نمي شنوم ، اما مي توانم
ارسال شده: یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۵, ۸:۴۳ ق.ظ
ابتئاي اين داستان جالب را در مقاله پيش خوانديم . وحالا ادامه ي ماجرا :
انزوا و تنهايي، بدترين دشمن زني است که تازه مادرشده . درمورد مري هزار بار بدتر بود چون او از تلفن هم نمي توانست براي گذاشتن يک قرار ملاقات استفاده کند يا حتي صداي فرد ديگري را از آن سرخط بشنود. اولين روزي که به خانه خودش آمد، دلش مي خواست به مادرش زنگ بزند و بگويد که او و بچه هايش خوب هستند و مشکلي ندارند. او شماره ي خانه والدينش را گرفت و همين که صداي مبهمي که گمان مي کرد نشانه ايجاد ارتباط است شنيد وبدون اينکه بداند مادرش پشت خط است يا پدرش گفت:" من مري هستم، مي دانم که شما نگران من هستيد، مي خواستم خبر بدهم که همه چيز روبه راه است و مشکلي نيست! روزهايي بود که از فرط استيصال براي برقراري تماس با يکي از دوستانش شماره او را مي گرفت و گوشي را به پسر دوساله اش مي داد تا او اين کار را انجام دهد.
ولي حتي ملاقات منظم با همبازيهاي پاتريک يا رفتن به پارک نمي توانست مري را ازآن احساس تنهايي که بسياري از مادراني که بچه کوچک دارند، با آن مواجهند، مثل مادران شنوا رها سازد. دوستانش با او همراهي مي کردند – يکي کاغذ و قلم برايش مي آورد، تا نظرش را کتبي اعلام کند؛ يکي از دوستانش که پرستار بود، مهارتهايش را در زبان اشاره، تجديد و تقويت کرد تا راحت تر بتواند با او ارتباط برقرار نمايد. ولي با اين حال ، مري همچنان از شرکت در گفتگوهاي جمعي محروم بود.
مري دريافت که زندگيش هرگز مثل گذشته نخواهد بود
در سومين سالگرد تولد پسرش ، مري متوجه شد که ديگر نمي تواند مانند سابق در فعاليتهاي خانوادگي شرکت جويد. او داشت يک برنامه شنوايي درماني را به پايان مي رساند و اميد زيادي داشت که اين برنامه به او کمک کند که زندگيش به صورت عادي درآيد.
" در جشن تولد پاتريک چند تن از مادران همسن و سال او حضور يافته بودند و گروهي با هم صحبت مي کردند ولي من نمي توانستم در صحبت آنها شرکت کنم. مي ديدم که همه مي خندند و شوخي مي کنند، به خودم مي گفتم که اين ميهماني بسيارخوبي است ولي من از آن لذت نمي برم. خيلي مايوس کننده وملال آور بود که مي دانستم اين وضع همين طور ادامه مي يابد وهيچ اميدي به بهتر شدن آن نيست." مري احساس بي کفايتي مي کرد، بخصوص هنگامي که مادري ديگر به بچه اي جوابي مي داد ولي او اصلاً متوجه نمي شد که درخواستي صورت گرفته يا چيزي پرسيده شده است.
پس از همين ميهماني بود که او به يک برنامه حمايتي مخصوص افراد ناشنوا دريک دانشگاه دولتي پيوست و راهکارهايي براي مقابله با اين مشکل ياد گرفت. مري متوجه شد که براي او و شوهرش بسيار مهم است که به صورتي باهم گفتگو کنند، " از اشتباهات ديگران چيز ياد مي گرفتم – از مسائل فرعي مي گذشتم و فقط در مسائل اساسي با شوهرم تبادل نظرمي کردم. من ازدواجهاي سي ساله اي را ديده بودم که يکي - دوسال پس از بروز مشکل در شنوايي به طلاق انجاميده بود."
يکي از بزرگترين ناراحتيهاي او اين بود که نمي توانست در ايام کريسمس آهنگهايي که به اين مناسبت اجرا مي شد، بشنود.اما درجشنهاي سال نو، کشف هيجان انگيزي کرد: او متوجه شد که صداي قوي را مي تواند بشنود. او که به شدت از اين کشف به هيجان آمده بود، اين تجربه را با افراد ديگري که مبتلا به نقصان شنوايي بودند، درميان گذاشت. او و دوستان موسيقيدانش به بحث درمورد اجراي موسيقي به مناسبت ايام کريسمس براي افرادي که شنوايي اندکي دارند، پرداختند. تحقيقات آنها نشان داد که هيچ کس تا آن موقع به فکر توليد و اجراي موسيقي ، خاص چنين افرادي نبوده است.
