به ياد آزادگان
ارسال شده: سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶, ۹:۰۶ ق.ظ
نگاهي به وصايا و انديشههاي آزادگان، رادمردان دوران
وصيتنامه آزاده شهيد بسيجي علياصغر بابائي زيرواني
تولد: 1/4/1346 مدت اسارت: 2 ماه
در عمليات كربلاي 5 شلمچه 18/10/1365
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين جاهد الكفار و المنافقين و ...
الا اي رسول گرامي اينك با كفار و منافقان به جهاد و كارزار پرداز و بر آنها (تا ايمان نياوردند) سخت گير بدان كه مأواي آنها دوزخ است كه بسيار بد منزلگاهي است.
الهي قلبي محجوب! معبودا قلبم را حجاب گرفته من گنهكارم و تحمل دردهاي آتش جهنمات را ندارم بدنم ذليل است و بارم سنگين.
فقط تنها روزنه اميدم به رحمت و بخشش و كرامت تو چشم دوخته است. خدايا چه كسي ميتواند تاب تحمل، الم و دردهايي را كه براي مغضوبين درگاهت در نظر گرفتهاي را طاقت بياورد. خدايا به اولياء خاص درگاهت قَسمات ميدهم اين بنده ناتوان را جز مغضوبين درگاهت قرار مده. (آمين)
بار الها براي اعتلاي دينت هجرت را از جان و دل قبول كرديم و از تو ميخواهيم در اين راه ما را ياري فرمايي. خدايا عالم را سراسر تاريكي فرا گرفته هر روز زورگويان تاريخ فتنه جديدي ميآفرينند و هر روز حق مظلومي را غاصبان دهر به تاراج ميبرند و در هر گوشهاي از اين جهان صداي ناله دلخراش به گوش ميرسد پس چه كسي حقوق اين مظلومان را پس خواهد گرفت؟
و اما با تمام ياسها و نااميدها باز هم روزنهاي اميد پيدا شده يعني انقلاب خميني كبير و اين نور هم بار ديگر از مشرق زمين طلوع كرده و در اين دنياي پرهياهو مظلومان جهان را كه در طول تاريخ مورد ضرب و شتم چكمه پوشاني، همچون آمريكا و اسرائيل ظالم قرار گرفتهاند، ندا در ميدهد كه اي مظلومين بپاخيزيد بايد عنان تاريخ را بدست گيريد و حق خود را از دست ظالمين بستانيد و راه هم جز با دادن خون ميسر نميگردد. آري راه حقطلبان روشن، فقط ايمان ميخواهد و ايثار. آري اي برادران و خواهران، تاريخ شاهد و گواه خوبي است.
وقايع زيادي را ديده درس عبرتي خوب براي حق طلبان و عاقلان ميباشد و همچنين درس عبرت خوبي برايمان باشد. آري همرزمان بايد به اتفاق جهان را گرفت.
اي ملت مسلمان پيروز شدن و به هدف رسيدن جز به وحدت ميسر واقع نميگردد. پس اي برادران و خواهران بارگير نخوت و اختلاف و كدورتها را كنار بگذاريد و دست در دست هم دهيد و كمي عاقلانه بينديشيد، چگونه به خود جرات ميدهيد دست به كارهايي بزنيد كه مورد رضاي دشمنان باشد. آيا فكر كردهايد خونهاي چه كساني را زير پا قرار ميدهيد؟ آيا به مادران جوان از دست داده نظارهگر شدهايد؟ پس چرا به خودتان نميآيد و نميانديشيد البته در اين ميان نبايد خناسان و روباه صفتان را از ياد برد به هر عللي ميخواهند مردم را نسبت به انقلاب بدبين بكنند. و براي اين كار به انواع و اقسام حيلهها متوسل ميشوند، پس بايد هوشيارانه فكر كرد و تصميم گرفت.
مطلبي دارم به مسئولين البته من خيلي، خيلي، خودم را كوچكتر ميدانم و خود را در اين مقام نميدانم، تذكري بدهم ولي به عنوان فرد مسلمان وظيفه خود دانسته نكاتي را گوشزد نمايم:
1.اختلاف سليقهها را كنار بگذاريد، با هم برادرانه مصلحت انقلاب و اسلام را در نظر بگيريد، زيرا اختلافات آفتي است به جان انقلاب.
2.به داد مستضعفين و پابرهنه برسيد، تا قبل از آنكه آه مظلومي همانند سيل بنيانكن همه چيز را با خود ببرد.
3.به مقتداي زمان يعني خميني كبير، گوش به فرمان باشيد تا به انقلاب و اسلام آسيب نرسد.
چند كلامي با برادران بسيجيام دارم، خصوصں بسيج مركزي بهشهر، در گزينش افراد تمام جنبهها را مد نظر قرار دهيد. پيام من به برادران بسيجي محلهام، امام و انقلاب را تنها نگذاريد، مسجدها را همچنان كه به عنوان پايگاه اسلامي ميباشد خالي نگذاريد و هميشه سعي كنيد در نماز جماعت و جمعه شركت فعال داشته باشيد.
مطلبي دارم براي برادران انجمن اسلامي محلهام؛ انجمن اسلامي نهادي خودجوش و از بطن ملت ميباشد. سعي كنيد همچنان كه در راه اسلام تبليغات و فعاليت داشتهايد و جوانان را رهنمون شدهايد به كارهايتان ادامه دهيد، چون انجمن اسلامي نقش سازنده در محل دارد و در مسائل اخلاقي و اسلامي كوشا باشيد.
چند كلامي، با هممحليهايم، سخن دارم اگر بدي از من ديديد مرا حلال كنيد و اشتباهات مرا مورد عفو و بخشش خود قرار دهيد، اگر هر چيزي از من ميخواستيد دريافت ننمودهايد، بدون هيچگونه خجالتي به پدرم رجوع نماييد و اگر نه كسي از من راضي نباشد روحم هميشه در عذاب خواهد بود. و به جوانان غيور هممحليام سفارش مينمايم مسجدها را خالي نگذاريد.
چند كلامي با خانوادهام:
پدر عزيزم، من ميدانم از دست دادن فرزند براي يك پدر چقدر گران تمام ميشود و دوري از آن برايش مشكل ميباشد، ولي با تمام مشكلات بايد قبول كرد كه مصلحت خدا و اسلام از همه چيز براي مهمتر ميباشد و سرنوشت انسان هر چه باشد در لوح محفوظ رقم زده است و انسان سرنوشتي را كه خدا تعيين نموده، ميبايست طي نمايد. اين كلامي است كه بارها از شما شنيديم و از پيشگاهت عذر ميطلبم. از شما خواهش مينمايم فرزند حقيرت را حلال كن.
و شما اي مادرم اين را به خوبي ميدانم كه با فقدان من مصيبتي بزرگ براي شما فراهم ميشود، زيرا براي بزرگ نمودن من چه مصيبتها و مرارتها را كه نكشيدي، شما خودت براي من تعريف ميكردي كه از شيره جانت مايه گذاشتي، تا مرا بزرگ نمايي تا در هنگام پيري عصاي دستت باشم، ولي چه كنيم طوفان حوادث مرا از تو جدا نموده كه واقعں در پيشگاهت شرمندهام.
چند كلمهاي براي حسين كوچكم، پيام دارم: انشاءا... بزرگ كه شدي مبادا پدر را تنها بگذاري و ادامه دهنده راهم باش.
