شرح حال جانانه مولوي"- دكتر عبد
ارسال شده: سهشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ
مولوي در ششم رَبيع الاوّل سال 604هجري قمري (30 سپتامبر 1207ميلادي) در بلخ به دنياآمد. پدرش, بهاءولد, مشهور به «سلطان العلما» عارف و سخنور بلندآوازهيي بود و در شهر بلخ و شهرهاي پيرامون آن مريدان بسيار داشت. در آن زمان خراسان و ماوراءالنّهر (= سرزميني در شمال رود جيحون, شامل شهرهاي بخارا, سمرقند, بلخ و تِرمَذ و...) ميدان تاخت و تاز و كشتار و چپاولِ سپاهيان سلطان محمّد, پادشاه «مستبدّ و وحشيخوي و عشرتجويِ» خوارزمشاه بود كه با خودكامگي حكم ميراند و هركه را كه زبان به انتقاد ميگشود, ميكشت. مَجدالدّين بغدادي (منسوب به بغدادك خوارزم), صوفي محبوب خوارزم و از مريدان و ياران شيخ نجمالدين كُبري, از شمار آنها بود.
سلطان محمّد از بهاءولد, پدر جلالالدّين محمّد, نيز كه از او «انتقادهاي گزنده» ميكرد, ناخوشنود بود. «لحن عتابآلود و آميخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه, از حوصلة تحمّل يك پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود». نزديكان سلطان نيز بهاءولد را كه مريدان بسيار داشت, تهديدي براي فرمانروايي شاه خوارزم جلوه ميدادند (پلّه پلّه تا ملاقات خدا, دكتر عبدالحسين زرّينكوب, تهران, 1370, ص45).
سفر بيبازگشت
در آن سالها, احتمال يورش قوم وحشي و ويرانگر مغول به ماوراءالنّهر و خوارزم و خراسان نيز بسيار قوي بود و مردم آن سامان را بسيار نگران كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهاي سلطان محمّد خوارزمشاه و فقيهان مخالف بهاءولد, از جمله, امام فخر رازي, فقيه شافعي مشهور آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسيار داشت, و احتمال هجوم نزديك قوم مغول, بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبايي را بدرود گويد و با تمام خانواده, به جز دختربزرگش ـ كه شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهي كند ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بيرون برود. جلالالدّين محمد, پسر نوجوان بهاءولد, به ناچار, ياران دوران كودكي, شهرها و محلهها و عزيزاني كه به آنها دلبسته بود , رها كرد و راهيِ دياري شد كه هيچ آشنايي در آن نداشت.
اين كوچ اجباري, جلالالدّين را از سرزمين آشناي بلخ و شهرهاي دور و نزديك آن, كه وي به همراه پدرش, بارها, در آنها اقامت گزيده بود, دور و دورتر كرد, امّا, ياد و يادگارهاي دوران كودكي را, هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ «ياد بلخِ بامي و كودكان محلّهاش, ياد تِرمَذ و قصههاي مربوط به دلقك و سيداجل آن, ياد سمرقند و محلة غاتفَرش» و ياد روزهاي پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ويرانگريهاي عثمان خان, داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ و «دغدغه و اضطراب دخترك همسايه كه به زاري از خدا ميخواست تا او را از تجاوز خوارزميان وحشي در امان دارد».
اين رنج غربت و دوري, تا پايان عمر او را رها نكرد؛ او, همواره, همچون نييي بود كه او را از نيِستان بريدهاند و او براي پيوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكي كه در آن ريشه تنيده بود, قرار و آرام ندارد:
بشنو اين ني چون حكايت ميكند از جداييها شكايت ميكند
كز نيِستان تا مرا بُبريدهاند از نَفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق تا بگويم شرحِ دردِ اشتياق
در اين سفر, بسياري از مريدان بهاءولد نيز با او همراه و همقافله بودند. آنها او را «سلطان واقعي عصر و اولوالاَمر ميشمردند و به او بسيار ارادت داشتند». بيوة خواجه شرفالدّين سمرقندي, كه زني «فاضله» بود, با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به همسري جلالالدّين درآمد) نيز همراه آنها بود. او «مريده» بهاء ولد بود و بهاءولد به او ارادتي به سزا داشت و او را «ولية كامله» ميخواند.