يک سال بعد آنها اولين نوار موسيقي خاص کم شنوايان را با کيفيت صداي بالا به مناسبت کريسمس توليد و روانه بازارکردند، که مورد توجه مردم و رسانه ها قرار گرفت. مري مي گويد:" ما بعد از آن با توليد نوارهايي خاص بچه ها و بزرگترهاي کم شنوا، موسيقي را وارد زندگي کساني کرديم که از آن بي بهره بودند و اين تجربه فوق العاده ارزشمندي بود."
بچه ها خيلي سريعتر خود را با او وفق دادند
با اينکه زندگي مري به کل تغيير کرده بود، بچه هايش چون خيلي کم سن و سال بودند، چندان ذهنيتي از گذشته نداشتند که حالت مقايسه برايشان پيش بيايد. پاتريک که درزمان وقوع ناشنوايي درمادرش به حرف آمده بود، ظاهراً وضعيت جديد را پذيرفته بود. با اين حال، در سه سالگي دچار لکنت شده بود که مري علت آن را ناشنوايي خودش مي دانست و از آن بابت خود را سرزنش مي کرد. ولي اين مشکل با رفتن پاتريک به مهد کودک حل شد. اليزابت هم مدتها تصور مي کرد که مادران همه بچه ها کر هستند.
مري همچنين گمان مي کند که چون مجبور بوده بيش از حد به پاتريک تکيه کند، او بچه اي مستقل بار آمده و خيلي از خواهرش مواظبت مي کند. او هميشه به محض اينکه اليزابت اظهار ناراحتي مي کرد يا مي خواست چيزي بگويد، به نزدش مي رفت و مشکل يا خواسته او را به مادرش انتقال مي داد.
حال که بچه ها هشت و دهساله شده اند، بعضي امور راحت ترشده ولي مشکلات تازه اي پديد آمده است. براي مثال، او نمي تواند درامور درسي يا کمک آموزشي بچه ها آن طور که دلش مي خواهد، دخالت نمايد. زماني که معلم از والدين مي خواست که در روخواني به بچه ها کمک کنند، مري اصلاً نمي توانست کاري انجام دهد، چون نمي توانست بفهمد که آيا بچه کلمه اي را غلط مي خواند يا اشتباه تلفظ مي کند.
ولي او که به هيچ وجه نمي خواست تسليم آن وضعيت شود، راهي براي دخالت درامور درسي بچه هايش و کمک به آنها پيدا کرد. او يک برنامه آموزش زبان اشاره و ناشنوايي ايجاد کرد و درسال تحصيلي بعدي آن را درمدرسه ارائه کرد. مري اين زبان را درکتابخانه ي مدرسه آموزش مي داد و به عنوان منبع اطلاعات راجع به ناشنوايي و ناشنوايان به متقاضيان خدمات مي داد. " مي خواستم به اين ترتيب انتظاراتم را تغيير دهم ، من برخي کارها را نمي توانم انجام دهم ولي از عهده پاره اي ديگر بر مي آيم." او يک دوره آموزش کارهاي گرافيکي با کامپيوتر را گذرانده و در آن مهارت کافي پيدا کرده و اميدوار است که بتواند در خانه اش کارهايي د رارتباط با اين مهارت انجام دهد.
ارتباط در اين خانواده تقويت مي شود
مري مي داند که مسائل و مشکلاتي درپيش خواهد داشت. او درعين حال که همچنان زبان اشاره را به فرزندانش مي آموزد، نمي داند که تا کي مي تواند از آنها به عنوان مترجم کمک بخواهد. همچنين نگران سالهاي بلوغ بچه ها بود، سالهايي که اکثر بچه ها چندان علاقه اي به ارتباط و گفتگو با والدينشان نشان نمي دهند و نسب به وجود يا بروز تغيير در خانواده شان به شدت حساس هستند. مري حتي به دورتر هم نگاه مي کرد، به زماني که نوه دار شود." از فکر اينکه نمي توانم با آنها حرف بزنم، خيلي افسرده مي شوم ." اما ارتباط و گفتگو در خانواده مري تقويت مي شود" همه آن را فوق العاده مهم تلقي مي کنند . او اميدوار است که همين امر، شالوده اي باشد که بر اساس آن، آنها در مواقع دشواري به يکديگر تکيه کنند.
مري اينک که به گذشته نگاه مي کند مي گويد:" من و خانواده ام خيلي خوشبختيم . درست است که نمي توانم بشنوم ولي " مامان دوستت دارم" را در نگاهشان و بر لبهايشان مي بينم و از لمس دستها يشان احساس مي کنم.
