صفحه 1 از 1

قضيه دو خط موازي

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۴۱ ق.ظ
توسط alenkita
به نام خدا
دوخط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را
روي كاغذ كشيد. آنوقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد
و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را درسينه
جاي دادند. خط اولي نگاهي پرمعنا به خط دومي كرد و گفت:
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم... خط دومي از هيجان لرزيد.
خط اولي :... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ...
من روزها كار ميكنم. مي توانم خط كنار يك جاده متروك شوم...
يا خط كنر يك نردبان. خط دومي گفت: من هم ميتوانم خط كنر يك
گلدان چهارگوش گل سرخ شوم. يا خط كنر يك نيمكت خالي
در يك پارك كوچك و خلوت!!! چه شغل شاعرانه اي...!
در همين لحظه معلم فرياد زد:

دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند و بچه ها تكرار كردند...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۴۸ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
alenkita, عزیز
بسیار بسیار زیبا بود :smile: :smile:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۲۷ ق.ظ
توسط alenkita
قابلي نداشت :-D