چند كلمهاي با خواهرانم دارم: در مرگ من شيون مكنيد، خويشتندار باشيد، همچنان مانند زينب كبري(س) كه تمام بلاها را به جان خريد و همانند او مثل كوه استوار باشيد. شما هم صبر پيشه كنيد و در عزاي من گريه و زاي سر ندهيد و همچنان سنگر حجاب را كه مهمترين دژ براي زن مسلمان است، حفظ نماييد. در آخر براي تمام فاميلان سلام ميفرستم و خانوادهام را تنها نگذاريد و از همه شما عذر ميطلبم و احترام يكديگر را حفظ نماييد در خوشي و سختيها كمك و يار يكديگر باشيد. از همه التماس دعا دارم. "والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته"1/10/65
### زندگينامهي شهيد يدا... غلامي
در سال 1326 انساني پا بر عرصه وجود نهاد كه متعلق به اين دنيا نبود وي در روستاي آرو از توابع شهر دماوند چشم بر اين جهان نهاد خانواده يدا... غلامي كشاورز و از قشر زحمتكش جامعه بودند و خانواده مذهبي و مؤمني كه در اكثر مجلسهاي مصيبت حضرت سيد شهدا شركت ميكردند، شهيد يداله غلامي پس از سپري كردن دوران كودكي در يكي از دبستانهاي همان روستا مشغول به تحصيل مي شود و مدرك 5، 6 را كسب ميكند بر اثر فقير بودن اين خانواده متأسفانه از تحصيل محروم ميماند.
شهيد غلامي صداي خوشي داشته و در اكثر مجالس مذهبي شركت مينمود و مجلس را به فيض ميرساند. با شروع مبارزات مردمي عليه رژيم منعوس پهلوي هم دوش با هم رزمان خود مبارزه ميكند تا اينكه انقلاب به پيروزي نائل ميآيد شهيد غلامي در سن 24 سالگي ازدواج ميكند و صاحب پنج پسر و يك دختر ميشود . با تشكيل بسيج 20 ميليوني توسط حضرت امام خميني(ره) عضو بسيج ميشود و با شروع جنگ تحميلي با حضور داوطلبانه در عرصه ميدان نبرد و كارزار مردانه حضور فعال داشتند، شهيد يدا... غلامي عاشق ولايت رهبري بودند و حضرت امام خميني(ره) را دوست ميداشتند، ايشان نسبت به نماز اول وقت اصرار زيادي داشتند و حتي به گفته همسر شهيد كه من نسبت به نماز كاهلي ميكردم ايشان از دست من چاي نميگرفت و ميگفت شما نسبت به نماز بياهميت هستيد و در آخر شهيد يدالله غلامي در عمليات كربلاي 5 شركت كردند و به دست دژخيمان بعثي اسير گشتند و اين شخص عزيز در ديار غربت و مدت 9 ماه و 20 روز بيشتر اسير نبودند درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
همرزم من بود و مثل برادر با هم رفتار ميكرديم يك روز شهيد غلامي به من گفت اگر اسير دشمن شوم هرگز دستتم را به عنوان ندامت و پشيماني بلند نخواهم كرد. در عمليات كربلاي 5 آنكاه كه مثل شير بر سر دشمنان اسلام غرش ميكردند اسير گشت و دست خود را به عنوان اسارت بلند نكرد در آن لحظه يكي از فرماندهاي بعثيون تيري به دست اين عزيز شليك كرد و زخمي گشت و در ديار غربت و در يكي از كمپهاي عراق به علت رسيدگي نكردن به زخم اين عزيز عفونت كرد و سرانجام بعد از نه ماه و بيست روز اسارت و زدن دو مين خلاص به درجه رفيع شهادت نايل گشت.
## محمد صادق غلامي ـ پسر شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
آخرين روزهايي كه ميخواستند اعزام شوند يعني حدود پنج روز قبل از اعزام برادر بزرگترم نبيالله از طرف پدرم به شمال، منزل خالهام رفت تا وجهي كه از آنها طلب داشتند يا احيانا آنها طلب داشتهاند را به آنها بدهد. برادرم دير كردند و سر وقت نرسيدند. برادرها و مادرم از پدرم خداحافظي ميكردند اما برادرم هنوز نرسيده بود. پدرم كمي گريست و گفت مثل اينكه ديدار من با پسر بزرگم به آخرت ميانجامد.
## شهيد آزاده علامحمد تقوي
علت شهادت: شكنجههاي فراوان وارده
ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله ... امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون
در روزي از روزهاي فرحبخش بهاري، در خانه اي روستايي ولي پر از صفا وصميميت فرزندي چشم به جهان گشود كه نامش را محمد گذاشتند. هنوز چند بهار از عمر كوتاهش نگذشته بود كه دست روزگار پدر ، برادران و خواهران او را در زير خاك پنهان كرد. وبار مسئوليت تعليم و تربيت وي بر عهده مادر و برادر بزرگش نهاده شد.
از همان آغاز با تعليم و تربيت اسلامي آشنا شد. از كودكي به نماز ، روزه ، و امور مذهبي و ديني علاقه اي وافر داشت و همزمان با اين امر مهم به تحصيل نيز پرداخت تا اينكه تحصيلات خود را تا پنجم ابتدائي نظام قديم به پايان رساند. وي از نظر خانوادگي به گونه اي تربيت شده بود كه از همان اوان كودكي ازكارهاي بيهوده دوري مي جست و بارها دوستانش را از دستبرد به اموال وباغ ودرختهاي مردم منع نموده و آنها را امر به معروف و نهي از منكر مي كرد.
روزگار در روستا بدين منوال گذشت تا اينكه به خدمت سربازي رفته و پس از پايان خدمت نظام با برادر خود به خرمشهر مهاجرت نموده.
در آن دوران اختناق و خفقان همواره در نشر دين مبين اسلام و شيعه اثني عشري مشغول خدمتگذاري به مردم بود. در بر پاي مجالس عزاداري امام حسين (عليه السلام) و نمازهاي جماعت دعاي كميل و ندبه .... كه در مسجد صاحب الزمان خرمشهر برگزار ميگرديد نقش مهمي داشت و به دليل اين كارها چندين بار توسط شهرباني كه خود در آنجا كار مي كرد دستگير ومورد بازجويي قرار گرفته بود.
وي از مردان بزرگي بود كه نقش مهم و برجسته اي در پيشبرد اسلام خصوصاً درآن دوران ظلم داشت. زماني كه كارخانه نوشابهسازي پپسي كولا ... كارخانجاتي درتمام سطح ايران داشت وبه دست بهائيها اداره ميشد، بود، ايشان از خوردن اين نوشابه خودداري نموده و اظهار ميكرد چون بهائي ها از فروش هر بطري نوشابه ده ريال به خاطر تبليغات فرقه بهائيت اختصاص داده اند در نتيجه من حاضر به خوردن وخريدن اين نوشابه نيستم و آن را حرام ميدانم.
وي علاقهاي فراوان به خاندان عصمت و طهارت داشت واحاديث وروايات اين خاندان گرانقدر را مورد تفحص و مطالعه قرار مي داد . با قرآن انس و الفتي فراوان داشته و از صوت وتجويد زيبايي برخوردار بود. در زمينه كارهاي هنري نيز به خط علاقه وافر داشته و خط زيباي ايشان هميشه مورد توجه ديگران بوده است.
تا شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم بعث عراق اين بزرگوار مجدانه در سنگر مسجد جامع از شهر محافظت مينمود. چند روزي ازجنگ نگذشته بود كه خانواده (همسر و فرزندانش ) را به همراه يكي از بستگان به بروجرد فرستاده تا با خيالي آسوده تر از خاك وطن دفاع نمايد او تا لحظه آخر كه توسط دشمن به اسارت درآمده، مسجد جامع خرمشهر خارج نشده و از آنجا دفاع نموده كه در سال 59 توسط نيروهاي بعثي به اسارت درآمده و سپس ايشان را به اردوگاه اسراي ايراني بردند.
خواهر زاده ايشان كه با وي در اسارت بوده ميگويد:
در عراق نيروهاي بعثي ايشان را بسيار اذيت و شكنجه، مورد ضرب و شتم قرار ميدادند و فحاشي ميكردند؛ ولي ايشان پس از هر بار شكنجه، نام مبارك حضرت فاطمه بزرگ بانوي اسلام را بر زبان آورده واز ايشان طلب كمك مينمودند.
