خــاطرات سـوخته (برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
ارسال شده: دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶, ۶:۵۴ ب.ظ
خــاطرات سـوخته
(برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
تدوين: مـهدي نـيرومنش
نـاشر: روزنـامه هـمشهري
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
به جاي مقدمه
الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اينجا در بيمارستان شهر «همر» آلمان بمانم تا قطعهاي را كه براي نايم ساختهاند آزمايش كنند. ميگويند با اين لوله تنفس براي شيمياييهايي مانند من آسانتر ميشود.
مدتي است به صرافت افتادهام خاطراتم را پاكسازي كنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكييكي ورق ميزنم و خاطرات شيرين، تلخ، تكان دهنده و خاطرهانگيز را مرور ميكنم، دلم ميگيرد. حتي خاطرات شيرين و خندهدار هم آن قدر سينهام را ميفشارد كه نه تنها بغضم، كه وجودم ميخواهد بتركد.
وجه مشتركي در اغلب خاطرهها وجود دارد. اين كه همگي حسهاي شخصي من هستند و فقط من ميفهمم كه چه نوشتهام. براي همين، امروز تصميم گرفتم همه را بسوزانم. اما قيل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است.
برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آن جا بودهام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا ميكنم تا ببينم سرنوشت آن چه ميشود.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه اول:
از روزي كه خرمشهر آزاد شده، بمبهاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه ميگويند پروفسور هستند به همراه چند عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني. اروپاييها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.
با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد ميكرديم، شديد نبود، اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده ميكردند.
يكي از پيرمردها به نام پروفسور هندريكس كه از بقيه سرزندهتر بود، سعي ميكرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر ميكرد من با پدرم به پيك نيك آمدهام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كردهام.
پروفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران ميگفت، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر ميماند، حتماً كشته ميشد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ ميكرد.
با خودم فكر ميكنم آيا اين اروپاييها ميتوانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.
دوستم ياسر ميگويد، اين اروپاييهاي... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام ميدهند و از يك سو ميآيند بررسي كنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمبهاي شيميايي را بهتر درست كنند.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دوم:
امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محلهايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آنها يك گروه بودند كه براي درمان تاولهاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيدهاند.
تعريف ميكرد در بيمارستان اتريش، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذا ي ايراني براي آنها ميبردند. يكي از آنها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم ميگيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشيع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه خروج جنازهها را نميدهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست ميگيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع ميشوند. پليس فكر ميكند آنها جنازهاند، حمله ميكند و با جعبههاي خالي رو به رو ميشود!
بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سوم:
ديشب همه بچههاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديميهاي جنگ است ميگويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار گاز اشكآور و تهوعآور استفاده كرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمبهاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچهها نريخته باشد.
بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند. آن هم اين قدر علني.
چند روز پيش برادر مسرور را ديدم، ميگفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود. خبرنگارها گفتهاند دروغ ميگويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.
پروفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده، باز ميكند و ميگويد اين موها را لمس كنيد! اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نميافتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند كاري از من برنميآيد. چون سولفو موستار (خردل) پادزهر ندارد!
تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه چهارم:
امروز صبح در جفير بچههاي لشكر را ديدم كه دم بهداري صف كشيدهاند. ميگفتند گاز اعصاب خوردهاند. عصبي و وحشتزده به خود ميلرزيدند. صحنه رقتانگيزي بود. بچههاي دوستداشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آنها نميشود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.
با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده ميكند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي ميآوردند. چنين دشمني ميترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ ميگويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.
در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما با لاتر است. پس چرا صدام تسليم نميشود و هر چه در ميدان جنگ كم ميآورد، با سلاح شيميايي جبران ميكند؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه پنجم:
اولين بار است فاو را ميبينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شدهاند كه دستور ميدهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتادهاند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نميرود. بچهها ميايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده ميشود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گر چه آن بدبختهايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيشالشعبي بودهاند. سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است. هر كس ميآيد دست خالي برنميگردد. فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.
آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه كسي جز خدا ميبيند ظلمي را كه در اين شهر رخ ميدهد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه ششم:
چند هفتهاي است، كه صالح، يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري ميكند. وقتي به خط آمديم، چون كسي در كرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نميتواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.
بعدازظهر پريروز كه خط از هميشه آرامتر بود، صالح رهايش كرده بود، هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقيها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر كه نگهباني ميدادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من مقابل در سنگر دراز كشيده بود و چفيهاش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينهاش، همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج ميشد، در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچهها كه شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد: شيميايي زدند! شـيميايي!
حدس او درست بود. پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديكتر بود و پيغامرسانياش كه با مرگش همراه بود، سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.
عامل تاولزاي خردل زده بودند. به زودي محلش كشف شد و چاله بمبها با خاك پوشانده شد و محدوده آلوده تعيين شد.
با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جانداري را بيجان ميكند.
در اين فكرم كه زورمداران و اسلحهسازان منتظر نميمانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانهاي كنارت منفجر ميشود، غيرمتعارف نيست؟
صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا كسي نبيند، در نمييابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاحهاي متعارف وجود دارد.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هفتم:
همين امروز صبح به كانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمدهام. در بيمارستان با ديدن وضع بچهها خجالت ميكشم بگويم شيميايي شدهام.
تاولهايي روي پشت يكي از بچههاست كه نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عدهاي نميبيند و ترشحات ناجوري دارد. نفسها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس ميكشند، انگار ريهشان پر از اب است.
چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته ميلرزند. برخي آرام دراز كشيدهاند. برخي نشستهاند و نميتوانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.
كسي را نديدم روحيهاش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه ميشود، صدام از انواع و اقسام بمبهاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هشتم:
امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشكر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست؛ چون تمام مردم آن به شهادت رسيدهاند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنهها كه در فيلمها و عكسها از حلبچه ديدهام، برايم تداعي ميشود.
گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثير بر انسانها و حيوانات و مرگ آني آْنها، در محيط تجزيه ميشود و اثري در آب و خاك محيط به جا نميگذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد ميتوان نوع گاز را تشخيص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از زجر و درد در آنها ديده نميشد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيدهاند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاك را در اغلب آنها ديدم.
ظاهراً گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از كار مياندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ ميدهد. در حالي كه در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واكنش طبيعي خود پر از آب ميشود و خفگي با ريه پر از آب خيلي دردناك است.
استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير صدام را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده است و از مرگ زجرآور آنها لذت برده است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه نهم:
امروز با يك دختربچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ ميگذرد و يك دختربچه پنج ساله كه به شدت دچار عارضههاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه هفتم تيرماه شصت و شش شيميايي شده.
بعد توضيح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده كه حدود صد نفر به شهادت رسيدهاند و چند هزار نفر شيميايي شدند.
يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه مردم شهر حلبچه را در جا كشت و صحنههاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يك شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممكن بود روحيه مردم را تضغيف كند، در سكوت ماند.
الآن چه بايد كرد؟
دخترك، سرفههاي شديدي ميكند. مادرش براي پزشك مشكلاتاش را ميشمارد. سرماخوردگيهاي پياپي، سوزش چشم و بوي بد دهان؛ و شايد مشكلاتي كه خودش هم نميدانست.
مادرش ميگفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد ولي دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است. او ميگفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امكانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يك مظلوميت مضاعف است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دهم:
بنياد ميگويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه درماني تعلق نميگيرد. چند آزمايش ريه دادهام هزينهاش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه ميخواندم. ناخواسته حرفهاي دو خانم پشت سري را ميشنيدم.
معلوم است اغلب حرفها در مورد چيست!
- مهناز رو هفته پيش تو هفتحوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه! گفتم نري زنششيها! اينها بچهدار نميشن! خودش هم يك چيزهايي....
