر از رزمندگان مجروح شدند. به هر حال عراق تا آغاز عملیات بدر دیگر از گاز اعصاب استفاده نکرد اما مصرف گاز خردل را همچنان ادامه داد. در تاریخ ٢١ فروردین ماه سال ١٣٦٣ عراق شاید برای نخستین بار استفاده از گازهای خفه کننده (احتمالاً از نوع کلر پیکرین) را با بهرهگیری از بمبهای قابل پرتاب از هواپیما آغاز کرد؛ حملهای که بیش از پانصد نفر را مجروح کرد.
در کل در عملیات خیبر در اثر حملات شیمیایی بیش از ٣٥٠٠ تن مجروح و ٧٠ تن شهید داشتیم. این در حالی بود که تعداد زیادی بمب و گلوله عمل نکرده به دست ما افتاد که ایراد آنها نقص در فیوز بود.
در عملیات بدر، دشمن از همان ابتدای عملیات بمبها و گلولههای توپ حاوی مواد شیمیایی، به ویژه گاز اعصاب را د سطح گستردهتر نسبت به عملیات خیبر به کاربرد چرا که در عملیات پیشین نتیجه خوبی گرفته بود. در واقع این بار عراق برخی از گازها را با بهرهگیری از هواپیما به صورت سمپاشی از ارتفاع بالا روی جزیره پخش میکرد. باید یادآور شد که در این عملیات گاز خردل به طور بسیار محدودی به کار گرفت شد. نکته در خور توجه دیگر در مورد این عملیات آنکه دشمن برای نخستین بار در جنگ با ما و نیز برای سومین بار در طول جنگهای دنیا (دو بار نخست در جنگ جهانی اول بوده است) از مشتقات سیانور استفاده کرد. همچنین، عامل دیگری که به مقدار زیاد در عملیات بدر به کار رفت، یک عامل خارشزا بود که تکنیکهای ما نیز توانایی مقابله با آن را نداشتند. تنها عوارض این گاز خارش و قرمز شدن پوست بود.
بعد از این چهار نوع گاز که اشاره شد، دشمن از یک نوع گاز دیگر استفاده کرد که هیچ یک از نشانههای بالینی آن با گازهای قبلی مطابقت نداشت و ظرف ٢٤ ساعت نخست دو تن از رزمندگان را شهید کرد. البته این گاز بسیار محدود به کار گرفته شد. همچنین دشمن در همان روز نخست عملیات بدر، به مقدار زیاد از بمبهای فسفری استفاده کرد و با انجام چند حمله با گاز اعصاب و سیانور توانست حدود دو هزار نفر از نیروهای ما را به پشت جبهه تخلیه کند، گاز سیانور در مدت دو دقیقه برخی از رزمندگان را شهید کرد.
بهداری سپاه درفاصله عملیات خیبر تا بدر، به مطالعه پرداخت و روشهای نوین درمان مجروحان را بررسی کرد و نتیجه گرفت که باید درمان مجروحان شیمیایی و میکروبی از همان اورژانسهای خط مقدم آغاز شود از این رو تعدادی از پزشکیاران آموزش دیده را در اورژانسها، بیمارستانهای صحرایی و مرکز درمانی حمید مستقر کرد که خوشبختانه با یاری امام زمان (عج) درمان مجروحان را به خوبی انجام دادند و تقریباً میتوان گفت تمامی مجروحان (حتی با حال اغما یا وقفه تنفسی) در صورت رسیدن به اورژانسها، بهبود مییافتند.
علت مرگ بیشتر شهیدان ما در عملیات بدر به علت آلوده شدن به گاز سیانور بود که حتی فرصت ماسکگذاری را به رزمندگان نداد. در این عملیات جمعاٌ حدود بیست تا سی تن شهید شیمیایی داشتیم که حدوداً پنج مورد مربوط به گاز اعصاب ٢ مورد یک عامل مشکوک و دیگران به گاز سیانور مربوط بوده است. البته تا این تاریخ نیز در اثر آلودگی با گاز خردل در حدود پنج نفر دیگر به شهادت رسیدهاند.
تنها در تاریخ2٣/١٢/63 تا 25/١٢/63 که بیشترین حملات شیمیایی صورت گرفت، حدوداً ١٥٠٠ مجروح شیمیایی گاز اعصاب و سیانور به پشت جبهه تخلیه شدند که ٨٠٠ نفر مجروح بدحال در بین آنان وجود داشت، از این میان، ٢٥٠ نفر در حالت اغمای کامل بودند که برخی، حتی نفسشان نیز قطع شده بود و کف از دهانشان خارج میشد. با وجود این، از گروه مزبور هیچ کس شهید نشد و همگی با هوشیاری کامل و حال عمومی تقریباً خوب مرخص شدند.
در درمان تعدادی از مجروحان (حدوداً ١٠٠ ـ ١٥٠ نفر) که با گاز خردل آلوده شده بودند، از روشهای جدیدی استفاده شد که بسیار مؤثر بودند.
كل مجروحان بدحال در عملیات خیبر ـ که طی آن عراق بیش از یک ماه از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد ـ حدود هزار نفر بود، در حالی که در عملیات بدر پس از درمان اولیه تعداد آن بیش از بیست تا سی مورد نبود. بررسی اجمالی پروندههای موجود در بیمارستانهای تهران نشان میدهد که بیشتر مجروحان شیمیایی عملیات بدر مرخص شده یا از حال عمومی خوبی برخوردارند. با بررسی سادهای متوجه میشویم که دشمن در استراتژی خود در استفاده از سلاحهای شیمیایی به تدریج، تغییراتی داده و پیشرفتهایی را بدست آورده است. در ضمن، باید یادآور شد برخلاف عملیات خیبر که تعدادی بمب عمل نکرده در اختیار ما قرار گرفت در عملیات بدر، تمامی گلولهها و بمبهای شیمیایی دشمن عمل کرد و حتی یک مورد گلوله عمل نکرده بر جای نماند.
ضعفهای پدافند شیمیایی:
١)- ماسک باید همیشه به همراه رزمندگان باشد و آن را به کمر خود ببندند. بررسی حدود ١٧ تن شهید ناشی از گاز سیانور نشان میدهد که آنها در کنار سنگر خود ایستاده بودند و در مدت دو دقیقهای که گاز پخش شد، حتی فرصت نکردند از داخل سنگر ماسکهای خود را بردارند و از آنها استفاده کنند.
٢)-در بررسی واحدها مشاهده شد که حتی پس از آغاز عملیات در جزیره هم از ماسک یا قوطی امداد استفاده نشده بود.
٣)-ریش بلند برخی از برادران، به ویژه پیرمردها باعث شده بود که به رغم استفاده از ماسک، گاز شیمیایی به ویژه اعصاب و سیانور به داخل ماسک نفوذ کند و آنها را در وضعیت وخیمی قرار دهد.
٤)- هیچ یک از برادران مجروح از پودر رفع آلودگی استفاده نکرده بودند. به رغم آنکه استفاده از این پودر اثر قاطعی در از بین بردن گازهای سمی در سطح پوست دارد، به ویژه اینکه مانع از آن میشود که پوست تاول بزند.
٥)-در یکی از موارد که فرمانده یکی از واحدها کاملاً توجیه بود و خودش از طریق بیسیم سریعاً به نیروها دستور استفاده از ماسک را داد، هیچ زائده مهمی پیش نیامده بود.