نهايتاً ايشان مانند مولاي خود امام موسي كاظم (عليه السلام) كه در زندان هارون سالها سر برده بود بر اثر شكنجههاي آن ملعون به شهادت رسيده بود، در نهايت مظلوميت بر اثر جراحات وارده بر اثر شكنجه و آزاري كه به ايشان وارد شده بود در تاريخ 9/12/63 در عراق در زندان بعثيون كه به ايشان وارد شده بود به نهايت آرزوي خود رسيده و به شهادت مي رسد و در تاريخ 9/12/63 در آرامگاه شهداي ايراني در مقبره الكوخ موصل عراق در مقبره شماره 71 مدفون گرديده است.
گوشههايي از توصيههاي شهيد علامحمد تقوي به فرزندان:
فرزندان عزيزم، اميدوارم شما و امثال شما فرزندان شايسته و لايقي براي اسلام باشيد و از سختيهاي روزگار نهراسيد.
فرزندان عزيزم حركت و عملكرد شما، شايستگي شماها را ثابت ميكند و شما درتمام شئونات زندگي خود متكي به خدا باشيد تنها اوست كه اگر بخواهد فردي را هدايت و يا درگمراهي وا مي نهد.
فرزندانم: تا ميتوانيد درجستجوي حقيقت باشيد تا آن را دريابيد.
فرزندان عزيزم: سفارش ميكنم شما را به فراگيري علم، آري علمي كه توام با ايمان باشد.
فرزندانم: اميدوارم در راه پيشرفت علم از موقعيتي كه داريد نهايت استفاده را بكنيد و حتي يك دقيقه هم، در فراگرفتن علم كوتاهي و غفلت نكنيد.
فرزندانم: از درگاه ايزد متعال ميخواهم كه شما را فرزنداني لايق بار آورد باز هم سفارش مي كنم در امر تحصيل خود بسيار كوشا باشيد و پيرو صديق قرآن باشيد و از مطالعه آن كوتاهي نكنيد.
فرزندان عزيزم: بسيار صبور و شكيبا باشيد زيرا خداوند بسيار مؤمنين را دوست دارد و به صبر سفارش فرموده و ما بايد پيروي از آن كنيم.
فرزندان عزيزم: اميدوارم كه اگر روزي از طرف خداي منان قسمت باشد و ما و همة اسرا بوطن عزيز باز گشتيم محصول حركت شما عزيزان باعث رفع تمام سختيها و شفقت دوران اسارت ميشود .
انشاءالله
علامحمد تقوي
## اردوگاه تكريت 5
روز حركت فرا رسيد و همهي افسران اردوگاه همراه تعداد كمي اسير غيرافسر، با چند دستگاه اتوبوس به اردوگاه تكريت 5 منتقل شديم. شهر تكريت در استان صلاح الدين عراق ميباشد. اردوگاه اسرا خارج از شهر در ميان پادگاني بسيار بزرگ قرار داشت. بعدها اردوگاههايي ديگر هم در اين پادگان داير كردند. از وضع ساختمانها و سرويسهاي بهداشتي اردوگاه معلوم بود كه مدّتي بدون استفاده مانده است.
اردوگاه مساحتي در حدود 120 در 200 متر داشت. دور تا دور آن يك رديف فَنس به ارتفاع حدود دو متر بود كه ميگفتند به جريان برق وصل است. هم چنين چندين رديف سيم خاردار به عمق زياد و ارتفاع حدود دو متر داشت كه به صورت مارپيچ روي يكديگر ريخته شده بود.
در داخل اردوگاه دو رديف ساختمان يا به اصطلاح عراقيها "قاطع" قرار داشت كه هر كدام داراي سه آسايشگاه بود. در قاطع 1، آسايشگاه 1 مختص افسران خلبان بود كه حدود سي تا سيوپنج نفر در آن بودند. آسايشگاه شمارهي 2 و 3 همه جور آدمي را از لحاظ فكري در خود جاي داده بود. روبهروي اين "قاطع"، "قاطعِ" ديگري قرار داشت كه آسايشگاههاي 4 و 5 و 6 در آن بودند. بين اين دو ساختمان محوطهاي به مساحت سي متر بود كه براي قدم زدن و بازي واليبال استفاده ميشد. حدود پنج متر جلوي آسايشگاهها باغچهاي قرار داشت كه چند گل آفتابگردان و غيره در آن كاشته شده بود. آسايشگاه شمارهي 4 معروف به آسايشگاه حزب اللهيها بود و من هم يكي از ساكنان آن بودم.
آسايشگاه 5 كه در مجاورت آسايشگاه ما بود مثل آسايشگاه 2 و 3 پر بود از آدمهايي كه قصدشان گذران دوران اسارت بود. آسايشگاه 6 مخصوص غيرافسران بود كه عمدتآ كارهاي عمومي اردوگاه را انجام ميدادند.
بعد از ورود به اردوگاه چون همهي افسران را از تمام اردوگاهها جمع كرده بودند لازم بود كه براي هر آسايشگاه و نيز اردوگاه ارشد انتخاب شود كه اين كار انجام گرفت.
در بين ما كساني بودند كه تحصيلات عاليه در ادبيات عرب، فرانسه و غيره داشتند. برخي هم دروس دانشكده افسري را در آلمان گذرانده بودند و همينها زبان آلماني، فرانسوي و ادبيات عرب را به چند نفر ديگر ياد ميدادند و آنها هم به نوبه خود به ديگران. زماني فرار رسيد كه تقريبآ 80% افراد اردوگاه در حال مطالعهي زبان فرانسه بودند.
اوقات فراغتمان علاوه بر مطالعه به بازي فوتبال و واليبال ميگذشت. البته زمين محوطه كوچك بود. زماني كه بازي فوتبال يا واليبال برگزار ميشد افراد نميتوانستند قدم بزنند.
آزادهي خلبان ايوب حسيننژاد با وجود اينكه ناراحتي كليه داشت ولي چون غيرتمند بود و از هر كاري سردرميآورد و اهل پويايي و تحرك بود همه وقتش را به فراهم نمودن آسايش اسرا اختصاص داده بود و تمام كارهاي تعميراتي اردوگاه اعم از بنّايي، لولهكشي، برقكشي، حتي آشپزي و مانند اينها را به تنهايي و يا با كمك يكي دو نفر ديگر از اسرا انجام ميداد. يكي از همكارانش سربازي بود به نام تُرابِ جوان كه او هم خيلي زحمت ميكشيد.
از جمله كارهاي عمراني ايشان راهاندازي چند رشته دوش حمام بود كه در زمستان آب گرم هر چند روز يك بار در اختيار اسرا قرار ميداد. بدين ترتيب كه او يا همكارش، يك دقيقه شير فلكهي آب گرم را در بيرون ساختمان حمامها باز ميكرد. اسير داخل حمام ميبايست آن را با آب سرد تنظيم كرده و بدن خود را خيس كند؛ بعد به مدت دو دقيقه آب بسته ميشد تا او صابوني به بدن بزند؛ سپس سه دقيقه آب گرم و سرد در اختيار قرار ميگرفت تا او استحمام خود را كامل كند.
خلبان ايوب با كمك چند نفر از اسرا كه در كار شيرينيپزي سابقهاي در ايران داشتند ترتيبي داده بود كه با كمترين امكانات براي شبهاي عيد ـ چند سالي كه در تكريت بوديم ـ شيرينيهايي مثل زولبيا و باميه درست كنند.
طبق قوانين صليب سرخ جهاني به هر اسير ثبت نام شده مبلغي پرداخت ميشد كه براي افسران و به پول عراق معادل 6350 فِلِس يا 6 دينار و 350 فلس بود و براي غيرافسران يك و نيم تا سه دينار. اين پولها را براي خريد مسواك، خمير دندان، شيرخشك، ناخنگير و هر چيز ضروري ديگر به كار ميبرديم و عراقيها آنها از شهر برايمان تهيه ميكردند. البته پول رايج عراق به اسير داده نميشد؛ بلكه برگههاي اعتباري بود كه ارزشي معادل پول داشت.