سفري آغازشده بود كه اميد بازگشتي در آن نبود؛ سفري به سوي غرب براي هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از يورش مغولاني كه در ويرانگري و كشتار بلندآوازه بودند.
در نيشابور بود كه بهاءولد با عطّار, شاعر و عارف سوختهجانِ نيشابوري, كه همسال او بود, ديدار كرد. در اين ديدار عطّار دربارة جلالالدين, به بهاءولد گفت: «اين كودك نورسيده, به زودي, آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و نسخهيي از مثنوي «اسرارنامه» را, كه از يادگارهاي دوران جوانيش بود, به جلالالدّين داد.
«اسرارنامه» در تمام راه طولاني و ملالآور از نيشابور به ري و همدان و بغداد, مونس جلالالدّين بود. مربّي و «لالا»يش «سيدبرهان» كه در بلخ مانده بود, او را با «الهينامه» سنايي آشناكرده بود كه اثري بود همانند اسرارنامه عطار. جلال الدّين در اين راه طولاني, ساعتها به نغمة نيِ «قَوّالِ» كاروان و نواي خوشِ شعرهايي كه ساربانان قافله ميخواندند و به آن «حُدي» ميگفتند, گوش فراميداد و اين نواهاي سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ريشه ميدوانيد.
هنوز از نيشابور چندان دور نشده بودند كه خبر دهشتآور يورش مغولها به ماوراءالنهر, كاروانيان را به شدت متاٌثّر و آزردهخاطر كرد. ياد عزيزاني كه ديگر هرگز آنها را نخواهند ديد, دلها را در ماتمي سنگين فروبرده بود. مغولها, اندكي بعد, در سال 618هـ به بلخ يورش بردند.با اين كه مردم اين شهر دربرابرشان مقاومتي نكردند و از همان ابتداي ورود سپاهيان مغول, سر به فرمانبري فرودآوردند و «انواع تُحفه و پيشكش تقديم كردند», چنگيزخان مغول فرمان داد «از كوچك تا بزرگ, پير و جوان, همه, را ... بنا بر رسم مغول, به گروههاي صد و هزار تقسيم كردند و از دم تيغ گذراندند. از تر و خشك اثر نگذاشتند... پس از كشتار مردم, آتش به باغها زدند. ديوارها و برجها, قلعه ها و كاخها را با خاك يكسان كردند» (تاريخ جهانگشا, عطاملك جويني, تحرير نوين توسط دكتر منصور ثروت, چاپ اميركبير, تهران, 1378, ص109).
در بهار همان سال, آنها نيشابور را, پس از كشتار وحشيانة مردمش, با خاك يكسان كردند. در اين كشتار عطّار نيشابوري نيز جان باخت. اين دو واقعه يكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.
در سال 617, قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسيد. در اين زمان جلالالدّين 13ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج كه از بيم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل بركنده بودند, بسيار بود. از اين رو, يافتن جايي براي بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش, به پايمرديِ شهابالدّين عُمَر سُهروَردي, «شيخ الشّيوخِ دارالخلافة بغداد»,كه با بهاءولد پيشينة آشنايي داشت, در مدرسهيي بار اقامت افكندند.
چند سال پيش خليفة عباسي, النّاصر لِدين الله (وفات 622هـ), سهروردي را به سفارت نزد سلطان محمّد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد در آن زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او«به نحو بيسابقهيي دوستي و بزرگذاشتِ خاضِعانه اظهار ميكرد و از علاقهيي كه شيخ در حق او اظهار ميكرد, بهطرز بيمانندي سپاس و خرسندي نشان ميداد... سهروردي با بهاءولد به زبان فارسي سخن ميگفت. او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسي ميسرود» (پله به پله تا ملاقات خدا, ص 53).
اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان اقامت كوتاه, به خواهش سهروردي براي فارسيزبانان آن شهر مجلس وَعظ داير كرد كه بسيار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردي, همچنين, به بهاءولد پيشنهاد كرد براي وعظ به شهرهاي «بلاد روم شرقي» (تركيه كنوني), كه فارسي زبان بودند, برود. در آن زمان علاءالدين كيقباد (از 617تا 634هـ) از سلجوقيان روم در آن سرزمين حكومت ميكرد و به سهروردي كه از سوي خليفه به سفارت نزد او رفته بود, حُرمت بسيار نهاده بود.