٦)-در چند مورد، دشمن شبانه از توپ حاوی گاز شیمیایی (خردل) در جزیره استفاده کرد و برادران متوجه نشده و تا صبح در منطقه آلوده استراحت کرده بودند. همچنین، برخی از برادران در منطقه، نخست از ماسک استفاده میکردند اما از آنجا که تمرین کافی نداشتند، پس از حدود نیم ساعت ماسک را بر میداشتند و به فعالیت خود ادامه میدادند. بدین ترتیب، بیشتر مجروحان بدحال ما به همین حوادث مربوط بودند.
دورنمای آینده:
به منظر میرسد قدمهای بعدی دشمن افزون بر سیانور و اعصاب عوامل میکروبی زیر باشد:
١)- سموم میکروبی مانند آنتروتوکسین استافیلوکوک، اسهال و استفراغ شدید، سم بوتیلیسم (که به سرعت باعث مرگ میشود؛
٢)-استفاده مستقیم از خود میکروب ها.
ما باید تمامی موارد گذشته را با دید علمی و محققانهای بررسی، نارساییها را اصلاح و از این تجربهها در قبال حملات دشمن استفاده کنیم.
منبع : خبرگزاری ایسنا
ارسال شده: دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵, ۸:۲۲ ق.ظ
توسط moh-597
باران مرگ
پیش از آغاز عملیات «بیتالمقدس2» با رمز «یازهرا(س)» که در تاریخ 25/10/1366 شروع شد ما در منطقه پنجوین در کنار رودخانه شیلر عراق مستقر بودیم که فرمان رسید باید برای پشتیبانی عملیات به مارون یکی از شهرهای کوچک عراق در حوالی سلیمانیه برویم.
پس از گرفتن تجهیزات و گردآوری نیروها با وانت تویوتا و کمپرسیهای مایلر در آن هوای سرد و کوهستانی راهی منطقه عملیاتی شدیم.
با وجود سردی هوا و ریزش برف و باران هیچکس احساس سرما نمیکرد و رزمندگان پیوسته سرود و دعا و قرآن میخواندند و از اینکه میخواستند در عملیاتی شرکت کنند شاد و خوشحال بودند.
شامگاه به یکی از پادگانهای نظامی رسیدیم. شب در آنجا استراحت کردیم و مراسم دعای کمیل را اجرا نمودیم. یاد آن نیایشها و دعاها و رازو نیازها به خیر.
صبح زود به حرکت خود ادامه دادیم. هوا بسیار بد بود. باران لحظهای قطع نمیشد. همه جا را گلولای فرا گرفته بود. ماشینها به سختی رفت و آمد میکردند. پس از پیمودن راهی طولانی به فرودگاه هلیکوپترها رسیدیم. در آنجا نیروها را تقسیم کردند و هرکس به راهی رفت.
در طول راه مردم آواره کردستان عراق را میدیدیم که با وضعی اسفبار به سوی مرز ایران در حال حرکت بودند و صدام و صدامیان را نفرین میکردند چه بسا در مسیر خود عزیزانشان را از دست میدادند و ما شاهد چند مورد دفن آنها بودیم. رزمندگان در بین راه به آنها بسیار کمک میکردند و از آب و غذا و پتو و لباس گرم خویش به آنها می دادند.
هنگامی که به خط رسیدیم هوا همچنان بارانی و سرد بود. سنگری دسته جمعی داشتیم که خیلی کوچک بود و گنجایش آن همه نیرو را نداشت. بچهها برخی به شکل کتابی در آن سنگر خوابیدند و برخی دیگر درون اتوموبیلها در آن سرمای شدید شب را به صبح رساندند تا دیگران آسودهتر باشند. در آن حال عبادتهای شبانه اصلاً ترک نشد. چه صفایی داشت خواندن قرآن پس از هر نماز صبح
یادم هست که برای آوردن آب چه رنجهایی را تحمل میکردیم. ظرفهای آب را برداشته از کوه با قاطر به پایین می آمدیم و در آن سوز سرما و گل و لای ظرفها را از آب پر میکردیم و به بالای کوه میرساندیم. چه بسا قاطرهایی که می لغزیدند و در بین راه به ته دره سقوط میکردند و آن روز بدون آب میماندیم.
من مسئولیت «ش.م.ر» گردان را بر عهده داشتم. همچنین بر کار بهداشت اردوگاه نیز نظارت میکردم زیرا پیش از این یک دوره ویژه را در ارومیه گذرانده بودم.
پس از مدتها انتظار به سر رسید و عملیات آغاز شد و با موفقیت هرچه تمامتر به پایان رسید.
یاد برادرانی که در آن سوز و سرما دلاورانه جنگیدند و برف سپید را که چون حریری بر زمین گسترده شده بود با خون سرخ خویش، رنگین کردند برای همیشه به خیر باد!
پس از پایان عملیات و مستقر شدن خط نگهدارها، به منطقه پیشین بازگشتیم و سپس به شهر مریوان آمدیم و خود را برای انجام عملیات «بیتالمقدس3و4» آماده نمودیم.
نزدیکیهای عید نوروز بود که وسایل و تجهیزات را جمع کردیم و به سوی منطقه عملیاتی رفتیم و در ارتفاعات شهر خرمال عراق مستقر شدیم. پس از چند روز با رمز «یااباعبدالله» حمله کردیم و تا سد دریخان عراق پیش رفتیم و در بین راه از شهرها خرمال، سید صادق، دجیله و حلبچه رد شدیم.
این عملیات از غمانگیزترین و حزنآورترین عملیات بود زیرا هنگامی که صدامیان پی بردند توان پایداری در برابر سلحشوران ایران زمین را ندارند، منطقه را با هر وسیله ممکن خمپاره، توپ و هواپیما گلوله باران و «بمباران شیمیایی» کردند.
آه! که صدام در این عملیات چه جنایتهایی که نکرد. هواپیماها لحظهای ما را آسوده نمیگذاشتند. بمبهای شیمیایی چون رگبار بهاری از آسمان به زمین سرازیر میشدند. وظیفه ما رفع آلودگی بمبهای شیمیایی و همچنین پخش ماسک و وسایل ویژه و راهنمایی رزمندگان و جمعآوری مصدومان و مسموم شدگان بود. اما وسعت آلودگی و عظمت فاجعه به گونهای بود که هیچ تلاش و کوششی کارایی نداشت. هم مردم بومی منطقه و هم رزمندگان مسلمان پیوسته به شهادت میرسیدند. کوچهها خیابانها دشت و بیابان پر از جسد بود. جنازههایی که حتی خون از دماغشان نیامده بود ولی یا خفه شده بودند و یا بدنشان پر از تاول شده بود. در هر خانهای درون حوض آب، زیر زمین، اتاقها، درون اتوموبیلها، هر جا و همه جا پر از جسد و جنازه بود. کودکانی که در آغوش پدر و مادرشان به گونهای غمبار جان داده بودند. تازه عروسانی که به همراه تازه دامادها حجله عروسیشان، تابوتشان شده بود. پیرمردان و پیرزنانی که صدها و صدها تاول چهره چروکیدهشان را پوشانده بود، گلههای گاو و گوسفند که از بین رفته بودند و در کنار سگ باوفای رمه و چوپان گله جان باخته بودند. هر جا و همه جا اشک بود و خون و پریشانی و فریاد و ناله و گریه. خدایا، اینجا کجا بود؟ آخر این چه قساوتی بود؟ کودکان و پیران و چارپایان به کدامین گناه این گونه دردمندانه کشته شده بودند
جنازهها را جمع میکردیم و پشت پارک و شهربازی شهر حلبچه دفن مینمودم. چه بسیاری همرزمان خودمان که مظلومانه به شهادت رسیده بودند و دعوت حق را لبیک گفته بودند.