اسراي ايراني و بويژه تعداد زيادي از افسران كه مبلغ دريافتيشان از غيرافسران بيشتر بود سعي ميكردند به طريقي كه عراقيها متوجه نشوند گاهي تا نصف حقوق خود را به اسراي غيرافسر اختصاص دهند تا احتياجات آنها مرتفع گردد. اين مسأله، علاقهي محكمي بين اين گونه افسران و ديگران به وجود آورده بود.
چند ماه پس از ورود به اردوگاه تكريت 5 روزي نگهبانان عراقي همهي اسرا را به آسايشگاهها هدايت كردند و درها را بستند. پس از مدّت كوتاهي چند دستگاه اتوبوس پشت سيمهاي خاردار اردوگاه متوقف شدند. پنجرههاي يك ضلع آسايشگاه كه رو به محوطه بود، به اتوبوسها ديد داشت و سه ضلع ديگر آسايشگاه روزنهاي براي ديدن اطراف نداشت. ما مستقيمآ نميتوانستيم ببينيم كه سرنشينان اتوبوسها چه كساني هستند.
چند نفر از اسرا كه در محوطه براي كارهاي آشپزي و عمراني در رفت و آمد بودند خبر آوردند كه تعدادي اسير آوردهاند كه حجه الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر ابوترابي نيز در بين آنان قرار دارد. عراقيها، آنها را از ميان تونل وحشت عبور دادند و با ضربههاي كابل و باتوم از آنها استقبال كردند.
آزاده: ميرعلياكبري
## آخرين شب اسارت
عصر روز چهارشنبه يكم شهريور ماه بود. هيأت صليب سرخ همه را در حياط اردوگاه جمع كرد و براساس شمارهي اسارت همه را حضور و غياب كرد. كساني كه شمارهي سريال آنها پشت سر هم بود، در يك گوشه جمع كردند؛ سپس آنها را به يك آسايشگاه فرستادند. نظم عادي آسايشگاهها به هم خورده بود. بار ديگر پس از چندين سال، كساني كه در يك عمليات به اسارت درآمده بودند، در شب آخر اسارت دور هم جمع شدند. آسايشگاه آن قدر شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن نبود. حدود صدوپنجاه نفر در آسايشگاهي جمع شدند كه ظرفيت پنجاه نفر را داشت.
همهي دوستان دور هم خاطرات اوايل اسارت خود را مرور ميكردند و به سرنوشت فردا فكر ميكردند. اين همان شب رؤيايي بود كه همه آرزوي آن را داشتند.
در اين حال و هوا ناگهان سر و كلهي نگهبان عراقي همراه ارشد اردوگاه پيدا شد كه گفت: "گوش كنيد! تمام شما همين حالا بايد صورتهاي خود را با تيغ بزنيد. ريش كسي نبايد بلند باشد"!
نگهبان عراقي جملهاي گفت كه عدهاي به هراس افتادند. او گفت: "اگر كسي با تيغ ريش خود را اصلاح نكند فردا به ايران نخواهد رفت".
براي جلوگيري از جدل و درگيري، بچهها گفتند: "ما كه هشت سال اين كار را به اجبار انجام داديم، حال يك شب ديگر چه اشكالي دارد". آن شب در اشتياق فردا كسي نخوابيد. اگر كسي هم ميخواست بخوابد جا نبود.
فردا صبح بعد از نماز، گروه گروه براساس رديفهاي اسامي، بعد از بازرسي بدني سوار بر اتوبوسها شديم و به طرف مرز خسروي حركت كرديم.
اردوگاه عنبر را با تمام خاطراتش پشت سر گذاشتيم و وارد شهر بغداد شديم و از آنجا به طرف مرز حركت كرديم. ساعت 2 بعد از ظهر به مرز خسروي رسيديم. هنوز باورمان نميشد. اتوبوسهاي خالي در آن طرف مرز منتظر رسيدن ما بودند. عدهاي از پاسداران با دستههاي گل به استقبال آمده بودند.
از اتوبوس عراقيها پايين آمديم و به طرف چادر بزرگي حركت كرديم. در آنجا عراقيها يك نسخه قرآن كريم به ما هديه دادند؛ سپس با سرعت به سوي اتوبوسهاي ايراني حركت كرديم.
به محض اينكه پا به خاك ايران گذاشتيم سجده شكر به جا آورديم. چند لحظه بعد در آغوش گرم برادران پاسدار بوديم. ديدن ايراني در آن لحظهها براي ما حال و هواي عجيبي داشت.
در اتوبوسها نشستيم. تازه اخبار ساعت 2 داشت به پايان ميرسيد. پس از حدود هشت سال نخستين بار بود كه صداي راديو جمهوري اسلامي ايران در گوش ما طنينانداز شد. به سوي جايگاهي كه براي استقبال از ما ساخته بودند حركت كرديم. در آنجا با استقبال مسؤولان و پذيرايي و قرائت شعر و سرود مواجهه شديم. از آنجا به طرف كرمانشاه رهسپار شديم.
در ميان راه، استقبال مردم غيرقابل وصف بود. عدهاي عكس فرزندانشان را در دست داشتند و با سؤلاتشان از ما به دنبال گمشدهشان بودند. بعضي خوشحال و بعضي ساكت و آرام، اشك ميريختند.
يكي از بچهها برادر خودش را در ميان استقبال كنندگان ديد. از پنجرهي جلوي اتوبوس خود را به داخل افكند. هر دو همديگر را غرق بوسه كردند. صحنهاي غيرقابل توصيف بود. آن برادر چند لحظه بعد پياده شد و با سرعت به سوي خانهشان دويد تا خبر آمدن برادرش را بشارت دهد.
در ميان جمعيت استقبال كنندگان وارد شهر كرمانشاه شديم. شب بود. آن شب براي اولين بار شام مفصلي خورديم؛ سپس برنامههايي را براي ما اجرا كردند.
فردا صبح عازم فرودگاه شديم تا با يك فروند هواپيماي C.130به اصفهان برويم. در فرودگاه براي نخستين بار تصاويري از تلويزيون ايران را ديديم. يكي از كانالها مشغول پخش فيلم سينمايي خارجي بود. و در يك صحنه، زني بيحجاب را نشان ميداد. ما مدتي از جامعهي ايران دور بوديم و باور نميكرديم پخش چنين صحنههايي در سيما مجاز باشد. عدهاي از بچهها بياختيار سرشان را برگرداندند.
از آنجا به سوي فرودگاه اصفهان پرواز كرديم. آنجا بعد از مراسم استقبال ما را به مدت سه روز در قرنطينه نگه داشتند. موارد پزشكي، كسب اطلاعات از اسارت و ارائهي اطلاعات از جامعهي ايران و خيلي از موارد در قرنطينه مطرح شد.
در آن سه روز هيچ تماسي با بيرون نداشتيم، به طوري كه براي عدهاي آن سه روز بسيار سخت و طولاني گذشت. آنها فشار زيادي بر مسؤولان وارد كردند. پس از قرنطينه به سوي فرودگاه اهواز پرواز كرديم. آنجا هم در مراسم استقبال باشكوهي وارد شهر اهواز شديم. شب در مقر سپاه خوابيديم و فردا صبح اسرا هر كدام به شهرهاي خودشان رفتند.
روز هفتم شهريور من همراه يكي ديگر از اسرا به شهر رامشير وارد شديم. ديدن آن جمعيت و استقبال مردم ما را متحول كرده بود. تماشاي شهر و تغييراتي كه در آن به وجود آمده بود و سرور و خوشحالي مردم غيرقابل توصيف است. لحظاتي كه هرگز در زندگي فراموش ناشدني است.
از ديدگان همه اشك شوق جاري بود. خيليها را نميشناختم. حتي نزديكترين افراد را. تا چندين روز حتي خواهران و برادران خود را نميشناختم. زماني كه ما به دام اسارت افتاديم، سن جواناني كه روز آزادي آنها را ميديدم حدود شش، هفت سال بيشتر نبود و حال بزرگ شده بودند. بزرگسالان بهتر قابل شناخت بودند ... و كم كم جريان زندگي عادي از سر گرفته شد ... .