صدايم كردند و بلند شدم. خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه ميگويد سرم را جلوي پنجره شيشهاي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندشناكي عقب رفت. برگهها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگهها را وارسي كرد و پرسيد: حالش بده؟
لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايشهايي در اين بعدازظهر گرم تابستان بايد زير كولر خارجي اكسيژنساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگويم خودم هستم.
گفتم: شيمياييه! بدون اين كه سرش رو بلند كنه گفت: آخ اي!! اينها ميميرند همهشان، نه؟
هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش ميكرد كه سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.
مجيد ميگفت هر وقت شبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقتانگيز نشان ميدهد دخترم ميپره بغلم ميگه: بابا تو هم اينطوري ميشي؟
ميگفت هر شب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان ميدهد، تا چند روز خانواده من به هم ميريزد. با هر تماس تلفني، منتظر يك خبر از من هستند. وقتي دخترم از مدرسه ميآيد با نگراني سراغ من را ميگيرد و ميپرسد: بابا كو؟!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه يازدهم:
امروز بالاخره قرار است كميسيون پزشكي بنياد مستضعفان و جانبازان تكليف من را معلوم كند.
در كوران جنگ فكر ميكردند مهمترين مشكلي كه گاز خردل ايجاد ميكند، مشكل پوستي است. چون تاولهاي شديد روي بدن رزمندهها ظاهر ميشد. بعد فكر كردند مشكل چشم حادتر از مشكل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا ميكند ولي چشم تازه مشكلاتش شروع ميشود. الآن پس از گذشت سالها از پايان جنگ، دريافتهاند مشكل اصلي مصدومان شيميايي، مشكل ريه است. كسي هم كه ريهاش را از دست بدهد درماني ندارد.
احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر كس در منطقه آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمندهاي كه الآن دور از امكانات پزشكي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلاتي است كه نميشناسد.
نگاه مردم هم به شيمياييها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را ميبينند و نميدانند اين آدم نه ميتواند بدود، نه ميتواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد كند و نه نفس راحت بكشد.
ادامه دارد....
(برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
تدوين: مـهدي نـيرومنش
نـاشر: روزنـامه هـمشهري
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
به جاي مقدمه
الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اينجا در بيمارستان شهر «همر» آلمان بمانم تا قطعهاي را كه براي نايم ساختهاند آزمايش كنند. ميگويند با اين لوله تنفس براي شيمياييهايي مانند من آسانتر ميشود.
مدتي است به صرافت افتادهام خاطراتم را پاكسازي كنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكييكي ورق ميزنم و خاطرات شيرين، تلخ، تكان دهنده و خاطرهانگيز را مرور ميكنم، دلم ميگيرد. حتي خاطرات شيرين و خندهدار هم آن قدر سينهام را ميفشارد كه نه تنها بغضم، كه وجودم ميخواهد بتركد.
وجه مشتركي در اغلب خاطرهها وجود دارد. اين كه همگي حسهاي شخصي من هستند و فقط من ميفهمم كه چه نوشتهام. براي همين، امروز تصميم گرفتم همه را بسوزانم. اما قيل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است.
برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آن جا بودهام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا ميكنم تا ببينم سرنوشت آن چه ميشود.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه اول:
از روزي كه خرمشهر آزاد شده، بمبهاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه ميگويند پروفسور هستند به همراه چند عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني. اروپاييها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.
با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد ميكرديم، شديد نبود، اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده ميكردند.
يكي از پيرمردها به نام پروفسور هندريكس كه از بقيه سرزندهتر بود، سعي ميكرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر ميكرد من با پدرم به پيك نيك آمدهام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كردهام.
پروفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران ميگفت، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر ميماند، حتماً كشته ميشد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ ميكرد.
با خودم فكر ميكنم آيا اين اروپاييها ميتوانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.
