صفحه 1 از 2
تخت ابو نصر (نوشته صادق هدایت، از کتاب سگ ولگرد )
ارسال شده: شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۱:۴۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت اول»
سال دوم بود که کاوش «متربولیتین میوزیوم شیکاگو» نزدیک شیراز بالای تپه «تخت ابونصر» کاوش های علمی می کرد، ولی به غیر از قبرهای تنگ و تـُرش که اغلب استخوان های چندین نفر در آنها یافت می شد، کوزه های قرمز، بلونی ، سرپوش های برنزی، پیکانهای سه پهلو ، گوشواره، انگشتر ، گردنبند های مهره ای، النگو، خنجر، سکه اسکندر و هراکلییوس و یک شعمدان بزرگ سه پایه چیز قابل توجه ای پیدا نکرده بود.
دکتر وارنر که متخصص آرکئولوژی و زبان های مرده بود، بیهوده سعی می کرد از روی مهر های استوانه ای که خطوط میخی و اشکال انسان و یا حیوانات را داشت و یا علامت ظروف سفالی ، تحقیقات تاریخی بکند. گورست و فریمن که همکارانش بودند، با لباس زرد و چروک خورده، بازوهای لخت و ساقهای برهنه که زیر تابش آفتاب سوخته شده بود، کلاه کتانی به سر و دوسیه زیر بغل، از صبح تا شام مشغول راهنمایی کارگران، یادداشت، عکسبرداری و کاوش بودند. ولیکن پیوسته به کلکسیون تیله شکسته افزوده می شد به طوری که هر سه نفر دلسرد شده و تصمیم گرفته بودند که تا آخر سال را کجدار و مریز نموده سال آینده به حفریات خاتمه دهند.
گویا میسیون ابتدا گول دروازه و سنگ های تخت جمشیدی را خورده بود که به این محل حمل شده بود و فقط سر درآن از سنگ سیاه بر پا بود در صورتی که چندین تخته سنگ دیگر از همان جنس که عبارت بود از بدنه و جرز، بدون ترتیب روی زمین افتاده بود و حتی شکسته ی یکی از این سنگ ها جزو مصالح ساختمان به کار رفته بود و آثار یک رج پله از زیر خاک در آمده بود که از تپه به پایین می رفت.
دکتر وارنر در اتاق های روی تپه ی مقابل تمام روز مشغول مطالعه و مرتب کردن اشیاء پیدا شده بود. این اتاق ها عبارت بود از یک انبار، یک آشپزخانه و روشویی، یک تالار بزرگ که جلو ایوان بود و برای مطالعه وناهار خوری و نشیمن تخصیص داده بودند. اتاق دست چپ تالار برای خواب تعیین شده بود. گماشته آنها قاسم که هم شوهر و هم نوکر آنها بود، اغلب برای خرید آذوقه و برف به شیراز می رفت. چون در آبادی های نزدیک مانند« امامزاده دست خضر» و « برم دلک » و یک قلعه دهاتی که سر راه بود، مایحتاج زندگی محدود و به اندازه ی کافی به هم نمی رسید.
برم دلک محل نسبتا ً با صفایی بود و هوای معتدل داشت، از این رو در تابستان تفریحگاه اهالی شیراز بود. مردم با دم و دستگاه می رفتند و یکی دوشب در آنجا به سر می بردند. دکتر وارنر و همکارانش نیز هر وقت دست از کار می کشیدند، به قصد گردش به برم دلک می رفتند و یا در تالار ، وقت خود را به بازی شطرنج و خواندن می گذرانیدند.
ولی بعد از کشف تابوت سیمویه ورق برگشت، مخصوصا ً در زندگی دکتر وارنرتغییر کلی رخ داد؛ زیرا کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول می کرد...
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت دوم»
کشف این تابوت علاوه بر اینکه یکی از قطعات گرانبهای آرکئولوژی به شمار می رفت، سند مهمی در بر داشت که تمام وقت وارنر را به خود مشغول می کرد.
یک روز که فریمن با دسته ای از کارگران در دامنه ی کوه مقابل مشغول کاوش بود، علایمی کشف کرد و پس از کندوکاو چندین تخته سنگ که با ساروج و گل محکم شده بود پیدا کرد و بالاخره به نقبی سر در آورده که در کوه زده بودند. با حضور دکتر وارنر و گورست تابوت سنگی بزرگی در میان سردابه کشف کردند که به شکل مکعب مستطیل از سنگ یک پارچه تراشیده شده بود. به زحمت زیاد تابوت را حمل کردند و در اتاق خواب خود که مجاور تالار بزرگ بود گذاشتند.
با دقت و احتیاط زیاد تخته سنگ در تابوت را بر داشتند. گوشه ی تابوت، کالبد مومیایی مرد بلند بالایی دیده می شد که چنباتمه نشسته و زانوهایش را بغل زده بود. سرش را پایین گرفته و خود فولادین به سر داشت که دو رشته مروارید رویش بسته شده بود. لباس زربفت گرانبهایی به تنش داشت و یک گردنبند جواهر نشان روی سینه اش و قداره ای به کمرش بود. اما تمام لباس اندوده به روغن مخصوصی بود و پارچه شفاف نازکی روی سرش افتاده بود.