وصيتنامه آزاده شهيد بسيجي علياصغر بابائي زيرواني
تولد: 1/4/1346 مدت اسارت: 2 ماه
در عمليات كربلاي 5 شلمچه 18/10/1365
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين جاهد الكفار و المنافقين و ...
الا اي رسول گرامي اينك با كفار و منافقان به جهاد و كارزار پرداز و بر آنها (تا ايمان نياوردند) سخت گير بدان كه مأواي آنها دوزخ است كه بسيار بد منزلگاهي است.
الهي قلبي محجوب! معبودا قلبم را حجاب گرفته من گنهكارم و تحمل دردهاي آتش جهنمات را ندارم بدنم ذليل است و بارم سنگين.
فقط تنها روزنه اميدم به رحمت و بخشش و كرامت تو چشم دوخته است. خدايا چه كسي ميتواند تاب تحمل، الم و دردهايي را كه براي مغضوبين درگاهت در نظر گرفتهاي را طاقت بياورد. خدايا به اولياء خاص درگاهت قَسمات ميدهم اين بنده ناتوان را جز مغضوبين درگاهت قرار مده. (آمين)
بار الها براي اعتلاي دينت هجرت را از جان و دل قبول كرديم و از تو ميخواهيم در اين راه ما را ياري فرمايي. خدايا عالم را سراسر تاريكي فرا گرفته هر روز زورگويان تاريخ فتنه جديدي ميآفرينند و هر روز حق مظلومي را غاصبان دهر به تاراج ميبرند و در هر گوشهاي از اين جهان صداي ناله دلخراش به گوش ميرسد پس چه كسي حقوق اين مظلومان را پس خواهد گرفت؟
و اما با تمام ياسها و نااميدها باز هم روزنهاي اميد پيدا شده يعني انقلاب خميني كبير و اين نور هم بار ديگر از مشرق زمين طلوع كرده و در اين دنياي پرهياهو مظلومان جهان را كه در طول تاريخ مورد ضرب و شتم چكمه پوشاني، همچون آمريكا و اسرائيل ظالم قرار گرفتهاند، ندا در ميدهد كه اي مظلومين بپاخيزيد بايد عنان تاريخ را بدست گيريد و حق خود را از دست ظالمين بستانيد و راه هم جز با دادن خون ميسر نميگردد. آري راه حقطلبان روشن، فقط ايمان ميخواهد و ايثار. آري اي برادران و خواهران، تاريخ شاهد و گواه خوبي است.
وقايع زيادي را ديده درس عبرتي خوب براي حق طلبان و عاقلان ميباشد و همچنين درس عبرت خوبي برايمان باشد. آري همرزمان بايد به اتفاق جهان را گرفت.
اي ملت مسلمان پيروز شدن و به هدف رسيدن جز به وحدت ميسر واقع نميگردد. پس اي برادران و خواهران بارگير نخوت و اختلاف و كدورتها را كنار بگذاريد و دست در دست هم دهيد و كمي عاقلانه بينديشيد، چگونه به خود جرات ميدهيد دست به كارهايي بزنيد كه مورد رضاي دشمنان باشد. آيا فكر كردهايد خونهاي چه كساني را زير پا قرار ميدهيد؟ آيا به مادران جوان از دست داده نظارهگر شدهايد؟ پس چرا به خودتان نميآيد و نميانديشيد البته در اين ميان نبايد خناسان و روباه صفتان را از ياد برد به هر عللي ميخواهند مردم را نسبت به انقلاب بدبين بكنند. و براي اين كار به انواع و اقسام حيلهها متوسل ميشوند، پس بايد هوشيارانه فكر كرد و تصميم گرفت.
مطلبي دارم به مسئولين البته من خيلي، خيلي، خودم را كوچكتر ميدانم و خود را در اين مقام نميدانم، تذكري بدهم ولي به عنوان فرد مسلمان وظيفه خود دانسته نكاتي را گوشزد نمايم:
1.اختلاف سليقهها را كنار بگذاريد، با هم برادرانه مصلحت انقلاب و اسلام را در نظر بگيريد، زيرا اختلافات آفتي است به جان انقلاب.
2.به داد مستضعفين و پابرهنه برسيد، تا قبل از آنكه آه مظلومي همانند سيل بنيانكن همه چيز را با خود ببرد.
3.به مقتداي زمان يعني خميني كبير، گوش به فرمان باشيد تا به انقلاب و اسلام آسيب نرسد.
چند كلامي با برادران بسيجيام دارم، خصوصں بسيج مركزي بهشهر، در گزينش افراد تمام جنبهها را مد نظر قرار دهيد. پيام من به برادران بسيجي محلهام، امام و انقلاب را تنها نگذاريد، مسجدها را همچنان كه به عنوان پايگاه اسلامي ميباشد خالي نگذاريد و هميشه سعي كنيد در نماز جماعت و جمعه شركت فعال داشته باشيد.
مطلبي دارم براي برادران انجمن اسلامي محلهام؛ انجمن اسلامي نهادي خودجوش و از بطن ملت ميباشد. سعي كنيد همچنان كه در راه اسلام تبليغات و فعاليت داشتهايد و جوانان را رهنمون شدهايد به كارهايتان ادامه دهيد، چون انجمن اسلامي نقش سازنده در محل دارد و در مسائل اخلاقي و اسلامي كوشا باشيد.
چند كلامي، با هممحليهايم، سخن دارم اگر بدي از من ديديد مرا حلال كنيد و اشتباهات مرا مورد عفو و بخشش خود قرار دهيد، اگر هر چيزي از من ميخواستيد دريافت ننمودهايد، بدون هيچگونه خجالتي به پدرم رجوع نماييد و اگر نه كسي از من راضي نباشد روحم هميشه در عذاب خواهد بود. و به جوانان غيور هممحليام سفارش مينمايم مسجدها را خالي نگذاريد.
چند كلامي با خانوادهام:
پدر عزيزم، من ميدانم از دست دادن فرزند براي يك پدر چقدر گران تمام ميشود و دوري از آن برايش مشكل ميباشد، ولي با تمام مشكلات بايد قبول كرد كه مصلحت خدا و اسلام از همه چيز براي مهمتر ميباشد و سرنوشت انسان هر چه باشد در لوح محفوظ رقم زده است و انسان سرنوشتي را كه خدا تعيين نموده، ميبايست طي نمايد. اين كلامي است كه بارها از شما شنيديم و از پيشگاهت عذر ميطلبم. از شما خواهش مينمايم فرزند حقيرت را حلال كن.
و شما اي مادرم اين را به خوبي ميدانم كه با فقدان من مصيبتي بزرگ براي شما فراهم ميشود، زيرا براي بزرگ نمودن من چه مصيبتها و مرارتها را كه نكشيدي، شما خودت براي من تعريف ميكردي كه از شيره جانت مايه گذاشتي، تا مرا بزرگ نمايي تا در هنگام پيري عصاي دستت باشم، ولي چه كنيم طوفان حوادث مرا از تو جدا نموده كه واقعں در پيشگاهت شرمندهام.
چند كلمهاي براي حسين كوچكم، پيام دارم: انشاءا... بزرگ كه شدي مبادا پدر را تنها بگذاري و ادامه دهنده راهم باش.
