صفحه 1 از 1

روزي كه امیركبیر به شدت گریست

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۳ ب.ظ
توسط Mohammad 1985
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. :-? در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند منبع حكيمي، محمود.
داستان‌هايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ سي و هفتم، 1384
منبع : [External Link Removed for Guests]
به راستي ايران امروز محتاج چنين مرداني هست :-o

ارسال شده: پنج‌شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶, ۱:۱۷ ق.ظ
توسط arash_slayer
من فکر مي کنم هر ايراني اگاهي که اين پست را خوانده است بي شک اشک در چشمانش جمع شده است.

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۷:۳۴ ب.ظ
توسط saeed_saba
از اين كه اين پست رو گذاشتيد ممنونم چون باعث شديد به ايراني بودنمون افتخار كنيم
*** هيچ وقت مثل امير كبير نخواهد آمد ولي بي شك بهتر از خواهد آمد ***

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۰۳ ب.ظ
توسط Mohammad 1985
saeed_saba,
*** هيچ وقت مثل امير كبير نخواهد آمد ولي بي شك بهتر از اوخواهد آمد ***

ولي من اينجوري فکر نمي کنم ! :?

ارسال شده: شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط arash_slayer
Mohammad 1985 جان,
ولي من اينجوري فکر نمي کنم !

خون اريايي هنوز در رگهاي اين مردم جاريست :x

ارسال شده: شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۳۷ ق.ظ
توسط saeed_saba
ما هنوز تمدن مولدي داريم پس بهتر از امير كبير هم خواهد آمد

ارسال شده: یک‌شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۲۴ ق.ظ
توسط saeed_saba
برادر اگه بازم از اين تاپيك ها داري ارسال كن دوات مي كنيم

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶, ۱:۴۰ ق.ظ
توسط Mohammad 1985
داستانی ناگفته از امیرکبیر (مسلمان و نوكر اجنبى ؟)