وارنر با احتیاط هر چه تمام تر، پارچه نازک روی مومیایی را پس زد. گوشه ی حریری که جلو دهان مومیایی واقع شده بود جویده و مثل اینکه به خون، خشک شده بود. گوشت به استخوان صورت چسبیده بود و چشم هایش به حالت و حشت انگیز می درخشید. وارنر ملتفت شد و دید یک لوله فلزی مانند دعا که به حلقه سیمی وصل شده بود، روی سینه ی مومیایی به حالت موقت آویخته شده است. دکتر وارنر لوله را از سیم جدا کرد، همین که بازش کرد دو ورق کاغذ پوستی از میانش بیرون افتاد که روی یکی از آنها به خط پهلوی نوشته شده بود و روی دیگری که کوچکتر بود، خطوط هندسی و علاماتی نقش شده بود. وارنر وظیفه ی خودش می دانست که قبل از جستجو و کاوش بیشتری در اشیاء تابوت، ورقه را بخواند.
تحقیقات و مطالعات دکتر وارنر چندین هفته به طول انجامید و در تمام این مدت به قدری شیفته مطالعه شده بود که از خواب و خوراک افتاده بود. اغلب در اتاق تنها با خودش حرف می زد و پیوسته پس از فراغت همکارانش ، راجع به متن کاغذ پوستی با آنها مباحثه می کرد و یا غرق در مطالعه ی کتاب های عجیب و غریب سحر و جادو بود که رفقایش از آنها سر در نمی آوردند و این روش او را حمل بر جنون می کردند.
یک روز طرف عصر، بعد از آنکه فریمن دست از کار کشید، با یک مشت تیله شکسته ی قرمز رنگ که روی آنها چپ اندر راست قهوه ای سیر کشده بودند، وارد تالار شد تیله ها را روی میز بزرگ میان تالار که مملو از روزنامه، مجله و آلبوم عکس بود گذاشت. دکتر وارنر کنار لپش پیپ گذاشته بود و به حالت متفکر قدم می زد. نزدیک فریمن رفت و از او پرسید:
« گورست کجاست؟»
« رفته گردش، وانگهی یک هفته است به کلی عوض شده حق هم دارد، چون از ما جوانتر است. زیر آفتاب، زندگی یکنواخت، نداشتن تفریح،به او خیلی سخت می گذرد!»...
ارسال شده: سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۲۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت سوم»
« گورست کجاست؟»
« رفته گردش، وانگهی یک هفته است به کلی عوض شده حق هم دارد، چون از ما جوانتر است. زیر آفتاب، زندگی یکنواخت، نداشتن تفریح،به او خیلی سخت می گذرد!»
«رفته شیراز؟»
«بله، روز یکشنبه با هم در برم دلک بودیم. گویا موضوع زنی در میان است.»
« باید بهش تذکر بدهم که مواظب رفتار خودش باشد. هان، خونش به جوش آمده! اما فراموش کردم به او بگویم، می خواستم امشب را دورهم باشیم. می دانید؟ امشب می خواهم ساعت هشت و ربع تشریفاتی که در وصیت نامه دستور داده، انجام بدهم.» فریمن متعجب:«کدام دستور!» همان دعاهایی که می گفتید باید با شرایط مخصوصی خواند و مرده زنده می شود!»
« می دانم که توی دلت به من می خندی. اشتباه نکنید، من از شما بی اعتقاد ترم؛ ولی پیش خودم تصور می کنم این وصیت نامه ی زنی است که شاید صدها سال پیش در گور رفته و معتقد بوده که خون خودش را طعمه ی مومیایی کرده به امید اینکه روزی کاغذش خوانده بشود. می خواهم بگویم به این وسیله آرزو و خواهش زنی برآورده می شود که نسبت به او مدیون هستیم، مدیون حسادت او هستیم. برای ما چندان گران تمام نمی شود، فقط دو جور بخور لازم است که قبلا ً تهیه کرده ام، چند گل آتش و نیم ساعت صرف انرژی. برای ما خرج دیگری ندارد. کی می داند!... ما هنوز به اسرار پیشینیان پی نبرده ایم!»
«آیا مضحک نیست؟ من مسئولیتی به عهده خودمان نمی بینم که مطابق دستور عمل بکنیم. اگر این تابوت به غیر از ما دست کس دیگر افتاده بود، آیا خودش را مجبور به اجرای هوا و هوس این زن می دانست؟»
«به همین جهت که دست ما افتاده، من معتقدم باید مطابق وظیفه ی خودمان رفتار کنیم(اشاره به تیله های ما قبل تاریخ) شما گمان می کنیداین تیله های ما قبل تاریخی که از روی آن مثلا ً می شود حدس زد، آدمیزاد احمقی در چهار پنج هزار سال پیش که کنار این کوه چشمه بوده می زیسته و در این کاسه آش می خورده علمی است، در صورتی که هیچ رابطه ی مستقیمی با رابطه ما نداشته؛ اما وصیت نامه قابل توجهی که یک تراژدی انسانی و حسی در بر دارد، شما آنرا جزو خرافات می پندارید؟ خیلی طبیعی است که آنجایی که علوم متعارفی شکست می خورد با لبخند شکاک تلقی بشود. اگر مقصود علوم رسمی است که از آن پول در می آید، خیر این موضوع علمی نیست و فقط تفریحی است! برعکس من این آزمایش را وظیفه ی شخصی خودمان می دانم، اعم از اینکه نتیجه بدهد یا ندهد.»