چند كلمهاي با خواهرانم دارم: در مرگ من شيون مكنيد، خويشتندار باشيد، همچنان مانند زينب كبري(س) كه تمام بلاها را به جان خريد و همانند او مثل كوه استوار باشيد. شما هم صبر پيشه كنيد و در عزاي من گريه و زاي سر ندهيد و همچنان سنگر حجاب را كه مهمترين دژ براي زن مسلمان است، حفظ نماييد. در آخر براي تمام فاميلان سلام ميفرستم و خانوادهام را تنها نگذاريد و از همه شما عذر ميطلبم و احترام يكديگر را حفظ نماييد در خوشي و سختيها كمك و يار يكديگر باشيد. از همه التماس دعا دارم. "والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته"1/10/65
### زندگينامهي شهيد يدا... غلامي
در سال 1326 انساني پا بر عرصه وجود نهاد كه متعلق به اين دنيا نبود وي در روستاي آرو از توابع شهر دماوند چشم بر اين جهان نهاد خانواده يدا... غلامي كشاورز و از قشر زحمتكش جامعه بودند و خانواده مذهبي و مؤمني كه در اكثر مجلسهاي مصيبت حضرت سيد شهدا شركت ميكردند، شهيد يداله غلامي پس از سپري كردن دوران كودكي در يكي از دبستانهاي همان روستا مشغول به تحصيل مي شود و مدرك 5، 6 را كسب ميكند بر اثر فقير بودن اين خانواده متأسفانه از تحصيل محروم ميماند.
شهيد غلامي صداي خوشي داشته و در اكثر مجالس مذهبي شركت مينمود و مجلس را به فيض ميرساند. با شروع مبارزات مردمي عليه رژيم منعوس پهلوي هم دوش با هم رزمان خود مبارزه ميكند تا اينكه انقلاب به پيروزي نائل ميآيد شهيد غلامي در سن 24 سالگي ازدواج ميكند و صاحب پنج پسر و يك دختر ميشود . با تشكيل بسيج 20 ميليوني توسط حضرت امام خميني(ره) عضو بسيج ميشود و با شروع جنگ تحميلي با حضور داوطلبانه در عرصه ميدان نبرد و كارزار مردانه حضور فعال داشتند، شهيد يدا... غلامي عاشق ولايت رهبري بودند و حضرت امام خميني(ره) را دوست ميداشتند، ايشان نسبت به نماز اول وقت اصرار زيادي داشتند و حتي به گفته همسر شهيد كه من نسبت به نماز كاهلي ميكردم ايشان از دست من چاي نميگرفت و ميگفت شما نسبت به نماز بياهميت هستيد و در آخر شهيد يدالله غلامي در عمليات كربلاي 5 شركت كردند و به دست دژخيمان بعثي اسير گشتند و اين شخص عزيز در ديار غربت و مدت 9 ماه و 20 روز بيشتر اسير نبودند درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
همرزم من بود و مثل برادر با هم رفتار ميكرديم يك روز شهيد غلامي به من گفت اگر اسير دشمن شوم هرگز دستتم را به عنوان ندامت و پشيماني بلند نخواهم كرد. در عمليات كربلاي 5 آنكاه كه مثل شير بر سر دشمنان اسلام غرش ميكردند اسير گشت و دست خود را به عنوان اسارت بلند نكرد در آن لحظه يكي از فرماندهاي بعثيون تيري به دست اين عزيز شليك كرد و زخمي گشت و در ديار غربت و در يكي از كمپهاي عراق به علت رسيدگي نكردن به زخم اين عزيز عفونت كرد و سرانجام بعد از نه ماه و بيست روز اسارت و زدن دو مين خلاص به درجه رفيع شهادت نايل گشت.
## محمد صادق غلامي ـ پسر شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
آخرين روزهايي كه ميخواستند اعزام شوند يعني حدود پنج روز قبل از اعزام برادر بزرگترم نبيالله از طرف پدرم به شمال، منزل خالهام رفت تا وجهي كه از آنها طلب داشتند يا احيانا آنها طلب داشتهاند را به آنها بدهد. برادرم دير كردند و سر وقت نرسيدند. برادرها و مادرم از پدرم خداحافظي ميكردند اما برادرم هنوز نرسيده بود. پدرم كمي گريست و گفت مثل اينكه ديدار من با پسر بزرگم به آخرت ميانجامد.
## شهيد آزاده علامحمد تقوي
علت شهادت: شكنجههاي فراوان وارده
ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله ... امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون
در روزي از روزهاي فرحبخش بهاري، در خانه اي روستايي ولي پر از صفا وصميميت فرزندي چشم به جهان گشود كه نامش را محمد گذاشتند. هنوز چند بهار از عمر كوتاهش نگذشته بود كه دست روزگار پدر ، برادران و خواهران او را در زير خاك پنهان كرد. وبار مسئوليت تعليم و تربيت وي بر عهده مادر و برادر بزرگش نهاده شد.
از همان آغاز با تعليم و تربيت اسلامي آشنا شد. از كودكي به نماز ، روزه ، و امور مذهبي و ديني علاقه اي وافر داشت و همزمان با اين امر مهم به تحصيل نيز پرداخت تا اينكه تحصيلات خود را تا پنجم ابتدائي نظام قديم به پايان رساند. وي از نظر خانوادگي به گونه اي تربيت شده بود كه از همان اوان كودكي ازكارهاي بيهوده دوري مي جست و بارها دوستانش را از دستبرد به اموال وباغ ودرختهاي مردم منع نموده و آنها را امر به معروف و نهي از منكر مي كرد.
روزگار در روستا بدين منوال گذشت تا اينكه به خدمت سربازي رفته و پس از پايان خدمت نظام با برادر خود به خرمشهر مهاجرت نموده.
در آن دوران اختناق و خفقان همواره در نشر دين مبين اسلام و شيعه اثني عشري مشغول خدمتگذاري به مردم بود. در بر پاي مجالس عزاداري امام حسين (عليه السلام) و نمازهاي جماعت دعاي كميل و ندبه .... كه در مسجد صاحب الزمان خرمشهر برگزار ميگرديد نقش مهمي داشت و به دليل اين كارها چندين بار توسط شهرباني كه خود در آنجا كار مي كرد دستگير ومورد بازجويي قرار گرفته بود.
وي از مردان بزرگي بود كه نقش مهم و برجسته اي در پيشبرد اسلام خصوصاً درآن دوران ظلم داشت. زماني كه كارخانه نوشابهسازي پپسي كولا ... كارخانجاتي درتمام سطح ايران داشت وبه دست بهائيها اداره ميشد، بود، ايشان از خوردن اين نوشابه خودداري نموده و اظهار ميكرد چون بهائي ها از فروش هر بطري نوشابه ده ريال به خاطر تبليغات فرقه بهائيت اختصاص داده اند در نتيجه من حاضر به خوردن وخريدن اين نوشابه نيستم و آن را حرام ميدانم.
وي علاقهاي فراوان به خاندان عصمت و طهارت داشت واحاديث وروايات اين خاندان گرانقدر را مورد تفحص و مطالعه قرار مي داد . با قرآن انس و الفتي فراوان داشته و از صوت وتجويد زيبايي برخوردار بود. در زمينه كارهاي هنري نيز به خط علاقه وافر داشته و خط زيباي ايشان هميشه مورد توجه ديگران بوده است.
تا شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم بعث عراق اين بزرگوار مجدانه در سنگر مسجد جامع از شهر محافظت مينمود. چند روزي ازجنگ نگذشته بود كه خانواده (همسر و فرزندانش ) را به همراه يكي از بستگان به بروجرد فرستاده تا با خيالي آسوده تر از خاك وطن دفاع نمايد او تا لحظه آخر كه توسط دشمن به اسارت درآمده، مسجد جامع خرمشهر خارج نشده و از آنجا دفاع نموده كه در سال 59 توسط نيروهاي بعثي به اسارت درآمده و سپس ايشان را به اردوگاه اسراي ايراني بردند.
خواهر زاده ايشان كه با وي در اسارت بوده ميگويد:
در عراق نيروهاي بعثي ايشان را بسيار اذيت و شكنجه، مورد ضرب و شتم قرار ميدادند و فحاشي ميكردند؛ ولي ايشان پس از هر بار شكنجه، نام مبارك حضرت فاطمه بزرگ بانوي اسلام را بر زبان آورده واز ايشان طلب كمك مينمودند.