ميرزا تقى خان امير كبير بزرگترين شخصيت سياسى و نظامى دوران سلاطين قاجار است . اين مرد بزرگ بعد از صدارت حاج ميرزا آقاسى وزير درويش مسلك و نالايق محمدشاه قاجار به نخست وزيرى ايران و صدراعظمى ناصر الدين شاه ، پادشاه جوان نوزده ساله رسيد.
پيش از روى كار آمدن امير كبير، چنان اعضاء سفارت روس بر دستگاه حكومت ايران چيرگى پيدا كرده بودند و دست به خودسرى مى زدند، كه حتى نوكران سفارت با وزيران برابرى مى كردند.
وضع تا آنجا آشفته و اسف انگيز بود كه هر مكتوبى كه از سفير روس براى صدراعظم مى آوردند، حامل مكتوب در هر موقعى كه بود مى بايد شخصا آنرا به دست صدر اعظم بدهد و بلا تاءمل جواب گرفته برود.
ولى بعد از آنكه امير كبير به صدارت رسيد به كلى ورق برگشت ... يك روز پير مردى از اهالى ايران كه نايب غلامان سفارت روس بود، مكتوبى براى امير كبير صدراعظم ناصر الدين شاه آورد، و طبق مرسوم خواست وارد مجلس امير شود و شخصا آنرا تسليم كند و جواب بگيرد!
امير كبير هنگام تصدى پست صدراعظمى مقرر داشته بود كه هر كس با او كارى داشت مانع نشوند و بگذارند شخصا با امير تماس بگيرد و حاجت خود را معروض بدارد.
ولى در اين جا ملازمان صدراعظم از ورود نايب غلامان سفارت روس ‍ جلوگيرى نمودند. نايب به گمان اين كه او را نشناخته اند گفت من حامل مكتوب سفير روس و نايب غلامان سفارت هستم و تا كنون سابقه نداشته كسى مرا از ملاقات شخص اول مملكت ايران منع كند و چنين حقى را نداشته است !
گفتند: هر كس مى خواهى باش ، گذشته گذشت ، امروزه دوره صدارت ميرزا تقى خان امير كبير است ، بايد با كسب اجازه به حضور نخست وزير ايران شرفياب شوى . گفت : پس اجازه بگيريد. يكى از پيشخدمت ها رفت به اطاق صدراعظم و برگشت و گفت : مكتوب خود را بده تا من تسليم كنم ، چون به شما اجازه ورود ندادند.
نايب گفت : من هم بر خلاف مرسوم نمى توانم رفتار نمايم .
گفتند:پس بر گرد به سفارت و از سفير كسب تكليف كن . نايب بر آشفت و بعد از فكر و تاءمل ديد مراجعت صلاح نيست و ناگزير آنرا تحويل داد تا به امير كبير تسليم نمايند ولى سفارش كرد جواب آنرا زود بگيرند، و به او تحويل دهند.
نايب غلامان سفارت روس مدتى انتظار كشيد ولى جوابى نرسيد. به هر خادمى مى گفت : پس جواب آقاى سفير روس چه شد، و چرا مرا معطل كرده ايد؟ كسى اعتنا به او نمى كرد! نايب هم از اين انتظار و تحمل خلاف عادت به زحمت افتاده بود و به خود مى پيچيد.
در نتيجه چون نايب خود را در معرض بى احترامى ديد و از طرفى به وجود دولت بهيه روسيه و سفارت فخيمه مى باليد، از آن بى اعتنائى كه نسبت به او شده بود به تنگ آمد و بناى داد و فرياد گذارد، و جواب امير يا عين مكتوب سفير را مطالبه نمود.
امير كبير با شنيدن سر و صداى وى بانگ زد كه اين صداى كدام خودسر بى ادب بود؟ عرض كردند: نوكر سفارت روس است ! و جواب مكتوب سفير را مى خواهد. امير كبير بر آشفت و دستور داد او را به حضور بياورند. همين كه نايب نمايان شد و قدم به صحن حيات نهاد به فرمان امير او را زير ضربات شلاق گرفتند.
سپس فرمان داد حبسش كنند و از آن پس مشغول انجام امور سايرين شد. چون كار يك يك را به انجام رسانيد و همه بيرون رفتند، بر خاست وارد حياط ديوانخانه شد و به عنوان رفع خستگى به قدم زدن پرداخت .
در ضمن قدم زدن پيشخدمت ها را نيز دنبال بعضى كارها فرستاد تا تدريجا ديوان خانه خلوت شد و خود به تنهائى مشغول قدم زدن گرديد.
در اثناى قدم زدن يك دور از كنار اتاق هاى ديوان خانه عبور كرد تا به مقابل اتاقى رسيد كه نايب غلامان سفارت روس در آن توقيف شده بود.
تا چشم نايب به امير كبير افتاد از جا بر خاست تعظيم كرد.
امير كبير اول به رو نياورد ولى بعد پرسيد: تو كيستى ؟ عرض كرد: نايب غلامان سفارت روس هستم كه امر فرمودى مرا توقيف كنند.
امير نگاهى اعجاب آميز به وى افكند و فرمود بيا بيرون و چون بيرون آمد گفت : از لباس و زبان تو معلوم مى شود كه مسلمانى ،ها؟ گفت : آرى مسلمانم .
- با اينكه تو مسلمان هستى و در اين سن و سال بايد به تفكر توشه آخرت خود باشى ، چرا سنگ كفار را به سينه مى زنى ؟
- چه كنم ، سالهاست كه نوكر سفارت هستم ، و پرورده نعمت و امين آنها مى باشم و جز اين كار چاره اى نداشتم ، ولى اكنون هر طور حضرت اجل مى فرمايند اطاعت مى كنم .
- بايد از امروز تو نوكر من باشى و اوامر مرا اطاعت كنى .
- منت دارم و از سفارت روس استعفا مى دهم .
- نه ! نمى خواهم از خدمات آنها كناره گيرى كنى ، بلكه بايد همانجا باشى و به من خدمت نمائى . حقوق ماهانه ات در آنجا چقدر است ؟
- قربان چهار تومان است .
- بسيار خوب ، فلان صراف را مى شناسى ؟
- بله ، اتفاقا او از منسوبين چاكر است .
- به او سفارش مى كنم به طور محرمانه ماهى پنچ تومان به تو بدهد.
- خانه ات در كجاست ؟
- در فلان محله شهر است .
- فلان سيد تفرشى همسايه تو نيست ؟
- چرا او همسايه من است .
در اين هنگام صدراعظم گفت : خدمتى كه بايد انجام دهى اينست كه هر وقت مطلبى راجع به ايران و ايرانيان در سفارت شنيدى شبانه به طور محرمانه كه حتى كسى از اهل خانه تو هم پى نبرد به سيد مزبور مى گوئى و او به من مى رساند. اگر جز تو و او شخص سومى از آن مطلب اطلاع يافت مى دهم تو را به قتل برسانند. اكنون مرخصى ، برگرد به سفارتخانه و بگو: چاكر صدراعظم مكتوب را گرفتند و جواب آنرا موكول به موقع ديگرى نمودند.
راوى از معلم روسى (درارالفنون ) نقل مى كند كه مى گفت كارمندان سفارت روس مى گفتند: بى جهت نيست كه ايرانيان عقيده به وجود جن دارند! حتما امير كبير تسخير جن كرده است !!
كار به جائى رسيده بود كه هرگاه سفير روس مى خواست سخنى به نفع دولت متبوع خود راجع به ايران در ميان بگذارد، چون پاسى از شب مى گذشت با عده اى از محارم خود كه از جمله همين نايب غلامان سفارت بود چراغ ها به دست مى گرفتند و اتاق ها و پشت پرده و لاى شيروانيها و زواياى عمارت سفارت حتى مستراح را كاملا جستجو مى كردند، و بعد از اطمينان خاطر كه يقين مى كردند كسى و جنى نيست ، به مذاكره مى پرداختند! با اين وصف فرداى آن شب مكتوبى از امير كبير به سفير مى رسيد كه از خلال آن معلوم بود صدراعظم از مذاكرات ديشب آگاهى يافته است.
منبع
[External Link Removed for Guests]