«دیروز می گفتید که همه ی مطالب وصیت نامه برای شما روشن نشده و هنوز اشکالاتی دارید.»...
ارسال شده: جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت چهارم»
«دیروز می گفتید که همه ی مطالب وصیت نامه برای شما روشن نشده و هنوز اشکالاتی دارید.»
« فقط کلمه، یا یک جمله اش را درست نفهمیدم، باقیش ترجمه شده. ولی از آنجایی که امشب شب چهارده ماه است و موافق با شرایط موقعیت نجومی است که در وصیت نامه قید شده، نمی توانم این اقدام را به تأ خیر بیندازم. اشتباه چندان مهم نیست در آخر وصیت نامه می نویسد: پس از انجام مراسم (نیرنگ) یعنی عزایم ، طلسم را در ( آتر) افکند. جمله این طور است( چگونه دنمن تلتم را بین آتر اوگندت سیمویه اور آخیزت) یعنی این طلسم را در آتش افگند سیمویه بر خیزد. آیا مقصودش این است که پس از انجام عزایم : آتش (افگند) یعنی فرو نشیند؟ یا آتش خاموش می شود، آن وقت باید منتظر بودکه مومیایی بر خیزد؟ شاید مقصود طلسمی است که خطوط هندسی دارد و روی کاغذ جداگانه نوشته شده، باید پس از انجام نیرنگ آن را در آتش انداخت، آن وقت سیمویه بر می خیزد. صبر کنید ترجمه ی وصیت نامه در جیبم است برایتان بخوانم.»
دکتر وارنر رفت روی صندلی راحتی نشست، کاغذی از جیبش در آورد و شروع به خواندن کرد:« به نام یزدان! من گوراندخت، دختر وندسپ مغ در عین حال خواهر پادشاه و زن سیمویه، مرزبان«برم دلک، شاه پسند و کاخ سپید» هستم. ده سال زنا شویی ما به طول انجامید بی آنکه بچه ای از تخمه ی سیمویه به وجود آید. شوهرم طبق رسوم و دستور جاودان، همسر دیگری اختیار کرد تا پسری بیاورد؛ ولی کوشش او بیهوده بود، به گواهی پزشکان او مقطوع النسل بود. اما سیمویه از راه هوسرانی و نه از راه انجام مقاصد دینی با زن جادویی مشورت کرد و پس از به کار بردن داروهایی به دختر پستی از روسپیان دل باخت. با وجود عهد و پیمانی که بین من و او رفته بود که از تجدید زناشویی چشم بپوشد، در تصمیم خود پافشاری کرد. تمام وقت خود را در کاخ سپید با خورشید، دختر روسپی به عیش نوش می گذرانید. از کار و فرمان روایی خود دست کشید و جلو خورشید به من توهین و تحقیر روا می داشت. بالاخره مراسم عروسی را فراهم آورد، من به موجب شرطی که با سیمویه کرده بودم، زنده به گور شدن را به تحمل رسوایی و خوار شدن ترجیح دادم و برای انتقام دست به دامن زن جادویی شدم. همان شب که جشن عروسی سیمویه و خورشید بر پا بود، اکسیر جادو را در جام شراب ریخته و به او خورانیدم و سیمویه در حالت موت کاذب (بوشاسپ) افتاد. زن جادو ، وسیله ی دفع طلسم و زنده شدن سیمویه را در طلسم جداگانه به من داد؛ ولی من ترجیح دادم که با شوهرم زنده در گور بروم و خونم در قبر خوراک او بشود و خون هر سه ما را در طی اقامت زیر زمینی خود بمکد، تا خفت همسری با خورشید را به خود هموار بکند! برای اینکه برادرم بداند که من به عهد خود وفا کرده ام، طلسمی که دوباره او را زنده خواهد کرد را در جوف وصیت نامه گذاشتم. ای کسی که وصیت نامه را می خوانی، بدان که سیمویه نمرده است و در حالت «بوشاسپ» موت کاذب است...
ارسال شده: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۴۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت پنجم»
ای کسی که وصیت نامه را می خوانی، بدان که سیمویه نمرده است و در حالت «بوشاسپ» موت کاذب است و مطابق دستور زن جادو مومیایی شده و به وسیله این طلسم زنده خواهد شد، برای این کار باید در ماه شب چهارده بین تو و تابوت یک پرده فاصله باشد. بخوردان را برافروخته در مندل(یونه) بگذارند و بوی خوش در آن بریزند و این کلمات را به بانگ بلند ادا کنند.( اینجا متن کلماتی است که به پازند نوشته شده، گویا سریانی است. معنی آنها معلوم نیست و فقط باید خوانده شود. به هر حال دانستن معنی عزایم در مراسم جادو گری ضروری نیست. بعد، چون طلسم را در آتش اندازد سیمویه برخیزد.» همین مطلب اخیر را درست نفهمیدم اما چنان که ملاحظه می کنید همه دستور های لازم را داده است»
دکتر وارنر کنجکاوانه نگاهش را به صورت فریمن دوخت و بعد وصیت نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.
فریمن سرش تکان داد:« قصه ی حسادت ابدی زن!!!»