نهايتاً ايشان مانند مولاي خود امام موسي كاظم (عليه السلام) كه در زندان هارون سالها سر برده بود بر اثر شكنجههاي آن ملعون به شهادت رسيده بود، در نهايت مظلوميت بر اثر جراحات وارده بر اثر شكنجه و آزاري كه به ايشان وارد شده بود در تاريخ 9/12/63 در عراق در زندان بعثيون كه به ايشان وارد شده بود به نهايت آرزوي خود رسيده و به شهادت مي رسد و در تاريخ 9/12/63 در آرامگاه شهداي ايراني در مقبره الكوخ موصل عراق در مقبره شماره 71 مدفون گرديده است.
گوشههايي از توصيههاي شهيد علامحمد تقوي به فرزندان:
فرزندان عزيزم، اميدوارم شما و امثال شما فرزندان شايسته و لايقي براي اسلام باشيد و از سختيهاي روزگار نهراسيد.
فرزندان عزيزم حركت و عملكرد شما، شايستگي شماها را ثابت ميكند و شما درتمام شئونات زندگي خود متكي به خدا باشيد تنها اوست كه اگر بخواهد فردي را هدايت و يا درگمراهي وا مي نهد.
فرزندانم: تا ميتوانيد درجستجوي حقيقت باشيد تا آن را دريابيد.
فرزندان عزيزم: سفارش ميكنم شما را به فراگيري علم، آري علمي كه توام با ايمان باشد.
فرزندانم: اميدوارم در راه پيشرفت علم از موقعيتي كه داريد نهايت استفاده را بكنيد و حتي يك دقيقه هم، در فراگرفتن علم كوتاهي و غفلت نكنيد.
فرزندانم: از درگاه ايزد متعال ميخواهم كه شما را فرزنداني لايق بار آورد باز هم سفارش مي كنم در امر تحصيل خود بسيار كوشا باشيد و پيرو صديق قرآن باشيد و از مطالعه آن كوتاهي نكنيد.
فرزندان عزيزم: بسيار صبور و شكيبا باشيد زيرا خداوند بسيار مؤمنين را دوست دارد و به صبر سفارش فرموده و ما بايد پيروي از آن كنيم.
فرزندان عزيزم: اميدوارم كه اگر روزي از طرف خداي منان قسمت باشد و ما و همة اسرا بوطن عزيز باز گشتيم محصول حركت شما عزيزان باعث رفع تمام سختيها و شفقت دوران اسارت ميشود .
انشاءالله
علامحمد تقوي
## اردوگاه تكريت 5
روز حركت فرا رسيد و همهي افسران اردوگاه همراه تعداد كمي اسير غيرافسر، با چند دستگاه اتوبوس به اردوگاه تكريت 5 منتقل شديم. شهر تكريت در استان صلاح الدين عراق ميباشد. اردوگاه اسرا خارج از شهر در ميان پادگاني بسيار بزرگ قرار داشت. بعدها اردوگاههايي ديگر هم در اين پادگان داير كردند. از وضع ساختمانها و سرويسهاي بهداشتي اردوگاه معلوم بود كه مدّتي بدون استفاده مانده است.
اردوگاه مساحتي در حدود 120 در 200 متر داشت. دور تا دور آن يك رديف فَنس به ارتفاع حدود دو متر بود كه ميگفتند به جريان برق وصل است. هم چنين چندين رديف سيم خاردار به عمق زياد و ارتفاع حدود دو متر داشت كه به صورت مارپيچ روي يكديگر ريخته شده بود.
در داخل اردوگاه دو رديف ساختمان يا به اصطلاح عراقيها "قاطع" قرار داشت كه هر كدام داراي سه آسايشگاه بود. در قاطع 1، آسايشگاه 1 مختص افسران خلبان بود كه حدود سي تا سيوپنج نفر در آن بودند. آسايشگاه شمارهي 2 و 3 همه جور آدمي را از لحاظ فكري در خود جاي داده بود. روبهروي اين "قاطع"، "قاطعِ" ديگري قرار داشت كه آسايشگاههاي 4 و 5 و 6 در آن بودند. بين اين دو ساختمان محوطهاي به مساحت سي متر بود كه براي قدم زدن و بازي واليبال استفاده ميشد. حدود پنج متر جلوي آسايشگاهها باغچهاي قرار داشت كه چند گل آفتابگردان و غيره در آن كاشته شده بود. آسايشگاه شمارهي 4 معروف به آسايشگاه حزب اللهيها بود و من هم يكي از ساكنان آن بودم.
آسايشگاه 5 كه در مجاورت آسايشگاه ما بود مثل آسايشگاه 2 و 3 پر بود از آدمهايي كه قصدشان گذران دوران اسارت بود. آسايشگاه 6 مخصوص غيرافسران بود كه عمدتآ كارهاي عمومي اردوگاه را انجام ميدادند.
بعد از ورود به اردوگاه چون همهي افسران را از تمام اردوگاهها جمع كرده بودند لازم بود كه براي هر آسايشگاه و نيز اردوگاه ارشد انتخاب شود كه اين كار انجام گرفت.
در بين ما كساني بودند كه تحصيلات عاليه در ادبيات عرب، فرانسه و غيره داشتند. برخي هم دروس دانشكده افسري را در آلمان گذرانده بودند و همينها زبان آلماني، فرانسوي و ادبيات عرب را به چند نفر ديگر ياد ميدادند و آنها هم به نوبه خود به ديگران. زماني فرار رسيد كه تقريبآ 80% افراد اردوگاه در حال مطالعهي زبان فرانسه بودند.
اوقات فراغتمان علاوه بر مطالعه به بازي فوتبال و واليبال ميگذشت. البته زمين محوطه كوچك بود. زماني كه بازي فوتبال يا واليبال برگزار ميشد افراد نميتوانستند قدم بزنند.
آزادهي خلبان ايوب حسيننژاد با وجود اينكه ناراحتي كليه داشت ولي چون غيرتمند بود و از هر كاري سردرميآورد و اهل پويايي و تحرك بود همه وقتش را به فراهم نمودن آسايش اسرا اختصاص داده بود و تمام كارهاي تعميراتي اردوگاه اعم از بنّايي، لولهكشي، برقكشي، حتي آشپزي و مانند اينها را به تنهايي و يا با كمك يكي دو نفر ديگر از اسرا انجام ميداد. يكي از همكارانش سربازي بود به نام تُرابِ جوان كه او هم خيلي زحمت ميكشيد.
از جمله كارهاي عمراني ايشان راهاندازي چند رشته دوش حمام بود كه در زمستان آب گرم هر چند روز يك بار در اختيار اسرا قرار ميداد. بدين ترتيب كه او يا همكارش، يك دقيقه شير فلكهي آب گرم را در بيرون ساختمان حمامها باز ميكرد. اسير داخل حمام ميبايست آن را با آب سرد تنظيم كرده و بدن خود را خيس كند؛ بعد به مدت دو دقيقه آب بسته ميشد تا او صابوني به بدن بزند؛ سپس سه دقيقه آب گرم و سرد در اختيار قرار ميگرفت تا او استحمام خود را كامل كند.
خلبان ايوب با كمك چند نفر از اسرا كه در كار شيرينيپزي سابقهاي در ايران داشتند ترتيبي داده بود كه با كمترين امكانات براي شبهاي عيد ـ چند سالي كه در تكريت بوديم ـ شيرينيهايي مثل زولبيا و باميه درست كنند.
طبق قوانين صليب سرخ جهاني به هر اسير ثبت نام شده مبلغي پرداخت ميشد كه براي افسران و به پول عراق معادل 6350 فِلِس يا 6 دينار و 350 فلس بود و براي غيرافسران يك و نيم تا سه دينار. اين پولها را براي خريد مسواك، خمير دندان، شيرخشك، ناخنگير و هر چيز ضروري ديگر به كار ميبرديم و عراقيها آنها از شهر برايمان تهيه ميكردند. البته پول رايج عراق به اسير داده نميشد؛ بلكه برگههاي اعتباري بود كه ارزشي معادل پول داشت.
