صفحه 1 از 2

"حمید مصدق"

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۲۲ ق.ظ
توسط Ines
جای تاپیک اشعار حمید مصدق خالی بود. اول یه بیوگرافی و بعد کم کم شعر های این شاعر بزرگ.

بیوگرافی و زندگینامه

حميد مصدق به سال 1318 در شهرستان شهر رضا به دنيا آمد و پس ازطي دوره ابتدايي و متوسطه وارد دانشكده حقوق و اقتصاد تهران شد و با اخذ مدرك ليسانس در سال 1348 در موسسه اقتصادي به عنوان محقق كار مشغول شد . در سال 1350 پس از گذراندن دوره فوق ليسانس در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به عضويت هئيت علمي دانشگاه درآمد و به عنوان استاديار به تدريس پرداخت . حميد مصدق از سال 1353 عضو كانون وكلاي دادگستري تهران بود و در كنار شغل وكالت و تدريس به سرودن شعر و انتشار مجموعه هاي شعري خود اشتغال يافت . وي درسال 1377 فوت نمود . تحصيلات رسمي و حرفه اي : حميد مصدق آموزش دبستان و دبيرستاني را در شهرضا و اصفهان به پايان برد . در سال 1338 به تهران آمد و رشته ي بازرگاني موسسه ي علوم و اداري و بازرگاني را به پايان برد سپس در دانشگاه به كار پرداخت و ضمن كار به تحصيل خود ادامه داد و از ذانشكده ي حقوق تهران موفق به دريافت ليسانس و سپس فوق ليسانس حقوق از دانشگاه ملي شد . مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : حميد مصدق پس از گذراندن ليسانس تا سال 1348 در موسسه اقتصادي به عنوان محقق كار كرد . از سال 1353 عضو كانون وكلاي دادگستري تهران شد و به شغل وكالت اشتغال ورزيد . فعاليتهاي آموزشي : مصدق پس از گذراندن دوره ي فوق ليسانس ، به عضويت هيات علمي دانشگاه درآمد و به عنوان استاديار به تدريس پرداخت مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : حميد مصدق به سال 1318 در شهرستان شهر رضا به دنيا آمد و پس ازطي دوره ابتدايي و متوسطه وارد دانشكده حقوق و اقتصاد تهران شد و با اخذ مدرك ليسانس در سال 1348 در موسسه اقتصادي به عنوان محقق كار مشغول شد . در سال 1350 پس از گذراندن دوره فوق ليسانس در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به عضويت هئيت علمي دانشگاه درآمد و به عنوان استاديار به تدريس پرداخت . حميد مصدق از سال 1353 عضو كانون وكلاي دادگستري تهران بود و در كنار شغل وكالت و تدريس به سرودن شعر و انتشار مجموعه هاي شعري خود اشتغال يافت . وي درسال 1377 فوت نمود . ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : طبع شعرسرايي درمصدق زماني شكل گرفت كه او دربطن جامعه قرار گرفت و از درد و رنج مردم نگاشت . او در كنار شغل وكالت و تدريس در دانشگاه ، به كار سرودن شعر و انتشار مجموعه هاي شعري اشتغال يافت . آرا و گرايشهاي خاص : خانم سيمين دانشور در مقدمه كتاب شعر مصدق نوشته است : «شعر مصدق خصلت سهل و ممتنع دارد يعني در ظاهر بسيار ساده و روان به نظر مي رسد و هر كس بخواند فكر مي كند كه اين دريافت ها و احساس هاي خودش است كه مصدق به نظم كشيده و عده اي تصور مي كنند كه آنها نيز مي توانند به همان سادگي و رواني شعر بگويند ولي وقتي دست به قلم مي برند ، در مي يابند اين گونه شعر سرودن كار چندان سهل وساده اي نيست . » شعر هاي « حميد مصدق » بيشتر طولاني و ويژگي او در سرودن منظومه بود .آثار: درفش كاوياني- آبي ، خاكستري ، سياه- كاوه- رهگذار باد- دو منظومه- از جدايي تا 1357- سال هاي صبوري- تا رهايي- شيرسرخ- مقدمه اي بر روش تحقيق-

برگرفته از yadeyar.ir

ارسال شده: دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۲۹ ق.ظ
توسط Ines
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶, ۱:۲۳ ق.ظ
توسط Ines
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶, ۴:۴۲ ب.ظ
توسط Ines
تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
و هیچ دست تمنا
دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پیش از درو
درو شده اند

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۶, ۷:۳۷ ب.ظ
توسط Ines
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه ی بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۵۰ ب.ظ
توسط Ines
این مرد خودپرست
این دیو این رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روی من و خیره در منست
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رو شکست

ارسال شده: شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۶, ۲:۲۱ ق.ظ
توسط Ines
در اوج شادمانی
در قله ی غرور
در بهترین دقایق این عمر نابپای
در لذت نوازش برگ و نسیم صبح
در لحظه نهایت نسیان رنجها
در لحظه ای که ذهن وی از یاد برده است
خوف تگرگ را
کز شاخسار باغ جدا کرده برگ را
ناگاه
غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس می کند
چون پتک جانگدازی این پیک مرگ را

ارسال شده: یک‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۶, ۳:۱۳ ب.ظ
توسط Ines
من مرغ آتشم
می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را
آغاز می کنم
پر باز می کنم
پرواز می کنم

ارسال شده: دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۶, ۴:۰۲ ب.ظ
توسط Ines
وقتی كه بامدادان
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره ی سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
خاموش گشته ام

ارسال شده: پنج‌شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶, ۱۰:۵۲ ب.ظ
توسط Ines
رنجوری تو را
باور نمی کنم
ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران
تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را
باور مکن
که ابر ملالی اگر تو راست
چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد
دردی اگر به جان تو بنشست
این نیز بگذرد
تهمت به تو ؟
تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟
لعنت به آن کنم که دو رو بود
نفرین به او کنم که عدو بود

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۶, ۴:۲۰ ب.ظ
توسط Ines
آه ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد وعده ی دیداری ؟
چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟

ارسال شده: جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶, ۲:۱۱ ق.ظ
توسط Ines
آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