وارنر عینک خود را برداشت، پاک کرد و دوباره گذاشت:
«علاوه بر درام حسادت، نکات مهمی برای من روشن شده. اولا ً زندگی داخل یک حاکم عیاش را در زمان ساسانیان بر ما مکشوف می کند، دیگر اینکه ناحیه تخت ابونصر را « برم دلک ، شاه پسند و کاخ سپید» می نامیدند. دست خضر « باغ زندان» بوده (این مطلب را از روی اسناد دیگر پیدا کرده ام.) به علاوه بر ما ثابت می شود که در زمان ساسانیـان ازدواج « خویتودس=خویشی دادن» یعنی زناشویی بین خویشان نزدیک و همخون معمول بوده و یا لااقل نزد حکام و اشخاص با نفوذ مرسوم بوده ولی چیزی که مهم است تا کنون ما نمی دانستیم که در هر قبری چرا چندین استخوان مرده پیدا می شود؟ اهالی اینجا می گفتند که در قدیم وقتی کسی زیاد پیر می شده و کاری از او بر نمی آمده ، جوانان او را با تشریفاتی بیرون شهر می بردند و زنده به گورش می کردند تا او به این وسیله روی زمین اسباب زحمت دیگران نشود. این اعتقاد نزد بعضی از طوایف افریقا هم با تغییراتی وجود دارد. من هم تا کنون به همین عقیده باقی بودم؛ ولی مطابق این سند معلوم می شود هر مردی که می مرده زنهایش را با او زنده چال می کردند تا در آن دنیا همدم او باشد. این اعتقاد نزد ملل قدیم وجود داشته است. از طرف دیگر، چنانکه همه مان ملاحظه کردیم، دهان مومیایی آلوده به چیزی شبیه خون خشک شده است. طبق عقاید عامه اگر مرده ای کفن را به دندان بگیرد، بین زندگان مرگ و میر می افتد. برای دفع بلا ، باید در قبرستان کاوش بکنند و بعد از آنکه مرده ی خونخوار را پیدا کردند ، سرش را به یک ضربت از تن جدا بکنند. در متن کاغذ پوستی نوشته شده که:« خون ما خوراک مرده بشود.» حالا من نمی خواهم داخل در جزییات عقاید عامه بشوم؛ اما چیزی که مهم است ما در اینجا یک سند حقیقی و تاریخی در دست داریم. آیا سیمویه در حالت موت کاذب از خون زنهای خود تغذیه می کرده! آیا این خوراک برای چندین صد سال یک نفر کافی است؟ یا اینکه در این حالت پس از مدتی دیگر احتیاج به خوراک ندارد...
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۴۴ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت ششم»
آیا این خوراک برای چندین صد سال یک نفر کافی است؟ یا اینکه در این حالت پس از مدتی دیگر احتیاج به خوراک ندارد. من اعتقادی به خرافات ندارم اما در بی اعتقادی خود نیز متعصب نیستم؛ فقط در عقاید آن زمان کنجکاو شده ام. صرف نظر از موهومات و خرافات، علوم امروزه باید هر حادثه حسی و هر فنومنی را از شاخ و برگ هایی که به آن بسته اند، مجزا کرده و در تحت مطالعه ی دقیق قرار دهد. ولی ...»
در این بین گورست که به آهنگ والسی سوت می زد، سراسیمه وارد شد. یک سگ قهوه ای بزرگ هم دنبالش بود. گورست کلاه خودش را روی میز پرتاب کرد و قاسم را صدا زد و دستور داد که شربت بیاورد.
دکتر وارنر دنباله ی حرف خود را برید و نگاهی به فریمن کرد.
وارنر به گورست:« حالا با فریمن راجع به شما صحبت می کنیم.»
« لابد تعریفم را می کردید.»
وارنر:«قرار شد گوش شما را بکنم.»
«حرف های فریمن را باور نکنید، او مثل اوتللو حسود است. فقط آمدم به شما مژده بدهم که پیشامد خوبی شده، امشب هر دو شما مهمان من هستید.»
دستی روی سر اینگا، سگ قهوه ای، کشید. وارنر پیپ خود را دوباره توتون ریخت و آتش زد و با تفنن مشغول کشیدن شد. قاسم سه گیلاس شربت آورد و جلو آنها گذاشت.
گورست از شربت چشید و گفت:« امشب هر دوتان در برم دلک مهمان من هستید. سه تا خانم هم آنجا هستند. می خواهم یک شب را مثل« شب های عربی» بگذرانیم. مگر ما در مشرق زمین نیستیم؟ تا حالا به جز آفتاب سوزانش که به کله ما تابیده و خاکش که توتیای چشممان کرده ایم چیز دیگری عایدمان شده است؟ اصلا ً از بس که ما میان استخوان های مرده و اشیاء پوسیده ی دنیای قدیم زندگی کرده ایم، حس زندگی در ما کشته شده، دکتر، شما زندگی غریبی برای خودتان اختیار کرده اید. تمام روز را در اتاق دم کرده، زیر آفتاب مشغول مطالعه هستید. شبها خوابتان نمی برد، اغلب بلند می شوید، با خودتان حرف می زنید، تفریح و گردش را به خودتان حرام کرده اید و گرم کتاب شده اید. باور بکنید؛ این کارها آدم را زود پیر می کند!»