اسراي ايراني و بويژه تعداد زيادي از افسران كه مبلغ دريافتيشان از غيرافسران بيشتر بود سعي ميكردند به طريقي كه عراقيها متوجه نشوند گاهي تا نصف حقوق خود را به اسراي غيرافسر اختصاص دهند تا احتياجات آنها مرتفع گردد. اين مسأله، علاقهي محكمي بين اين گونه افسران و ديگران به وجود آورده بود.
چند ماه پس از ورود به اردوگاه تكريت 5 روزي نگهبانان عراقي همهي اسرا را به آسايشگاهها هدايت كردند و درها را بستند. پس از مدّت كوتاهي چند دستگاه اتوبوس پشت سيمهاي خاردار اردوگاه متوقف شدند. پنجرههاي يك ضلع آسايشگاه كه رو به محوطه بود، به اتوبوسها ديد داشت و سه ضلع ديگر آسايشگاه روزنهاي براي ديدن اطراف نداشت. ما مستقيمآ نميتوانستيم ببينيم كه سرنشينان اتوبوسها چه كساني هستند.
چند نفر از اسرا كه در محوطه براي كارهاي آشپزي و عمراني در رفت و آمد بودند خبر آوردند كه تعدادي اسير آوردهاند كه حجه الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر ابوترابي نيز در بين آنان قرار دارد. عراقيها، آنها را از ميان تونل وحشت عبور دادند و با ضربههاي كابل و باتوم از آنها استقبال كردند.
آزاده: ميرعلياكبري
## آخرين شب اسارت
عصر روز چهارشنبه يكم شهريور ماه بود. هيأت صليب سرخ همه را در حياط اردوگاه جمع كرد و براساس شمارهي اسارت همه را حضور و غياب كرد. كساني كه شمارهي سريال آنها پشت سر هم بود، در يك گوشه جمع كردند؛ سپس آنها را به يك آسايشگاه فرستادند. نظم عادي آسايشگاهها به هم خورده بود. بار ديگر پس از چندين سال، كساني كه در يك عمليات به اسارت درآمده بودند، در شب آخر اسارت دور هم جمع شدند. آسايشگاه آن قدر شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن نبود. حدود صدوپنجاه نفر در آسايشگاهي جمع شدند كه ظرفيت پنجاه نفر را داشت.
همهي دوستان دور هم خاطرات اوايل اسارت خود را مرور ميكردند و به سرنوشت فردا فكر ميكردند. اين همان شب رؤيايي بود كه همه آرزوي آن را داشتند.
در اين حال و هوا ناگهان سر و كلهي نگهبان عراقي همراه ارشد اردوگاه پيدا شد كه گفت: "گوش كنيد! تمام شما همين حالا بايد صورتهاي خود را با تيغ بزنيد. ريش كسي نبايد بلند باشد"!
نگهبان عراقي جملهاي گفت كه عدهاي به هراس افتادند. او گفت: "اگر كسي با تيغ ريش خود را اصلاح نكند فردا به ايران نخواهد رفت".
براي جلوگيري از جدل و درگيري، بچهها گفتند: "ما كه هشت سال اين كار را به اجبار انجام داديم، حال يك شب ديگر چه اشكالي دارد". آن شب در اشتياق فردا كسي نخوابيد. اگر كسي هم ميخواست بخوابد جا نبود.
فردا صبح بعد از نماز، گروه گروه براساس رديفهاي اسامي، بعد از بازرسي بدني سوار بر اتوبوسها شديم و به طرف مرز خسروي حركت كرديم.
اردوگاه عنبر را با تمام خاطراتش پشت سر گذاشتيم و وارد شهر بغداد شديم و از آنجا به طرف مرز حركت كرديم. ساعت 2 بعد از ظهر به مرز خسروي رسيديم. هنوز باورمان نميشد. اتوبوسهاي خالي در آن طرف مرز منتظر رسيدن ما بودند. عدهاي از پاسداران با دستههاي گل به استقبال آمده بودند.
از اتوبوس عراقيها پايين آمديم و به طرف چادر بزرگي حركت كرديم. در آنجا عراقيها يك نسخه قرآن كريم به ما هديه دادند؛ سپس با سرعت به سوي اتوبوسهاي ايراني حركت كرديم.
به محض اينكه پا به خاك ايران گذاشتيم سجده شكر به جا آورديم. چند لحظه بعد در آغوش گرم برادران پاسدار بوديم. ديدن ايراني در آن لحظهها براي ما حال و هواي عجيبي داشت.
در اتوبوسها نشستيم. تازه اخبار ساعت 2 داشت به پايان ميرسيد. پس از حدود هشت سال نخستين بار بود كه صداي راديو جمهوري اسلامي ايران در گوش ما طنينانداز شد. به سوي جايگاهي كه براي استقبال از ما ساخته بودند حركت كرديم. در آنجا با استقبال مسؤولان و پذيرايي و قرائت شعر و سرود مواجهه شديم. از آنجا به طرف كرمانشاه رهسپار شديم.
در ميان راه، استقبال مردم غيرقابل وصف بود. عدهاي عكس فرزندانشان را در دست داشتند و با سؤلاتشان از ما به دنبال گمشدهشان بودند. بعضي خوشحال و بعضي ساكت و آرام، اشك ميريختند.
يكي از بچهها برادر خودش را در ميان استقبال كنندگان ديد. از پنجرهي جلوي اتوبوس خود را به داخل افكند. هر دو همديگر را غرق بوسه كردند. صحنهاي غيرقابل توصيف بود. آن برادر چند لحظه بعد پياده شد و با سرعت به سوي خانهشان دويد تا خبر آمدن برادرش را بشارت دهد.
در ميان جمعيت استقبال كنندگان وارد شهر كرمانشاه شديم. شب بود. آن شب براي اولين بار شام مفصلي خورديم؛ سپس برنامههايي را براي ما اجرا كردند.
فردا صبح عازم فرودگاه شديم تا با يك فروند هواپيماي C.130به اصفهان برويم. در فرودگاه براي نخستين بار تصاويري از تلويزيون ايران را ديديم. يكي از كانالها مشغول پخش فيلم سينمايي خارجي بود. و در يك صحنه، زني بيحجاب را نشان ميداد. ما مدتي از جامعهي ايران دور بوديم و باور نميكرديم پخش چنين صحنههايي در سيما مجاز باشد. عدهاي از بچهها بياختيار سرشان را برگرداندند.
از آنجا به سوي فرودگاه اصفهان پرواز كرديم. آنجا بعد از مراسم استقبال ما را به مدت سه روز در قرنطينه نگه داشتند. موارد پزشكي، كسب اطلاعات از اسارت و ارائهي اطلاعات از جامعهي ايران و خيلي از موارد در قرنطينه مطرح شد.
در آن سه روز هيچ تماسي با بيرون نداشتيم، به طوري كه براي عدهاي آن سه روز بسيار سخت و طولاني گذشت. آنها فشار زيادي بر مسؤولان وارد كردند. پس از قرنطينه به سوي فرودگاه اهواز پرواز كرديم. آنجا هم در مراسم استقبال باشكوهي وارد شهر اهواز شديم. شب در مقر سپاه خوابيديم و فردا صبح اسرا هر كدام به شهرهاي خودشان رفتند.
روز هفتم شهريور من همراه يكي ديگر از اسرا به شهر رامشير وارد شديم. ديدن آن جمعيت و استقبال مردم ما را متحول كرده بود. تماشاي شهر و تغييراتي كه در آن به وجود آمده بود و سرور و خوشحالي مردم غيرقابل توصيف است. لحظاتي كه هرگز در زندگي فراموش ناشدني است.
از ديدگان همه اشك شوق جاري بود. خيليها را نميشناختم. حتي نزديكترين افراد را. تا چندين روز حتي خواهران و برادران خود را نميشناختم. زماني كه ما به دام اسارت افتاديم، سن جواناني كه روز آزادي آنها را ميديدم حدود شش، هفت سال بيشتر نبود و حال بزرگ شده بودند. بزرگسالان بهتر قابل شناخت بودند ... و كم كم جريان زندگي عادي از سر گرفته شد ... .