صفحه 1 از 1

غزل مولانا خطاب به پسرش در بستر مرگ

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۴۸ ب.ظ
توسط majidjon13
غزلي که مولانا در بستر بيماري خطاب به پسرش سروده است


رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا کن

از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده
بر آب ديدهٔ ما، صد جاي آسيا کن

خيره کشي است ما را، دارد دلي چو خارا
بکشد، کسش نگويد: تدبير خون‌بها کن

بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردي است غير مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن؟

در خواب دوش پيري در کوي عشق ديدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوي ما کن

بس کن که بي‌خودم من، ور تو هنر فزايي
تاريخ بوعلي گو، تنبيه بوالعلا کن