وارنر:« از نصایح شما خیلی متشکرم. ولی متأسفم که امشب نمی توانم دعوت شما را اجابت کنم و در صورتی که به حرف من گوش دهید، به شما توصیه می کنم که امشب را با هم باشیم و به من قدری کمک بکنید چون خیال دارم مطابق دستور وصیت نامه ی گوراندخت رفتار بکنم. امشب شب چهاردهم ماه است و تا یک ماه دیگر کار تمام می شود و باید گزارش خودمان را تهیه کنیم، در صورتی که برای تفریح وقت بسیار است.»
گورست زد زیر خنده:« وصیت نامه آن زن رندی که همه مان را مسخره کرده؟ شوخی می کنید...
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۹:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
«قسمت هفتم»
گورست زد زیر خنده:« وصیت نامه آن زن رندی که همه مان را مسخره کرده؟ شوخی می کنید. من گمان نمی کردم که کار به اینجا بکشد. حالا جدا ً تصمیم گرفته اید که میمون پیر را زنده بکنید. شما تصور می کنید جمعیت روی زمین کم است! می خواهید یک نفر دیگر را هم به آن اضافه کنید!»
هر سه نفر خندیدند و گورست گفت:« پنج ماه است که توی این بیابان ما مثل سگ جان می کنیم و بعد از کشف قابل توجه تابوت گمان می کنم حالا حق داشته باشیم یک خورده تفریح بکنیم. تقصیر من است که به فکر شماها بود! با اتومبیل رفتم شیراز، سه تا خانم و دو نفر ساززن را به اصرار آنها، با خود آوردم. چیزی که غریب است، کشف تابوت سر زبان ها افتاده و این زن ها گمان می کنند که ما گنج و جواهر زیادی پیدا کرده ایم. در هر صورت الان در برم دلک هستند. چادر زده اند و امشب را آنجا می مانند. هیچ کس هم در آنجا نیست، خلوت است، آیا از آن شیشه های ویسکی بازهم مانده؟ از حیث خوراک همه ی وسایل فراهم است، قاسم را فرستادم. همه چیزها را آماده کرده.»
دکتر وارنر با قیافه ی جدی:« من مخالفم با اتومبیل میسیون از این قبیل تفریحات بشود. نباید فراموش کرد که مسئولیت بزرگی به گردن ماست. اخلاق و رفتار ما را خیلی مواظب هستند. در این جور جاهای کوچک آدم آب بخورد همه می فهمند! دو روز دیگر قاسم یا هر یک از کارگران ممکن است هزار جور حرف برای ما در بیاورند، من مایل نیستم که رسوایی راه بیفتد. به شما توصیه می کنم که این دفعه آخرین دفعه باشد.»
گورست:« مطمئن باشید کسی ما را ندیده. چون آنها بیرون شهر آمده بودند؛ ولی چیزی که قابل توجه است، امشب ساز شرقی هم داریم. ساززن ها جهودند و فقط ساز بومی را می نوازند. شاید همان سازی است که در موقع آبادی این محل می زده اند، وقتی که سیمویه در املاک خودش زندگی می کرده! گیرم پیر میمون شما به تنهایی سه تا زن داشته، در صورتی که ما سه نفر هر کدام بیش از یک زن نخواهیم داشت. باور بکنید باید قدری هم میان زنده ها زندگی کرد، اما قبلا ً به شما می گویم خورشید خانم که از همه کوچکتر است مال من خواهد بود.»
وارنر ناگهان متفکر:« خورشید خانم؟ » گورست:« بله، خورشید خانم. دختر بلند بالایی است که چشم های تاب دار، صورت گرد و مو های سیاه دارد. از آن خوشگل های شرقی است. می دانید اول او مرا پسندیده و برایم کاغذ فرستاده( رویش را به فریمن کرد). یادت هست روز یکشنبه آن زنی که در برم دلک به من اشاره می کرد؟!»
وارنر:« چه تصادف غریبی! زن آخر سیمویه هم اسمش خورشید بود.»
گورست:« من گمان می کردم که شوخی می کنید، اما حالا می بینم که این افسانه به کلی فکر شما را سخت به خود مشغول کرده. آیا حقیقتا ً تصور می کنید که ...
ارسال شده: چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۰۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت هشتم»
گورست:« من گمان می کردم که شوخی می کنید، اما حالا می بینم که این افسانه به کلی فکر شما را سخت به خود مشیول کرده. آیا حقیقتا ً تصور می کنید که اسکلت جان می گیرد و سرگذشت آن دنیای خودش را برای ما نقل می کند؟ در این صورت رمان مضحکی خواهد شد. اما هنوز به روز رستاخیز خیلی مانده. پس اگر جواهراتش را برداریم به احتیاط نزدیکتر است. آن وقت بعد امتحان بکنید که مرده زنده می شود یا نه!»
وارنر با لحن جدی:« دست به ترکیب مومیایی نباید زد.»
گورست:« پس اقلا ً خلع سلاحش بکنیم و قداره اش را برداریم که اگر زنده شد ما را قتل عام نکند و جواهرات را با خودش ببرد.»