من بدترین صحنههای نبرد را در حلبچه دیدم. هنوز سیمای معصومانه و زیبای کودکان حلبچه را در پیش چشم خویش دارم. هنوز خاطرات تلخ شهر مرگ، حلبچه، را از یاد نبردهام. هنوز در خواب و بیداری، به هنگام کار و بیکاری، در جمع و در تنهایی به فاجعه حلبچه میاندیشم. در خواب نیز صحنههای شهر مرگ و ویرانی و شومی به سراغ من میآید. هنوز آن روزها و آن عملیات در ذهنم نقش بسته است و نمیتوانم آن را به باد فراموشی بسپارم.
هنگامی که به سنگر بازگشتم جای بیش از نیمی از یارانم را خالی دیدم. یاران باوفایی که برای همیشه از ما جدا شده بودند و به وصال یار رسیده بودند.
سر بر خاک سنگر گذاردم و گفتم: خدایا! خدایا! چرا مرا تنها گذاشتی و به میهمانی خویش نبردی تا برای همیشه آرام و آسوده شوم.
منبع: حدیث ایثار «برگزیده خاطرات فرهنگیان ایثارگر استان سمنان از دوران دفاع مقدس»، ناشر: سازمان آموزش و پرورش استان سمنان، چاپ: اول - 1382، صفحه: 108 الی 112
راوی: حسین کمال - بهارآباد دامغان
ارسال شده: یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۱۵ ق.ظ
توسط moh-597
مخمل یادها
چند هواپیمای عراقی از آخرین شعاع غروب خورشید برای بمباران منطقه استفاده کرده، شروع به بمباران محدوده تصرف شده توسط بچه ها را کردند. چند راکت شیمیایی روی «شاخ شمیران» به قله نشست و دود زرد رنگ آن مثل سایه ای افیونی بر سر منطقه، چتر مرگ کشید. یکی از آن راکت ها هم نصیب ما شد و کنار ستون مان منفجر گشت.
کمتر دقیقه ای بعد، بوی سیر، تمام منطقه را برداشت. بچه ها سریع ماسکها را به صورت زدند. اما ای کاش عراقی ها به همین گلوله های شیمیایی اکتفا می کردند! در میان آنها با بمب های خوشه ای هم از ما پذیرایی کردند.
گاز شیمیایی روی همه بچه ها اثر گذاشته بود. آمپولهای «آتروپین» هم کاری از پیش نمی برد. برای چند لحظه توی دلم خالی شد. نه به خاطر خودم، بلکه بیشتر برای بچه ها.
اولین قربانی شیمیایی، «مهدی پرستاش» بود، البته فقط حالش بد شد. در این میان، امدادگر شیر دسته ما، «اسدالله کرک آبادی»، مثل پروانه به دور شمع وجود بچه ها می گشت و بدون اینکه بتواند کار چندانی کند، می دید که بچه ها مثل گلهای پرپر شده دانه دانه روی زمین می افتند. خودم نیز انگار از آن گازها نوش جان کرده بودم.
احساس کردم که سرم سنگین شده. ستون گردان را بر پا دادند تا از آن محل که شیمیایی بود، دور شویم. چند تا از نیروهای حمل مجروح، بچه هایی را که از هوش رفته بودند و وضعشان خیلی وخیم بود، تا نزدیک اسکله بردند تا با قایق به عقب بروند. بعد از گذشت چند دقیقه دیگر، آثار گاز شیمیایی در تک تک بچه ها هویدا شد. با آن وضع احتمال نمی دادم که بتوان عملیات کرد. حسین درفشی، مسؤول دسته «امیرالمؤمنین» (ع) هم دیگر جایی را نمی دید. چند تا از بچه های کادر گردان نیز به خاطر مسمومیت شدید به عقب رفتند.
تاریکی هوا از یک سو و صدای زوزه شغالها از سوی دیگر توی دل بچه ها را خالی می کرد. هوا کم کم داشت سرد می شد و همراه با وزش نسیم، بوی سیر و گرد شیمیایی هم به مشام هم می رسید. حال همه داشت به هم می خورد. «خانجانی» که از طریق بی سیم با عقبه در تماس بود، مرتباً با قرارگاه کلنجار می رفت که امشب از ما نخواهید عملیات کنیم. فقط یگان عمل کننده ما نبود که شیمیایی شده بود، بلکه تمام گردان هایی که آن شب قرار بود عملیات کنند، از جمله گردان «مسلم»، شیمیایی شده بودند. سردردهای شدید و کم شدن دید چشمها گریبانگیر همه شده بود.
منبع: «مخمل یادها»، تألیف: محسن مطلق، ناشر: دفتر ادبیات و هنر مقاومت 1371، صفحه 110
رو در روی شیطان
در آخرین روزهای «عملیات بدر» (اسفند ماه سال1363)، ناگهان بوی خیلی خوشی سر تا سر منطقه را فرا گرفت. «بوی شکلات کاکائویی» بود.
من و بچه ها با ولع بو می کشیدیم و آب دهانمان را فرو می دادیم و دنبال سنگری می گشتیم که از آن بوی شکلات بلند شده بود. همین طور که همه بو می کشیدیم و می گشتیم، پرویز رسید و فریاد زد:
- شیمیایی زده اند... زود ماسک بزنید.
ما چنان بو می کشیدیم که دلمان نمی آمد ماسک بزنیم. اولین باری بود که شیمیایی چنین بوی خوشی می داد. قبل از آن، همه شیمیایی هایی که عراقی ها می زدند، بوی سیر یا سبزی مانده می داد و ما از استشمام همین بو می فهمیدیم که عراقی ها شیمیایی زده اند.
البته آن روز شیمیایی را در فاصله خیلی دوری زده بودند؛ برای همین اثر زیادی بر ما نکرد؛ البته در دویست - سیصد متری ما، بچه ها بد جوری شیمیایی شده بودند و تلفاتی نیز به بار آمد. یکی از بچه ها که شیمیایی شده بود، بعدها به من گفت:
هر وقت بوی شکلات به دماغم می خورد فکر می کنم شیمیایی زده اند.
منبع: کتاب «رو در روی شیطان»، خاطرات عبدالکریم مظفری، دفتر ادبیات و حوزه مقاومت، نشر شاهد، 1379، صفحه 103.
ارسال شده: پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۲۵ ق.ظ
توسط moh-597
سيستمهاي آشكارساز و هشدار عوامل شيميايي
چگونگي كشف و آشكار سازي ونيز آگاه شدن از انواع بخارها، مايعات و ذرات پراكنده در هوا زمينه تلاش شيميدانها و صنايع دفاع ميباشد. در ميدان جنگ به آشكارسازهايي نياز است كه قابل حمل باشند و نسبت به عوامل شيميايي در هر شكل و حالتي پاسخ دهند. هر گونه اخطار هشدار در مورد سموم شيميايي به كار رفت و نوع آنها ميتواند از وقوع يك فاجعه جلوگيري كند. در اين مقاله تاريخچه جنگهاي شيميايي و روند توسعه سيستمهاي آشكار سازي و هشدار عوامل شيميايي براي كاربرد در ميدان نبرد مورد بحث قرار گرفته است.
