صفحه 1 از 1

يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۴:۴۲ ب.ظ
توسط ARMIN
يک ساعت ويژه
مردي دير وقت خسته و عصباني از سر کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
-بابا ! يک سوال از شما بپرسم؟
-بله حتما چه سوالي؟
- بابا شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي کني؟
-فقط مي خواستم بدانم. بگوييد براي هر ساعت کار چقدر مي گيريد؟
-اگر بايد بداني خوب مي گويم.20 دلار.
پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود آه کشيد بعد به مرد نگاه کرد و گفت : مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري. سريع به اتاقت برو و فکر کن چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتار هاي کودکانه اي وقت ندارم.
پسر کوچک ارام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
«چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي بپرسد؟»
بعد از حدود يک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است. شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم؟
-من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود وهمه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
-پسر کوچولو نشست. خنديد و فرياد زد : متشکرم بابا!
-بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد.
-مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است. دوباره عصباني شد و غرولندکنان گفت : با اينکه خودت پول داشتي. چرا دوباره تقاضاي پول کردي؟
-پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينکه پولم کافي نبود. ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم.....

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۴:۴۹ ب.ظ
توسط Farhad3614
ARMIN
از دست اين جناب ادمين که نمیزاره زیاد تشکر کنيم :grin: :-)
عجب پسر با معرفتي :) خيلي آموزنده بود و اين که آدم را واقعا به فکر فرو ميبره و باعث ميشه که مقداري بيشتر در مورد توجه به ديگران فکر کنيم... :smile:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۶:۰۷ ب.ظ
توسط Leila
واقعا تحت تاثير داستان قرار گرفتم
بعضي از ادما پول همه چيزشون شده و به اطرافيان خود بي توجهي ميكنند. :-o

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵, ۶:۴۵ ب.ظ
توسط Mohsen1001
ARMIN, آخــــــــــــــــــی جیگرم کباب شد :sad: چه پسر مودبی بوده

ارسال شده: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۱:۲۴ ق.ظ
توسط njmh
خيلي قشنگ بود.مرسي
کاش باباها هم بخونن

ارسال شده: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۴:۵۶ ق.ظ
توسط كيارش
ياد بگيريم نصف ماست !!! :sad: :sad: :lol: 8-)

ارسال شده: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۲:۰۹ ب.ظ
توسط DJ.HAMED
خيلي جالب بود وآموزنده :smile: :) :lol:

Re: يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹, ۶:۰۴ ب.ظ
توسط m-249
جگرمان ترکید :lol: :lol:
من این کتاب رو خوندم اگه بعد ها پیداش کردم داستان های دیگش رو براتون میزارم

Re: يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

ارسال شده: دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹, ۸:۲۶ ب.ظ
توسط airplane
خیلی باحال بود تحت تاثیر قرار گرفتم.
راستی دوستان 8 ساله که دنبال جلد دوم رمان جادوگران سرزمین بی سایه هستم.
کسی لینکی یا ادرسی برای خرید ازش داره.