بهاءولد پذيرفت و با خاندان خود, پس از ترك بغداد, ابتدا براي زيارت به مكه رفت و از آن جا رهسپار شام (سوريه) شد و از آنجا, بارها, براي وعظ به شهرهاي روم شرقي (مَلَطيه و لارنده و آقشهر و...) رفت و مورد استقبال بسيار قرار گرفت.
سلطان محمّد از بهاءولد, پدر جلالالدّين محمّد, نيز كه از او «انتقادهاي گزنده» ميكرد, ناخوشنود بود. «لحن عتابآلود و آميخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه, از حوصلة تحمّل يك پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود». نزديكان سلطان نيز بهاءولد را كه مريدان بسيار داشت, تهديدي براي فرمانروايي شاه خوارزم جلوه ميدادند (پلّه پلّه تا ملاقات خدا, دكتر عبدالحسين زرّينكوب, تهران, 1370, ص45).
سفر بيبازگشت
در آن سالها, احتمال يورش قوم وحشي و ويرانگر مغول به ماوراءالنّهر و خوارزم و خراسان نيز بسيار قوي بود و مردم آن سامان را بسيار نگران كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهاي سلطان محمّد خوارزمشاه و فقيهان مخالف بهاءولد, از جمله, امام فخر رازي, فقيه شافعي مشهور آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسيار داشت, و احتمال هجوم نزديك قوم مغول, بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبايي را بدرود گويد و با تمام خانواده, به جز دختربزرگش ـ كه شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهي كند ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بيرون برود. جلالالدّين محمد, پسر نوجوان بهاءولد, به ناچار, ياران دوران كودكي, شهرها و محلهها و عزيزاني كه به آنها دلبسته بود , رها كرد و راهيِ دياري شد كه هيچ آشنايي در آن نداشت.
اين كوچ اجباري, جلالالدّين را از سرزمين آشناي بلخ و شهرهاي دور و نزديك آن, كه وي به همراه پدرش, بارها, در آنها اقامت گزيده بود, دور و دورتر كرد, امّا, ياد و يادگارهاي دوران كودكي را, هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ «ياد بلخِ بامي و كودكان محلّهاش, ياد تِرمَذ و قصههاي مربوط به دلقك و سيداجل آن, ياد سمرقند و محلة غاتفَرش» و ياد روزهاي پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ويرانگريهاي عثمان خان, داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ و «دغدغه و اضطراب دخترك همسايه كه به زاري از خدا ميخواست تا او را از تجاوز خوارزميان وحشي در امان دارد».
اين رنج غربت و دوري, تا پايان عمر او را رها نكرد؛ او, همواره, همچون نييي بود كه او را از نيِستان بريدهاند و او براي پيوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكي كه در آن ريشه تنيده بود, قرار و آرام ندارد:
بشنو اين ني چون حكايت ميكند از جداييها شكايت ميكند
كز نيِستان تا مرا بُبريدهاند از نَفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق تا بگويم شرحِ دردِ اشتياق
در اين سفر, بسياري از مريدان بهاءولد نيز با او همراه و همقافله بودند. آنها او را «سلطان واقعي عصر و اولوالاَمر ميشمردند و به او بسيار ارادت داشتند». بيوة خواجه شرفالدّين سمرقندي, كه زني «فاضله» بود, با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به همسري جلالالدّين درآمد) نيز همراه آنها بود. او «مريده» بهاء ولد بود و بهاءولد به او ارادتي به سزا داشت و او را «ولية كامله» ميخواند.
سفري آغازشده بود كه اميد بازگشتي در آن نبود؛ سفري به سوي غرب براي هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از يورش مغولاني كه در ويرانگري و كشتار بلندآوازه بودند.
در نيشابور بود كه بهاءولد با عطّار, شاعر و عارف سوختهجانِ نيشابوري, كه همسال او بود, ديدار كرد. در اين ديدار عطّار دربارة جلالالدين, به بهاءولد گفت: «اين كودك نورسيده, به زودي, آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و نسخهيي از مثنوي «اسرارنامه» را, كه از يادگارهاي دوران جوانيش بود, به جلالالدّين داد.