1 ـ مقدمه:
مواد شيميايي در جنگها از چند قرن پيش استفاده شدهاند. اما وقوع جنگ شيميايي تا قرن بيستم به خوبي مستند نيست. براي جلوگيري از تلفات، ضروري است تعيين وجود وشناسايي عوامل شيميايي به سرعت انجام شود. توانايي آشكار سازي و هشدار دقيق و سريع عوامل شيميايي راه حل اين مسئله است. براي فهم كاملتر مساله آشكارسازي عوامل شيميايي تحقيق و آزمايش در موارد زير ضروري است:
1- اثر ورود عوامل جديدي به ميدان جنگ يازراد خانههاي كشور تا آنجا كه به دفاع شيميايي مربوط است.
2- توسعه تدريجي تجهيزات شيميايي براي آشكار سازي و شناسايي اين عوامل.
3- كاربرد فناوريهاي گوناگون براي مساله آشكار سازي.
دوران معاصر جنگ با مواد شيميايي سمي، از جنگ جهاني اول و از زماني كه آلمان در 22 آوريل 1915 گاز كلر (يك عامل خفه كننده) را در مقابل فرانسويها در جبهه غربي دراپيرس بلژيك به كار گرفت، آغاز شد. سربازان بيحفاظ فرانسوي از اين حمله شيميايي متحمل حدوداً 15،000 مصدوم و 5،000 كشته شدند.
در دوران جنگ تعداد زيادي «گاز جنگي» جديد به وسيله طرفين درگير به كار گرفته شد كه در نتيجه آن
1،205،000 نفر مصدوم و 92،000 نفر كشته شدند. روسها متحمل بيشترين تلفات شدند حدوداً 420،000 مصدوم و 56،000 كشته.
در سال 1918 ايالات متحده براثر حمله شيميايي متحمل 71،345 مصدوم و 1،462 كشته شد.(1)
اولين «گازهاي جنگي» كه مورد استفاده قرار گرفتند مواد شيميايي آزمايشي بودند كه سيستم تنفسي را تحت تاثير قرار ميدادند. در سال 1917، ماسك گاز به قدري بهبود يافته بود كه به طور كامل حفاظت انفرادي در مقابل اين عوامل را انجام ميداد، و تنها قربانيان حملات شيميايي سربازاني بودند كه نميتوانستند به موقع از ماسك استفاده كنند يا كساني كه پس از حمله، ماسكهايشان را زودتر از موعود بر ميداشتند. براي مقابله با اين پيشرفت، آلمانها در سال 1917 استفاده از گاز خردل را آغاز كردند كه حفاظت در مقابل آن جز با استفاده از ماسكهاي پيشرفته ضد گاز انجام پذير نيست.
خردل مايعي است كه علاوه بر تخريب سيستم تنفسي موجب تاول زايي پوست و سوزش چشم هم ميشود(2). اولين حمله خردلي در مقياس وسيع در نيوپورت فرانسه به وسيله آلمانها بين 21 و 26 ژوئيه سال 1917 صورت گرفت نه تنها استفاده از ماسكهاي گاز سربازان را در مقابل خردل حفاظت نكرد بلكه تاولهاي ايجاد شده بر روي پوست و هم چنين جذب سريع از طريق پوتين و لباس، موجب افزايش تلفات گرديد(3).
2ـ روند توسعه سيستمهاي آشكار سازي و هشدار عوامل شيميايي
روشهاي آشكار سازي قديمي عامل شيميايي مورد استفاده در جنگ جهاني اول اساساً شامل شناسايي عوامل از طريق ديدن و بو كردن بود. با اين وجود در سال 1918 اكثر ارتشهاي اروپايي رنگها، گچها و پودرهاي آشكار ساز گاز تاولزا (شامل مواد رنگي كه در حضور مواد تاول زا مانند خردل تغيير رنگ ميدادند) را توسعه داده بودند. تنها «هشدار دهندههاي گاز» زنگها، ناقوسها، سوتهاي خطر و شيپورهاي كلاكسون (Klaxon horn) بودند كه به وسيله انسان به صدا در ميآمدند.
در ژوئن 1918، سرويس جنگهاي شيميايي2 (CWS) در ايچ وود آرسنال ام.دي تمام برنامههاي خود را به تحقيق و توسعه و تهيه مواد شيميايي اختصاص داده بود. مدت كوتاهي پس از آن، يك دانشگاه آمريكايي رنگ آشكار ساز بهبود يافتهاي متشكل از يك رنگ توسعه يافته انگليسي را آماده بهرهبرادري نمود. قطرات خردل بوسيله يك واكنش شيميايي با رنگ فوق كه سبب تغيير رنگ از سبز زيتوني به قرمز ميشد، آشكار ميشدند(4).
در سال 1963 آلمانها بدون آگاهي منابع اطلاعاتي امريكايي عامل عصبي تايون (GA) را كشف و آماده استفادهكرده بودند. آلمانها اولين تاسيسات تهيه تابون را در سال 1939 ساخته و تا سال 1945، بالغ بر 12 هزار تن تابون تهيه كردند (5). تابون و ديگر عوامل عصبي هم خانواده آن(عوامل G)، نظير سارين (GB) و سومان (GD) كه توسط آلمانها توسعه يافتند داراي بسياري خصوصيات ايدهآل براي استفاده به عنوان عوامل شيميايي بودند. اين مواد مايعاتي بسيار سمي، بيرنگ و بي بوهستند، گر چه ناخالصيهاي وارد شده در طي فرآيند ساخت، در آغاز به تابون بوي نامطبوعي مانند بوي ميوه تازه يا بوي شكلات ميدهد. استنشاق عامل عصبي به اندازهاي كه براي تشخيص بوي آنها كافي باشد موجب ناتوان شدن يا مرگ خواهد شد. تا قبل از 1940 CWS به اين مطلب پي برد كه اغلب روشهاي قابل اعتماد براي تشخيص عوامل شيميايي براساس حساسيت حواس انسان پايه گذاري شده است.
با درك اين موضوع كه روشهاي فوق غير قابل اعتماد و خطرناك هستند، اين مركز بلافاصله برنامه تحقيقاتي را آغاز كرد كه منجر به توسعه و طبقه بندي، توليد وصادرات تعدادي از آشكار سازهاي عوامل شيميايي تا سال 1942 شد. از جمله اينآشكار سازها رنگ M5 (آشكار ساز مايعات تاول زا) كاغذ M5 (آشكار ساز مايعات تاول زا) ماژيك M7 (آشكار ساز مايعات تاول زا) و كيست M4 H5 (شناساگر خردل)ميباشند. البته اين آشكار سازها تنها براي تشخيص مايعات يا بخارات غليظ عوامل تاول زا مانند خردل تركيب شده از استيلن و آرسنيك تري كلريد، خردلهاي نيتروژن دار (NH) و بعضي تركيبات آرسينكي موثر واقع ميشوند. (9).
