صفحه 1 از 1

جزيره ي احساس

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۰۲ ب.ظ
توسط padeshah
روزی روزگاری جزیره ای بود که همه حس ها در آن زندگی می کردند: شادی، غم، خرد و دیگرحس ها که شامل عشق هم می شد.

روزی به حس ها اعلام شد که جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت همه حس ها قایق هایی ساختند و جزیره را ترک کردند به غیر از عشق.


عشق تنها حسی بود که ماند. می خواست تا آخرین لحظه ممکن بماند.

وقتی تقریبا" تمام جزیره به زیر آب رفت، عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد..

توانگری در قایق بزرگی در حال گذشتن بود، عشق گفت: می تونی مرا هم با خود ببری؟


- نه نمی تونم. طلا و نقره ی زیادی در کشتی منه و جایی برای تو نیست.


عشق تصمیم گرفت ازخودبینی که در قایق زیبایی در حال گذر بود کمک بخواهد.


- خواهش می کنم به من کمک کن.


- نمی تونم کمک کنم. تو خیسی و قایق مرا خراب می کنی.


غم نزدیک شده بود و از این رو عشق پرسید: غم بگذار من هم با تو بیایم.


- نه عشق... خیلی غمگینم و احتیاج دارم تنها بمانم.


شادی هم از کنار او گذشت اما آنقدر شاد بود که حتی صدای او را هم نشنید.


ناگهان صدایی آمد که می گفت: بیا من تراخواهم برد. پیری بود خجسته و سرشار از شادی.


عشق حتی فراموش کرد از او بپرسد که مقصدشان کجاست. وقتی به خشکی رسیدند پیر به راه خود رفت.


عشق از خرد که خود پیری دیگر بود پرسید: چه کسی بود به من کمک کرد؟


پاسخ این بود: زمان.


عشق با حیرت پرسید: زمان؟ اما چرا زمان به من کمک کرد؟


خرد لبخندی زد و گقت: تنها زمان است که قادر به درک ارزش عشق است

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۰۶ ب.ظ
توسط padeshah
متني که در تنهايي انديشه به سراغم امد و خود به وسعت دانشم افزود وقدرت شناختم را از محيط اطرافم گسترش يافت
ميم مثل سناويزک :-x

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶, ۲:۴۵ ب.ظ
توسط Saeed_6262
خيلي زيبا بود، :razz: :razz:
ولي چرا توي قسمت هر چه مي خواهد دل تنگت بگو ننوشتي يا قسمت هاي ادبي ديگه
:-o :-o :-x :-x

ارسال شده: شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶, ۱:۲۳ ق.ظ
توسط padeshah
نميدونم سعيد شايد خواستم به صورت جداگانه مورده بررسي قرار بگيره يا اصلا پيشنهاد هاي شما به ذهنم نرسيده باشه

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۵۴ ب.ظ
توسط padeshah
کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازو ها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازو ها شکست



اندک اندک قلب ها از زر پرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و بو گرفت...
من از پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده ی پروانه ها را دیده ام