وارنر عینک خود را جابجا کرد:« حق به جانب شماست که مرا دست می اندازید. حقیقتا ً موضوع عجیب و باور نکردنی است. خودم هم به هیچ وجه مطمئن نیستم؛ ولی حالت مرگ کاذب پر از اسرار است. ما از عملیات جادوگران دنیای قدیم اطلاعی نداریم. آیا درست به ته چشم های این مومیایی نگاه کرده اید؟ چشم هایش می درخشد و زنده است، نگاه می کند. نگاه پر از شهوت، پر از کینه و شاید خجالت هم در آن دیده می شود مثل این است که هنوز از زندگی سیر نشده. من تا کنون اقرار نکرده بودم؛ اما شراره ی زندگی در ته چشم هایش مانده است. بر فرض هم که زنده نشود، همانطوری که به فریمن گفتم ما چیزی گم نکرده ایم؛ ولی در صورتی که زنده شود و یا فقط تکان خورد، فکرش را بکنید چه اتفاق بی نظیری در دنیا خواهد بود!»
گورست:« این تصور محال است. من می خواهم بدانم آیا بعد از چندین صد سال، بر فرض هم که مرده مومیایی بشود و اعضای بدنش با وسایل مخصوصی تازه نگه داشته شود- همه این ها فرض است- چون در این صورت ماموت را هم که زیر برف های سیبریه کاملا ً حفظ شده باشد، ممکن است دوباره زنده کرد. آیا ممکن است به قول خودتان بعد از چندین صد سال مومیایی دوباره زنده شود؟»
دکتر وارنر:« من از شما دیر باور ترم. اما حالت موت کاذب فنومنی است که امروزه هم کم و بیش مشاهده می شود، مثلا ً جوکیان هندوستان قادرند که از یک هفته الی چندین ماه زیر زمین مدفون بشوند و بعد دوباره به دنیای زندگان عودت کنند. این قضیه به کرات مشاهده شده. از طرف دیگر گمان می کنم که یک امر طبیعی بوده باشد. آیا حیواناتی که تمام فصل زمستان را می خوابند در حالت موت کاذب نیستند؟ سیمویه به وسیله دارو یا طلسم یا قوای مجهولی در حالت موت کاذب افتاده و بعد با وسایلی که بر ما مجهول است مومیایی شده، در این صورت اعضای تن او در اثر ناخوشی یا پیری مستعمل و فاسد نشده و حیات بالقوه خود را نگه داشته. اگر با نظر عمیق تری از علوم متداول که در مدرسه ها می آموزند و اعتقادات و خرافات مذهبی به زندگانی نگاه بکنیم، خواهیم دید که در زندگی همه چیز معجز است. همین وجود من و شما که اینجا نشسته ایم و با هم حرف می زنیم یک معجز است. اگر موهای سرم یک مرتبه نمی ریزد معجز است. اگر گیلاس شربت با شیشه اش در دستم تبدیل به بخار نمی شود، یک معجز است. معجزهای مسلمی که به آنها خو گرفته ایم و برایمان امر طبیعی شده و هر گاه بر خلاف این اعجاز امر طبیعی دیگری اتفاق بیفتد که به آنها معتاد نیستیم، برایمان معجز به شمار می آید. اگر امروز...
ارسال شده: جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۸:۲۹ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت نهم »
هر گاه بر خلاف این اعجاز امر طبیعی دیگری اتفاق بیفتد که به آنها معتاد نیستیم، برایمان معجز به شمار می آید. اگر امروز یکی از دانشمندان موفق بشود که در لابراتوار خود یک موجود زنده را مدتی در حالت موت کاذب نگهدارد و به دلخواه خود این حالت را تولید بکند و بعد برای اثبات مدعای خود کتابی با فرمول های ریاضی و طبق قوانین فیزیکی و شیمیایی بنویسد، همه باور خواهند کرد. چون امروزه بشر از روی خود پسندی اعتقادش از طبیعت بریده شده و به واسطه کشفیات و اختراعاتی که کرده، خودش را عقل کل می پندارد و ادعا دارد که همه ی اسرار طبیعت را کشف کرده است؛ ولی در حقیقت از پی بردن به ماهیت کوچکترین چیزی ناتوان است. انسان مغرور، پرستش معلومات خود را مدرک قرار داده و می خواهد حادثات طبیعت مطابق فرمول های او انجام بگیرد. در قدیم بشر ساده تر و افتاده تر بود و بیشتر به معجزه اعتقاد داشته، به همین جهت بیشتر معجزه اتفاق می افتاده. می خواهم بگویم که نزدیک تر به طبیعت و قوانین آن بوده و بهتر می توانسته از قوای مجهول آن استفاده بکند. گمان نکنید که من مخالف علوم دقیق امروز هستم، بر عکس معتقدم که هر اتفاقی از آن غریب تر نباشد، بشر کشف نکرده است. اگر غیر از این نباشد، چیز مضحک و باور نکردنی خواهد بود.»
گورست که کنجکاو به نظر می آمد:«من کاری به فرضیات شما ندارم، شاید هم این معجز بی سابقه ممکن باشد؛ ولی اگر در آزمایش خودمان موفق نشدیم و این فرض بسیار قوی است، فردا روبروی شوفر و کارگران اهمیت و اعتبار ما از بین خواهد رفت و حرف ما نقل سر زبان ها خواهد شد.»
«من پیش بینی لازم را کرده ام. مخصوصا ً شوفر را مرخص کردم. فردا هم یکشنبه است. کاری نداریم. اینکه به رفتن شما مخالفت کردم می خواستم با هم کمک کنیم. چون مطابق دستور، تابوت باید در اتاق مجاور باشد؛ یعنی همان جایی که هست به وسیله یک پرده از تالار مجزا بشود. بعد از کمک های جزئی در صورتی که مایل باشید می توانید به محل عشقبازی خودتان بروید و یا آنجا بالای اتاق ساکت می نشینید و عملیات را کنترل می کنید.»