تا سال 1941ايالات متحده زمان زيادي را صرف تحقيقات ويژه و كاربردي براي دست آوردن روشي حساس (كمتر از 4 ميلي گرم در متر مكعب)، قابل اعتماد و ساده براي تشخيص بخارات عوامل شيميايي كرده بود. واكنشهاي شيميايي براساس تغيير رنگ، تغيير اسيدينه، كدر شدن محلول، تشكيل رسوب و غيره براي اين منظور مورد مطالعه قرارگرفتهاند.
روشهاي فيزيكي آشكار سازي ، براساس طيف سنجي تداخل وتجزيه امواج نور، قانون نفوذ مولكولي گراهام و هم چنين اندازهگيري ثابتهاي فيزيكي، مورد بررسي واقع شده است. روشهاي شيميايي، ـ فيزيكي نظير تشخيص تغييرات اسيدينه و اسكاليته (PH) قابليت هدايت، توليد گرما در يك واكنش گرمازا و فعاليت كاتاليتيكي نيز مطالعه شدهاند. محققين هم چنين روشهاي تشخيص بيولوژيكي (علاوه بر روشهاي تشخيص انساني) شامل واكنشهاي قابل رويت خود در زير ميكروسكوپ و تاثير واكنشها بر روي حيوانات كوچك، پرندگان و ماهيها را بررسي كردهاند.
بسياري از روشهاي امتحان شده در آزمايشگاه از حساسيت بسيار بالايي برخوردار بودند، اما نميتوانستند در زمينه رفع نيازهاي موجود مورد استفاده قرارگيرند. ضربه، تكان و ارتعاش اصلي ترين دلائل براي ضعف مكانيكي آشكارسازي آزمايشي بودند.
شرايط جوي، بسياري از ثابتهاي فيزيكي را تحت تاثير قرار ميدهد و روشهاي شيميايي در غلظتهاي زياد عوامل سمي يا در حضور مخلوط چندين عامل يا گاز متفاوت، گرد و غبار و گازهايي كه ممكن است در جنك به حساب آورده نشوند مانع از ارائه پاسخهاي صحيح ميشوند. هم چنين،بسياري از وسايل سازماني براي استفاده سربازاني كه تعليمات فني محدودي را ديدهاند خيلي پيچيده بودند.
در طول جنگ جهاني دوم، تعليمات و اصول آموزشي ايالات متحده براي تشخيص عوامل شيميايي وثبت برچسب روي ماسكهاي حفاظتي و چگونگي استفاده از حس بويايي براي تشخيص گازها به وسيله سربازان اجباري شد. اين روش عليرغم تلاش مداوم دانشمندان براي توسعه عوامل شيميايي جديد سمي، بدون رنگ وبو و با تاثير فوري، مورد تاكيد قرار گرفت. علاوه بر اين، عوامل شيميايي با غلظت زياد ميتوانند باعث ناتواني حس بويايي شوند ودر نتيجه از شناسايي عوامل جلوگيري كنند و احتمال آسيب رساندن را نيز افزايش دهند.
هيچ گزارشي مبني بر استفاده از عوامل شيميايي در طي جنگ جهاني دوم منتشر نشده است. گر چه آلمانها بيش از 104 هزار تن مهمات شيميايي ذخيره كرده بودند. بخش عمده عوامل عصبي تابون آنها به صورت بمب ذخيره شده بود. «لوفت وافه (نيروي هوايي آلمان)» بيش از چهل هزار بمب 250 كيلوگرمي تابون در اختيار داشت كه اين مهمات در ايالت باواريا نگهداري ميشد.
تا اوايل 1945 كه ارتش ايالات متحده انبار مهمات عوامل عصبي آلمان در باواريا را تسخير كرد اين سلاح براي نيروهاي متفقين هنوز ناشناخته بود. در اين اثنا، روس ها وسايل تهيه تابون در سيليا و اطلاعات مربوط به نحوه توليد عوامل عصبي مانند GB و GD را تحت كنترل خود گرفتند. بسياري از مهمات و آشكار سازهاي عوامل شيميايي اتحاد جماهير شوروي پس از تسخير انبار مهمات آلمان توسعه و تكامل يافت.
ارتش ايالات متحده وسايل مختلف آشكار سازي گاز از قبيل كيتها، لولهها، پمپهاي دستي، پودر، كاغذها، مدادها، كارتهاي اسپري و خودروي تشخيص خودكار گاز را كه متعلق به آلمانها بود تصاحب كرد. لولهها هنگامي كه در معرض عوامل شيميايي قرار ميگرفتند براساس واكنش Schoenemann تغيير رنگ ميدادند و قادر به تشخيص خردل (H) مواد آرسينكي، CG, HN دي فسژن كلروپيكرين (PS) سيانيد كلريد (CK) فسژن اكسايم (CX) و هيدروژن سيانيد (AC) بودند.
لولههاي داراي نوارهاي رنگي براي مشخص كردن نوع يا طبقه عوامل، علامتگذاري شده بودند. ديگر عوامل شيميايي آلمانها كه شناسايي شدند عبارت بودند ازاتيل دي كلرو آرسين (ED) ، آدامزيت (DM) ، دي فنيل كلرو آرسين (DA) و دي فنيل سيانو آرسين (DC). تصرف عوامل شيميايي آلمان و افشاء اطلاعات فني مربوط به آنها داراي اثرات زير بودند:
1ـ تغييراساسي در مباني روشهاي آشكار سازي وشناسايي از طريق حس بويايي.
2ـ تدارك نيازمنديهاي فوري براي تهيه دستگاههاي آشكارسازي و شناسايي عوامل عصبي.
3ـ تهيه يك سيستم اعلام خطر خودكار عوامل شيميايي با توانايي پاسخ گويي سريع براي تشخيص عوامل عصبي در اتمسفر.
هشدار دهندههاي خود كار E 43 R 3 و E 21 نمونههايي از تلاشهاي گذشته در زمينه سيستمهاي اعلام خطر و نمونه برداري ميداني عوامل عصبي براي استفاده ارتش هستند كه كاربرد جهاني دارند، حسگرهاي موجود در اين سيستمهاي اعلام خطر از نوع نوار رنگ سنجي (O- DIANISIDINE) است كه وقتي با يك معرف مرطوب شوند و در معرض عامل عصبي موجود در هوار قرارگيرند تغيير رنگ ميدهند. اعلام خطر E21 به صورت سيستمهاي M6 و M6 A1 براي اعلام خطر كار عامل G در ميدان اصلاح شده است چون استفاده از آن به اين دليل كه نميتوانست تمام ويژگيهاي فني مورد نياز را برآورده سازد محدود بود.