زن روز
انزوا و تنهايي، بدترين دشمن زني است که تازه مادرشده . درمورد مري هزار بار بدتر بود چون او از تلفن هم نمي توانست براي گذاشتن يک قرار ملاقات استفاده کند يا حتي صداي فرد ديگري را از آن سرخط بشنود. اولين روزي که به خانه خودش آمد، دلش مي خواست به مادرش زنگ بزند و بگويد که او و بچه هايش خوب هستند و مشکلي ندارند. او شماره ي خانه والدينش را گرفت و همين که صداي مبهمي که گمان مي کرد نشانه ايجاد ارتباط است شنيد وبدون اينکه بداند مادرش پشت خط است يا پدرش گفت:" من مري هستم، مي دانم که شما نگران من هستيد، مي خواستم خبر بدهم که همه چيز روبه راه است و مشکلي نيست! روزهايي بود که از فرط استيصال براي برقراري تماس با يکي از دوستانش شماره او را مي گرفت و گوشي را به پسر دوساله اش مي داد تا او اين کار را انجام دهد.
ولي حتي ملاقات منظم با همبازيهاي پاتريک يا رفتن به پارک نمي توانست مري را ازآن احساس تنهايي که بسياري از مادراني که بچه کوچک دارند، با آن مواجهند، مثل مادران شنوا رها سازد. دوستانش با او همراهي مي کردند – يکي کاغذ و قلم برايش مي آورد، تا نظرش را کتبي اعلام کند؛ يکي از دوستانش که پرستار بود، مهارتهايش را در زبان اشاره، تجديد و تقويت کرد تا راحت تر بتواند با او ارتباط برقرار نمايد. ولي با اين حال ، مري همچنان از شرکت در گفتگوهاي جمعي محروم بود.
مري دريافت که زندگيش هرگز مثل گذشته نخواهد بود
در سومين سالگرد تولد پسرش ، مري متوجه شد که ديگر نمي تواند مانند سابق در فعاليتهاي خانوادگي شرکت جويد. او داشت يک برنامه شنوايي درماني را به پايان مي رساند و اميد زيادي داشت که اين برنامه به او کمک کند که زندگيش به صورت عادي درآيد.
" در جشن تولد پاتريک چند تن از مادران همسن و سال او حضور يافته بودند و گروهي با هم صحبت مي کردند ولي من نمي توانستم در صحبت آنها شرکت کنم. مي ديدم که همه مي خندند و شوخي مي کنند، به خودم مي گفتم که اين ميهماني بسيارخوبي است ولي من از آن لذت نمي برم. خيلي مايوس کننده وملال آور بود که مي دانستم اين وضع همين طور ادامه مي يابد وهيچ اميدي به بهتر شدن آن نيست." مري احساس بي کفايتي مي کرد، بخصوص هنگامي که مادري ديگر به بچه اي جوابي مي داد ولي او اصلاً متوجه نمي شد که درخواستي صورت گرفته يا چيزي پرسيده شده است.
پس از همين ميهماني بود که او به يک برنامه حمايتي مخصوص افراد ناشنوا دريک دانشگاه دولتي پيوست و راهکارهايي براي مقابله با اين مشکل ياد گرفت. مري متوجه شد که براي او و شوهرش بسيار مهم است که به صورتي باهم گفتگو کنند، " از اشتباهات ديگران چيز ياد مي گرفتم – از مسائل فرعي مي گذشتم و فقط در مسائل اساسي با شوهرم تبادل نظرمي کردم. من ازدواجهاي سي ساله اي را ديده بودم که يکي - دوسال پس از بروز مشکل در شنوايي به طلاق انجاميده بود."
يکي از بزرگترين ناراحتيهاي او اين بود که نمي توانست در ايام کريسمس آهنگهايي که به اين مناسبت اجرا مي شد، بشنود.اما درجشنهاي سال نو، کشف هيجان انگيزي کرد: او متوجه شد که صداي قوي را مي تواند بشنود. او که به شدت از اين کشف به هيجان آمده بود، اين تجربه را با افراد ديگري که مبتلا به نقصان شنوايي بودند، درميان گذاشت. او و دوستان موسيقيدانش به بحث درمورد اجراي موسيقي به مناسبت ايام کريسمس براي افرادي که شنوايي اندکي دارند، پرداختند. تحقيقات آنها نشان داد که هيچ کس تا آن موقع به فکر توليد و اجراي موسيقي ، خاص چنين افرادي نبوده است.