دوستم ياسر ميگويد، اين اروپاييهاي... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام ميدهند و از يك سو ميآيند بررسي كنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمبهاي شيميايي را بهتر درست كنند.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دوم:
امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محلهايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آنها يك گروه بودند كه براي درمان تاولهاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيدهاند.
تعريف ميكرد در بيمارستان اتريش، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذا ي ايراني براي آنها ميبردند. يكي از آنها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم ميگيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشيع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه خروج جنازهها را نميدهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست ميگيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع ميشوند. پليس فكر ميكند آنها جنازهاند، حمله ميكند و با جعبههاي خالي رو به رو ميشود!
بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سوم:
ديشب همه بچههاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديميهاي جنگ است ميگويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار گاز اشكآور و تهوعآور استفاده كرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمبهاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچهها نريخته باشد.
بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند. آن هم اين قدر علني.
چند روز پيش برادر مسرور را ديدم، ميگفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود. خبرنگارها گفتهاند دروغ ميگويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.
پروفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده، باز ميكند و ميگويد اين موها را لمس كنيد! اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نميافتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند كاري از من برنميآيد. چون سولفو موستار (خردل) پادزهر ندارد!
تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه چهارم:
امروز صبح در جفير بچههاي لشكر را ديدم كه دم بهداري صف كشيدهاند. ميگفتند گاز اعصاب خوردهاند. عصبي و وحشتزده به خود ميلرزيدند. صحنه رقتانگيزي بود. بچههاي دوستداشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آنها نميشود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.
با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده ميكند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي ميآوردند. چنين دشمني ميترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ ميگويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.
در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما با لاتر است. پس چرا صدام تسليم نميشود و هر چه در ميدان جنگ كم ميآورد، با سلاح شيميايي جبران ميكند؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه پنجم:
اولين بار است فاو را ميبينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شدهاند كه دستور ميدهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتادهاند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نميرود. بچهها ميايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده ميشود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گر چه آن بدبختهايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيشالشعبي بودهاند. سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است. هر كس ميآيد دست خالي برنميگردد. فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.
آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه كسي جز خدا ميبيند ظلمي را كه در اين شهر رخ ميدهد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه ششم:
چند هفتهاي است، كه صالح، يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري ميكند. وقتي به خط آمديم، چون كسي در كرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نميتواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.
بعدازظهر پريروز كه خط از هميشه آرامتر بود، صالح رهايش كرده بود، هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقيها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر كه نگهباني ميدادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من مقابل در سنگر دراز كشيده بود و چفيهاش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينهاش، همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج ميشد، در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچهها كه شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد: شيميايي زدند! شـيميايي!
حدس او درست بود. پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديكتر بود و پيغامرسانياش كه با مرگش همراه بود، سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.
عامل تاولزاي خردل زده بودند. به زودي محلش كشف شد و چاله بمبها با خاك پوشانده شد و محدوده آلوده تعيين شد.
با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جانداري را بيجان ميكند.
در اين فكرم كه زورمداران و اسلحهسازان منتظر نميمانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانهاي كنارت منفجر ميشود، غيرمتعارف نيست؟
صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا كسي نبيند، در نمييابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاحهاي متعارف وجود دارد.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هفتم:
همين امروز صبح به كانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمدهام. در بيمارستان با ديدن وضع بچهها خجالت ميكشم بگويم شيميايي شدهام.
تاولهايي روي پشت يكي از بچههاست كه نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عدهاي نميبيند و ترشحات ناجوري دارد. نفسها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس ميكشند، انگار ريهشان پر از اب است.
چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته ميلرزند. برخي آرام دراز كشيدهاند. برخي نشستهاند و نميتوانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.
كسي را نديدم روحيهاش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه ميشود، صدام از انواع و اقسام بمبهاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هشتم:
امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشكر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست؛ چون تمام مردم آن به شهادت رسيدهاند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنهها كه در فيلمها و عكسها از حلبچه ديدهام، برايم تداعي ميشود.
گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثير بر انسانها و حيوانات و مرگ آني آْنها، در محيط تجزيه ميشود و اثري در آب و خاك محيط به جا نميگذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد ميتوان نوع گاز را تشخيص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از زجر و درد در آنها ديده نميشد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيدهاند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاك را در اغلب آنها ديدم.
ظاهراً گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از كار مياندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ ميدهد. در حالي كه در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واكنش طبيعي خود پر از آب ميشود و خفگي با ريه پر از آب خيلي دردناك است.
استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير صدام را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده است و از مرگ زجرآور آنها لذت برده است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه نهم:
امروز با يك دختربچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ ميگذرد و يك دختربچه پنج ساله كه به شدت دچار عارضههاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه هفتم تيرماه شصت و شش شيميايي شده.
بعد توضيح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده كه حدود صد نفر به شهادت رسيدهاند و چند هزار نفر شيميايي شدند.
يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه مردم شهر حلبچه را در جا كشت و صحنههاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يك شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممكن بود روحيه مردم را تضغيف كند، در سكوت ماند.
الآن چه بايد كرد؟
دخترك، سرفههاي شديدي ميكند. مادرش براي پزشك مشكلاتاش را ميشمارد. سرماخوردگيهاي پياپي، سوزش چشم و بوي بد دهان؛ و شايد مشكلاتي كه خودش هم نميدانست.
مادرش ميگفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد ولي دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است. او ميگفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امكانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يك مظلوميت مضاعف است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دهم:
بنياد ميگويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه درماني تعلق نميگيرد. چند آزمايش ريه دادهام هزينهاش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه ميخواندم. ناخواسته حرفهاي دو خانم پشت سري را ميشنيدم.
معلوم است اغلب حرفها در مورد چيست!
- مهناز رو هفته پيش تو هفتحوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه! گفتم نري زنششيها! اينها بچهدار نميشن! خودش هم يك چيزهايي....
صدايم كردند و بلند شدم. خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه ميگويد سرم را جلوي پنجره شيشهاي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندشناكي عقب رفت. برگهها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگهها را وارسي كرد و پرسيد: حالش بده؟
لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايشهايي در اين بعدازظهر گرم تابستان بايد زير كولر خارجي اكسيژنساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگويم خودم هستم.
گفتم: شيمياييه! بدون اين كه سرش رو بلند كنه گفت: آخ اي!! اينها ميميرند همهشان، نه؟
هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش ميكرد كه سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.
مجيد ميگفت هر وقت شبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقتانگيز نشان ميدهد دخترم ميپره بغلم ميگه: بابا تو هم اينطوري ميشي؟
ميگفت هر شب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان ميدهد، تا چند روز خانواده من به هم ميريزد. با هر تماس تلفني، منتظر يك خبر از من هستند. وقتي دخترم از مدرسه ميآيد با نگراني سراغ من را ميگيرد و ميپرسد: بابا كو؟!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه يازدهم:
امروز بالاخره قرار است كميسيون پزشكي بنياد مستضعفان و جانبازان تكليف من را معلوم كند.
در كوران جنگ فكر ميكردند مهمترين مشكلي كه گاز خردل ايجاد ميكند، مشكل پوستي است. چون تاولهاي شديد روي بدن رزمندهها ظاهر ميشد. بعد فكر كردند مشكل چشم حادتر از مشكل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا ميكند ولي چشم تازه مشكلاتش شروع ميشود. الآن پس از گذشت سالها از پايان جنگ، دريافتهاند مشكل اصلي مصدومان شيميايي، مشكل ريه است. كسي هم كه ريهاش را از دست بدهد درماني ندارد.
احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر كس در منطقه آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمندهاي كه الآن دور از امكانات پزشكي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلاتي است كه نميشناسد.
نگاه مردم هم به شيمياييها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را ميبينند و نميدانند اين آدم نه ميتواند بدود، نه ميتواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد كند و نه نفس راحت بكشد.
ادامه دارد....