سيستم اعلام خطر خودكار عامل شيميايي M8 (ACAA) در سال 1969 به عنوان يك وسيله استاندار طبقه بندي شده سيستم M8 قابل حمل و نقل است وداراي يك واحد آشكار ساز و نمونه بردار نقطهاي الكترو شيميايي M43 و يك سيستم اعلام خطر M42 ميباشد كه هر دو با باتري عمل ميكنند استفاده از سيستم M8 بهصورت واحدهاي گروهاني در سراسر ارتش مجاز شمرده شده ملزومات مختلف، نظير كين يدكي تجهيزات M229 منبع تغذيه M10، كيت مخصوص زمستان M253 باتري BA3317/U و كيت پايه M228 و M182 براي تقويت و پشتيباني سيستم اعلام خطر M8 در ميدان لازم هستند. براي كاهش هزينههاي اوليه ميداني شدن براي يگانهاي خارج از كشور، ده مدل مختلف از آن براساس تركيبهاي گوناگون اين ملزومات طبقه بندي و مجاز شمرده شد. از آنجايي كه اين كار منجر به ايجاد مشكلات بسياري در اداره اين سيستم با تراكم بالا ميشد، در نهايت ده مدل اوليه به يك مدل كاهش داده شد. آشكار ساز M43 از الكتروليت مرطوب كننده كيست M229 استفاده ميكند كه با عبور از يك سلول الكترو شيميايي عوامل AC,CG, CK, CX, GA, GB, VX را در هوا تشخيص ميدهد. يك دستگاه تست M64 براي تست الكترونيك استفاده شده است. سيستم اعلام خطر M8 و منبع تغذيه M10 در سال 1981 پس از اصلاح به ترتيب با عناوين سيستم اعلام خطر M841 و منبع تغذيه M10 A1 براساس LCC-B دوباره طبقه بندي شدند.
سيستم اعلام خطر خودكار عوامل شيميايي M8A1 در سال 1981 از نظر نوع طبقه بندي شده هشدار دهنده M8A1 شامل يك واحد آشكار ساز M43A1 يك حسگر الكترونيكي، نمونه بردار نقطهاي براساس يونيزاسيون و يك واحد اعلام خطر M42 ميباشد. آشكار ساز M43A1 از يك منبع تابش آلفا (خشك) براي تشخيص عوامل عصبي سود ميبرد. مزيت اصلي سيستم اعلام خطر M8A1 حذف قسمت پر هزينه كيت يديك M229 و سرويس وقت گير مورد نياز براي سيستم اعلام خطر M8 ميباشد منبع تغذيه
M10 A1 يك محصول پيشرفته است كه نيروي ذخيره كوچكتر و بسيار سازگار (از نظر شكل و اندازه) براي تبديل نيروي AC به DC به منظور به كار انداختن سيستمهاي اعلام خطر M8 و M8A1 در تاسيسات ثابت در اختيار ميگذارد. برخلاف واحد آشكارساز M43 واحد آشكار ساز M43A1 نميتواند عوامل تاول زا، خون و خفه كننده را تشخيص دهد. طرح اصلاح شده دستگاه M43A1 شامل توسعه توانايي آشكار سازي اين عوامل و توكسينهاي استفاده شده به عنوان عوامل شيميايي ميباشد.
سيستمهاي خودكار بهبود يافته ديگر براي آشكار سازي در مراحل مختلف اصلاح و توسعه هستند. اين سيستمها شامل آشكار سازها و XM21 يك سيستم اعلام خطر از راه دور عوامل شيميايي و اولين سيستم حسگر اسكن كننده خودكار است كه فناوري مادون قرمز غير فعال را براي آشكار سازي از راه دور بخار است عوامل شيميايي به كار گرفته است. سيتسم حسگر از راه دور از فناوري مادون قرمز مسير بلند (LOPAIR)1 بهره گرفته است كه در سال 1956 مورد بررسي قرار گرفت. حسگر XM21 جذب يا نشر انرژي مادون قرمز به وسيله بخارات عوامل شيميايي را در دامنه ديد (FOV)2 بابرد تقريبا 5 كيلومتر نشان ميدهد. سيستم اعلام خطر XM21 شامل يك آشكار ساز، سه پايه و يك منبع تغذيه ميباشد.
فناوري اعلام خطر XM21 براساس روشي است كه از طيف سنجي تبديل فوريه و الگوريتمهاي متمايز براي مقايسه طرح IR ابر عامل يا طرحهاي IR مواد زمينهاي كه به طور طبيعي حضور دارند بهره ميبرند. سيستم اعلام خطر XM21 به طور كامل و در سال 1986 توسعه داده شده است.
از موارد قابل ذكر، توجه خاص طراحان سيستمهاي آشكار سازي و هشدار دهنده عوامل شيميايي براي توسعه سريع فناوري مادون قرمز فعال در طي دهه گذشته ميباشد براي فراهم شدن قابليت آشكار سازي (بخار يا آئروسل) عوامل شيميايي و مسافت سنجي (فاصله ابر) از راه دور CRDEC در حال توسعه تركيب روش تفريق تقاضلي (DISC) و فناوري آشكار سازي و مسافت سنجي تقاضلي جذب نور 4 ميباشد تا از اين طريق، فناوري حسگر از راه دور (DISC/DIAL) (DIAL) و (LIDAR) امكانپذير شود. از سال 1984 تا سال 1987 آزمايشهايي انجام گرفته كه در آنها از طريق DISC/DIAL براي بخارات و آئروسل عوامل شيميايي غلظتهاي آستانه در فواصل 5ـ 3 كيلومتر و آلودگي نسبت به عوامل شيميايي در فواصل 600 ـ 150 متر اندازه گيري شده است.
1- long path infra-red
2- field of view
3- differential scqtlered
4- differential absorpiont light dete ction and ransing
كاربرد اين روش هم چنين نشان داده است كه فناوري مادون قرمز فعال ميتواند قابليتهاي بينظير ديگري مانند بررسي مقدماتي آشكار سازي شناسايي را فراهم كند كه از طريق فناوري IR غير فعال به تنهايي امكانپذير نيست.
براساس اين يافتهها و نيازمنديهاي نيروي هوايي CRDEC در حال توسعه سيستمهاي ثانويه آشكار سازي از راه دور عوامل شيميايي ميباشد.
اين سيستم دستگاهي مجهز به كنترل كامپيوتري و خودكار خواهد بود كه فناوري حسگرهاي مادون قرمز غير فعال را براي آشكار سازي از راه دور و تمايز عوامل، ترسيم، اعلام خطر و انتقال اطلاعات مسافت سنجي (فاصله، محل، محتوا و غلظت) در مورد بخارات، آئروسل و آلودگي سطحي محدود عوامل شيميايي بايكديگر تركيب ميكند. اين مدل براي برآورده كردن نيازهاي تاسيسات ثابت توسعه داده ميشود. همگام با توسعه اين سيستم نيروي زميني نيز سيستم نيروي هوايي رابراي رفع نيازمنديهاي تاسيسات ثابت به آشكار سازي و اعلام خطر (FSDWS)1 و سيستم فناوري اطلاعات اوليه شيميايي، بيولوژيكي و هستهاي (NVCRS)2 اصلاح نمود. برنامه تحقيقاتي به طور همزمان افزايش توانايي آشكارسازي براي عوامل سمي و بيولوژيك و استفاده از چرخبال، هواپيماي بدون خلبان (RPV)3 و قمرهاي مصنوعي را دنبال ميكند.
1- Fixed Site Detdction and Warning System (FSDWS).
2- Nuclear, Biological and Chemical Reconnaissiance System (NBC)
3- Remotely Vehicles.