يک سال بعد آنها اولين نوار موسيقي خاص کم شنوايان را با کيفيت صداي بالا به مناسبت کريسمس توليد و روانه بازارکردند، که مورد توجه مردم و رسانه ها قرار گرفت. مري مي گويد:" ما بعد از آن با توليد نوارهايي خاص بچه ها و بزرگترهاي کم شنوا، موسيقي را وارد زندگي کساني کرديم که از آن بي بهره بودند و اين تجربه فوق العاده ارزشمندي بود."
بچه ها خيلي سريعتر خود را با او وفق دادند
با اينکه زندگي مري به کل تغيير کرده بود، بچه هايش چون خيلي کم سن و سال بودند، چندان ذهنيتي از گذشته نداشتند که حالت مقايسه برايشان پيش بيايد. پاتريک که درزمان وقوع ناشنوايي درمادرش به حرف آمده بود، ظاهراً وضعيت جديد را پذيرفته بود. با اين حال، در سه سالگي دچار لکنت شده بود که مري علت آن را ناشنوايي خودش مي دانست و از آن بابت خود را سرزنش مي کرد. ولي اين مشکل با رفتن پاتريک به مهد کودک حل شد. اليزابت هم مدتها تصور مي کرد که مادران همه بچه ها کر هستند.
مري همچنين گمان مي کند که چون مجبور بوده بيش از حد به پاتريک تکيه کند، او بچه اي مستقل بار آمده و خيلي از خواهرش مواظبت مي کند. او هميشه به محض اينکه اليزابت اظهار ناراحتي مي کرد يا مي خواست چيزي بگويد، به نزدش مي رفت و مشکل يا خواسته او را به مادرش انتقال مي داد.
حال که بچه ها هشت و دهساله شده اند، بعضي امور راحت ترشده ولي مشکلات تازه اي پديد آمده است. براي مثال، او نمي تواند درامور درسي يا کمک آموزشي بچه ها آن طور که دلش مي خواهد، دخالت نمايد. زماني که معلم از والدين مي خواست که در روخواني به بچه ها کمک کنند، مري اصلاً نمي توانست کاري انجام دهد، چون نمي توانست بفهمد که آيا بچه کلمه اي را غلط مي خواند يا اشتباه تلفظ مي کند.
ولي او که به هيچ وجه نمي خواست تسليم آن وضعيت شود، راهي براي دخالت درامور درسي بچه هايش و کمک به آنها پيدا کرد. او يک برنامه آموزش زبان اشاره و ناشنوايي ايجاد کرد و درسال تحصيلي بعدي آن را درمدرسه ارائه کرد. مري اين زبان را درکتابخانه ي مدرسه آموزش مي داد و به عنوان منبع اطلاعات راجع به ناشنوايي و ناشنوايان به متقاضيان خدمات مي داد. " مي خواستم به اين ترتيب انتظاراتم را تغيير دهم ، من برخي کارها را نمي توانم انجام دهم ولي از عهده پاره اي ديگر بر مي آيم." او يک دوره آموزش کارهاي گرافيکي با کامپيوتر را گذرانده و در آن مهارت کافي پيدا کرده و اميدوار است که بتواند در خانه اش کارهايي د رارتباط با اين مهارت انجام دهد.
ارتباط در اين خانواده تقويت مي شود
مري مي داند که مسائل و مشکلاتي درپيش خواهد داشت. او درعين حال که همچنان زبان اشاره را به فرزندانش مي آموزد، نمي داند که تا کي مي تواند از آنها به عنوان مترجم کمک بخواهد. همچنين نگران سالهاي بلوغ بچه ها بود، سالهايي که اکثر بچه ها چندان علاقه اي به ارتباط و گفتگو با والدينشان نشان نمي دهند و نسب به وجود يا بروز تغيير در خانواده شان به شدت حساس هستند. مري حتي به دورتر هم نگاه مي کرد، به زماني که نوه دار شود." از فکر اينکه نمي توانم با آنها حرف بزنم، خيلي افسرده مي شوم ." اما ارتباط و گفتگو در خانواده مري تقويت مي شود" همه آن را فوق العاده مهم تلقي مي کنند . او اميدوار است که همين امر، شالوده اي باشد که بر اساس آن، آنها در مواقع دشواري به يکديگر تکيه کنند.
مري اينک که به گذشته نگاه مي کند مي گويد:" من و خانواده ام خيلي خوشبختيم . درست است که نمي توانم بشنوم ولي " مامان دوستت دارم" را در نگاهشان و بر لبهايشان مي بينم و از لمس دستها يشان احساس مي کنم.
زن روز