گورست:« ولی چیزی که هست، در ان زمان شرایط مخصوصی برای انجام این مراسم به جا می آورده اندکه امروزه فراموش شده.»
«تا آنجایی که در دسترس من بوده مطالعات لازم را کرده ام این مطلب را می دانم که عزایم باید میان خیط خوانده شود که به منزله ی حصاری در مقابل قوای حافظ جادوگر به شمار می آید و خیط را باید با ذغال و از روی اراده و ایمان محکم کشید.عزایم را باید با صدای بلند خواند. چون در جادو نفوذ و قدرت کلام و اطمینان به خود اهمیت مخصوصی دارد و همچنین بخوردانه های معطر به تأثیر قوای ماوراء طبیعی می افزاید و اتمسفر مناسبی ایجاد می کند. از این حیث مطمئن باشید.»
گورست:« من گمان نمی کردم که حقیقتا ً جدی است، در این صورت خواهم ماند.»...
ارسال شده: یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت دهم »
گورست:« من گمان نمی کردم که حقیقتا ً جدی است، در این صورت خواهم ماند.»
بعد از شام دکتر وارنر و رفقایش سنگی را به زحمت جلو در اتاق خواب کشیدند. وارنر پیه سوز جلو مومیایی را که ماده سیاهی ته آن چسبیده بود، روشن کرد و بخوردان برنز را از توی تابوت برداشت و به تالار آمد و پرده جلو در را انداخت. فریمن فرش را تا نصفه پس زد، بعد بخور دان را آتش کرد. وارنر یک مشت کندر و اسفند و صندل که قبلا ً تهیه کرده بود، روی گل آتش پاشید. دود غلیظ و معطری در هوا پراکنده شد. بعد دور خود با ذغال دایره ایی کشید. کاغذ پوستی را از جیبش در آورد، جلو بخوردان ایستاد و از روی کاغذ با صدای بلند مشغول خواندن عزایم شد. فریمن و گورست ساکت ته تالار روی صندلی نشسته و تماشا می کردند و اینگا جلوی پای آنها خوابیده بود. وارنر کلمات عجیبی را خیلی شمرده می خواند که معنی آنها را خودش هم نمی دانست؛ ولی در ضمن خواندن عزایم، طلسم جداگانه ای که رویش خطوط هندسی ترسیم شده بود از دستش لغزید و در بخوردان جلوی او افتاد و سوخت بی آنکه او ملتفت بشود، در میان دود و بخور معطر، حالت مخصوصی به وارنر دست داد؛ سرش گیج می رفت و یک نوع لرز آمیخته با ترس و حالت عصبانی به او مستولی شد، به طوری که فاصله به فاصله صدایش می خراشید و جلو چشمش سیاهی می رفت.
ناگهان اینگا که ظاهرا ً خواب و مطیع به نظر می آمد، بلند شد و به طرف در خیز برداشت و زوزه کشید؛ ولی گورست برای اینکه در مراسم عزایم خللی وارد نیاید، قلاده اینگا را گرفت و به زور او را برد و زیر میز خوابانید؛ در صورتی که سگ به حال شتاب زده جست و خیز می داشت و می خواست از اتاق بیرون برود. در همین وقت وارنر با صدای لرزانی چند کلمه ی نا مفهوم ادا کرد؛ ولی مثل اینکه پایش سست شد یا در اثر دود و کوشش فوق العاده گیج شده بود، به حالت عصبانی زمین خورد. گورست و فریمن او را برده، روی نیمکت خوابانیدند.
همان وقت که طلسم در آتش افتاد، جلو روشنایی پیه سوز که بوی خوشی از آن پراکنده می شد، لرزه ای بر اندام مومیایی افتاد. عطسه کرد. سرش را بلند کرد و به حرکت خشکی از جایش برخاست. از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و...
ارسال شده: دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۱۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت یازدهم »
از تابوت بیرون آمد و به طرف پنجره اتاق رفت و پنجره را که وارنر فراموش کرده بود محکم ببندد، باز کرد و خارج شد. هیکل بلند سیاه و خشک او با قدم های شمرده به طرف آبادی « دست خضر» روانه گردید.
نسیم ملایمی می وزید، آسمان مثل سرپوش سربی سنگین و شفاف بود و روشنایی خیره کننده ای از ماه به نظر می آمد پایین آمده است، روی تپه و ماهور پراکنده شده بود که طبیعت را بی جان و رنگ پریده جلوه می داد. مثل اینکه این منظره مربوط به این دنیا نبود. دست راست دروازه ی تخت جمشیدی با سنگ سیاهش یگانه بنایی بود. که از زمان سابق بر پا بود. باقی دیگر گودال ها و مغاک هایی که تل های خاک کنارش کود شده بود. سایه ی سیمویه بلند تر از خودش دنبال او روی زمین کشیده می شد.
در این وقت زوزه ی اینگا از توی تالار بلند شد؛ ولی سیمویه بی آنکه التفاتی بکند، قدم های مرتب و بلند بر می داشت، مثل اینکه به وسیله ی کوک و یا قوه ی مجهولی به حرکت افتاده باشد. نگاهش خیره و براق به زمین دوخته شده بود، گویا مهتاب چشمش را می زد و به نظر می آمد که هنوز ملتفت تغییرات و وضعیت کنونی با زمان خودش نشده بود. افکارش در بخار لطیف شراب موج می زد، همان شراب ارغوانی سوزان که از دست خورشید گرفت و نوشید و بیهوش شد!!!