نويسندگان: عزيز ده پور ـ امير چيذري
دانشگاه امام حسين (ع)، دانشكده علوم پايه،سال 1381
ارسال شده: دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۱۰ ق.ظ
توسط moh-597
ليست شركتهاي غربي تجهيز كننده رژيم ديكتاتوري صدام به تجهيزات و سلاحهاي شيميايي
در جريان جنگ هشت ساله تحميلي عليه كشورمان، عراق به عنوان يكي از ايادي استكبار به دليل ضعف و ذلت در برابر قدرت ملت ايران دست به استفاده از سلاحهاي شيميايي كشتارجمعي زد كه اصليترين تامين كننده اين سلاحها كشورهاي اروپايي بودند كه همواره داعيه دفاع از حقوق بشر را مطرح ميكنند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيش از 56 شركت اروپايي و آمريكايي رژيم صدام را به چنين سلاحهايي تجهيز كردند و اين در حالي است كه اين كشورها همواره نقض حقوق بشر در كشورهاي مختلف را مورد انتقاد شديد قرار ميدهند.
رژيم بعث عراق با استفاده از اين تسليحات هزاران تن از مردم دو كشور عراق و ايران را به كام مرگ فرستاد كه استفاده از اين مواد مرگبار در سردشت و حلبچه شهرتي تاريخي و جهاني دارد، چرا كه بعد از جنگ جهاني دوم، براي نخستين بار عليه مردم و رزمندگان بيدفاع ايران به كار گرفته شد.
بر اساس اسناد موجود اكثر اين شركتها آلماني و انگليسي بودهاند كه شركتهايي از هلند، فرانسه، بلژيك، سوييس، فنلاند، سوئد، اسپانيا و آمريكا نيز دولت ديكتاتور پيشين عراق را همراهي كردهاند.
به گزارش ايسنا، طبق اسناد و گزارشات موجود ليست شركتهاي غربي و نوع كمك آنها در تجهيز صدام به عوامل و سلاحهاي شيميايي، به شرح زير ميباشد:
1- شركتهاي آلماني
Preussag AG، فروش مواد شيميايي
Hoechst، ( بعدا به اوانتيس تغيير نام داد) فروش عامل گاز سارين
Rhein-Bayern، آزمايشگاه سيار سم شناسي
Karl - Kolb، ساخت كارخانجات شيميايي
پايلوت پلنت
تيسن رايشتنال تكنيك
رمالايور تكنيك
Herberger - BAU Gm 6h
موسسه شيمي لايپنريگ
WET، مواد اعصاب و گاز فلور سديم
لودويك هامر
Einging Haus، كلريد فسفر
دگوسا
علاوه بر 13 شركت آلماني تجهيز كننده عمده صدام به سلاحهاي شيميايي تعداد ديگري از شركتهاي آلماني نيز به انحا مختلف و در مقياس جزيي در پيشبرد برنامه سلاحهاي شيميايي صدام سهيم بودهاند.
2- شركتهاي هلندي
KBS Holan B.V، فروش سلاحهاي شيميايي
Melceni.B.V، فروش مواد شيميايي
Delf Instruments N.V، آزمايشگاه نظامي
3- شركتهاي فرانسوي
اوزينو، نورد فرانس، فاسه، اتوشم، تي كن، گاشوت، اسنكهار، تام سوي، اس ان پي اي
4- شركتهاي انگليسي
كانيرا تكنيكال، اسي كمپوزيست، اوي بسد، بوگو، ماترس چرچيل، اچ اچ، داسو، آپروس سپيس، تكينپترول، اوسي دست، مونتو دپسيون، كاپيتال پراتونگ، اتومين تو، استيابي پي وي
5- شركتهاي بلژيكي
نيزو، سيكس گو، پي ار بي
6- شركتهاي سوييسي
ويسن، زاگ، آلسا، آلرسوييس انخينيرينگ، جرج يشر، فلوكاشمي اگ، بوشي لب
7- شركتهاي فنلاندي
فورسيت، گمير
8- شركتهاي سوئدي
نوبل شيمي
9- شركتهاي آمريكايي
Alhaddad- Alcohal Int'l-MEED INT'L
10- شركتهاي اسپانيايي Treblam
منبع : سايت جامع دفاع مقدس
ارسال شده: پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۸:۱۹ ق.ظ
توسط moh-597
نگاهی اجمالی به جنگ شيميايي عراق عليه ايران
بعد از پايان يافتن جنگ جهاني دوم، در دهه 1960 مذاكرات در زمينه تحريم كامل كاربرد جنگ افزارهاي بيولوژيك و شيميايي در ژنو آغاز شد كه در سال 1972 به كنوانسيون تحريم كامل كاربرد جنگ افزارهاي بيولوژيك منجر شد.
اين رايزني ها باعث تحريم كامل و همه جانبه جنگ افزارهاي شيميايي نشد.
در سال 1981 مذاكرات مجدد آغاز شد كه در سال 1997 به تدوين كنوانسيون تحریم جنگ افزارهاي بيولوژيك و شيميايي منجر شد.
وجود كنوانسيون هاي منع استفاده از سلاح شيميایي، طي سال هاي جنگ تحميلي، رژیم بعثی هيچگونه ترديدي در استفاده از عوامل شيميايي بر عليه نيروهاي ايراني به خود راه نداد.
در نوامبر 1980 اولين حمله اولين حمله شيميايي هواپيماهاي عراقي به شهر «سوسنگرد» گزارش شد. چند ماه بعد وزير خارجه ايران گزارش 41 مورد حمله شيميايي عراق به نيروهاي ايراني را كه منجر به شهادت 109 نفر و مجروح شدن صدها نفر ديگر شده بود را در كنفرانس خلع سلاح شيميايي در ژنو ارائه كرد و در مارس 1984 تيم اعزامي سازمان ملل استفاده عراق از سلاح شيميايي را در هورالهويزه تاييد كرد.
عراق در سالهاي 1970 صنايع شيميايي خود را توسعه داده و توانايي ساخت خردل و تابون را با واسطه كمك شوروي سابق و آلمان بدست آورده بود.
در زمستان 1359 - يعني چند ماه بعد از جنگ تحميلي- عراق از گلوله هاي شيميا يي كه غالبا ً گاز اشك آور و تهوع زا بود، استفاده نمود كه استفاده از آن كاملا ًمحدود و احتمالا ً آزمايشي بود. اما از اواسط سال 1362 حملات هدفمند شيميايي عراق عليه ايران آغاز گرديد و در طول جنگ بيش از سي حمله عليه مناطق مسكوني انجام شد. حمله به سر دشت در تير ماه1366 فجيع ترين آن بود.
در اين حمله از جمعيت 12 هزار نفري سردشت 130 تن كشته و چهار هزار نفر مصدوم شدند.
در مرداد ماه 1362 هفت حمله شيميايي مهم در منطقه عملياتي شمال غرب كشور شامل منطقه عملياتي والفجر 2، پيرانشهر و حاج عمران صورت گرفت.در منطقه حاج عمران بعد از انفجار بمب ها در حمله هاي 17 و18 مرداد 1362 دود سياه رنگي در منطقه پخش شد و ذرات ريزي روي زمين، تجهيزات و نيروها را گرفت و بوي تند خاصي مشابه سير در منطقه پخش شد. پس از 3-2 ساعت نيروها دچار قرمزي چشم شدند و 7-5 ساعت بعد استفراق شروع شد.
در آبان ماه 1362منطقه وسيعي از غرب كشور چند روز پس از عمليات والفجر 4، با گاز خردل بمباران شد كه ده نفر از مردم شهر بانه و سردشت شهيد شدند.