«اسرارنامه» در تمام راه طولاني و ملالآور از نيشابور به ري و همدان و بغداد, مونس جلالالدّين بود. مربّي و «لالا»يش «سيدبرهان» كه در بلخ مانده بود, او را با «الهينامه» سنايي آشناكرده بود كه اثري بود همانند اسرارنامه عطار. جلال الدّين در اين راه طولاني, ساعتها به نغمة نيِ «قَوّالِ» كاروان و نواي خوشِ شعرهايي كه ساربانان قافله ميخواندند و به آن «حُدي» ميگفتند, گوش فراميداد و اين نواهاي سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ريشه ميدوانيد.
هنوز از نيشابور چندان دور نشده بودند كه خبر دهشتآور يورش مغولها به ماوراءالنهر, كاروانيان را به شدت متاٌثّر و آزردهخاطر كرد. ياد عزيزاني كه ديگر هرگز آنها را نخواهند ديد, دلها را در ماتمي سنگين فروبرده بود. مغولها, اندكي بعد, در سال 618هـ به بلخ يورش بردند.با اين كه مردم اين شهر دربرابرشان مقاومتي نكردند و از همان ابتداي ورود سپاهيان مغول, سر به فرمانبري فرودآوردند و «انواع تُحفه و پيشكش تقديم كردند», چنگيزخان مغول فرمان داد «از كوچك تا بزرگ, پير و جوان, همه, را ... بنا بر رسم مغول, به گروههاي صد و هزار تقسيم كردند و از دم تيغ گذراندند. از تر و خشك اثر نگذاشتند... پس از كشتار مردم, آتش به باغها زدند. ديوارها و برجها, قلعه ها و كاخها را با خاك يكسان كردند» (تاريخ جهانگشا, عطاملك جويني, تحرير نوين توسط دكتر منصور ثروت, چاپ اميركبير, تهران, 1378, ص109).
در بهار همان سال, آنها نيشابور را, پس از كشتار وحشيانة مردمش, با خاك يكسان كردند. در اين كشتار عطّار نيشابوري نيز جان باخت. اين دو واقعه يكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.
در سال 617, قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسيد. در اين زمان جلالالدّين 13ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج كه از بيم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل بركنده بودند, بسيار بود. از اين رو, يافتن جايي براي بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش, به پايمرديِ شهابالدّين عُمَر سُهروَردي, «شيخ الشّيوخِ دارالخلافة بغداد»,كه با بهاءولد پيشينة آشنايي داشت, در مدرسهيي بار اقامت افكندند.
چند سال پيش خليفة عباسي, النّاصر لِدين الله (وفات 622هـ), سهروردي را به سفارت نزد سلطان محمّد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد در آن زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او«به نحو بيسابقهيي دوستي و بزرگذاشتِ خاضِعانه اظهار ميكرد و از علاقهيي كه شيخ در حق او اظهار ميكرد, بهطرز بيمانندي سپاس و خرسندي نشان ميداد... سهروردي با بهاءولد به زبان فارسي سخن ميگفت. او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسي ميسرود» (پله به پله تا ملاقات خدا, ص 53).
اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان اقامت كوتاه, به خواهش سهروردي براي فارسيزبانان آن شهر مجلس وَعظ داير كرد كه بسيار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردي, همچنين, به بهاءولد پيشنهاد كرد براي وعظ به شهرهاي «بلاد روم شرقي» (تركيه كنوني), كه فارسي زبان بودند, برود. در آن زمان علاءالدين كيقباد (از 617تا 634هـ) از سلجوقيان روم در آن سرزمين حكومت ميكرد و به سهروردي كه از سوي خليفه به سفارت نزد او رفته بود, حُرمت بسيار نهاده بود.
بهاءولد پذيرفت و با خاندان خود, پس از ترك بغداد, ابتدا براي زيارت به مكه رفت و از آن جا رهسپار شام (سوريه) شد و از آنجا, بارها, براي وعظ به شهرهاي روم شرقي (مَلَطيه و لارنده و آقشهر و...) رفت و مورد استقبال بسيار قرار گرفت.