در آبادی دست خضر و برم دلک از دور چند چراغ می درخشید؛ اما سیمویه مثل اینکه آخرین نئشه ی شرابی که نوشیده بود از سرش بیرون نرفته باشد، در یادبود آخرین دقایق زندگی سابقش غوطه ور بود. یک نوع زندگی افسانه مانند، محو و مغشوش، یک نوع زندگی شدید و پر حرارت در باقی مانده ی یادبود های زندگی پیشین خود می کرد. او تصور می کرد که در املاک سابق خودش قدم می زند، همه ی فکر اومتوجه خورشید بود. یادبود های مخلوط و محو از اولین برخوردی که با خورشید کرده بود در مغزش مجسم شده و جان گرفته بود. مثل اینکه زندگی او فقط مربوط به این یادبودها بود و به عشق آن زنده شده بود!
سیمویه مجلس اولین برخورد خود را با خورشید به یاد آورد! آن روزی که با چند تن از گماشتگان خود به شکار رفته بود. در بیابان خسته و تشنه به چادری پناه آورد. یک دختر بیابانی با چهره ی گیرنده و چشم های درشت و تابدار جلو چادر آمد. بر جستگی پستانهای لیمویی او از زیر پیراهن سرخ چین دار نمایان بود. تنبان بلند و گشادی تا مچ پایش پایین آمده بود و پول های طلایی جلو سربند او آویخته بود. با لبخند دلربائی دولچه ی چرمی که پر از دوغ سرد مثل تگرگ بود از چاه بیرون آورد و به دست او داد.
وقتی سیمویه دولچه ی دوغ را به او رد کرد، دست دختر را در دست خودش گرفت و فشار داد. خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: ...
ارسال شده: دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۱:۵۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
« قسمت دوازدهم »
خورشید دست خود را با تردستی و حرکت ظریفی از دست او بیرون کشید. دوباره لبخند زد، دندانهای محکم و سفیدش بیرون افتاد و گفت: :« تو هم دلت سرید؟»چون خورشید نمی دانست که مهمان او سیمویه مرزبان است این جمله تا ته قلب سیمویه اثر کرد. آیا زن جادو به او دستور نداده بود که برای تقویت و جوانی باید با دختران باکره معاشرت بکند و دختران اعیانی که به او معرفی کردند، هیچکدام را نپسندیده بود! این پیشامد کافی بود که سیمویه دل خود را ببازد و حقیقتا ً دل سیمویه سرید! با وجود شرطی که با زن اولش گوراندخت کرده بود، از این روز به بعد تمام هوش و حواسش پیش دختر بیابانی بود. چندین بار پیشکش هایی برایش فرستاد و بالاخره با وجود بهتان و نارواهایی که زن اولش از روی حسادت به خورشید می زد و خود او را تهدید به کشتن کرده بود، رسما ً به خواستگاری خورشید فرستاد و شب عروسی جشن مفصلی بر پا کرد.
همان شب وقتی سیمویه به طرف برم دلک رفت، آتش زیادی افروخته بودند، مهمان ها هلهله می کشیدند، کف می زدند، شراب می نوشیدند و دور آتش می رقصیدند. صورت های برافروخته و مست آنها جلو آتش زبانه می کشید و به طرز وحشتناکی روشن شده بود. سیمویه مطابق سنت، از میان جمعیت گردش کنان دنبال خورشید می گشت. تا بالاخره جلو مجلسی رسید که خنیاگران مشغول ساز و آواز بودند. خورشید با لباس جواهر دوزی کنار مجلس روی کنده ی درخت نشسته بود. سیمویه از پشت درختان سه بار خورشید را صدا زد. خورشید با حرکت دلربائی از توی سینی یک جام شراب ارغوانی برداشت، به طرف سیمویه رفت و جام را به دست او داد. سیمویه دستش را به کمر خورشید انداخت و آهسته زیر درختان کاج پنهان شدند. بعد به تنه ی درختی تکیه کرد و اندام باریک و پر حرارت خورشید را درآغوش کشید و روی سینه ی فراخ خود فشار داد. خورشید چشم هایش را بهم گذاشت سیمویه جام شراب ارغوانی را که از دست خورشید گرفته بود تا ته سر کشید. جام را دور انداخت و لب های خود را به طرف دهان نیمه باز خورشید برد؛ ولی خورشید سر خود را برگردانید و لبهایش روی گردن او چسبید. ناگهان شراب قوی و سوزان در تمام رگ و پی سیمویه ریشه دوانید و سیمویه از حال رفت. پاهایش لرزید و سرمایی از دست ها و پاهایش به قلب او نفوذ کرد. بعد دیگر نفهمید چه شده است.
حالا به نظر سیمویه می آمد که از خواب مستی خود بیدار شده؛ ولی هنوز بخار شراب جلو خاطره و فکر او پرده ی تاریکی گسترده بود. افکارش همه در بخار لطیف شراب موج می زد و می جوشید و در تمام هستی خود عشق سوزان و دیوانه واری برای خورشید حس می کرد. تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به ...