در تاريخ سوم اسفند ماه1363 در جنوب در روز چهارم عمليات خيبر،عراق دست به عمليات شديد شيميايي با استفاده از گاز خردل زد و طي 48 ساعت حدود 5 تن گاز خردل را با يكصد بمب بروي رزمندگان ريخت كه نتيجه آن 2100 نفر مصدوم بود.
در تاريخ نوزدهم اسفند ماه1362 بر اثر حملات شيميايي عراق در جزاير مجنون 543 رزمنده با گاز خردل مصدوم و تعدادي شهيد شدند. با اين وجود بعد از اعتراضات ايران واعزام تعدادي از مصدومين شيميايي به بيمارستان هاي كشورهاي اروپايي و اعزام هيئت هاي كارشناسي سازمان ملل طي سال 1362 به بعد، در زمستان 1365 عراق براي اولين بار به عنوان كاربرد جنگ افزارهاي شيميايي بر عليه نيروهاي ايراني معرفي شد.
در روز بيست ودو اسفند ماه 1363 عراق حملات شيميايي شديدي را در جزاير مجنون از سر گرفت كه از مجموعه گاز خردل و گاز اعصاب بر عليه سربازان ايراني استفاده نمود كه در نتيجه آن 2231 نفر مصدوم و 32 نفر شهيد شدند.
در بعد از ظهر چهار شنبه بيست و سه بهمن ماه 1364 عراق با استفاده از هوا پيما منطقه آزاد شده فاو را به شدت مورد حمله شيميايي قرار داد. كه اين حملات عمدتا ً با گاز اعصاب و كمتر خردل بوده است و طي دو روز تعداد مصدومين شيميايي در منطقه فاو ناشي از گاز هاي خردل، اعصاب –سيانيد- به 8500 نفر رسيد .
متاسفانه آنكه در صبح هشتم اسفند ماه 1364 بيمارستان صحرايي حضرت فاطمه زهرا (س) بوسيله ده فروند هواپيماي عراقي بمباران شيميايي شد و به همين دليل با مصدوميت عده كثيري از پرسنل بيمارستان، اين مركز درماني براي مدت طولاني از فعاليت باز ايستاد.
در تاريخ دهم دي ماه 1365 يك بيمارستان صحرايي در سومار در اثر بمباران شيميايي با گاز خردل به شدت آلوده شد و جمع زيادي از كادر پزشكي اين بيمارستان مصدوم شدند كه آمار موجود 400 مصدوم و 20 شهيد را گزارش مي نمايد.
در روز پنج شنبه بيست و هفتم اسفند ماه 1366 شهر حلبچه در استان كردستان عراق و روستاهاي اطراف به شدت حملات شيميايي با گاز اعصاب و سيانيد قرار گرفت و در اين فاجعه 5000 كشته و7000 مصدوم بجا ماند كه در روز هاي بعد جاده هاي ارتباطي و روستاهاي اطراف را با گاز خردل نيز مورد حمله قرار داد .
در بهار 1367 با فعال شدن مجدد جبهه هاي عملياتي جنوب حملات شيميايي عراق نيز مجدادا ً در اين مناطق شدت يافت كه در بيست و هشتم فروردين ماه 1367 عراق حمله وسيع شيميايي را به منطقه فاو در خطوط مقدم و پشتيباني آغاز كرد .
در روز پنج شنبه اول ارديبهشت ماه 1367 عراق روستاهاي خوزستان در اطراف دار خونين و هويزه را با گاز اعصاب وسيانيد مورد حمله قرار داد .و در همين روز مناطق واقع در اطراف جاده اهواز – خرمشهر را نيز مورد حمله قرار داد .
در تاريخ چهارم تير ماه 1367 حمله عراق به جزاير مجنون با عوامل شيميايي آغاز شد و شدت حمله به حدي بود كه با مصدوم نمودن سربازان و گردو خاك حاصله عراق جزاير مجنون را تصرف نمود .با توجه به ناپايداري گاز اعصاب بعد از مدتي عراقي ها وارد منطقه شدند.
و سرانجام آخرين حمله شيميايي عراق در مرداد ماه 1367 در شهر اشنويه اتفاق افتاد كه با پرتاب 8 بمب از يك هواپيماي ملخي بااستفاده از گاز خردل انجام شد كه 2680 مصدوم غير نظامي بر جاي گذاشت و بعد از توقف جنگ ايران و عراق ،رژيم عراق حملات شيميايي را متوجه مخالفان و مناطق كردنشين عراق نمود.
پایان
محمد حسنی؛ تحریریه پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی
ارسال شده: شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶, ۹:۰۳ ق.ظ
توسط moh-597
از سخنان شهيد منوچهر مدق
به قول شهید رجایی، قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عین می گویم قبول مسئولیت تدارکات بچههای رزمنده و بسیجی هم عشق می خواهد و هم دیوانگی.
بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این آب و خاک که با عشق به جبهه ها آمدهاند بسیار مشکل است.
تدارکاتیها قمقمههای خالی از آب را دیده اند، لب تشنه شهید شدن بچه ها را دیده اند، به همین خاطر وقتی در گرمای جنوب، در خط مقدم، آب خنک، کمپوت، یخ و ... به دست بچه ها می دادند و آنها با لذت سیراب می شدند، خدا را شکر می کردند و با خود می گفتند: الحمدالله که ما هم توانستیم کاری کنیم. ما تدارکاتی ها کاری با آرپی جی زدن و چیزهای دیگر نداریم. ما باید بتوانیم خوب عملیات را تدارک كنيم. جنگ ما جنگ عشاق بود. اگر ما توی این هشت سال دوام آوردیم، اگر مجروحین صعب العلاج ما در آسایشگاه ها، منازل و بیمارستان ها دوام آوردند، اگر خانواده معظم شهدا صبر می کنند، همه از عشق به خدا و امام حسین(ع) است. کسی که به جبهه می رود باید عاشق باشد وگرنه تخصص و غیره به تنهایی سودی ندارد.
از وصایای آن جانباز شهید:
برادران عزیزم! در انجام همه کارها اول خود پیش قدم باشید و بعد افراد خود و بسیجیان را پشت سر خود بخواهید.
در استفاده از امکانات اول دیگران را مقدم بدانید و بعد خود استفاده کنید.
خاطرات رزمندگان را به صورت کتاب حفظ کنید و بخوانید تا ببینید، بچه ها در زمان جنگ چه کردند. مسئول بودن و مسئولیت داشتن یعنی پایبندی به وظایف تا مرز شهادت.
از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید. به ماموریت وابسته نباشید.
به استخوان خردکرده ها، این کسانی که یاران و رفقایشان جلوی چشمانشان تکه تکه و شهید شدند و آرزویشان آن بود که کاشکی آن موقع ما هم رفته بودیم، احترام بگذارید و حرمت آنها را نگه دارید.
سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکیند که فرمودند: «نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی به فراموشی سپرده شوند».
از خانواده های شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره آنها بنشیند.
همیشه هدف اولیه مان را از پیوستن به سپاه در نظر داشته باشیم. هدف ما عشق بود، دوست دارم بچههایی که وارد سپاه می شوند با همان عشق بچه قدیمی ها بیایند، خاطرات آنان را بخوانند به ظواهر بها ندهند و همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبر باشند.